دانشنامه روانشناسی مردمی
خانه ای برای رشد فردی و خودشناسی

چرا جنگ؟

تبادل نظر اینشتین و فروید درباره ریشه‌های خشونت و امید به صلح

جنگ و غریزه مرگ

سائق مرگ نقطه مرجع ضروری برای تفکر بسیاری از تحلیلگران در مورد پدیده های مخرب و مرگباری است که در اتاق درمان و ورای آن با آنها مواجه می شوند.

توجه اخلاقی: بازنشر یا استفاده از مقالات سایت، بدون ذکر منبع و گرفتن اجازه صاحب اثر از لحاظ اخلاقی و حقوقی صحیح نیست.

سال ۱۹۳۲، اروپا در آستانه فاجعه‌ای بزرگ نفس می‌کشید. ۱۵ سال بعد از جنگ جهانی اول، نشانه‌های جنگی تازه در آلمان و ایتالیا پدیدار شده بود. در چنین فضایی، «انستیتوی بین‌المللی همکاری فکری» (وابسته به سازمان ملل) از آلبرت اینشتین دعوت کرد تا با شخصی به انتخاب خود درباره مهم‌ترین مسئله تمدن به تبادل نظر بپردازد. اینشتین بی‌درنگ زیگموند فروید، بنیان‌گذار روانکاوی، را برگزید. پرسش او ساده اما بنیادین بود: «آیا راهی برای رهایی بشر از بلای جنگ وجود دارد؟»

دو نامه‌ای که بین ژوئیه و سپتامبر ۱۹۳۲ ردوبدل شد، نه فقط سندی تاریخی، که گفت‌وگویی بی‌پایان درباره خشونت، غریزه، قانون و آرزوی دیرین صلح است. در ادامه، این دو نامه را می‌خوانید.

نامه اول: آلبرت اینشتین خطاب به فروید (۳۰ ژوئیه ۱۹۳۲)

دکتر فروید عزیز،

پیشنهاد سازمان ملل به من این فرصت را داده که با شما درباره مسئله‌ای گفت‌وگو کنم که مهم‌ترین چالش تمدن امروز است: آیا می‌توان بشر را از جنگ نجات داد؟ با همه تلاش‌ها، تاکنون هر کوششی برای حل آن شکست خورده است. کسانی که عملاً درگیر این مسئله‌اند، ناتوانی خود را به خوبی احساس می‌کنند. از این رو مشتاقند نظر دانشمندانی را بدانند که از دور به مسائل جهانی می‌نگرند. من به عنوان یک فیزیکدان، به تاریکی‌های احساس و اراده انسان راه ندارم. پس تنها می‌توانم مسئله را روشن کنم و از شما بخواهم با دانش ژرف خود از زندگی غریزی انسان، بر آن نور بیفشانید.

راه‌حلِ به‌ظاهر ساده من برای این مسئله، ایجاد یک نهاد فراملی با قدرت قضایی و اجرایی است. هر ملتی باید حاکمیت خود را تا اندازه‌ای واگذارد تا امنیت جهانی برقرار شود؛ اما شکست تلاش‌های دهه اخیر نشان می‌دهد که عوامل روانی قدرتمندی در کارند. یکی از این عوامل، تشنگی قدرت طبقات حاکم در هر ملتی است. در کنار آن، گروه کوچک اما تعیین‌کننده‌ای وجود دارد که جنگ و تجارت اسلحه را فرصتی برای سود شخصی می‌بینند. اما چگونه این اقلیت می‌تواند اراده اکثریتی را که از جنگ آسیب می‌بینند، به خدمت بگیرد؟ روشن است که آن اقلیت مدارس، مطبوعات و کلیسا(مساجد) را در اختیار دارد و احساسات توده‌ها را می‌رباید. ولی این همه ماجرا نیست.

پرسش اصلی این است: چرا انسان‌ها اینقدر آسان با شور و شوق به جنگ تن می‌دهند و حتی جان خود را فدا می‌کنند؟ پاسخ تنها یک چیز می‌تواند باشد: انسان در درون خود شهوت تنفر و ویرانگری دارد. این شهوت در شرایط عادی نهفته است، اما به آسانی می‌توان آن را برانگیخت و به یک روان‌پریشی جمعی تبدیل کرد.  آیا می‌توان تکامل ذهنی انسان را چنان هدایت کرد که در برابر روان‌پریشی نفرت مقاوم شود؟ تجربه نشان می‌دهد که روشنفکران بیش از توده‌ها در معرض این پیشنهادهای جمعی فاجعه‌بارند، چون تماس مستقیمی با زندگی خام ندارند.

