دانشنامه روانشناسی مردمی
خانه ای برای رشد فردی و خودشناسی

اشیاء و پدیده‌های انتقالی

اشیاء انتقالی و پدیده‌های انتقالی برای توصیف حوزه میانی تجربه به کار می‌روند.

اشیاء و پدیده‌های انتقالی

وینیکات، معتقد بود اشیاء انتقالی، نقشی اساسی در شکل‌گیری توانایی ما برای خلاقیت، ارتباط با فرهنگ و حتی درک واقعیت ایفا می‌کنند. آن‌ها در فضایی بین دنیای درونی و جهان بیرونی قرار دارند و پایه‌های سلامت روانی ما را بنا می‌نهند.

توجه اخلاقی: بازنشر یا استفاده از مقالات سایت، بدون ذکر منبع و گرفتن اجازه صاحب اثر از لحاظ اخلاقی و حقوقی صحیح نیست.

این مقاله به بررسی مفاهیم بنیادین مطرح‌شده توسط دونالد وینیکات در باب رشد روانی انسان می‌پردازد. محور اصلی این تحلیل، معرفی «ناحیه میانی تجربه» است؛ یک فضای بالقوه که نه کاملاً درونی (واقعیت روانی) و نه کاملاً بیرونی است. این فضا از طریق «اشیاء انتقالی» و «پدیده‌های انتقالی» پدیدار می‌شود. شیء انتقالی، مانند یک پتو یا یک عروسک، نخستین مالکیت نوزاد است که به او کمک می‌کند تا از حالت ادغام با مادر به سوی برقراری رابطه با یک اُبژه بیرونی حرکت کند. شکل‌گیری موفق این فضا به شدت به نقش «مادر به حد کافی خوب» وابسته است؛ مادری که در ابتدا با انطباق کامل، توهم کنترل مطلق را برای نوزاد فراهم می‌کند و سپس به تدریج و متناسب با ظرفیت نوزاد، او را با واقعیت و ناکامی «سرخورده» می‌سازد.

آسیب‌شناسی زمانی رخ می‌دهد که این فرآیندهای انتقالی مختل شوند. این مقاله همچنین تمایز کیفی حیاتی میان «خیال‌پردازی» (fantasying) به عنوان یک فعالیت گسسته و فلج‌کننده، و «رؤیا دیدن و زندگی کردن» به عنوان فرآیندهای یکپارچه، خلاق و نمادین را تشریح می‌کند. مطالعات موردی نشان می‌دهند که چگونه اختلال در این حوزه میانی می‌تواند منجر به اختلالات شخصیتی و حتی اعتیاد شود، و چگونه غیاب و فقدان می‌توانند در روان فرد به واقعیتی قدرتمندتر از حضور تبدیل شوند.

فضای میانی تجربه

درک رابطه پیچیده بین واقعیت درونی (ذهنی) و واقعیت بیرونی (عینی) یکی از وظایف بنیادین رشد انسان است. این فرآیند، که از بدو تولد آغاز می‌شود، سنگ بنای سلامت روان، خلاقیت و توانایی ما برای زندگی معنادار را تشکیل می‌دهد. وینیکات استدلال می‌کند که توصیف طبیعت انسان تنها بر اساس «واقعیت درونی» و «زندگی بیرونی» ناکافی است. او بر لزوم پلی میان این دو دنیا تأکید می‌کند که آن را «ناحیه میانی تجربه» می نامد. این ناحیه، فضایی است که واقعیت درونی و زندگی بیرونی هر دو در آن نقش دارند و به عنوان یک «مکان استراحت» برای فرد عمل می‌کند که وظیفه اش جدا نگه‌داشتن و در عین حال مرتبط ساختن این دو واقعیت است.

  • ۱. واقعیت درونی فرد: دنیای ذهنی، فانتزی‌ها، رویاها و مفاهیم درونی که مختص هر فرد است.
  • ۲. زندگی بیرونی و واقعیت مشترک: جهان عینی که توسط دیگران نیز درک و تأیید می‌شود و فرد باید خود را با آن تطبیق دهد.
  • ۳. فضای میانی تجربه: یک حوزه سوم که هم واقعیت درونی و هم زندگی بیرونی در آن سهیم هستند. این فضای میانی، به تعبیر وینیکات، “یک استراحتگاه برای فرد درگیر در وظیفه دائمی انسانی برای جدا نگه داشتن و در عین حال مرتبط ساختن واقعیت درونی و بیرونی” است. این فضا مورد چالش قرار نمی‌گیرد و ادعایی برای عینی بودن آن وجود ندارد.

