بیکاری در ایران از منظر روانکاوی
بیکاری یک واقعیت اجتماعی با پیامدهای روانی است، نه یک اختلال روانی.
فهم بیکاری در ایران مستلزم عبور از تفسیرهای فردگرایانه و توجه به رابطه متقابل اقتصاد، قدرت و روان است؛ رابطهای که در آن ناامنی اقتصادی میتواند، بیقدرتی روانی تولید کند و بیقدرتی روانی نیز، به بازتولید انفعال اجتماعی و پذیرش اقتدارگرایی بینجامد.
بیکاری معمولاً در چارچوب شاخصهای اقتصادی، نرخ مشارکت و ظرفیت بازار کار مطالعه میشود، اما پیامدهای آن به حوزه اقتصاد محدود نمیماند و میتواند ساختار زندگی، هویت حرفهای، احساس خود-ارزشمندی، روابط خانوادگی و چشمانداز فرد نسبت به آینده را تحت تأثیر قرار دهد. بر اساس دادههای رسمی منتشرشده درباره بازار کار ایران، نرخ بیکاری در گروههای جوان بهطور معناداری بالاتر از نرخ بیکاری کل کشور است؛ برای نمونه، در تابستان ۱۴۰۴ نرخ بیکاری گروه ۱۵ تا ۲۴ ساله ۱۹ درصد و گروه ۱۸ تا ۳۵ ساله ۱۵ درصد گزارش شد. این ارقام تنها یک واقعیت اقتصادی را توصیف نمیکنند، بلکه به مسئلهای اجتماعی اشاره دارند که میتواند سازمان روانی فرد را نیز تحت تأثیر قرار دهد.
مقاله حاضر با رویکردی روانکاوانه و با بهرهگیری از مفاهیم فروید، وینیکات، بیون و ادبیات روابط موضوعی، بیکاری را به مثابه نوعی فقدان چندلایه تحلیل میکند. استدلال اصلی این است که شغل در زندگی روانی انسان صرفاً یک ابزار اقتصادی نیست، بلکه میتواند بهعنوان سازماندهنده هویت، رابطه با دیگری، احساس کارآمدی و سرمایهگذاری لیبیدویی بر آینده عمل کند. در نتیجه، فقدان اشتغال ممکن است به تجربه شرم، آسیب نارسیستیک، وابستگی، افسردگی، اختلال در تجربه زمان و فرسایش امید به آینده منجر شود. در انتهای مقاله بیکاری در ایران را از منظر روانکاوی سیاسی بررسی می کنیم.
بیکاری در ایران معاصر
بیکاری از جمله پدیدههایی است که در مرز میان واقعیت اجتماعی و واقعیت روانی قرار میگیرد. اگر از منظر اقتصاد به آن نگاه کنیم، بیکار فردی است که شغل ندارد. آنچه از نظر روانکاوی اهمیت پیدا میکند، فاصله میان «فقدان شغل» بهعنوان یک رویداد بیرونی و «فقدان جایگاه» بهعنوان یک تجربه درونی است. فرد ممکن است تنها شغل خود را از دست داده باشد، اما در سطح روانی احساس کند که بخشی از هویت او، استقلال او و حتی حق او برای تصور آینده از دست رفته است. پژوهشهای تجربی نیز نشان دادهاند که بیکاری با افزایش مشکلات سلامت روان، بهویژه علائم افسردگی ارتباط دارد و بازگشت به اشتغال، بهطور متوسط، با بهبود نسبی سلامت روان همراه است.
برای فهم این وضعیت، مفهوم «کار» را باید فراتر از قرارداد اقتصادی در نظر گرفت. کار در جوامع مدرن یکی از مهمترین ابزارهای سازماندهی زمان و هویت است. روز کاری، هفته کاری، تعطیلات، مسئولیتها و ضربالاجلها، ریتمی بیرونی در زندگی فرد ایجاد میکنند که بهتدریج با سازمان روانی او درهم میآمیزد. فرد شاغل نه فقط درآمد، بلکه موقعیت، نقش، ارتباط اجتماعی و نوعی ساختار زمانی دریافت میکند. به همین دلیل، از دست دادن شغل اغلب با گسست در تجربه زمان همراه میشود. روزها ممکن است از یکدیگر تمایز خود را از دست بدهند، صبحها دیگر آغاز یک برنامه مشخص نباشند و آینده نیز از حالت توالی قابل تصور به مجموعهای از زمانهای مبهم تبدیل شود. از دید روانکاوانه، این تغییر صرفاً تغییر سبک زندگی نیست؛ میتواند بر احساس تداوم خود نیز اثر بگذارد.
