ظرفیت خلاقیت یک ویژگی ذاتی و ثابت نیست، بلکه محصول یک رابطه پویا میان نوزاد و محیط مراقبتی اوست. زیستن خلاقانه به مثابه یک نگرش زنده و شخصی به واقعیت است که به زندگی معنا میبخشد.
این مقاله، تحلیلی جامع از مفاهیم مطرحشده در باب خلاقیت، سلامت روان و ساختار شخصیت ارائه میدهد. استدلال اصلی این است که خلاقیت نه یک استعداد هنری خاص، بلکه یک رویکرد بنیادین و سالم به واقعیت است که به زندگی معنا میبخشد. این «زیست خلاق» در تقابل با سازگاری و انطباق منفعلانه قرار دارد که احساس پوچی و بیماری را به همراه دارد. شالوده این توانایی برای زندگی خلاق در تجربیات اولیه نوزادی و کیفیت محیط تسهیلکننده (مراقبت مادرانه) شکل میگیرد.
درک شخصیت در روانکاوی مدتهاست که بر پایه مفهوم دوجنسیتیبودن بنا شده است، یعنی این ایده که هر فردی دارای ویژگیهای روانی زنانه و مردانه است. این مقاله به بررسی فرمولبندی خاص و ظریف دونالد وینیکات میپردازد. وینیکات «عنصر خالص مردانه» را مرتبط با انجام دادن (doing) و «عنصر خالص زنانه» را مرتبط با بودن (being) در نظر می گیرد. این مقاله از طریق استدلال نظری و یک مطالعه موردی بالینی دقیق نشان خواهد داد که چگونه گسست(dissociation) این عناصر عمیقاً بر هویت، رابطه با ابژه و سلامت روانشناختی تأثیر میگذارد.
خلاقیت و انطباق
در این بخش به دوگانگی بنیادین میان «زندگی خلاق» بهعنوان حالت سلامتی، و انطباق و سازگاری بهعنوان مبنای بیماری می پردازیم. این چارچوب نظری، نشان میدهد که چرا انطباق صرف، فرد را از هسته اصیل خویش بیگانه میکند.
وینیکات تمایزی اساسی میان «درک خلاقانه» و «انطباق» قائل میشود. زندگی خلاق به معنای تولید هنری نیست، بلکه به معنای «رنگآمیزی کل نگرش به واقعیت بیرونی» است که باعث میشود فرد احساس کند، زندگی ارزش زیستن دارد. این همان حالتی است که در آن، جهان بهشکلی شخصی و معنادار تجربه میشود. در مقابل، انطباق رابطهای با واقعیت است که صرفاً بر اساس سازگاری بنا شده و «احساس پوچی» را به همراه دارد. وینیکات آن را برای زندگی ناسالم میداند، زیرا در این حالت، فرد از هسته خلاق و ذهنی خود جدا شده و تنها در واکنش به دنیای بیرون عمل میکند، که این امر به احساس بیگانگی و بیمعنایی میانجامد.
- زیست خلاق (Creative Living): این شیوه مبتنی بر ادراک خلاقانه (creative apperception) است که باعث میشود فرد احساس کند زندگی ارزش زیستن دارد. این حالت، وضعیتی سالم تلقی میشود.
- سازگاری و انطباق (Compliance): این شیوه رابطهای منفعلانه با واقعیت است که در آن، جهان صرفاً چیزی است که باید خود را با آن وفق داد. این رویکرد با احساس پوچی، بیمعنایی و این ایده که «هیچ چیز اهمیتی ندارد» همراه است و مبنایی بیمارگونه برای زندگی محسوب میشود.
|
ویژگی
|
زیستن خلاقانه (سلامت)
|
انطباق (بیماری)
|
|
نگرش به واقعیت
|
«درک خلاقانه» واقعیت بیرونی
|
«کنار آمدن» یا «سازگار شدن» با واقعیت
|
|
احساس نسبت به زندگی
|
«احساس اینکه زندگی ارزش زیستن دارد»
|
«احساس پوچی» و اینکه «زندگی ارزش زیستن ندارد»
|
|
دیدگاه روانپزشکی
|
سلامت روان
|
بیماری و اختلال روانی
|
در حالت افراطی، زندگی مبتنی بر انطباق به ایجاد یک «شخصیت کاذب» میانجامد. در این وضعیت، خودِ واقعی و خلاق فرد نابود نمیشود، بلکه به شکلی تراژیک «در جایی پنهان میشود». وینیکات توضیح میدهد که این «زندگی پنهانی» به دلیل خلاق بودنش، رضایتبخش است، اما ناکامی آن دقیقاً در پنهان ماندنش است. این پنهانکاری به چنان احساس بیگانگی از خود منجر میشود که برای فرد «واقعاً فرقی نمیکند زنده باشد یا مرده».