اهمیت این فضای میانی در این است که پایه‌ای برای سلامت روان و خلاقیت فراهم می‌کند. این رساله نشان خواهد داد که این فضای حیاتی، به طور متناقضی، از طریق یک فرآیند دقیق که با “توهم” آغاز می‌شود، شکل می‌گیرد.

نقش بنیادین توهم: ایجاد جهان توسط نوزاد

در نظریه وینیکات، ایجاد اولیه “توهم” یک مرحله آسیب‌شناختی نیست، بلکه یک دستاورد ضروری و سالم در رشد نوزاد است. این مرحله استراتژیک برای شکل‌گیری توانایی نوزاد برای برقراری ارتباط با جهان خارج و در نهایت پذیرش واقعیت عینی، حیاتی است. این فرآیند پیچیده توسط “مادر به حد کافی خوب” تسهیل می‌شود.

مفهوم “مادر به حد کافی خوب” بر هوشمندی یا دانش نظری مادر تأکید ندارد، بلکه بر از خود گذشتگی (devotion) و توانایی او برای انطباق فعال با نیازهای نوزادش متمرکز است. این مادر کسی است که می‌تواند به طور شهودی نیازهای نوزاد را درک کرده و خود را تقریباً به طور کامل با آنها هماهنگ کند. این انطباق اولیه، زمینه را برای یک تجربه حیاتی فراهم می‌کند: توهم قدرت مطلق (omnipotence).

“مادر به حد کافی خوب” با انطباق تقریباً کامل با نیازهای نوزاد، به او این توهم را می‌دهد که گویی پستان (یا هر منبع تغذیه دیگری) بخشی از خود اوست و توسط او خلق شده است. این لحظه، لحظه‌ای جادویی در رشد اولیه است. مادر، در آغاز، با یک انطباق تقریباً صد در صدی، به نوزاد فرصت این توهم را می‌دهد که پستان او بخشی از نوزاد است. این فرآیند به نوزاد این امکان را می‌دهد که باور کند “یک واقعیت بیرونی وجود دارد که با ظرفیت خود نوزاد برای آفرینش مطابقت دارد.” در این لحظه، نوزاد بین آنچه به طور ذهنی تصور می‌کند و آنچه به طور عینی درک می‌کند، تمایزی قائل نیست. پارادوکس اصلی در اینجا نهفته است: نوزاد پستان را فقط تا جایی درک می‌کند که می‌تواند آن را خلق کند. این تجربه اولیه از همپوشانی بین دنیای درونی و بیرونی، پایه‌ای برای تمام روابط آینده با واقعیت است.

پس از ایجاد موفقیت‌آمیز این دنیای وهمی، وظیفه بعدی مادر آغاز می‌شود: هدایت دقیق و تدریجی نوزاد از این دنیای جادویی به سمت واقعیت عینی.

فرآیند ضروری سرخوردگی (Disillusionment)

وظیفه دوم و به ظاهر متناقض “مادر به حد کافی خوب”، “سرخورده کردن تدریجی نوزاد” است. این فرآیند، که در نگاه اول ممکن است منفی به نظر برسد، برای رشد روانی سالم، حیاتی است. این سرخوردگی به معنای رها کردن نوزاد نیست، بلکه کاهش تدریجی انطباق کامل مادر با نیازهای اوست، متناسب با ظرفیت رو به رشد نوزاد برای تحمل ناکامی.  این کاهش تدریجی انطباق، به جای آسیب رساندن به نوزاد، به رشد ظرفیت‌های روانی حیاتی او کمک می‌کند. نوزاد از طریق این تجربه‌های مدیریت‌شده از ناکامی، ابزارهای زیر را برای مقابله با واقعیت توسعه می‌دهد:

  • ۱. تجربه محدودیت زمانی برای ناکامی: نوزاد یاد می‌گیرد که ناکامی‌ها موقتی هستند.
  • ۲. حس رو به رشد: درک این که نیازها و ارضای آنها در یک بستر زمانی رخ می‌دهند.
  • ۳. آغاز فعالیت ذهنی: ناکامی، نوزاد را به فکر کردن، به یاد آوردن و پیش‌بینی وا می‌دارد.
  • ۴. بهره‌گیری از رضایت‌های خود-اروتیک: استفاده از بدن خود (مانند مکیدن شست) برای تسکین.
  • ۵. یادآوری، خیال‌پردازی و رویاپردازی: ایجاد بازنمایی‌های ذهنی از اُبژه ارضاکننده.