بیکاری در ایران را باید در سه سطح دید:
- ساختار اقتصادی و بازار کار
- سازمان اجتماعی و خانوادگی
- جهان روانی فرد.
تقلیل مسئله به هر یک از این سطوح بهتنهایی ناقص است. اقتصاد توضیح میدهد که چرا فرصتها محدود میشوند؛ جامعه توضیح میدهد که این محدودیت چگونه بر جایگاه و روابط اثر میگذارد؛ و روانکاوی توضیح میدهد که این تجربه چگونه در جهان درونی فرد ثبت میشود، چگونه میتواند به شرم، خشم، فقدان یا افسردگی تبدیل شود و چگونه ممکن است در نهایت به بخشی از هویت او بدل شود.
مهمترین پرسش درباره بیکاری شاید این نباشد که «چگونه فرد بیکار را دوباره شاغل کنیم»، بلکه این باشد که «چگونه مانع شویم فقدان شغل به فقدان خویشتن تبدیل شود». بیکاری زمانی به یک بحران روانی عمیقتر تبدیل میشود که فرد نه فقط کار، بلکه احساس تعلق، عاملیت و امکان آینده را از دسترفته تجربه کند.
بنابراین روانکاوی، در مواجهه با بیکاری، بیش از آنکه بخواهد بازار کار را به یک مسئله روانشناختی تقلیل دهد، باید نشان دهد که چگونه یک واقعیت اجتماعی وارد جهان درونی انسان میشود و چگونه میتوان مانع شد که این واقعیت بیرونی به یک محکومیت درونی تبدیل شود.
فروید و مسئله بیکاری
در اینجا اندیشه فروید درباره رابطه میان فرد، میل و واقعیت اهمیت پیدا میکند. انسان برای تحقق میل خود ناچار به مواجهه با واقعیت است و به همین دلیل باید بتواند ارضای فوری را به تعویق بیندازد، انرژی روانی را در فعالیتی سرمایهگذاری کند و برای رسیدن به هدف در جهان بیرونی تلاش کند. کار یکی از مهمترین عرصههایی است که در آن این رابطه میان میل و واقعیت سامان مییابد. فرد چیزی را میخواهد، برای آن برنامهریزی میکند، شکست را تحمل میکند و در نهایت ممکن است بخشی از میل خود را در جهان واقعی محقق کند. بیکاری این پیوند را مختل میکند. میل ممکن است همچنان وجود داشته باشد، اما مسیر تبدیل آن به واقعیت مسدود شود. فرد میخواهد مستقل شود، تشکیل خانواده دهد، خانهای داشته باشد، جایگاه حرفهای کسب کند یا تواناییهایش را به کار گیرد، اما فقدان فرصت اشتغال میان میل و امکان تحقق آن فاصلهای روزافزون ایجاد میکند. در چنین وضعیتی، مسئله دیگر فقط نداشتن درآمد نیست؛ بلکه تجربه ناتوانی در تبدیل خواستن به شدن است.
همین نقطه ما را به مسئله هویت میرساند. انسان مدرن تا حد زیادی خود را از خلال نقشهای اجتماعی تعریف میکند و شغل یکی از قدرتمندترین این نقشهاست. جمله «من پزشک هستم» یا «من مهندس هستم» تنها اطلاعاتی درباره فعالیت اقتصادی فرد ارائه نمیدهد؛ این جمله نوعی پاسخ به پرسش «من کیستم؟» نیز هست. به همین دلیل، بیکاری ممکن است خللی در هویتش ایجاد کند. فرد دیگر نمیتواند خود را با عنوانی که سالها حامل آن بوده است معرفی کند و ممکن است در برابر سؤال ساده «چه کار میکنی؟» احساس اضطراب کند.