من فقط از جنگ بین ملت‌ها سخن گفتم، اما آگاهم که غریزه پرخاشگرانه در جنگ‌های داخلی و آزار اقلیت‌ها نیز خود را نشان می‌دهد. با این حال، جنگ میان ملت‌ها بهترین زمینه برای یافتن راه‌هایی برای غیرممکن ساختن همه منازعات مسلحانه است.

می‌دانم در نوشته‌هایتان پاسخ‌هایی می‌توان یافت. اما اگر مسئله صلح جهانی را در پرتو جدیدترین اکتشافات خود ارائه دهید، بزرگ‌ترین خدمت را به بشریت خواهید کرد.

نامه دوم: زیگموند فروید در پاسخ (وین، سپتامبر ۱۹۳۲)

دکتر اینشتین عزیز،

شما با پرسش از راه‌های جلوگیری از جنگ، مرا غافلگیر کردید. ابتدا ترسیدم که به عنوان روانکاو ناتوان باشم، اما دریافتم که شما نه به عنوان فیزیکدان، بلکه به عنوان یک نوع‌دوست این پرسش را مطرح کرده‌اید. از من خواسته نشده که راهکار عملی بدهم، فقط باید مسئله را از دید روان‌شناختی تحلیل کنم. شما با رابطه «حق» و «زور» آغاز کردید. اجازه دهید «زور» را «خشونت» بنامم. در آغاز تمدن، تعارض منافع انسان‌ها با خشونت حل می‌شد. عضله قوی‌تر تصمیم می‌گرفت. سپس ابزار و سلاح وارد شدند و هوش جایگزین عضله شد. اما هدف همان بود: واداشتن طرف مقابل به عقب‌نشینی با آسیب زدن.

به تدریج، اتحاد چند ضعیف توانست در برابر خشونت یک فرد قوی بایستد. «اتحاد نیرو می‌آفریند». حق، همان خشونت جامعه است، اما خشونتی که در خدمت همگان است. برای پایدار ماندن این اتحاد، پیوندهای عاطفی میان اعضا لازم است. اما در عمل، جوامع همیشه نابرابرند: زن و مرد، پیروز و مغلوب، ارباب و برده. قانون در خدمت طبقه حاکم است. از درون همین نابرابری، دو نیروی متضاد زاده می‌شوند: یکی تلاش حاکمان برای نقض قانون، و دیگری تلاش ستمدیدگان برای برابری بیشتر. این کشمکش‌ها گاهی به جنگ داخلی و گاهی به اصلاح قانون می‌انجامد.

تاریخ بشر سرشار از جنگ میان ملت‌هاست. برخی جنگ‌های فتح‌گرانه، مانند فتوحات روم، صلح و یکپارچگی آوردند؛ برخی دیگر، مانند حملات مغول، فقط ویرانی. اما حتی بهترین آنها هم کوتاه‌مدت بوده‌اند. نتیجه این همه جنگ، فقط تبدیل جنگ‌های کوچک بی‌پایان به جنگ‌های بزرگ نادر اما ویرانگر بوده است.

به زمان خودمان برگردیم: راه‌حل ایجاد دولت فرامرزی با قدرت اجرایی است، اما جامعه ملل چنین قدرتی ندارد و ملت‌ها حاضر به واگذاری حاکمیت نیستند. این نهاد در واقع تلاشی جسورانه است برای استوار کردن اقتدار بر آرمان‌ها، نه بر زور. امروزه آرمان‌های ملی برعکس عمل می‌کنند. برخی به کمونیسم امید بسته‌اند، اما این هدفی دور است. قانون بدون پشتوانه خشونت، کارایی ندارد.

شما از برانگیختن شور جنگ شگفت‌زده‌اید. من کاملاً با شما موافقم. ما در روانکاوی به دو غریزه بنیادین رسیده‌ایم:

  • ۱. غریزه عشق (اروس) که به اتحاد و حفظ زندگی می‌گراید.
  • ۲. غریزه مرگ (تاناتوس) که به تخریب و کشتن تمایل دارد.