ایده کلیدی وینیکات این است که “اگر همه چیز خوب پیش برود، نوزاد در واقع می‌تواند از تجربه ناکامی سود ببرد.” ناکامی کنترل‌شده به اُبژه‌ها اجازه می‌دهد “واقعی” شوند. یک اُبژه واقعی، اُبژه‌ای است که مستقل از نوزاد وجود دارد و بنابراین می‌تواند هم مورد عشق و هم مورد نفرت قرار گیرد. این توانایی برای تجربه دوگانگی عاطفی، سنگ بنای روابط اُبژه واقعی است.

فرآیند توهم – سرخوردگی

  • ۱. مرحله توهم (Illusion): در ابتدا، مادر با یک انطباق تقریباً ۱۰۰ درصدی، به نوزاد این فرصت را می‌دهد که توهم کند، پستان مادر بخشی از خود اوست و تحت کنترل جادویی او قرار دارد. نوزاد، پستان را درست در همان جایی که آماده خلق کردنش است، می‌آفریند. این تجربه قدرت مطلق (omnipotence) برای رشد «من» ضروری است.
  • ۲. مرحله سرخوردگی (Disillusionment): وظیفه بعدی مادر، «سرخورده کردن تدریجی» نوزاد است. او به تدریج و متناسب با ظرفیت رو به رشد نوزاد برای تحمل ناکامی، از میزان انطباق خود می‌کاهد. این ناکامی تدریجی به اُبژه‌ها اجازه می‌دهد تا واقعی شوند، یعنی هم مورد عشق قرار گیرند و هم مورد نفرت.

این فرآیند توهم-سرخوردگی، پیش‌زمینه ضروری برای وظیفه از شیر گرفتن (weaning) است.

انطباق بیش از حد طولانی مادر، خطرات جدی برای رشد به همراه دارد. وینیکات هشدار می‌دهد که “یک اُبژه که کامل رفتار می‌کند، بهتر از یک توهم نیست.” چنین اُبژه‌ای به نوزاد اجازه نمی‌دهد که واقعیت را به عنوان چیزی جدا و مستقل از خود کشف کند و او را در حالت قدرت مطلق جادویی محبوس نگه می‌دارد. این فرآیند سرخوردگی، پیش‌زمینه لازم برای ظهور ابزارهایی است که نوزاد برای مدیریت این گذار دشوار از ذهنیت به عینیت استفاده می‌کند: یعنی اُبژه‌های انتقالی.

اشیاء و پدیده‌های انتقالی

اشیاء انتقالی و پدیده‌های انتقالی

اُبژه‌های انتقالی اولین تجلی ملموس و قابل مشاهده “فضای میانی” هستند. این اُبژه‌ها، که اغلب یک پتو، یک عروسک نرم یا حتی یک کلمه یا ملودی هستند، به نوزاد در سفر دشوار از ذهنیت محض (جایی که او و مادر یکی هستند) به عینیت (جایی که او و مادر دو موجود جدا هستند) کمک می‌کنند. آنها ابزارهای اولیه برای پیمایش این قلمرو میانی هستند.

وینیکات “اُبژه‌های انتقالی” و “پدیده‌های انتقالی” را برای توصیف حوزه میانی تجربه به کار می‌برد. این حوزه در فضایی بین فعالیت‌های خود-اروتیک (مانند مکیدن شست) و رابطه اُبژه واقعی (مانند ارتباط با خرس عروسکی) قرار دارد. این پدیده‌ها شامل زمزمه‌ها، آواها و بازی‌های تکراری نوزاد هنگام خوابیدن نیز می‌شوند. آنها اشیائی هستند که بخشی از بدن نوزاد نیستند، اما هنوز به طور کامل به عنوان بخشی از واقعیت بیرونی نیز شناخته نمی‌شوند.

  • اشیاء انتقالی(Transitional Objects): نخستین مالکیت «نه-من» نوزاد است، مانند یک تکه پتو، یک عروسک نرم یا یک اسباب‌بازی. این شیء نه بخشی از بدن نوزاد است و نه هنوز به طور کامل به عنوان بخشی از واقعیت بیرونی شناخته می‌شود.
  • پدیده‌های انتقالی(Transitional Phenomena): شامل فعالیت‌های گسترده‌تری مانند زمزمه کردن، تکرار آهنگ‌ها و ملودی‌ها هنگام خوابیدن، یا ادا کردن صداهای خاص است. این پدیده‌ها، همراه با اشیاء انتقالی، در قلمرو توهم قرار دارند که بنیان آغاز تجربه را تشکیل می‌دهد.

رابطه نوزاد با اُبژه انتقالی دارای ویژگی‌های خاصی است که آن را از سایر اشیاء متمایز می‌کند:

  • ۱. حق مالکیت: نوزاد، حقوقی را برای خود در مورد شیء انتقالی قائل می‌شود و بزرگسالان این حق را به رسمیت می‌شناسند.
  • ۲. عشق و پرخاشگری: اُبژه با محبت در آغوش گرفته می‌شود و در عین حال با هیجان مورد عشق‌ورزی و حتی تخریب قرار می‌گیرد.
  • ۳. ثبات ابژه: ماهیت اُبژه هرگز نباید تغییر کند، مگر اینکه توسط خود نوزاد تغییر داده شود.
  • ۴. بقای ابژه: اُبژه باید هم در برابر عشق غریزی و پرشور و هم در برابر نفرت و پرخاشگری محض زنده بماند.
  • ۵. حیات ظاهری: به نظر نوزاد این شی، گرما می‌دهد، حرکت می‌کند، یا بافتی دارد که نشان می دهد حیات یا واقعیت خاص خود را دارد.
  • ۶. منشأ مبهم: از دید ما (بزرگسالان)، اُبژه از بیرون می‌آید، اما از دید نوزاد نه از بیرون می‌آید و نه از درون؛ یعنی یک توهم (hallucination) نیست. این پارادوکس هرگز مورد سؤال قرار نمی‌گیرد.
  • ۷. سرنوشت نهایی: با گذشت زمان، اُبژه به تدریج معنای خود را از دست می‌دهد. فراموش یا سوگواری نمی‌شود، بلکه اهمیت آن در “عرصه فرهنگی” گسترده و پخش می‌شود، جایی که به هنر، مذهب و بازی تبدیل می‌شود.

درک ماهیت اُبژه انتقالی نیازمند تمایز آن از مفاهیم دیگر روانکاوانه است:

  • اُبژه درونی (مفهوم کلاینی): اُبژه انتقالی یک مفهوم ذهنی نیست، بلکه یک دارایی (possession) واقعی و ملموس است. برخلاف اُبژه درونی که تحت کنترل جادویی است، اُبژه انتقالی در دنیای واقعی وجود دارد.
  • نمادگرایی (Symbolism): اگرچه اُبژه انتقالی می‌تواند نمادی از پستان یا مادر باشد، اهمیت آن بیشتر در “واقعی بودن” (actuality) آن است تا “ارزش نمادین” آن. در واقع، اُبژه انتقالی “ریشه نمادگرایی در زمان” است؛ پیش از آنکه کودک بتواند بین واقعیت و فانتزی تمایز قائل شود و از نمادها استفاده کند، اُبژه انتقالی به او اجازه می‌دهد تا تفاوت و شباهت را بپذیرد.

مطالعات موردی دو برادر

تضاد بین استفاده سالم و تحریف شده از اُبژه‌های انتقالی را می‌توان در مطالعه موردی دو برادر که توسط وینیکات گزارش شده است، به وضوح مشاهده کرد:

ویژگی
برادر بزرگتر (X) – استفاده تحریف شده
برادر کوچکتر (Y) – استفاده معمول
وابستگی اولیه
وابستگی قوی و زودهنگام به شخص مادر؛ پس از جدایی دشوار “چیزی برای تکیه کردن نداشت”. از شیر گرفتنش دشوار بود(در ۸ ماهگی).
از شست خود و سپس گوشه پتو، برای تسکین خود استفاده می‌کرد. از شیر گرفتنش آسان بود(در ۵ ماهگی).
ماهیت اُبژه
از یک خرگوش به عنوان یک آرام‌بخش (comforter) در برابر اضطراب جدایی استفاده می کرد.
از گوشه پتو به عنوان یک تسکین‌دهنده (soother) که اضطراب را کاهش می‌داد، استفاده می کرد
نتیجه رشد
اضطراب، آسم، عدم ازدواج و وابستگی شدید به مادر در بزرگسالی
رشد مستقیم، ازدواج و داشتن فرزند

تحلیل وینیکات بر تمایز بین آرام‌بخش(comforter) و تسکین‌دهنده(soother) تأکید دارد. برای برادر بزرگتر، خرگوش یک دفاع در برابر اضطراب عمیق بود و به یک آسیب‌شناسی زمینه‌ای در دلبستگی اشاره داشت. در مقابل، پتوی برادر کوچکتر یک ابزار سالم و خودتنظیم‌گر بود که گذار را تسهیل کرده و اضطراب طبیعی را کاهش می‌داد. این فضای میانی که در دوران نوزادی از طریق این پدیده‌ها ایجاد می‌شود، پایه‌ای برای تجربیات غنی‌تر در زندگی بزرگسالی است و اساس خلاقیت، فرهنگ و دین را تشکیل می‌دهد.

وینیکات تأکید می‌کند که پذیرش واقعیت هرگز کامل نمی‌شود و هیچ انسانی از فشار ناشی از ارتباط واقعیت درونی و بیرونی آزاد نیست. فضای میانی تجربه به عنوان یک منبع تسکین دائمی عمل می‌کند و به ما اجازه می‌دهد تا بدون تسلیم شدن در برابر واقعیت سخت بیرونی یا گم شدن در فانتزی درونی، زندگی کنیم.

میراث فضای میانی در زندگی بزرگسالی

فضای انتقالی که در دوران نوزادی با کمک مادر به حد کافی خوب شکل می‌گیرد، با بزرگ شدن کودک از بین نمی‌رود. در عوض، این فضا در طول زندگی گسترش یافته و به قلمروهای پیچیده‌تری دگرگون می‌شود. این “منطقه سوم”، که نه کاملاً ذهنی و نه کاملاً عینی است، به یک منبع دائمی برای غنی‌سازی تجربه انسان تبدیل می‌شود. وینیکات این ایده را مطرح می‌کند که پدیده‌های انتقالی در کل قلمرو میانی بین ‘واقعیت روانی درونی’ و ‘جهان بیرونی’ یعنی در کل عرصه فرهنگی، پراکنده و پخش می‌شوند. این بدان معناست که توانایی بازی کردن، که در نوزادی با یک تکه پتو آغاز می‌شود، به توانایی ما برای درگیر شدن در فعالیت‌های فرهنگی در بزرگسالی تبدیل می‌شود.

ارتباط مستقیم بین این “فضای میانی” و تجربیات معنادار بزرگسالان را می‌توان در حوزه‌های زیر مشاهده کرد:

  • هنر و خلاقیت هنری: خلق و قدردانی از هنر در این فضای میانی رخ می‌دهد، جایی که دنیای درونی هنرمند با یک شی بیرونی تلاقی می‌کند.
  • مذهب: تجربه دینی و ایمان در فضایی قرار دارد که مورد چالش واقعیت‌سنجی قرار نمی‌گیرد و به افراد اجازه می‌دهد تا با مفاهیمی فراتر از واقعیت عینی ارتباط برقرار کنند.
  • زندگی تخیلی و رویاپردازی: توانایی خیال‌پردازی و غرق شدن در یک داستان یا رویا، نمونه‌ای از استفاده سالم از فضای میانی در بزرگسالی است.
  • کار علمی خلاقانه: حتی کشفیات علمی نیز اغلب از شهود و بازی با ایده‌ها در این فضای میانی سرچشمه می‌گیرند، پیش از آنکه با آزمون‌های سخت واقعیت روبرو شوند.

بزرگسالان سالم می‌توانند از “فضای میانی شخصی” خود لذت ببرند بدون اینکه آن را به دیگران تحمیل کنند. ما می‌توانیم احترام متقابلی برای تجربیات وهم‌آلود یکدیگر داشته باشیم. اما “اگر یک بزرگسال ادعاهایی را برای پذیرش عینیت پدیده‌های ذهنی خود بر ما تحمیل کند، ما جنون را تشخیص می‌دهیم.” این تمایز حیاتی نشان می‌دهد که مدیریت موفق این فضا، شاخص سلامت روان است.

با این حال، شکست در ایجاد یا مدیریت این فضای حیاتی می‌تواند منجر به پیامدهای آسیب‌شناختی جدی شود که در ادامه به آن پرداخته می‌شود.

آسیب‌شناسی پدیده‌های انتقالی

همانطور که پدیده‌های انتقالی برای رشد سالم ضروری هستند، اختلال در این فرآیندها می‌تواند منجر به آسیب‌شناسی شود. وقتی یک ابزار سالم برای مدیریت گذار به یک مکانیسم دفاعی سفت و سخت برای انکار واقعیت تبدیل می‌شود، آسیب‌شناسی ظهور می‌کند.  اگر مادر برای مدتی طولانی‌تر از ظرفیت نوزاد برای زنده نگه داشتن بازنمایی درونی‌اش غایب باشد، پدیده‌های انتقالی بی‌معنا می‌شوند. درست قبل از این فقدان، ممکن است استفاده اغراق‌آمیزی از شیء انتقالی به عنوان بخشی از «انکار» تهدید بی‌معنا شدن آن مشاهده شود.

مطالعه موردی پسر و نخ (The boy with the string)

این پسر هفت ساله، که مادرش دوره‌هایی از افسردگی و عدم دسترسی عاطفی را تجربه کرده بود، به طور وسواس‌گونه‌ای از نخ برای اتصال اشیاء مختلف به یکدیگر استفاده می‌کرد. در ابتدا، این رفتار می‌توانست به عنوان نمادی از ارتباط و تلاش برای حفظ پیوند در برابر تهدید جدایی تفسیر شود. اما به تدریج، عملکرد این رفتار تغییر کرد.

ارزیابی وینیکات نشان می‌دهد که عملکرد نخ از تلاش برای ارتباط به انکار فعال جدایی، تغییر ماهیت داد. پیامدهای این تغییر عمیق بود. نخ دیگر ابزاری برای ارتباط نبود، بلکه به چیزی تبدیل شد که ویژگی‌های خطرناکی دارد و باید کنترل شود. این فرآیند، که در آن یک نماد از معنای ارتباطی خود تهی شده و به یک وسواس تبدیل می‌شود، می‌تواند به توسعه یک انحراف (perversion) منجر شود. استفاده آسیب‌شناختی پسر از نخ، به ویژه در دوره‌هایی که مادرش افسرده یا غایب بود، تشدید می‌شد. این امر نشان می‌دهد که چگونه شکست محیط (عدم دسترسی عاطفی مادر) مستقیماً به آسیب‌شناسی کودک منجر می‌شود. کودک در تلاش برای انکار واقعیت دردناک جدایی، در یک مکانیسم دفاعی که مانع رشد بیشتر او می‌شود، گرفتار می‌گردد.

در یک یادداشت تکمیلی که در سال ۱۹۶۹ به این مطالعه موردی اضافه شد، وینیکات سرنوشت غم‌انگیز این پسر را فاش می‌کند. او می‌نویسد که پسر هرگز از بیماری خود بهبود نیافت. در دوران نوجوانی، او به اعتیادهای جدیدی، به ویژه مواد مخدر، روی آورد و هرگز نتوانست برای ادامه تحصیل خانه را ترک کند. هر تلاشی برای دور کردن او از مادرش با فرار و بازگشت به خانه مواجه می‌شد. این نتیجه ویرانگر نشان می‌دهد که چگونه یک شکست محیطی در اوایل کودکی می‌تواند به یک مسیر آسیب‌شناختی مادام‌العمر منجر شود و اهمیت حیاتی مدیریت موفقیت‌آمیز فضای انتقالی را به شدت برجسته می‌کند.

این مطالعه موردی به وضوح نشان می‌دهد که مرز بین استفاده سالم و ناسالم از فضای انتقالی چقدر ظریف است و چگونه شکست در فرآیند سرخوردگی مدیریت‌شده می‌تواند منجر به انکار واقعیت به جای پذیرش آن شود.