از این منظر، یکی از مهمترین هیجانهای مرتبط با بیکاری را میتوان شرم دانست. شرم برخلاف گناه، بیش از آنکه معطوف به یک عمل باشد، معطوف به خود است. فرد در گناه میگوید «من کار اشتباهی انجام دادهام»، اما در شرم تجربه میکند که «من خودم مشکل دارم». زمانی که اشتغال در فرهنگ اجتماعی با موفقیت، استقلال، بلوغ و ارزشمندی پیوند بخورد، بیکاری میتواند از یک وضعیت بیرونی به داوریای درباره ارزشمندی خود تبدیل شود. فرد ممکن است بهجای آنکه بگوید «فرصت شغلی مناسب برای من وجود ندارد»، به این نتیجه برسد که «من به اندازه کافی خوب نیستم». این جابهجایی بسیار مهم است، زیرا یک مسئله ساختاری را به یک نقص شخصیتی تبدیل میکند.
روانکاوی در اینجا میتواند نقشی انتقادی داشته باشد. اگر فردی به دلیل شرایط بازار کار یا ساختارهای اقتصادی امکان استخدام ندارد، تحلیلگر نباید این واقعیت را به «کمبود اعتمادبهنفس» یا «نگرش منفی» تقلیل دهد. چنین تقلیلی در واقع نوعی روانشناسیکردن بحران اجتماعی است. اما درست در کنار این واقعیت بیرونی، واقعیت روانی نیز وجود دارد: فرد ممکن است شرایط ساختاری را بهعنوان شکست شخصی درونی کند.
در اینجا میتوان از مفهوم نارسیستیک نیز استفاده کرد. نارسیسیسم در روانکاوی صرفاً خودشیفتگی به معنای آسیب شناسی نیست، بلکه به شیوهای اشاره میکند که فرد از طریق آن احساس انسجام، ارزش و تداوم خود را حفظ میکند. شغل میتواند یکی از منابع این انسجام باشد، زیرا فرد از خلال کار خود بازخورد دریافت میکند، مهارتهایش را به کار میگیرد، از سوی دیگران به رسمیت شناخته میشود و احساس میکند چیزی به جهان اضافه میکند. وقتی این منبع ناگهان حذف میشود، ممکن است نوعی زخم نارسیستیک شکل بگیرد. در چنین وضعیتی، مقایسه با دیگران نیز تشدید میشود. فرد همسالان خود را میبیند که ازدواج کردهاند، درآمد دارند، سفر میروند یا موقعیت حرفهای به دست آوردهاند و این تفاوت ممکن است احساس شکست را شدت ببخشد. شبکههای اجتماعی این فرایند را حتی پیچیدهتر میکنند، زیرا فرد نه فقط با زندگی واقعی اطرافیان، بلکه با نسخهای انتخابشده و ویرایششده از موفقیت آنها مواجه میشود.
در چنین شرایطی، حسادت نیز میتواند پدیدار شود، اما از آنجا که تجربه حسادت برای بسیاری از افراد شرمآور است، ممکن است مستقیماً پذیرفته نشود و به انزوا منتهی شود. فرد ممکن است از دوستان شاغل خود فاصله بگیرد، به مهمانیها نرود یا از پاسخ دادن به پرسشهای مربوط به کار خود اجتناب کند. به این ترتیب، پیامد اقتصادی بیکاری به کاهش سرمایه اجتماعی نیز منجر میشود و این کاهش ارتباطات میتواند به نوبه خود آسیب روانی را تشدید کند. یک چرخه ایجاد میشود که در آن بیکاری شرم را افزایش میدهد، شرم ارتباط اجتماعی را کاهش میدهد، کاهش ارتباط اجتماعی انرژی و حمایت روانی را کم میکند و این امر تجربه بیکاری را دشوارتر میسازد.
وینیکات و مسئله بیکاری
وینیکات بر اهمیت احساس بودن و وجود محیطی تأکید میکند که به فرد اجازه دهد خودانگیختگی و زندگی روانی خود را حفظ کند. البته نباید اشتغال را با «خود واقعی» یکی دانست؛ فرد میتواند شغلی بسیار موفق داشته باشد و در عین حال از خودانگیختگی و تجربه زنده خود دور باشد. بااینحال، در محیطی که ارزش فرد بهشدت با بهرهوری و موفقیت حرفهای سنجیده میشود، بیکاری میتواند فشار زیادی بر انسجام خود وارد کند. مسئله زمانی پیچیدهتر میشود که فرد احساس کند نه تنها کار ندارد، بلکه «برای هیچکس و هیچچیز مفید نیست».