هیچ یک از این دو از دیگری کم‌اهمیت‌تر نیست. زندگی از کنش متقابل آنها پدید می‌آید. غریزه مرگ وقتی به بیرون هدایت شود، به پرخاشگری تبدیل می‌شود. ما حتی سرچشمه وجدان را در درونی‌سازی همین پرخاشگری می‌بینیم. نتیجه اینکه خلاص شدن از شر پرخاشگری انسانی ممکن نیست. کمونیست‌های روسیه هم که وعده از میان بردن آن را می‌دهند، خودشان شدیداً مسلح‌اند و حامیانشان را با نفرت از بیگانگان متحد نگه می‌دارند. تنها کاری که می‌توان کرد، منحرف کردن این تمایلات است تا به جنگ منجر نشوند.

بهترین راه مقابله، به کار گرفتن اروس در برابر غریزه مرگ است. هر آنچه پیوندهای عاطفی میان انسان‌ها را تقویت کند – از عشق همسایه تا همانندسازی بر پایه منافع مشترک – با جنگ ضدیت دارد.

نکته دیگر: انسان‌ها به دو دسته رهبران و پیروان تقسیم می‌شوند. باید طبقه‌ای از روشنفکران مستقل را پرورش دهیم که در برابر زور سر خم نکنند و عاشق حقیقت باشند تا توده‌ها را هدایت کنند. اما این هم آرمان‌شهری است. روش‌های غیرمستقیم دیگر عملی‌ترند، هرچند کند.

و اما پرسشی که شما نپرسیدید ولی من را بسیار مشغول کرده: چرا من و شما و بسیاری دیگر اینچنین شدیداً با جنگ مخالفیم؟ چرا جنگ را چون دیگر بلایا نمی‌پذیریم؟ پاسخ این است که ما چاره‌ای نداریم. ما به دلایل ارگانیک (زیست‌شناختی) مجبور به این کاریم. تمدن در مسیر تکامل خود، عقل را تقویت و پرخاشگری را درونی کرده است. جنگ در تضاد آشتی‌ناپذیر با این نگرش روانی است. چه کسی می‌داند تا کی باید منتظر بمانیم تا دیگران نیز چنین شوند؟ اما می‌توان امیدوار بود که تکامل فرهنگی و ترس از پیامدهای جنگ آینده، روزی بشریت را به صلح برساند. هر تلاشی برای جایگزینی جنگ با راه‌حل‌های مسالمت‌آمیز، به شرط وجود شرایط مناسب، آرمان‌شهری نیست.

امیدوارم پاسخ من شما را ناامید نکرده باشد. ارادتمند شما، زیگموند فروید

۹۰ سال پس از این نامه‌ها، و با وجود جنگ‌های نیابتی، تروریسم و تسلیحات هسته‌ای، پرسش «چرا جنگ؟» همچنان بی‌پاسخ مانده است. اما شاید ارزش این تبادل نظر در این باشد که به ما یادآوری می‌کند: صلح پایدار نیازمند درک تاریک‌ترین لایه‌های روان ماست، نه فقط پیمان‌های سیاسی.

رابطه سائق مرگ با جنگ بین ملت ها

در سال های اخیر، علاقه به موضوع سائق مرگ احیا شده و این امر در افزایش تعداد مقالات مرتبط منتشر شده در مجلات روانکاوی برجسته نمایان است. با این که دلایل اصلی توجه مجدد به مفهوم سائق مرگ بسیار متنوع هستند، به نظر می رسد تحولات اجتماعی- فرهنگی معاصر نیز در آن دخیل باشند. ظهور جنبش های پوپولیستی در راستِ افراطی با گرایش های ملی گرایانه و بیگانه هراسی شدید، حملات تروریستی مکرر و مهاجرت های گسترده ناشی از جنگ داخلی و آشفتگی سیاسی باعث تشدید فضای تشویش و تهدید می شوند(بلوم و همکاران، ۲۰۱۹).

سائق مرگآلبرت اینشتین می پرسد: آیا در مقابل فاجعه شوم جنگ راه نجاتی برای بشریت وجود دارد؟

فروید بکارگیری خرد و استدلال منطقی را راه مناسبی برای هدایت رشد روان انسان‌ها در جهت مقابله با جنگ نمی‌داند. او بر این باور است که معقول‌ترین، تیزبین‌ترین و زیرک‌ترین انسان‌ها، تحت شرایطی، برده و مقهور احساسات و عواطف خود می‌شوند. او سهولت بسیج انسان‌ها برای شرکت در جنگ را در وجود سائق مرگ(thanatos) می‌داند و نه تنها امیدی به محو کامل تمایلات پرخاشگرانه انسان‌ها ندارد، بلکه وجود آن را لازمه ادامه حیات می‌داند.