مطالعه موردی پسری با وسواس ریسمان

علائم: پسری هفت ساله با ریسمانی، صندلی‌ها، میزها و دیگر اشیاء خانه را به هم متصل می‌کرد. این رفتار پس از جدایی‌های مکرر از مادر (تولد خواهر، بستری شدن مادر در بیمارستان به دلیل افسردگی) آغاز شده بود.

تفسیر: ریسمان به عنوان نمادی از ارتباط عمل می‌کرد، اما کارکرد آن به «انکار جدایی» تغییر کرده بود. پسر تلاش می‌کرد تا جدایی از مادر را با استفاده از ریسمان انکار کند. درمانگر به مادر توضیح داد که این رفتار با ترس از جدایی مرتبط است. مادر این موضوع را با پسرش در میان گذاشت و پس از آن، بازی با ریسمان متوقف شد. این رفتار در زمان‌های تهدید به جدایی دوباره ظاهر می‌شد و با صحبت کردن مادر دوباره از بین می‌رفت. با وجود موفقیت اولیه، این الگو در پسر باقی ماند. او در نوجوانی به اعتیاد به مواد مخدر روی آورد و قادر به ترک خانه برای تحصیل نبود.

وینیکات مشخص می‌کند که این آسیب‌ها به همان حوزه رشدی تعلق دارند که پدیده‌های انتقالی در آن شکل می‌گیرند و شکست در ایجاد یک فضای میانی سالم، یک آسیب‌پذیری حیاتی ایجاد می‌کند. برخی از این انحرافات عبارتند از:

  • فتیشیسم: در این حالت، ابژه هرگز معنای نمادین خود را از دست نمی‌دهد و به یک شیء جنسی وسواسی در بزرگسالی تبدیل می‌شود.
  • اعتیاد به مواد مخدر: همانطور که در مورد «پسر و نخ» دیده شد، اعتیاد می‌تواند تلاشی ناامیدانه برای انکار جدایی و پر کردن خلأ ناشی از فقدان یک فضای میانی امن باشد.
  • دروغگویی و دزدی: این رفتارها نیز می‌توانند ریشه در جستجوی چیزی داشته باشند که در مراحل اولیه رشد از کودک دریغ شده است؛ تلاشی برای یافتن مادر یا تجربه‌ای که هرگز به دست نیامده است.

خیال‌پردازی، رؤیا و زندگی

وینیکات تمایز کیفی ظریف اما حیاتی بین دو دسته از پدیده‌های ذهنی قائل می‌شود: خیال‌پردازی (fantasying) در یک سو، و رؤیا دیدن و زندگی کردن (dreaming and living) در سوی دیگر.

ویژگی
خیال‌پردازی (Fantasying)
رؤیا و زندگی (Dreaming & Living)
ماهیت
یک پدیده منزوی که انرژی را جذب می‌کند اما به زندگی کمکی نمی‌کند.
رؤیا با زندگی در دنیای واقعی و زندگی با دنیای رؤیا مرتبط است.
ارتباط با واقعیت
کنش را در دنیای واقعی فلج می‌کند. در این حالت، «هیچ اتفاقی نمی‌افتد.»
با برقراری رابطه با اُبژه‌های واقعی، معنا خلق میکند.
مکانیسم دفاعی
با گسستگی (dissociation) همراه است.
با سرکوب (repression) مرتبط است.
ارزش نمادین
فاقد ارزش نمادین یا شاعرانگی است. یک بن‌بست است.
سرشار از «شعر» است؛ یعنی لایه‌های متعدد معنایی مرتبط با گذشته، حال و آینده.
تأثیر بر فرد
به فرد احساس عدم وجود می‌دهد. با تنش جسمی همراه است.
بخشی از هسته زنده شخصیت فرد است و با کل فرد در ارتباط است.

توانایی ما برای بازی کردن،(برای معلق کردن مرزهای سفت و سخت بین درون و بیرون)، چیزی است که به ما اجازه می‌دهد تا نه تنها با جهان کنار بیاییم، بلکه آن را غنی‌تر و معنادارتر کنیم. این میراثی است که از آن پتوی کهنه دوران کودکی به ما رسیده است؛ میراثی که باید در بزرگسالی نیز از آن مراقبت کنیم.