از سوی دیگر، بیکاری طولانیمدت میتواند رابطه فرد با خانواده را تغییر دهد. وابستگی مالی بزرگسال به خانواده لزوماً نشانه نابالغی یا آسیب نیست، اما اگر این وابستگی نتیجه شرایطی خارج از کنترل فرد باشد، میتواند تعارض شدیدی میان استقلال و نیاز ایجاد کند. فرد ممکن است همزمان به حمایت خانواده نیاز داشته باشد و از همان حمایت خشمگین یا شرمنده باشد. والدین نیز ممکن است از منظر نگرانی اقتصادی سخن بگویند، اما سخنان آنها گاه در ذهن فرد به صورت یک صدای تحقیرکننده درونی ثبت میشود. جملهای مانند «تا کی باید ما خرجت را بدهیم؟» ممکن است بعدها از زبان یک والد واقعی به صدای یک ابژه درونی تبدیل شود که مرتباً فرد را متهم به سربار بودن میکند. در این حالت، بیکاری دیگر فقط در بیرون وجود ندارد؛ بخشی از آن به ساختار درونی فرد انتقال یافته است.
بیون و مسئله بیکاری
از دیدگاه بیون نیز میتوان بیکاری طولانی را از منظر ظرفیت ذهن برای تبدیل تجربه خام به تجربه قابل فکر بررسی کرد. ناامیدی، اضطراب، خشم، حسادت و ترس از آینده، اگر نتوانند در قالبی قابل تأمل و نمادسازی قرار گیرند، ممکن است به صورت تجربههای خام و پراکنده باقی بمانند. فرد ممکن است تنها احساس کند «حالم بد است»، «هیچ چیز معنا ندارد» یا «از همه عقب ماندهام»، بدون اینکه بتواند این احساسات را به عناصر قابل فکر تبدیل کند. در زبان بیون، تفاوت مهمی میان تجربهای که صرفاً تحمل یا تخلیه میشود و تجربهای که میتواند به فکر تبدیل شود وجود دارد. از این منظر، یکی از کارکردهای رواندرمانی کمک به فرد برای تمایزگذاری و معنابخشی به تجربه است. «من شکست خوردهام» میتواند به «من از اینکه بعد از چند سال هنوز نتوانستهام کار مناسب پیدا کنم، احساس شرم و خشم میکنم» تبدیل شود. در جمله دوم، تجربه دیگر یک حکم مطلق درباره خود نیست؛ به چیزی تبدیل شده که میتوان درباره آن فکر کرد.
مسئله آینده از این منظر اهمیت ویژهای دارد. انسان تنها با گذشته و حال زندگی نمیکند؛ با تصویری که از آینده دارد نیز زندگی میکند. بسیاری از خواستههای اساسی انسان ــ استقلال، ازدواج، خانه، پیشرفت حرفهای و مشارکت اجتماعی ــ به شکل فانتزیهای آینده ساخته میشوند. هنگامی که بیکاری کوتاهمدت است، فرد ممکن است بگوید «ماه آینده کار پیدا میکنم». اگر بیکاری طولانی شود، این جمله ممکن است ابتدا به «نمیدانم کی پیدا میکنم» و در نهایت به «اصلاً نمیدانم قرار است چه بشود» تبدیل شود. در این نقطه، مسئله تنها نبود یک شغل نیست؛ بلکه فرسایش ظرفیت تصور کردن آینده است. از دید روانکاوانه، چنین وضعیتی میتواند بسیار مهم باشد، زیرا میل تا حدی بر امکان تصور آینده متکی است. اگر آینده دیگر قابل تصویر نباشد، سرمایهگذاری روانی بر آن نیز ممکن است کاهش پیدا کند.
این مسئله در جوانان اهمیت بیشتری پیدا میکند. جوان بیکار ممکن است نه تنها خود را فاقد شغل، بلکه فاقد موقعیت مناسب برای ورود به زندگی بزرگسالانه احساس کند. در چنین شرایطی، خانواده همچنان نقش اقتصادی و حمایتی اصلی را ایفا میکند و فرد در وضعیت میانجی عجیبی باقی میماند: از یک سو میل شدید به استقلال دارد و از سوی دیگر امکان اقتصادی آن را ندارد. این تعارض ممکن است به خشم، احساس گناه، احساس بدهکاری یا حتی کنارهگیری منجر شود. به همین دلیل، بیکاری جوانان را نباید تنها بهعنوان مسئله بازار کار مطالعه کرد.
بیکاری در ایران از منظر روانکاوی سیاسی
در نگاه اقتصادی، بیکار کسی است که قادر و مایل به کار است اما شغل مناسبی پیدا نمیکند. این تعریف برای اندازهگیری آماری ضروری است، اما برای فهم تجربه انسانی بیکاری کافی نیست. انسان فقط برای کسب درآمد کار نمیکند. کار برای بسیاری از افراد یکی از مهمترین مسیرهای دستیابی به هویت، استقلال، منزلت، ارتباط اجتماعی و احساس اثرگذاری است. از همین رو، بیکاری طولانیمدت میتواند تجربهای بسیار عمیقتر از نداشتن شغل ایجاد کند. فرد ممکن است به تدریج از خود بپرسد: «من چه ارزشی دارم؟»، «آیا آیندهای برای من وجود دارد؟»، «چرا دیگران توانستهاند و من نتوانستهام؟» و حتی «آیا اصلاً در این جامعه جایی برای من وجود دارد؟»
در جامعهای که شرایط اقتصادی ناپایدار است و همزمان شهروندان تجربه محدودی از کنترل بر سرنوشت سیاسی و اجتماعی خود دارند، این پرسشها میتوانند از سطح فردی عبور کرده و به تجربهای جمعی تبدیل شوند. اینجاست که بیکاری وارد قلمرو روانکاوی سیاسی میشود. روانکاوی سیاسی میپرسد: ساختارهای قدرت چگونه وارد روان انسان میشوند؟ و از سوی دیگر، اضطرابها، امیال، ترسها و مکانیسمهای دفاعی افراد چگونه به بازتولید ساختارهای قدرت کمک میکنند؟
بیکاری بهمثابه تجربه فقدان
از منظر روانکاوی، انسان با فقدان بیگانه نیست. مفهوم فقدان در قلب نظریه فرویدی قرار دارد. اما بیکاری میتواند فقدانهای متعددی را بهصورت همزمان فعال کند: فقدان درآمد، فقدان استقلال، فقدان منزلت، فقدان رابطه اجتماعی، فقدان آینده و فقدان احساس تعلق.
به همین دلیل، بیکاری طولانیمدت ممکن است نوعی «زخم نارسیستیک» ایجاد کند. فرد مدام خود را با دیگرانی مقایسه میکند که شاغلاند، درآمد دارند، ازدواج کردهاند، خانه خریدهاند یا در مسیر حرفهای خود پیش میروند. در این وضعیت، شکست ساختاری بازار کار ممکن است به شکل شکست شخصی تجربه شود. اینجا یکی از خطرناکترین فرایندهای روانی شکل میگیرد: اجتماعی بودن یک مشکل، اما فردی تجربه شدن آن.
ممکن است ساختار اقتصادی نتواند برای بخش بزرگی از جوانان فرصت شغلی ایجاد کند، اما فرد این مسئله را چنین تجربه کند:
- «من به اندازه کافی باهوش نیستم.»
- «من عرضه ندارم.»
- «من شکست خوردهام.»
- «دیگران توانستند، پس مشکل از من است.»
در نتیجه، ساختار اجتماعی میتواند در ناخودآگاه فرد به شکل «سوپرایگوی سرزنشگر» ظاهر شود. فرد به جای آنکه بپرسد «چه چیزی در ساختار اجتماعی باعث این وضعیت شده است؟»، از خود میپرسد «من چه ایرادی دارم؟». این انتقال مسئولیت از ساختار به فرد، یکی از مهمترین نقاط اتصال روانکاوی و نقد اجتماعی است.
از بیکاری اقتصادی تا بیقدرتی روانی
بیکاری طولانیمدت فقط منابع اقتصادی فرد را کاهش نمیدهد؛ بلکه احساس عاملیت(agency) او را نیز ممکن است تضعیف کند. فردی که بارها برای کار درخواست میدهد و جواب نمیگیرد، برای آزمونهای استخدامی آماده میشود اما پذیرفته نمیشود، تحصیلات دانشگاهی دارد اما امکان استفاده از آن را پیدا نمیکند، یا میبیند روابط و شبکههای غیررسمی گاهی بیش از شایستگی حرفهای تعیین کنندهاند، ممکن است به تدریج به این نتیجه برسد که تلاش او تأثیر چندانی بر نتیجه ندارد. اینجا مفهوم روانشناختی درماندگی آموختهشده به مسئله نزدیک میشود.
در زبان روانکاوانه میتوان گفت که سوژه به تدریج با تجربهای از بیقدرتی مواجه میشود. او احساس میکند دیگری بزرگ ــ دولت، بازار کار، سازمان، دانشگاه، نهاد اداری یا شبکه قدرت ــ درباره سرنوشت او تصمیم میگیرد. در نتیجه، «من میتوانم» به تدریج جای خود را به «باید ببینیم چه میشود» میدهد. این تغییر کوچک زبانی میتواند نشانه تغییر بزرگی در ساختار روانی فرد باشد: حرکت از عاملیت به انتظار.
استبداد و تولید سوژه وابسته
ساختارهای اقتدارگرا میتوانند شرایطی اجتماعی ایجاد کنند که در آن ناامنی اقتصادی و وابستگی سیاسی یکدیگر را تقویت کنند. پژوهشهای مربوط به روانشناسی ناامنی اجتماعی نشان دادهاند که تجربه آنومی، یعنی احساس فروپاشی قواعد و انسجام اجتماعی، میتواند با افزایش حمایت از اقتدارگرایی ارتباط داشته باشد.
از منظر روانکاوی سیاسی، اهمیت این مسئله در این است که قدرت سیاسی فقط از طریق اجبار بیرونی عمل نمیکند؛ بلکه میتواند درونی شود. فرد ممکن است به تدریج یاد بگیرد که برای امنیت بیشتر باید: کمتر اعتراض کند؛ کمتر سؤال بپرسد؛ ریسک نکند؛ خودش را با شرایط وفق دهد؛ و به جای تغییر ساختار، راهی برای سازگاری با آن پیدا کند. در این وضعیت، استبداد فقط یک نظام سیاسی بیرونی نیست؛ بلکه به بخشی از واقعیت روانی فرد تبدیل میشود.
رایش و رابطه میان سرکوب اجتماعی و روان فرد
ویلهلم رایش از نخستین روانکاوانی بود که تلاش کرد رابطه میان ساختار اجتماعی و ساختار شخصیت را مستقیماً تحلیل کند. در روانشناسی تودهای فاشیسم، رایش استدلال میکرد که برای فهم اقتدارگرایی نمیتوان فقط به ایدئولوژی رسمی توجه کرد؛ باید به ساختار شخصیت و تجربههای اجتماعیای پرداخت که افراد را برای پذیرش اقتدار آماده میکنند. او رابطه میان خانواده اقتدارگرا، سرکوب، ساختار شخصیت و سیاست را بررسی کرد.
اهمیت رایش برای بحث بیکاری در ایران در همین نقطه است: نهاد سیاسی و روان فرد از یکدیگر جدا نیستند. جامعهای که در آن فرد از کودکی با روابط سلسلهمراتبی، تنبیه، ترس از مقام بالاتر و ارزشگذاری شدید بر اطاعت مواجه است، ممکن است زمینه بیشتری برای درونی شدن رابطه «بالادست ـ زیردست» ایجاد کند. در چنین شرایطی، محل کار نیز میتواند به بازتولید همان رابطه تبدیل شود. رئیس جای پدر مینشیند؛ سازمان جای نهاد اقتدار را میگیرد؛ کارمند جای فرودست را؛ و اخراج میتواند به صورت نوعی «طرد شدن توسط پدر» تجربه شود.
بنابراین، بیکاری فقط فقدان دستمزد نیست؛ میتواند به معنای از دست دادن جایگاه در نظم نمادین جامعه نیز تجربه شود.
اقتصاد ناامن و سیاست اقتدارگرا
اقتصاد ناامن و سیاست اقتدارگرا، یک چرخه معیوب می سازند؛ البته این چرخه یک قانون روانشناختی قطعی نیست. بسیاری از افراد دقیقاً برعکس عمل میکنند و تجربه محرومیت و بیعدالتی را به آگاهی سیاسی و مقاومت تبدیل می کنند. به همین دلیل، روانکاوی سیاسی نباید انسان را موجودی منفعل تصور کند.
سوژه میتواند در برابر قدرت مقاومت کند، حتی میتوان گفت تجربه فقدان گاهی زمینه پیدایش میل به تغییر را فراهم میکند. شاید مهمترین وظیفه روانکاوی سیاسی همین باشد که اجازه ندهد بیکاری به یک ویژگی شخصیتی تبدیل شود.
فرد بیکار «بیعرضه» نیست. او الزاماً «تنبل» نیست و شکست اقتصادی او الزاماً شکست روانی او نیست. در بسیاری از موارد، او درون ساختاری قرار گرفته است که ظرفیت تولید فرصتهای شغلی با تعداد و کیفیت نیروی انسانی موجود همخوانی ندارد. دادههای بانک جهانی نیز نشان میدهند که مشکل بازار کار ایران صرفاً بیکاری نیست؛ استفاده گزینشی از نیروی کار و مشارکت پایین نیز بخش مهمی از مسئلهاند.
نتیجهگیری
بیکاری در ایران را نمیتوان تنها با شاخصهای اقتصادی توضیح داد. بیکاری هنگامی که مزمن و گسترده میشود، وارد ساختار روانی جامعه میشود و بر احساس ارزشمندی، هویت، میل، رابطه با آینده، خانواده و سیاست اثر میگذارد.
از منظر فروم، ناامنی میتواند میل به اقتدار و فرار از بار آزادی را تقویت کند؛ از منظر رایش، ساختارهای اجتماعی و سیاسی میتوانند در ساختار شخصیت رسوب کنند؛ و از منظر فروید، همانندسازی و روابط عاطفی با رهبر میتوانند بخشی از سازوکارهای روانی شکلگیری گروههای سیاسی افراطی باشند. نظریههای معاصر نیز نشان میدهند که آنومی و فقدان کنترل میتوانند با حمایت بیشتر از اقتدارگرایی ارتباط داشته باشند.
وقتی جهان غیرقابل پیشبینی شود، انسان معمولاً به دنبال چیزی میگردد که بتواند پیچیدگی ها را کاهش دهد. اقتدار سیاسی میتواند چنین وعدهای بدهد: «دنیا پیچیده نیست؛ یک دشمن وجود دارد، یک حقیقت وجود دارد، یک رهبر وجود دارد و یک مسیر درست وجود دارد». از نظر روانی، این سادهسازی میتواند اضطراب را برای توده ها کاهش دهد. بنابراین یک ایدئولوژی سیاسی، به این دلیل جذاب است که اضطراب فرد را کاهش میدهد. در جامعه ایران که بیکاری، ناامنی اقتصادی و عدم اطمینان نسبت به آینده گسترده است، این مسئله اهمیت زیادی دارد.
استبداد فقط بدن انسان را کنترل نمیکند؛ بلکه میتواند بر رابطه او با آینده، میل، امید و احساس توانایی اش اثر بگذارد. از این منظر بیکاری فقط جیب انسان را خالی نمیکند؛ بلکه جایگاه او را در جهان اجتماعی و نمادین متزلزل می کند.
اما همینجا امکان مقاومت نیز آغاز میشود. هنگامی که فرد درمییابد آنچه به صورت شکست شخصی تجربه کرده، بخشی از یک مسئله ساختاری است، امکان تبدیل شرم فردی به آگاهی اجتماعی فراهم میشود. در این نقطه، روانکاوی سیاسی از درمان صرفاً فردی عبور میکند و به نقد اجتماعی نزدیک میشود: مسئله فقط درمان سوژهای نیست که از جامعه آسیب دیده است؛ بلکه فهم جامعهای است که چگونه سوژههای خود را میسازد.
منابع
- Freud, S. (1930). Civilization and Its Discontents
- Winnicott, D. W. (1960). The Theory of the Parent-Infant Relationship
- Bion, W. R. (1962). Learning from Experience
- فروید، روانشناسی تودهای و تحلیل ایگو
- اریک فروم، گریز از آزادی
- ویلهلم رایش، روانشناسی تودهای فاشیسم
🌿 اگر ذهنتان درگیر است، تنها نیستید
بسیاری از افراد در بخشهایی از زندگی خود با اضطراب، فشارهای روانی یا احساس سردرگمی روبرو میشوند. در چنین شرایطی، گفتوگو با یک درمانگر، میتواند کمک کند تا ذهن آرامتر و مسیر زندگی روشنتر شود. اگر احساس میکنید به همراهی و حمایت نیاز دارید، میتوانید برای مشاوره حضوری یا آنلاین پیام دهید.