فروید در نامه‌اش به اینشتین این پرسش ها را مطرح می‌کند:

  1. چرا ما در مقابل جنگ چنین سخت بر آشفته می‌شویم؟  
  2. چرا ما به جنگ نیز چون دیگر مصائب آزاردهنده زندگی تن در نمی‌دهیم؟
  3. چرا جنگ را امری طبیعی در نظر نمی‌گیریم که علل زیست شناختی دارد و تجربه به ما نشان داده که عملاً اجتناب‌ناپذیر است؟

او خود در پاسخ این پرسش ها می‌گوید: چون هر انسانی حق حیات دارد؛ چون جنگ، زندگی سرشار از امید انسان‌ها را تباه می‌کند؛ چون با اسارت کشیدن انسان‌ها، آنان را خوار و خفیف می‌سازد و راهی اردوگاه‌های مرگ می‌کند؛ چون بر خلاف انسانیت، او را به کشتار همنوعانش وامی‌دارد؛ چون ارزش‌های مادی گرانبهایی که حاصل تلاش و کوشش و کار انسان‌هاست، ویران و نابود می‌کند.

فروید بر این باور است که تضاد منافع میان انسان‌ها در اساس با توسل به زور خاتمه پیدا می‌‌کند. این اصل در دنیای حیوانات نیز (که انسان نباید خود را از آن جدا بداند) مصداق دارد. در آغاز و در زمانی که انسان‌ها به صورت گله ای زندگی می‌کردند، زور بازو تعیین می‌کرد چه چیزی به چه کسی تعلق دارد و در پیشبرد کارها از اراده و خواست چه کسی باید پیروی کرد. قدرت بازو به زودی جای خود را به استفاده از ابزار تولید داد. پیروزی از آنِ کسی بود که بهترین اسلحه‌ها را در اختیار داشت و یا به بهترین وجه از آنها می‌توانست استفاده کند. با پیدایش اسلحه و موشک و هوش مصنوعی، برتری فکری جای زور بازو را گرفت. 

امروزه به‌رغم تغییر و تکامل شیوه‌های حکومتی، باز تنها راه رسیدن به حق، زور است.

هدف اصلی جنگ این است که طرف مقابل را با خساراتی مواجه کنیم و با از بین بردن نیروی وی، او را مجبور به چشم پوشی از خواست‌هایش کنیم. فروید معتقد است که منشاء پیدایش حاکمیت قدرت‌های بزرگ، زور و دانش است.

فروید در کتاب «فراسوی اصل لذت جویی» می گوید: آنچه حیات می خواهد و باید به آن نائل شود، بازگشت به نقطه ای است که هستی زنده از آنجا عزیمت کرده است، یعنی بازگشت به طبیعت غیر ارگانیک و فاقد حیاتی که قبل از ارگانیسم زنده وجود داشت. فروید به خاطر همین بازگشت به حیات غیر ارگانیک، معتقد بود هدف زندگی، مرگ است.

فروید معتقد به وجود ۲ غریزه در انسان‌هاست :

  • ۱- غریزه زندگی(Eros) که خواهان صیانت و وحدت است. فروید آنرا غریزه شهوانی می‌خواند. این غریزه را، می‌توانیم غریزه عشق هم بنامیم. هدف غریزه زندگی، پیوند، تکامل و وحدت بخشیدن به ارگانیسم است
  • ۲- غریزه مرگ(thanatos) که خواهان انهدام و کشتار است. شامل پرخاشگری و تخریب است. غرایز مرگ زیربنای اعمال تهاجمی را تشکیل می دهند. نیروی غرایز مرگ در داخل ارگانیسم به وجود می آیند و باید تخلیه شوند. خواه این تخلیه به صورت تهاجم آشکار به طرف دنیای بیرون انجام گیرد یا به سوی جهان درون و به شکل اعمال خود ویرانگرانه صورت پذیرد.

بنابراین رفتار انسان‌ها، پیچیده است؛ زیرا به ندرت رفتاری را می‌توان یافت که تنها از یک غریزه متأثر شده باشد. به باور فروید هر کنش و رفتار به گونه‌ای خود انگیخته، آمیزه‌ای از غریزه زندگی و مرگ استاز دید فروید، زندگی آماجی جز مرگ ندارد (فروید، ۱۹۲۰). هدف سائق مرگ کاهش تمامی تنش های زندگی، گره گشایی و گشایش است. فروید سائق مرگ را عمدتاً معطوف به خود شخص و هدف اصلی آن را خودتخریبی می دانست. وظیفه اروس، به عنوان دشمن بزرگ سائق مرگ، کاهش قدرت خودویرانگر غریزه مرگ است. اگر ایگو ساز شیدایی کوک کند و به موقع سوپر ایگوی مرضی تنبیه گر را نراند، موفق می شود خود را به سمت مرگ سوق دهد.

از دید فروید، انسان ها به همان شکلی که بقای خویش و زنده ماندن را محور انتخاب و رفتارهایشان قرار می دهند، به‌طور فعال در پی نابود کردن رقیبان و دشمنان نیز هستند و از دستیابی به این اهداف لذت می برند. اصل لذت که در نظریه فروید جایگاه مرکزی دارد، به‌طور همزمان با دو نیروی متعارض زندگی و مرگ پیوند می خورد. از این‌رو، زمانی که انسان‌ها به جنگ فراخوانده می‌شوند، انگیزه‌های درونی مختلفی پاسخگوی توافق آنها با جنگ است، انگیزه‌های نیک و بد. ولی بی‌تردید میل به تعرض و تخریب جزو آنهاست. وحشی گری‌های بی‌شمار در تاریخ، مؤید وجود چنین تمایلاتی است و توانایی آنها را اثبات می‌کند. 

فروید تأکید می‌کند که فرایند رشد فرهنگی علت اصلی بر آشفتن ما از جنگ است. نگرشی که فرایند تکامل فرهنگی به ما تحمیل کرده است، شدیدا در تضاد با جنگ قرار دارد. از این رو در مقابل جنگ برآشفته می‌شویم و قادر به تحمل آن نیستیم. او معتقد است، ما در واقع همه چیزمان را مدیون همین تکامل فرهنگی هستیم که بسیاری نام تمدن بر آن می‌نهند. از آنچه بهره برده‌ایم و از هر آنچه رنج می‌بریم برخاسته از همین فرایند تکامل فرهنگیست.

دو ویژگی روانشناختی تکامل فرهنگی از اهمیت بیشتری برخوردارند:

  1. قدرت‌یابی خرد که بر زندگی غریزی چیره شده است
  2. درونی شدن تمایلات پرخاشگرانه با همه پیامدهای سودمند و عواقب خطرناکش.

اینشتین و فروید هیچ‌کدام راه‌حل قطعی و سریعی برای پایان دادن به جنگ ارائه ندادند. اینشتین به عقل و سازمان‌های فراملی امید داشت، اما به قدرت عوامل روانی و زیاده‌خواهی گروه‌های حاکم اذعان می‌کرد. فروید بدبینانه‌تر از او، غریزه مرگ (پرخاشگری و تخریب) را در نهاد بشر طبیعی می دانست و تنها راه حل را در تقویت پیوندهای عاطفی و عشق و تکامل فرهنگی(تمدن) می جست.

منبع : Why War? An Exchange of Letters between Freud and Einstein (1933)

روانکاوی خشونت و جنگ در ایران معاصر

در ایران پس از انقلاب ۱۳۵۷، خشونت و پرخاشگری نه تنها پدیده‌ای حاشیه‌ای نیست، بلکه به الگویی تکرارشونده در روابط قدرت بدل شده است. از جنگ ۸ ساله با عراق تا سرکوب اعتراضات ۱۳۸۸، دی ۱۳۹۶، آبان ۱۳۹۸ و جنبش زن، زندگی، آزادی ۱۴۰۱ و حوادث دی ماه ۱۴۰۴. این نمونه‌ها را می توان مظهر همان «سائق مرگ» دانست که نه به مثابه جنون آنی، بلکه به‌مثابه بخشی از منطق بقای یک نظام سیاسی خود را بازتولید می‌کند.

نکته مهم آنکه فروید بین دو شکل خشونت تفاوت قائل می‌شود:

  • خشونت مستقیم و آنی (مانند حمله به معترضان)
  • خشونت غیرمستقیم و نهادی (مانند قانون‌گذاری‌های تبعیض‌آمیز، محدودیت‌های آموزشی، حجاب اجباری، محرومیت از درمان و قطع اینترنت)

واپس‌روی و خشم انفجاری: چرا اعتراضات ایران هر بار خشن‌تر می‌شود؟

یکی از آموزه‌های اصلی فروید این است که «تمدن با سرکوب غرایز ما بهایی می‌پردازد؛ و هرچه سرکوب بیشتر باشد، امکان فوران خشونت بیشتر است». در جامعه ایران، نظام سیاسی سال‌هاست که با سرکوب نمادین و واقعی نیازهای بنیادین (از آزادی بیان تا تعیین پوشش و روابط شخصی) عمل می‌کند. نتیجه؟ خشم انباشته‌ای که هرچندمدت یکبار در قالب جنبش‌های اجتماعی رها می‌شود. اما بر خلاف خشونت سازمان یافته از بالا، خشم از پایین اغلب فورانی و ناهماهنگ است.

اوج این الگو در قیام زن، زندگی، آزادی (پاییز ۱۴۰۱) و حوادث دی ماه ۱۴۰۴ دیده شد. در پاییز ۱۴۰۱ دختری به نام مهسا امینی به‌خاطر «حجاب نامناسب» جان می‌دهد، خبر در شبکه‌های اجتماعی پخش می‌شود، و ظرف چند روز، سراسر ایران تبدیل به صحنه اعتراضات گسترده می‌شود. فروید می‌گوید: «آنچه سرکوب می‌شود نه ناپدید می‌شود، بلکه در لباس علامت (symptom) بازمی‌گردد». اعتراضات خیابانی، شعارهایی که نظام را به چالش می‌کشد، آتش زدن کادر نمادین حجاب و حتی تخریب اموال عمومی، همگی «علامت‌هایی» از عمل غریزه مرگند که پس از سال‌ها فشرده‌شدن در ظرف نظام سیاسی، ناگهان بیرون می‌زند.

بازتولید خشونت به اسم «مقاومت»

فروید در پاسخ به انیشتین اشاره می‌کند که دولتها در مواجهه با غریزه مرگ از دو راهکار استفاده می‌کنند:

  • ۱. توجیه اخلاقی خشونت (مثل جهاد، دفاع مقدس، مقاومت)
  • ۲. معطوف‌کردن پرخاشگری به بیرون از مرزها (جایگزینی دشمن خارجی برای کاهش تنش داخلی)

جمع‌بندی
کتاب «چرا جنگ؟» را نمی‌توان دستورالعملی برای صلح دانست، بلکه آیینه‌ای است که چهره ژرف و ناخوشایند انسان را نشان می‌دهد: موجودی که هم می‌سازد و هم ویران می‌کند، هم عشق می‌ورزد و هم از مرگ دیگران لذت می‌برد. شرایط کنونی ایران، نمونه‌ای تمام‌عیار از این دوگانگی است: از سویی، جامعه‌ای که مردمانش علیه خشونتِ مرگبار ایستاده‌اند، فرهنگ و هنر پویا دارند و شبکه‌های اجتماعی گسترده در تبعید و داخل ایجاد کرده‌اند (شکل مدرن همان «Eros»). از سویی دیگر، نظامی که از مجازات اعدام، حبس، شکنجه و جنگ‌افروزی منطقه‌ای، برای حفظ خود تغذیه می‌کند (تجلی «Thanatos»).

پاسخ فروید به انیشتین، مثل پیش‌گویی محقق می‌شود: «تا زمانی که قدرتمندان از جنگ سود می‌برند و عواطف جمعی را همسو با غرایز مخرب خود می‌کنند، صلح فقط یک وقفه بین دو جنگ است.»

در ایران امروز، هر روز این پیشگویی بازتولید می‌شود. اما شاید نقطه امید همان است که خود فروید آخر نامه نوشت: «هر چیزی که پیوندهای عاطفی و عشق میان انسان‌ها را تقویت کند، با جنگ مقابله می‌کند.» اعتراضات سراسری و پیوند زنان و مردان در یک خواست مشترک، نشانه‌هایی از این پیوند مقاوم‌اند. شاید فروید درست می‌گفت که صلح پایدار محال است؛ اما شاید هم این «محال» است که ما را مجبور می‌کند هر روز برای «شدنش» تلاش کنیم. این همان تراژدی شیرین زیستن در ایران امروز است.

🌿 آیا نیاز به مشاوره دارید؟

در مقاطع مختلف زندگی، گفت‌وگو با یک مشاور می‌تواند مسیرتان را روشن‌تر کند.
جهت رزرو وقت مشاوره حضوری یا آنلاین، با ما در ارتباط باشید.

📱 ارتباط با ما : ۰۹۳۵۵۷۵۸۳۵۸
۴ ۱۱ رای ها
رأی دهی به مقاله

1
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها