دانشنامه روانشناسی مردمی
علیرضا نوربخش (مشاور بالینی)

به کودکی که هرگز زاده نشد

چرا مرا درست کردی؟ چرا ؟

این کتاب در قالب نامه‌ای از راوی داستان(یک زن جوان) با جنینی که در رحم خود باردار است نوشته شده، که فرزند نازاده‌اش را از مصیبت‌های دنیا و بی‌رحمی آن آگاه می‌کند.

اوریانا فالاچی

برخلاف اسمش این کتاب نامه نیست بلکه از گفتگو ها و مکالمه های درونی ای حکایت می کند که زنی باردار که به نظر خود فالاچی است، با فرزند درون شکمش دارد.  با اینکه صفحات کتاب چندان زیاد نیست و محدوده زمانی ای که مربوط به وقایع کتاب و شخصیت های آن می شود نیز کم است ( حدود سه ماه ) اما حجم و زمان آن به اندازه طول زندگی انسان ملموس و قابل حس است. فالاچی سوالات و مطالبی را عنوان می کند که هر انسانی ( و بالاخص زن ) ممکن است در طول عمرش بارها از خود بپرسد و برای خود بازگو کند؛ به دنیا آوردن فرزند، انتخاب زندگی ، قوانین زیستن ، زن یا مرد بودن ، عدالت ، عشق و …

اوریانا فالاچی فالاچی کتاب را اینگونه آغاز می کند:

“امشب به هستیت پی بردم. درست مانند قطره ای از زندگی که از هیچ سرچشمه گرفته است. با چشمان باز، در ظلمت و ابهامی مطلق دراز کشیده بودم. ناگهان در دل ظلمت و تاریکی جرقه ای از اطمینان و آگاهی درخشیدن گرفت.
تو آنجا بودی، تو وجود داشتی. ضربان قلبم از حرکت باز ایستاد و وقتی که دوباره تپش و ضربان نامرتب و آشوب گرانه آن را شنیدم احساس کردم که تا حلقوم در ژرفی سهمگین و مخوف از تردید و دو دلی فرو رفته ام. با تو حرف می زنم اما تمام تار و پودم را وحشت آزار دهنده ای فرا گرفته است…”

“نامه به کودکی که هرگز زاده نشد” بیش از آنکه سعی در خودنمایی برای کیفیت ادبی کند به بیان و پاسخ به دغدغه ها و موضوعات روز و نیز مفهوم انسانیت می پردازد. محور مورد بحث فالاچی در این کتاب زیستن و وجود داشتن است. البته با ورود به مقوله جنسیت مطالبی را نیز در این زمینه عنوان کرده است.

فالاچی از زبان زنی باردار ویژگی های دنیایی را که در آن زیسته و درک کرده است را برای فرزند درون شکمش بازگو می کند. گفتگویی یک نفره که بیشتر به درد دل می ماند. او فرزندی در شکم دارد که از صحت ورودش به دنیا در تردید است و در حالیکه این سوال را در ذهن خود دارد: ” آیا نیستی بهتر است از هستی توام با درد و رنج؟ ” نمی خواهد به جای فرزندش تصمیم بگیرد. از فرزندش نشانه می خواهد، علامتی که به او نشان دهد فرزندش خواهان به دنیا آمدن و زندگی کردن است یا نه. بارها این سوال را از فرزندش می پرسد و گاها از روی استیصال مجبور به پاسخ، توجیه و نتیجه گیری هایی می شود، از این قبیل که: ” … من به خطا تصور کردم که انتخابی را به تو تحمیل کرده ام. با نگه داشتن تو فقط از فرمانی اطاعت می کنم که وقتی جرقه زندگی ات روشن شد به من دادی. من انتخابی نکرده ام. فقط اطاعت کرده ام. از بین تو و من قربانی احتمالی تو نیستی، منم. مگر وقتی که خفاش وار به تنم می آویزی منظورت همین نیست؟ مگر وقتی مرا دستخوش حالت تهوع می کنی همین را نمی خواهی تایید کنی؟ ” ، می شود و به این وسیله بهانه ای برای به دنیا آوردنش می یابد و البته آرام کردن خود!

فالاچی با بروز نشانه هایی از بی اعتقادی به خدا، برای توجیه دنیا آوردن فرزندش به نظام طبیعت نیز متوسل می شود: چطور می توانم تو را دور بیاندازم؟ از کجا معلوم که این دنیا هم که ما درون آن زندگی می کنیم بر اثر اشتباه و غفلت به وجود نیامده باشد؟ احتمالا اگر از اولین موجودی که انسان نامیده می شود پرسیده بودند که آیا می خواهد متولد شود یا نه از دلهره و تشویش به خود می پیچید و با قاطعیت پاسخ نه می داد ولی هیچ کس نظر او را نپرسید و لاجرم او هم متولد شد و بعد هم موجودی دیگر پدید آورد بدون اینکه از آن موجود هم پرسیده شود که آیا مایل است متولد شود یا نه؟. مادر حتی خود را بی نیاز از به دنیا آمدن فرزندش می خواند و بارها تاکید می کند که با بودنش مشکلاتی از قبیل مشکلات جسمی و بیماری های روحی و عدم امنیت شغلی برایش پیش می آورد و دلیلی نمی بیند که او اصراری بر تولدش داشته باشد. اما آیا واقعیت اینی است که می گوید؟!

فالاچی تقابل بسیار واضحی را نشان می دهد؛ کسی که هنوز متولد نشده  ( بچه درون شکم مادر. و این در حالی است که فالاچی برای این انتخاب و تصمیم او را کوچک و بچه نمی داند، بلکه تصمیمش را از جانب یک فرد بالغ به خواننده ارائه می دهد: ” این اولین بار بود که صدایت را شنیدم. ولی صدا صدای یک بچه نبود، مانند یک مرد بزرگ بود “) اما قدرت انتخاب و تفکر دارد و اطلاعات و آگاهی هایش را همچنان که خود می گوید: ” مادر همه افکارت را قطره قطره می نوشیدم. من آن ها را که به من می دادی آگاه بودم و آن ها را که به من نمی دادی ناآگاه بودم ” از مادرش گرفته است، با آگاهی یافتن از خوبی ها و زشتی های جهان ترجیح می دهد عدم را انتخاب کند: ” در اولین و آخرین انتخابم تصمیم گرفتم از متولد شدن چشم بپوشم. ”

و در طرف مقابل کسی که زندگی می کند (مادر ) و البته همان افکار و ذهنیات را دارد که برای فرزندش نقل کرده است و با این وجود در وضعیتی شاید مشابه فرزندش، زندگی را انتخاب می کند؛ ” دوستم مرا به کناری کشید و گفت که خانم دکتر گفته که بچه خود به خود بیرون نخواهد آمد و درنتیجه سمی که ایجاد می کند وارد خون خواهد شد و تو خواهی مرد. می بایستی هر چه زودتر تصمیم بگیرم … هنوز من باید کارهای زیادی انجام دهم. ” این نکته بسیار ظریف که هدف نهایی فالاچی به نظر می رسد، اشاره به این دارد که انتخاب زندگی توسط کسی که هنوز وارد جریان زندگی نشده با کسی که زندگی می کند هر چند که تفکری مشابه داشته باشند چقدر می تواند متفاوت باشد. فالاچی به طرزی زیبا و قابل تامل بهانه زندگی را برای خودش ( به نمایندگی از تمام انسان ها ) کارهای زیادی می داند که باید انجام دهد: ” مثلا باید کارم را گسترش دهم و ثابت کنم که از یک مرد کمتر نیستم. “

برخی جمله های کتاب آثار کامو را به یادم می آورد و در راس آن ها بیگانه. هر چند دنیای کتاب استقلال خود را داراست اما در جاهایی به نظر می رسد که پاسخی بر سوالات و مطالب فلسفی کامو نیز می دهد: زندگی به زحمت زیستن می ارزد؟ ” زندگی ارزش زاده شدن و درد کشیدن، مردن را دارد.” هر چند که بیشتر گفته های فالاچی به این جمله نزدیک تر هستند با این وجود تردید فالاچی بر پاسخ به این پرسش در سراسر کتاب خیمه زده است: ” اگر زندگی شکنجه است پس چرا آن را بپذیریم؟” ” اصلا چرا باید نسل انشان وجود داشته باشد؟ هدف از وجود داشتن انتظار کشیدن برای مرگ است.” او حتی از زبان فرزندش می گوید:” من اصلا نمی خواستم زاده شوم، دنیای شما کثیف است. پر از دروغ، دزدی، خیانت، آدم کشی، زور و … .” و در آخر هم همه مسئولیت را بر دوش فرزندش می گذارد. این عبارت نیز بی شباهت به جمله مشهور کامو یعنی: آغاز به فکر کردن، شروع به تحلیل رفتن تدریجی است. نیست: ” فکر کردن یعنی درد کشیدن. فهمیدن و آگاه بودن یعنی بدبخت بودن، افسوس نکته سوم که اساسی ترین نکته است را ندیده گرفتی. درد و رنج نمک زندگی می باشد و بدون آن همه انسان ها نخواهند بود.”

در آخر و با مرگ ” کودکی که هرگز زاده نشد”، عذاب وجدان ناشی از تردید برای به دنیا آوردن و مراقبت صحیح از جنین و فرزند درون شکم، مادر را آزار می دهد. پس او اکنون همچون تمامی انسان ها نیازمند محاکمه است! هر چند محاکمه ای صوری. در رویا محاکمه ای می بیند که هیئت منصفه اش نزدیکان و دکترهایش هستند و بدین ترتیب برای اقناع وجدانش هم که باشد خود را به دست عدالت می سپارد!

پست های مرتبط

بخشی از کتاب : 

کوچولو! زندگی یعنی خستگی ، یعنی جنگی که هر روز تکرار می شود و در ازای روزهای شادیش که مکث های کوتاهی بیش نیست باید بهای گزافی پرداخت. اصلا برایم مطرح نیست که به خاطر من به دنیا بیایی، مخصوصا که هیچ احتیاجی به تو ندارم.ولی من به جای تو تصمیم گرفته ام، تو زاده خواهی شد!! این انتخاب از روی خودخواهی نیست، کوچولو. به دنیا اوردن تو برایم تفریح نیست من زنی هستم که کار می کند  و هزار مسئولیت و گرفتاری و دل بستگی دیگری دارد. اما تو با من خواهی بود. مهم نیست که بخواهی یا نخواهی. من همان بی عدالتی را که در مورد خودم، و پدر و مادرم و پدر یزرگ و مادربزرگم و والدین آنها انجام شد، در حق تو هم روا می دارم…

چطور یک مرد می تواند که احساس یک زن را که بچه ای در شکم دارد درک کند؟ و راستی به نظر تو حامله نشدن برای مرد مزیت است یا نقص؟ تا دیروز فکر میکردم که یک مزیت است حالا مطمئن هستم که نقص و بدبختی است. خیلی غرور انگیز است که آدم بتواند موجودی زنده را در بطن خود داشته باشد و به جای یک نفر خود را دو نفر بداند. لحظه هایی هست که حس می کنی که دنیا را فتح کرده ای و هیچ چیز نمی تواند آرامشی را که به آن دست یافته ای بر هم بزند، نه دردهایی که باید تحمل کنی نه کاری که احیانا ترک کنی و نه آزادی ای که بدون شک از دست می دهی.

تو دختری یا پسر؟ دلم می خواهد دختر باشی . دلم میخواهد روزی آنچه را که من اکنون حس میکنم ، حس کنی. زن بودن لطیف است و زیباست. ماجرایی که شجاعتی بی پایان می خواهد.. جنگی است که پایانی ندارد.خیلی باید بجنگی تا ثابت کنی که آنروز که حوا سیب ممنوعه را چید، گناه به وجود نیامد، آنروز یک فضیلت پرشکوه به دنیا آمد که به آن ” نافرمانی ” می گویند.
ولی اگر تو پسر زاده بشوی باز هم راضی خواهم بود. حتی شاید بیشتر از دختر بودنت. در این صورت خیلی از تحقیر ها و بردگی ها و سو استفاده ها در امان خواهی بود. مثلا اگر پسر زاده شوی، هیچ کس در تاریکی شب به تو تجاوز نخواهد کرد، نباید حتی حتما صورتی زیبا داشته باشی تا در اولین نگاه مورد قبول واقع شوی. کمتر رنج می بری. می توانی در مقابل هر کس که دلت خواست به آسانی نافرمانی کنی. فکر نکن که زندگی برای مرد هم خیلی آسان است. اگر نیرومند باشی مسئولیت های سنگین و مستبدانه به گردنت می گذارند.چون ریش داری اگر گریه کنی یا محبت بطلبی همه به تو خواهند خندید. به تو حکم خواهند کرد که در جنگ آدم بکشی یا کشته شوی….

کوچولو ، مرد بودن یعنی کسی بودن. و برای من مهم است که تو کسی باشی. آدم بودن کلمه زیبایی است چون حد و مرزی برای زن و مرد تعیین نمی کند. قلب و مغز هیچ کدام جنسیت ندارد. رفتار هم همینطور.
کوچولو، درباره ی آزادی بسیار خواهی شنید. اینجا پیش ما کلمه ایست که به همان اندازه لجن مال شده که کلمه ی عشق،که همان طوری که قبلا گفتم،از همه بیشتر به لجنش کشیده اند. مردانی را خواهی دید که در راه آزادی نابود شدن را با جان سودا می کنند، شکنجه ها متحمل می شوند و حتی بارها چهره ی مرگ را مشاهده می کنند و امیدوارم که تو خودت هم یکی از آن مردان شوی. و در همان لحظه ای که بند از بند وجودت به خاطر آزادی خواهند درید،متوجه می گردی که وجود ندارد یا حداکثر در مقیاسی که به دنبالش می گشتی وجود ندارد، مانند یک رویا،یک خیال پوج و خاطرات دوران زندگی پیش از تولدت،آن زمان که آزاد بودی چون تنها بودی.تکرار می کنم که تو در شکم من زندانی هستی و به این فکر می کنم که فضایت تنگ است، و از این به بعد هم در ظلمت محض خواهی بود ولی در آن فضای تنگ آن چنان آزادی که دیگر هرگز در این دنیای عظیم و بی رحم آزاد نخواهی بود. نه معذرتی باید بخواهی،نه کمکی،و چون کسی در کنارت نیست،خبر از بردگی ها نداری.در این جا در این بیرون برعکس هزار خان و ارباب خواهی داشت.و من اولین اربابت خواهم بود

مامان…تو هرگز نگفتی چرا آدم زاده می شود، بلکه مرتب قصه برای سرگرمی خودت می ساختی و مرا گمراه می کردی.تنها توضیح تو این بود که تو خودت هم متولد شده ای و قبل از تو مادرت و مادربزرگت و بدین خاطر متولد می شویم که دیگران هم متولد شده اند و متولد می شوند.یک بار گفتی که به خاطر این که نسل انسان نابود نشود، متولد می شویم. اصلا چرا باید نسل انسان وجود داشته باشد؟ هدف از وجود داشتن انتظار کشیدن برای مرگ و نیستی است. در دنیای من که تو آن را رحم نام گذاشته ای هدفی وجود داشت و آن یعنی زاده شدن. در دنیای تو هدفی وجود ندارد جز به مرگ رسیدن.
بدن من وهمی بیش نبود که از تو و به برکت وجود تو رشد می کرد؛ روح من وعده ای بود که از تو و به برکت وجود تو جامه عمل می پوشید. فقط آنچه را که به من میدادی ، می آموختم  و از آنچه به من نمی دادی غافل می ماندم: سرچشمه نور و وجدان من تو بودی . وقتی تو برای آنکه مرا به دنیا بیاوری به همه چیز می جنگیدی، فکر می کردم که زندگی به راستی موهبتی بی همتاست. من تو را می بخشم ، مامان گریه نکن. یک بار دیگر به دنیا خواهم آمد.

چه کلمات پر شکوهی کوچولو، اما فقط کلمه اند. اگر تمام تمام این دنیا دست به دست هم بدهند، دیگر نخواهند توانست تو را به وجود بیاورند ، تو و آنچه که بودی و می توانستی باشی. تو دیگر هرگز باز زاده نخواهی شد و من با ناامیدی محض گفتگویم را با تو دنبال خواهم کرد. کوچولو جایت خالی است. کمبودت را مثل نداشتن دست یا چشم ، و یا حتی صدا حس میکنم و با این همه دلم کمتر از دیروز و کمتر از امروز صبح برایت تنگ شده. من به زندگی ایمان دارم. زندگی با همه زشتی هایش برایم دل پذیر است و من به هر قیمتی شده با زندگی میسازم. من می روم کوچولو و با عزم جزم از تو خداحافظی میکنم. و در پایان مادری که آنگونه از غم از دست دادن فزرندش ناامید است به خود می گوید که باید ساخت! و زندگی اش را دوباره از سر میگیرد…

گفتارهایی از فالاچی در نامه به کودکی که هرگز زاده نشد:

  • زندگی به معنای خستگی، زندگی به معنای جنگ های تکراری روزانه، ارزش لحظات شادی اش فقط مکث های آنی تندگذر است که باید بهایی گزاف پرداخت.
  • خطی که حماقت را از ذکاوت جدا می کند آن چنان باریک است که گاهی اصلا دیده نمی شود.
  • در واقع شهامت مترادف با خوشبینی است.
  • گناه آن روز به وجود نیامد که حوا سیب ممنوعه را بلعید. آن روز یک فضیلت شکوهمندی به دنیا آمده که به آن نافرمانی می گویند.
  • عشق عطشی است که وقتی سیراب شدی سر دلت می ماند و باعث سوءهاضمه می شود. درست مثل حالت تهوع.
  • دنیای بدون بچه ها دنیای کثیف و وحشتناکی است.
  • آزادی فردی، آزادی خودخواهانه ای است که حقوق دیگران را زیر پا می گذارد.
  • آیا حاضری بفهمی که همه فرداها همان دیروز لعنتی است؟
  • دنیا تغییر می کند اما مثل دیروز است.

دانلود کتاب : به کودکی که هرگز زاده نشد

۲ ۱ رای
رأی دهی به مقاله

* درود بر شما که با حمایت خود و دعوت دیگران به مطالعه مقالات سایت، به من انگیزه می دهید. لطفا در کامنت ها و مباحثات شرکت کنید و پرسشگر باشید. جهت مشاوره آنلاین یا حضوری با شماره ۰۹۳۵۵۷۵۸۳۵۸ در تلگرام هماهنگ نمایید. *

4 نظر
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
elahe
۱۳۹۴/۰۲/۱۳ ۰۲:۴۱

سلام . سپاس و درود اقای مقدم. منتظر مقاله های بعدیتون هستم. عالی بود. خسته نباشی

ملینا ر
۱۴۰۰/۰۳/۱۱ ۱۸:۵۴

سلام ، جمله « فرزندم، تو هرگز بدنیا نخواهی آمد و این تنها چیزی است که میتوانی بعد ها بابتش به من افتخار کنی» مال همین کتاب هست؟

لیلیسا
۱۴۰۰/۱۱/۲۲ ۰۰:۱۳

سلام من این کتاب رو خواندم اما این جمله توش نبود پس چرا؟؟؟