خلاقیت به مثابه امری جهانشمول
خلاقیت به عنوان یک ویژگی جهانشمول و ذاتی «زنده بودن» در نظر گرفته میشود که به همه انسانها تعلق دارد، نه فقط به نوابغ هنری. خلاقیت در هر کنش آگاهانهای حضور دارد؛ از لذت بردن یک کودک کمتوان ذهنی از نفس کشیدن تا الهام ناگهانی یک معمار. تحلیلهای روانکاوانه که صرفاً به مطالعه زندگی شخصیتهای بزرگ هنری میپردازند، اغلب موضوع اصلی یعنی «تکانه خلاق» را نادیده میگیرند و با تمرکز بر جزئیات ثانویه (مانند رویدادهای کودکی یا گرایشهای جنسی هنرمند)، از درک ماهیت خلاقیت باز میمانند.
واقعیت عینی و ذهنیت فردی
رابطه فرد با واقعیت بیرونی پیچیده است، زیرا آنچه عینی ادراک میشود، تا حدی به صورت ذهنی نیز تصور می شود. این موضوع یک طیف از سلامت روان تا بیماری ایجاد میکند. در یک سوی این طیف، افرادی قرار دارند که واقعیت بیرونی برایشان پدیدهای ذهنی باقی مانده است. این افراد ممکن است دچار توهم شوند و حس واقعیتسنجی ضعیفی داشته باشند. در سوی دیگر، افرادی هستند که آنچنان در واقعیت عینی لنگر انداختهاند که از دنیای ذهنی و رویکرد خلاقانه به حقایق دور افتادهاند و از این جهت بیمار محسوب میشوند.
شکست در زندگی خلاق با حالات اسکیزوئید مرتبط است. وینیکات تأکید میکند که «هیچ خط مشخصی بین سلامت روان و حالت اسکیزوئید وجود ندارد.» نکته حیاتی این است که منشأ این شکست به کیفیت «تمهیدات محیطی» در اوایل نوزادی نسبت داده میشود. این امر بر این واقعیت تأکید دارد که فرد را نمیتوان بهصورت مجزا و در انزوا درک کرد؛ سلامت روانشناختی او از همان ابتدا عمیقاً به محیط تسهیلکننده (facilitating environment) وابسته است. این اتکای بنیادین به محیط اولیه، زمینه حیاتی را برای درک این موضوع فراهم میکند که چگونه یک شکل خاص و عمیق از جدایی- یعنی جدایی عناصر مردانه و زنانه – میتواند بهعنوان واکنشی به شکست محیط در فراهمآوردن بستری برای بودنِ یکپارچه، تبدیل شود.
وینیکات معتقد است که کار روانکاوی فرویدی و کلاینی به موضوع اصلی خلاقیت نمی پردازد. وینیکات این نظریه را مطرح میکند که فروید و کلاین با پناه بردن به مفاهیمی مانند غریزه مرگ (که آن را بازگویی اصل گناه نخستین میداند)، از رویارویی با پیامدهای وابستگی نوزاد به محیط، طفره رفتهاند.
نظریه پدیدههای انتقالی به عنوان راهی برای توصیف این موضوع ارائه میشود که چگونه یک محیط بهاندازه-کافی-خوب به نوزاد امکان میدهد تا با شوک عظیم از دست دادن «همهتوانی» کنار بیاید. در این مرحله، نوزاد پارادوکسی را میپذیرد: او اُبژهای را «خلق میکند» که اگر از قبل آنجا نبود، خلق نمیشد. این تجربه، اساس گذار از «اُبژه ذهنی» به «اُبژه عینی» است.
از دید وینیکات، متغیر اصلی میان احساس ارزشمند بودن زندگی و بیارزش بودن آن، مستقیماً با کیفیت مراقبت اولیه مرتبط است. بنیان یک زندگی سالم، در اولین لحظات وابستگی ما به محیط گذاشته میشود.
گسست عناصر مردانه و زنانه
وینیکات نوع خاصی از گسست(Dissociation) را پیشنهاد میکند که به قلب هویت میزند: گسست شخصیت به عناصر تشکیلدهنده مردانه و زنانه آن. بر اساس نظریه وینیکات، ایده اصلی این است که در مردان و زنان، عناصر مردانه و زنانه شخصیت میتوانند «تا درجه بالایی از یکدیگر جدا شوند». این یک جدایی تقریباً کامل است که در آن یک عنصر از دیگری جدا و پنهان نگه داشته میشود. این مفهوم را نباید با دفاع سرکوبی در رواننژندی، که در آن تکانههای ناهمخوان با «ایگو» سرکوب میشوند، اشتباه گرفت. در اینجا ما با گسست و انزوای تقریباً کامل یک جنبه بنیادین از هویت روبرو هستیم؛ حالتی بسیار عمیقتر و بدویتر که کل ساختار خود را تحت تأثیر قرار میدهد.

مطالعه موردی مرد میانسال
یک مرد میانسال، متاهل و دارای خانواده ، موفق در حرفهی تخصصی خودش و تجربه طولانی در رواندرمانی (یک ربع قرن) با چندین درمانگر مختلف.
معضل اصلی تحلیل طولانیمدت او، یک چرخه فرساینده و ناامیدکننده بود: او به طور مداوم «کار خوب، تفسیرهای خوب و نتایج فوری خوب» را تجربه میکرد، اما هر بار این پیشرفتها با «تخریب و سرخوردگی» دنبال میشد. او عمیقاً احساس میکرد که چیزی بنیادین در وجودش دستنخورده باقی مانده است و نمیتوانست تحلیل خود را متوقف کند. این بنبست درمانی، که درمانگران قبلی را نیز به ستوه آورده بود، زمینه را برای یک لحظه سرنوشتساز و مداخلهای کاملاً متفاوت فراهم کرد.
این بخش بر مداخله نوآورانه درمانگر تمرکز دارد که بنبست درمانی را در هم شکست. این یک نمونه برجسته از چگونگی فراتر رفتن درمان از تفسیرهای صرفاً منطقی است. در یک روز جمعه، بیمار در حال صحبت درباره موضوعی بود که درمانگر آن را «رشک قضیب» (penis envy) تشخیص داد؛ اصطلاحی که به طور معمول برای یک بیمار مرد به کار نمیرود. در این لحظه، درمانگر به جای یک تفسیر کلاسیک، رویکردی رادیکال را در پیش گرفت. او نه تنها محتوا، بلکه مخاطب پنهان آن محتوا را نیز هدف قرار داد: «من دارم به یک دختر گوش میدهم. کاملاً میدانم که شما یک مرد هستید، اما دارم به یک دختر گوش میدهم و با یک دختر صحبت میکنم. به این دختر میگویم: «شما دارید درباره حسادت به آلت مردانه صحبت میکنید.»
این گفته «تأثیری عمیق» داشت و «چرخه معیوب» را شکست. نکته حیاتی در اینجا، همانطور که وینیکات اشاره میکند، این بود که این تفسیر «مرتبط با بازی» ارائه شد و تا حد امکان از یک تفسیر مقتدرانه فاصله گرفت. در ادامه، بخش دوم و حتی حیاتیتر این مداخله شکل گرفت. بیمار در پاسخ گفت که اگر درباره این دختر با کسی صحبت کند، او را «دیوانه» خواهند خواند. در این لحظه، درمانگر با پاسخی شگفتانگیز، تمام بار این تجربه را به دوش خود گرفت: «مسئله این نبود که شما این را به کسی گفتهاید؛ این من هستم که آن دختر را میبینم و صدای دختری را میشنوم که صحبت میکند، در حالی که در واقع یک مرد روی کاناپه من دراز کشیده است. فرد دیوانه خود من هستم.»
اهمیت این بیانیه دوم را نمیتوان نادیده گرفت. این یک مانور درمانی رادیکال بود. درمانگر با قرار دادن «دیوانگی» در درون خود، دو کار اساسی انجام داد: نخست، او تجربه درونی بیمار را بدون وادار کردن او به پذیرش برچسبی («من یک دختر هستم») که برایش دیوانهوار به نظر میرسید، تأیید کرد. دوم، او یک دیدگاه بیرونی و باثبات فراهم آورد که بیمار میتوانست برای اولین بار با ایمنی کامل، این بخش گسسته از وجود خود را از آن منظر مشاهده کند. این لحظه پیشرفت، پیامدهای فوری و مهمی را در پی داشت که درک ما را از پویایی درونی بیمار عمیقتر کرد.
پس از آن جلسه سرنوشتساز، رویدادها و تفسیرهای بعدی به درک عمیقتری از ساختار روانی بیمار منجر شد. گزارش بیمار در روز دوشنبه بعد، شامل دو رویداد متوالی و به ظاهر متناقض بود:
- ۱. رابطه جنسی موفق: در شب جمعه، او رابطه جنسی رضایتبخشی با همسرش داشت.
- ۲. بیماری غیرمنتظره: به جای احساس بهبودی در روز شنبه، او بیمار شد و احساس ناخوشی میکرد.
تفسیر وینیکات از این وقایع، نبوغ بالینی او را آشکار میسازد. او بیماری را به عنوان «اعتراضی از سوی خودِ مونث» بیمار تفسیر کرد. منطق این تفسیر چنین بود: بخش «دختر» وجود او نمیخواست که بخش «مرد» آزاد و موفق باشد؛ بلکه خواهان «به رسمیت شناخته شدن کامل خودش» بود. این «بیمار شدن» حتی به عنوان یک «بارداری پیشتناسلی» (pregenital pregnancy) نیز قابل درک بود؛ نمادی از خواستههای این خودِ پنهان. بینش اصلی که از این ماجرا به دست آمد این بود: تنها پایانی که این «دختر» برای تحلیل میپذیرفت، کشف این واقعیت بود که بیمار در حقیقت یک دختر است. این موضوع به طرز درخشانی باور عمیق بیمار مبنی بر اینکه تحلیلش «هرگز نمیتواند پایان یابد» را توضیح میداد.
نتیجه نهایی برای بیمار این بود که احساس کرد تحلیلش «از زیر سایه شوم بیپایان بودن رها شده است». این تفسیرها تأثیر عمیقی داشت. این امر «دور باطل» تحلیل را شکست و به مرد احساس «شروع زندگی» داد. این شکاف درونی به منشأ احتمالی آن مرتبط شد: درک اولیه مادر از او بهعنوان یک دختر، دیوانگی ای که به انتقال کنونی آورده شده و توسط تحلیلگر با آن مواجه شد. در واقع، تحلیلگر توانست جنبهای از واقعیت روانی بیمار را که توسط مادرش شکل گرفته بود، در لحظه حال بازسازی و تأیید کند.
این مورد بالینی، وینیکات را به این نظریه سوق میدهد که در برخی افراد، گسست کاملی میان شخصیت اصلی و آن جنبه از شخصیت که جنسیت مخالف را دارد، وجود دارد. این «عنصر جدا افتاده جنس مخالف» ویژگیهای خاصی دارد:
- تمایل دارد در یک سن خاص باقی بماند یا به کندی رشد کند.
- میتواند آنقدر جدا باشد که فرد هیچ ارتباطی با آن برقرار نکند.
- وجود این عنصر جدا افتاده در واقع میتواند از بروز اعمال همجنسگرایانه جلوگیری کند، زیرا چنین عملی، مردانگی فرد را تثبیت میکند؛ چیزی که آن بخش از شخصیت هرگز نمیخواهد با قطعیت بداند.
این رویارویی بالینی قدرتمند، که در آن حس خودِ یک مرد با به رسمیت شناختن «دختری» جداشده باز شد، ما را وامیدارد که از توصیف فراتر رفته و به سوی یک نظریه بنیادین در مورد ماهیت این عناصر خالص مردانه و زنانه و شیوههای متمایز آنها در ارتباط با جهان حرکت کنیم. تأکید میکنم که این مفاهیم به جنسیت بیولوژیک مرتبط نیستند، بلکه به دو شیوه بنیادین و متفاوت از ارتباط با جهان اشاره دارند.
|
عنصر مردانه (انجام دادن)
|
عنصر زنانه (بودن)
|
|
شیوه رابطه با ابژه: بر اساس سائق های غریزی
|
شیوه رابطه با ابژه: بر اساس هویت
|
|
رابطه با جدایی: جدایی ابژه را پیشفرض گرفته و آن را تقویت میکند که منجر به عینیت بخشیدن میشود.
|
رابطه با جدایی: پیش از جدایی وجود دارد. (نوزاد و پستان یکی هستند.)
|
|
نتیجه روانشناختی: منجر به جستجوی رضایت و همچنین ناکامی میشود.
|
نتیجه روانشناختی: تجربه بودن را بنیان مینهد که اساس خود واقعی و هویت است.
|
نقش مادر به اندازه کافی خوب
برای رشد ظرفیت بودن عنصر زنانه، یک عامل محیطی حیاتی لازم است. مادر باید پستانی را فراهم کند که هست، نه پستانی که انجام میدهد. این تمایز بسیار مهم است. پستانی که انجام میدهد (یعنی صرفاً ابژهای کارکردی برای ارضای سائق است)، به نوزاد شیوه ارتباطی عنصر مردانه را میآموزد. در مقابل، پستانی که هست، به نوزاد اجازه میدهد تا همانندسازی اولیهای را تجربه کند که بر سائق استوار نیست و پایه و اساس عنصر زنانه و ظرفیت وجودی را شکل میدهد. شکست در این تمهید منجر به «ظرفیت فلجشده برای بودن» میشود و فرد را مستعد یک زندگی مبتنی بر انجام دادن و انطباق میکند. این تمایز بنیادین میان «انجام دادن» و «بودن»، لنز قدرتمندی را برای بازنگری پدیدههای بالینی مختلف و حتی آثار فرهنگی فراهم میکند.
این مطالعه موردی عمیق، نکات آموزنده و حیاتی زیر را داشت :
- ۱. اهمیت گسستگی: گاهی اوقات، بخشهایی از هویت یک فرد (مانند عناصر جنس مخالف) میتوانند به قدری کامل از هم جدا شوند که به صورت مجزا عمل کرده و تعارضهای پنهانی و بنبستهای درمانی ایجاد کنند.
- ۲. نقش منحصر به فرد درمانگر: تمایل درمانگر به پذیرش دیوانگی و صحبت مستقیم با بخش گسسته شخصیت، کلید حل معمای بیمار بود. این نشان میدهد که درمان مؤثر، چیزی فراتر از تفسیر منطقی صرف است و گاهی نیازمند مشارکت عمیق و خلاقانه درمانگر است.
- ۳. «بودن» مقدم بر «انجام دادن» است: بینش نظری اصلی این است که یک حس بنیادین بودن (مرتبط با عنصر زنانه) پایه و اساس یک خودِ سالم است. وقتی این حس به درستی شکل نگیرد، میتواند به یک زندگی سرشار از «انجام دادنِ» بیثمر و احساس پوچی منجر شود.
- ۴. ریشه در تجربیات اولیه: این ساختارهای عمیق شخصیتی اغلب در اولین تعاملات با مراقبان شکل میگیرند. این مطالعه موردی، تأثیر عمیق و ماندگار محیط اولیه بر شکلگیری هویت و سلامت روانی را به وضوح نشان میدهد.
کاربرد ادبی: معمای هملت
وینیکات تفسیری مجدد از تکگویی «بودن یا نبودن» هملت ارائه میدهد که معمای او را روشن میکند. او توضیح میدهد که معمای واقعی و غیرقابل درک برای هملت، «بودن یا ….» است. جایگزین آن «نبودن» نیست، بلکه دنیای انجام دادن است (به جنگ دریایی از مشکلات رفتن) که او بهناچار در آن فرو میافتد و از معمای اصلی وجودی خود دور میشود. خشونت هملت نسبت به اوفلیا بهعنوان تجلی طرد بیرحمانه و فرافکنی عنصر زنانه جداشده خود بر او تفسیر میشود. او با حمله به اوفلیا، در واقع با آن بخش از وجود خود که دیگر قادر به پذیرش آن نیست، میجنگد.
نتیجهگیری
این مقاله تمایز بنیادین میان رابطه با ابژه عنصر مردانه از طریق انجام دادن و استقرار هویت عنصر زنانه از طریق بودن را تشریح کرد. این تمایز نشان میدهد که شخصیت بر اساس دو حالت وجودی متفاوت ساخته میشود که سلامت روانی به یکپارچگی آنها بستگی دارد. در این تحلیل، اهمیت حیاتی تمهیدات محیطی اولیه (مادر بهاندازه کافی خوب) در پایهریزی ظرفیت بودن تأکید شد. از نظر بالینی، شناخت این شکل خاص از جدایی برای شکستن بنبستهای درمانی ضروری است. این رویکرد به درمانگر اجازه میدهد تا با بخش پنهان شخصیت ارتباط برقرار کرده و به بیمار کمک کند تا حس یکپارچهتری از خود را بازیابد و از یک زندگی مبتنی بر انطباق صرف به سوی زیستن خلاق حرکت کند.
ظرفیت بودن امری ذاتی نیست، بلکه بر پایه تمهیدات محیطی اولیه، به ویژه توانایی مادر برای تسهیل یک هویت اولیه از طریق عنصر زنانه نوزاد، بنا نهاده میشود. این تجربه اولیه یگانگی با ابژه (مادر)، سنگ بنای احساس خود و توانایی برقراری رابطه معنادار با جهان است.
ظرفیت «زیست خلاق» به تجربه بنیادین «بودن» گره خورده است. این تجربه که مشخصه «عنصر زنانه» در روان است، کاملاً به کیفیت مراقبتهای اولیه مادرانه وابسته است. در مقابل، «عنصر مردانه» با «انجام دادن» و سائقهای غریزی تعریف میشود. سلامت روان در گرو ادغام متعادل این دو عنصر است و تفکیک آنها میتواند به پریشانی عمیق روانی و احساس پوچی منجر شود.
واژهنامه اصطلاحات متن
|
اصطلاح
|
تعریف بر اساس متن
|
|
ادراک خلاق (Creative Apperception)
|
نگرشی به واقعیت بیرونی که به زندگی رنگ و بو میبخشد و باعث میشود فرد احساس کند زندگی ارزش زیستن دارد.
|
|
انطباق (Compliance)
|
رابطهای با واقعیت بیرونی که در آن جهان صرفاً به عنوان چیزی شناخته میشود که باید با آن سازگار شد. این حالت با احساس بیهودگی همراه است.
|
|
شخصیت اسکیزوئید (Schizoid Personality)
|
فردی که جهان را به صورت ذهنی میبیند، به راحتی فریب میخورد و حس واقعیتسنجی ضعیفی دارد. این حالت مرز مشخصی با سلامت روان ندارد.
|
|
محیط تسهیلگر (Facilitating Environment)
|
تمهیدات محیطی (به ویژه در اوایل زندگی) که نیازهای وابستگی نوزاد را برآورده میکند و به او اجازه میدهد تا به صورت خلاقانه زندگی کند.
|
|
شخصیت کاذب (False Personality)
|
شخصیتی که به صورت افراطی با محیط منطبق می شود، در حالی که زندگی واقعی، اصیل و خلاق فرد پنهان باقی میماند.
|
|
پدیده انتقالی (Transitional Phenomena)
|
نظریهای که توصیف میکند چگونه تمهیدات محیطیِ به حد کافی خوب، به فرد امکان میدهد با شوک عظیم از دست دادن قدرت مطلق کنار بیاید.
|
|
شی ذهنی (Subjective Object)
|
اولین ابژه درک شده توسط نوزاد که هنوز به عنوان پدیدهای جدا از «من» رد نشده است. این مفهوم در رابطه عنصر زنانه با پستان کاربرد عملی پیدا میکند.
|
|
گسست (Dissociation)
|
یک مکانیسم دفاعی که در آن بخشهایی از شخصیت از یکدیگر جدا میشوند، مانند جدایی کامل بین عناصر مردانه و زنانه در یک فرد.
|
|
عناصر خالص مردانه و زنانه (Pure Male and Female Elements)
|
مفاهیم نظری برای توصیف جنبههای متمایز شخصیت که در هر دو جنس وجود دارند. عنصر مردانه با «انجام دادن» و غریزه مرتبط است، در حالی که عنصر زنانه با «بودن» و هویتیابی اولیه پیوند دارد.
|
|
رابطه با ابژه (Object-Relating)
|
شیوه ارتباط فرد با اشیاء (افراد) بیرونی. این رابطه برای عنصر مردانه مبتنی بر گسست و غریزه است، اما برای عنصر زنانه مبتنی بر یکی شدن و هویت است.
|
|
بودن (Being)
|
سادهترین و بنیادیترین تجربه وجودی که از رابطه عنصر خالص زنانه با ابژه (مانند پستان مادر) ناشی میشود، جایی که نوزاد و ابژه یکی هستند. این تجربه، اساس کشف خود و احساس وجود است.
|
|
مادر به حد کافی خوب (Good-enough Mother)
|
مادری که با انطباق ظریف با نیازهای نوزاد، به او این امکان را میدهد که احساس کند ابژه (مثلاً پستان) را خودش خلق کرده است و بدین ترتیب، بنیان تجربه «بودن» را فراهم میکند.
|
منبع : D. W. Winnicott – Playing and Reality
🌿 آیا نیاز به مشاوره دارید؟
در مقاطع مختلف زندگی، گفتوگو با یک مشاور میتواند مسیرتان را روشنتر کند.
جهت رزرو وقت مشاوره حضوری یا آنلاین، با ما در ارتباط باشید.