واژه‌نامه اصطلاحات کلیدی

اصطلاح
تعریف بر اساس متن
اشیاء انتقالی (Transitional Objects)
اشیاء مادی (مانند گوشه پتو، عروسک نرم) که اولین متعلقات نوزاد هستند. این اشیاء در حوزه میانی بین ذهنیت و عینیت قرار دارند و به نوزاد در گذار از حالت یکی بودن با مادر به حالت ارتباط با مادر به عنوان یک موجود جدا، کمک می‌کنند.
پدیده‌های انتقالی (Transitional Phenomena)
شامل طیف وسیع‌تری از تجربیات در حوزه میانی است، از جمله اشیاء انتقالی، و همچنین رفتارهایی مانند زمزمه کردن، تکرار آهنگ‌ها قبل از خواب، یا یک کلمه یا لحن خاص که برای نوزاد اهمیت حیاتی پیدا می‌کند و به عنوان دفاعی در برابر اضطراب عمل می‌کند.
حوزه میانی تجربه (Intermediate Area of Experience)
بخش سوم زندگی انسان، در کنار واقعیت درونی و زندگی بیرونی. این یک حوزه خنثی است که در آن بازی، خلاقیت هنری، احساس مذهبی و زندگی تخیلی رخ می‌دهد و به فرد امکان می‌دهد تا از فشار دائمی مرتبط ساختن دنیای درون و بیرون رهایی یابد.
مادر به اندازه کافی خوب (Good-enough Mother)
مادری که با نیازهای نوزادش انطباق فعال برقرار می‌کند و این انطباق را به تدریج، متناسب با توانایی رو به رشد نوزاد برای تحمل ناکامی، کاهش می‌دهد. موفقیت او به «از خود گذشتگی» بستگی دارد، نه به هوش یا دانش.
توهم (Illusion)
تجربه‌ای که توسط مادر به-اندازه-کافی-خوب برای نوزاد فراهم می‌شود و به موجب آن، نوزاد احساس می‌کند که پستان مادر (یا مراقبت مادرانه) بخشی از خود اوست و توسط او خلق شده است. این توهم قدرت مطلق، برای شروع رشد و ایجاد رابطه با واقعیت بیرونی ضروری است.
سرخوردگی (Disillusionment)
وظیفه اصلی مادر پس از فراهم کردن فرصت کافی برای توهم. این فرآیند تدریجی است که در آن مادر با کاهش انطباق خود، به نوزاد کمک می‌کند تا واقعیت بیرونی را به عنوان چیزی جدا از خود بپذیرد.
واقعی بودن/فعلیت (Actuality)
کیفیتی در شیء انتقالی که اهمیت آن را از ارزش نمادینش بیشتر می‌کند. این واقعیت که شیء انتقالی «پستان نیست»، به اندازه این واقعیت که «نمایانگر پستان است» اهمیت دارد.
ابژه درونی (Internal Object)
مفهومی ذهنی است(برخلاف شیء انتقالی که یک «دارایی» است). شیء انتقالی یک ابژه درونی نیست، اما وجود آن به زنده و به-اندازه-کافی-خوب بودن ابژه درونی بستگی دارد.
خیال‌پردازی (Fantasying)
یک فعالیت ذهنی که با حالت گسستگی همراه است، ایستا، فاقد عمق نمادین و بی‌ارتباط با رویا یا زندگی واقعی است. این فعالیت انرژی را جذب می‌کند اما به عمل یا رشد منجر نمی‌شود و فرد را در حالتی از عدم وجود و فلج‌شدگی نگه می‌دارد.
گسستگی (Dissociation)
مکانیزم دفاعی که در آن بخش‌هایی از شخصیت از یکدیگر جدا می‌شوند.
بی‌شکلی (Formlessness)
حالتی اولیه از وجود که فرد باید از آن آغاز کند تا خود را بسازد.

منبع : D. W. Winnicott – Playing and Reality

🌿 آیا نیاز به مشاوره دارید؟

در مقاطع مختلف زندگی، گفت‌وگو با یک مشاور می‌تواند مسیرتان را روشن‌تر کند.
جهت رزرو وقت مشاوره حضوری یا آنلاین، با ما در ارتباط باشید.

📱 ارتباط با ما : ۰۹۳۵۵۷۵۸۳۵۸
۵ ۳ رای ها
رأی دهی به مقاله

0 نظر
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها