دانشنامه روانشناسی مردمی
مدرسه ای برای رشد فردی و خودشناسی

تاریخ انقلاب‌های جنسی

تاریخچه‌ای مختصر از سقوط انسان تا روزگار معاصر

اقتصاد لیبیدو

آیا رهایی میل جنسی می‌تواند به رهایی انسان منجر شود یا ممکن است خود به نظام تازه‌ای از انضباط، کنترل و بهره‌کشی تبدیل گردد؟

توجه اخلاقی: بازنشر یا استفاده از مقالات سایت، بدون ذکر منبع و گرفتن اجازه صاحب اثر از لحاظ اخلاقی و حقوقی صحیح نیست.

دیوید بنت در این مقاله به بررسی تاریخی و انتقادی انقلاب‌های جنسی (Sexual Revolutions) می‌پردازد و می‌کوشد نشان دهد که دگرگونی‌های مربوط به میل جنسی، روابط عاطفی، ساختار خانواده و مناسبات قدرت میان زنان و مردان، به دهه ۱۹۶۰ میلادی محدود نمی‌شوند. او معتقد است یکی از اشتباهات رایج در مطالعه تاریخ جنسیت، استفاده از اصطلاح انقلاب جنسی به‌صورت مفرد است؛ گویی در یک مقطع مشخص از تاریخ غرب، انقلابی واحد رخ داده که پیش از آن روابط جنسی سرکوبگرانه بوده‌اند و پس از آن انسان‌ها به آزادی جنسی دست یافته‌اند.  اما از نظر او، چندین انقلاب جنسی در طول تاریخ رخ داده‌اند و هرکدام تصوری از آزادی، میل و رهایی انسان داشته‌اند. از این منظر، دهه ۱۹۶۰ تنها یکی از مقاطع مهم تاریخ جنسیت است، نه نقطه آغاز آن. تغییرات بنیادین در مناسبات جنسی را باید در تاریخ طولانی‌تری جست‌وجو کرد که از اسطوره‌ها و آرمان‌شهرهای مذهبی و سوسیالیستی آغاز می‌شود، از تجربه جوامع اشتراکی قرن نوزدهم و انقلاب‌های سیاسی قرن بیستم عبور می‌کند و به فرهنگ مصرفی در دوران معاصر می‌رسد.

نویسنده برای نشان‌دادن قدمت این مسئله، به روایت یهودی ـ مسیحی از هبوط انسان (Fall of Man) در کتاب پیدایش اشاره می‌کند؛ روایتی که در تفسیر برخی متفکران، از جمله جان هامفری نویز (John Humphrey Noyes)، می‌توان آن را داستانی درباره میل، ممنوعیت و دگرگونی مناسبات جنسی دانست. در این روایت، آدم و حوا پس از خوردن میوه درخت سیب، از وضعیت نخستین خود در بهشت خارج می‌شوند و با شرم، رنج کار، درد زایمان مواجه می‌شوند. نویز، که از متفکران مذهبی مخالف جریان غالب مسیحیت و از سوسیالیست‌های آرمان‌شهری قرن نوزدهم بود، این روایت را به‌گونه‌ای متفاوت تفسیر می‌کرد: او معتقد بود وضعیت انسان پس از هبوط را می‌توان از طریق تغییر مناسبات جنسی و اجتماعی اصلاح کرد. بنابراین، مسئله آزادی جنسی برای او تنها رهایی از محدودیت‌های اخلاقی نبود، بلکه با رؤیای بازگشت به نوعی بی‌گناهی آغازین و برقراری جامعه‌ای عادلانه‌تر ارتباط داشت.

مسئله محوری مقاله این است که چرا جنبش‌های مختلف، با وجود تفاوت‌های مذهبی، سیاسی و فلسفی، بارها کوشیده‌اند مناسبات جنسی را از نو سازمان‌دهی کنند. بنت استدلال می‌کند که این جنبش‌ها فقط بر سر ممنوعیت یا آزادی رابطه جنسی اختلاف نداشته‌اند؛ اختلاف بنیادی‌تر آن‌ها درباره این بوده است که میل جنسی چیست، چگونه باید با آن رفتار کرد، چه نسبتی با کار و تولید اقتصادی دارد، آیا باید آزادانه مصرف شود یا مهار گردد و چه کسی حق دارد درباره چگونگی ابراز آن تصمیم بگیرد. به همین دلیل، تاریخ انقلاب‌های جنسی را باید هم‌زمان تاریخ بدن، قدرت، خانواده، اقتصاد و صورت‌های مختلف تصور انسان از آزادی دانست.

رهایی از شرم تا اشتراکی‌کردن میل

یکی از نخستین نمونه‌هایی که بنت بررسی می‌کند، جامعه مذهبی شیکرها (Shakers) در آمریکا است؛ جنبشی که از قرن هجدهم شکل گرفت و برای مقابله با برخی پیامدهای هبوط، راه‌حلی کاملاً متفاوت از آزادی جنسی انتخاب کرد. آن لی (Ann Lee)، بنیان‌گذار این جنبش، پس از تجربه چهار زایمان دشوار و مرگ چهار فرزندش، به این باور رسید که تجرد می‌تواند راهی برای رهایی از رنج‌های ناشی از روابط جنسی و تولیدمثل باشد. پیروان او با کنارگذاشتن مالکیت خصوصی، اشتراکی‌کردن دارایی‌ها و تقسیم نسبتاً برابر کار میان زنان و مردان، کوشیدند جامعه‌ای بنا کنند که در آن مناسبات اقتصادی و جنسیتی بر پایه برابری بیشتری سازمان یابد. از آنجا که شیکرها تجرد را اصل زندگی جمعی قرار داده بودند، برای ادامه حیات جامعه خود به تولیدمثل متکی نبودند؛ کودکان از طریق فرزندپذیری به گروه وارد می‌شدند. بنت خاطرنشان می‌کند که این جامعه، با وجود کنارگذاشتن تولیدمثل طبیعی به‌عنوان مبنای تداوم اجتماعی، توانست حدود ۲۶۰ سال دوام بیاورد و از این جهت یکی از تجربه‌های پایدار ضدفرهنگی (Countercultural) در تاریخ آمریکا به شمار می‌رود. در این الگو، آزادی زنان نه از طریق آزادسازی رابطه جنسی، بلکه از طریق کنارگذاشتن آن و تغییر مناسبات اقتصادی و تقسیم کار امکان‌پذیر تصور می‌شد.

بعدها برخی فمینیست‌های رادیکال (Radical Feminists) از این تجربه الهام گرفتند و این پرسش را مطرح کردند که آیا زنان برای رهایی از سلطه مردانه باید از ایفای نقش‌های جنسی مورد انتظار جامعه خودداری کنند؟ نمونه معاصرتر این استراتژی، تحریم رابطه جنسی دگرجنس‌گرایانه از سوی برخی فعالان زن در کنیا در سال ۲۰۰۹ بود که هدف آن فشار بر سیاست‌مداران برای حل اختلافات سیاسی بود. بنت همچنین به موضع شیلا جفریز (Sheila Jeffreys)، فمینیست رادیکال، اشاره می‌کند که استدلال کرد انقلاب جنسی دهه ۱۹۶۰ برای زنان لزوماً آزادی‌بخش نبوده است. از نظر او، آزادشدن رابطه جنسی در شرایطی که مناسبات قدرت میان زنان و مردان تغییر اساسی نکرده‌اند، ممکن است تنها شکل تازه‌ای از بهره‌کشی از زنان ایجاد کند؛ زیرا زنان همچنان مسئولیت‌های خانگی و عاطفی را بر عهده می‌گیرند و در عین حال، باید با انتظارات جدید درباره دسترس‌پذیری جنسی نیز کنار بیایند. جفریز در نتیجه این تحلیل، جدایی سیاسی از مردان و انتخاب روابط لزبین را راهی برای پس‌گرفتن انرژی و توان زنان از ساختارهای مردسالارانه می‌دانست.

در مقابل، جان هامفری نویز راه‌حلی تقریباً متضاد پیشنهاد کرد. نویز، که در دهه ۱۸۴۰ اصطلاح «عشق آزاد» (Free Love) را به کار گرفت و جامعه اونه‌یدا (Oneida Community) را در ایالت نیویورک بنیان گذاشت، بر این باور بود که تجرد شیکرها برای رهایی از پیامدهای هبوط هزینه‌ای غیرضروری دارد؛ زیرا لذت جنسی نیز بخشی از زندگی انسانی است و نمی‌توان آن را صرفاً به دلیل ارتباطش با بارداری، زایمان و تربیت فرزندان کنار گذاشت. نویز که هم‌زمان از منظر مذهبی و سوسیالیستی می‌اندیشید، اعتقاد داشت انسان‌ها می‌توانند با سازمان‌دهی دوباره مناسبات اجتماعی و جنسی، از شرم، گناه و مالکیت انحصاری بر یکدیگر رهایی یابند. جامعه اونه‌یدا، که در اوج خود حدود ۳۰۰ عضو داشت، تقریباً چهار دهه روابط اقتصادی و جنسی اشتراکی را تجربه کرد و در سال ۱۸۸۱، پس از بروز اختلافات داخلی و فشارهای بیرونی، به فعالیت خود در قالب جامعه اشتراکی پایان داد. در ادامه، دارایی‌های آن به یک شرکت تجاری تبدیل شد که بعدها شرکت چندملیتی وانیدا (Oneida) از دل آن شکل گرفت. این سرنوشت از نظر بنت نمادین است: تجربه‌ای که برای غلبه بر منطق مالکیت و سرمایه‌داری آغاز شده بود، سرانجام به شرکتی تبدیل شد که در اقتصاد بازار فعالیت می‌کرد.

نویز و پیروانش خود را کمال‌گرایان (Perfectionists) می‌نامیدند؛ زیرا باور داشتند انسان می‌تواند از گناه و شرم رهایی یابد و در زندگی جمعی، وضعیتی هماهنگ‌تر و کامل‌تر ایجاد کند. آن‌ها مالکیت اشتراکی را به دارایی‌های اقتصادی محدود نکردند، بلکه کوشیدند مناسبات مالکانه را در خانواده و رابطه جنسی دگرگون سازند. از نظر نویز، ازدواج تک‌همسری (Monogamy) نه‌تنها میل طبیعی انسان را محدود می‌کرد، بلکه نوعی مالکیت بر بدن و لذت جنسی شریک عاطفی را نیز تثبیت می‌کرد و زمینه حسادت، شرم و بازداری روانی را فراهم می‌آورد. به همین دلیل، اونه‌یدایی‌ها شیوه‌ای را که خود ازدواج پیچیده (Complex Marriage) می‌نامیدند، به اجرا گذاشتند؛ نظامی که بر اساس آن، اعضای بالغ جامعه در روابط عاطفی و جنسی به یک زوج انحصاری محدود نمی‌شدند و روابط زناشویی در قالب یک ساختار جمعی تعریف می‌شد. کودکان نیز به‌صورت اشتراکی پرورش می‌یافتند و کار، زندگی روزمره و مراقبت از نسل جدید از انحصار خانواده هسته‌ای (Nuclear Family) خارج می‌شد. از منظر نویز، اشتراک در مالکیت باید به اشتراک در مناسبات انسانی نیز گسترش می‌یافت؛ زیرا مالکیت خصوصی بر اموال و مالکیت انحصاری بر اشخاص، هر دو به بازتولید نابرابری و وابستگی منجر می‌شدند. این تصور بعدها با برخی اندیشه‌های هربرت مارکوزه (Herbert Marcuse) درباره امکان رهایی بدن از انضباط کار و بهره‌وری شباهت پیدا کرد، هرچند زمینه فکری و تاریخی آن‌ها متفاوت بود.

نویز رابطه جنسی را به دو بخش تقسیم می‌کرد: بخش لذت‌بخش یا سودآور (Profitable) و بخش مربوط به تولیدمثل یا پرهزینه (Expensive). از نظر او، رابطه جنسی می‌توانست لذت و انرژی تولید کند، اما بارداری، زایمان، شیردهی و پرورش کودک هزینه‌های جسمی، روانی و اقتصادی سنگینی بر زنان و جامعه تحمیل می‌کردند. نویز معتقد بود که اگر جامعه بتواند لذت جنسی را از تولیدمثل تفکیک کند، بدون کنارگذاشتن لذت، هزینه‌های مربوط به تولیدمثل را کاهش خواهد داد. او این مسئله را با واژگان اقتصادی توضیح می‌داد: اگر هزینه‌ها از درآمد بیشتر شوند، ورشکستگی رخ می‌دهد؛ بنابراین، برای حفظ حیات فرد و جامعه، باید میان مصرف انرژی و هزینه‌های تولیدمثل تعادل برقرار کرد. این زبان اقتصادی نکته‌ای مهم را آشکار می‌کند: حتی جنبشی که قصد داشت انسان‌ها را از منطق سود و زیان سرمایه‌داری رها سازد، میل جنسی را در قالب نوعی حسابداری انرژی صورت‌بندی می‌کرد. نویز برای عملی‌کردن این تصور از روشی به نام خویشتن‌داری مردانه (Male Continence) یا هم‌خوابگی بدون انزال (Coitus Reservatus) حمایت می‌کرد. هدف این روش، طولانی‌ترکردن تجربه جنسی و جلوگیری از بارداری بود.

بنت به تناقضی بنیادین اشاره می‌کند: تلاش برای آزادسازی میل جنسی از محدودیت‌های سنتی، گاه به نظامی سخت‌گیرانه از برنامه‌ریزی، نظارت و مدیریت بدن‌ها منتهی می‌شود. به بیان دیگر، کنارگذاشتن یک شکل از کنترل، لزوماً به معنای حذف کنترل نیست؛ چه‌بسا کنترل در قالب قواعدی تازه بازگردد و با نام آزادی توجیه شود.

اقتصاد میل جنسی: فروید، گاندی و رایش 

یکی از مفاهیم اصلی مقاله، اقتصاد لیبیدویی یا اقتصاد میل جنسی (Libidinal Economy) است. این اصطلاح به شیوه‌ای اشاره دارد که نظریه‌پردازان درباره مصرف، مهار، ذخیره‌سازی و انتقال انرژی روانی و جنسی می‌اندیشند. بنت، با تکیه بر بحث‌های جان لوی مارتین (John Levi Martin)، استدلال می‌کند که در گفتمان انقلاب جنسی دو تصور عمده بارها با یکدیگر برخورد کرده‌اند: از یک سو، بازگشت به طبیعت و آزادسازی میل از محدودیت‌های فرهنگی؛ و از سوی دیگر، سازمان‌دهی عقلانی و علمی جنسیت بر اساس معیارهایی مانند تولیدمثل، سلامت جمعیت و بهره‌وری اجتماعی. این دو گرایش گاهی یکدیگر را تقویت کرده‌اند و گاهی در تضاد با هم قرار گرفته‌اند. برخی نظریه‌پردازان معتقد بودند میل جنسی نیرویی طبیعی است که فرهنگ سرکوبگر آن را مهار کرده و باید امکان ابراز آزادانه آن را فراهم کرد. در مقابل، برخی دیگر باور داشتند که انرژی جنسی منبعی محدود است که باید مهار شود تا برای کار، فعالیت سیاسی، تولید اقتصادی یا تعالی اخلاقی حفظ گردد. بنت این دو برداشت را با دو الگوی اقتصادی مقایسه می‌کند: در الگوی نخست، مصرف انرژی جنسی نوعی کاهش و اتلاف تلقی می‌شود؛ در الگوی دوم، گردش آزادانه آن می‌تواند به تولید انرژی و ثروت بیشتر منجر شود.

اقتصاد لیبیدو

آیا لذت جنسی توان انسان را تحلیل می‌برد یا می‌تواند سرچشمه نشاط، خلاقیت و توان اجتماعی باشد؟

گاندی

مهاتما گاندی (Mahatma Gandhi) نمونه روشنی از الگوی نخست را ارائه می‌کند. او در رساله خویشتن‌داری (Self-restraint) که در سال ۱۹۳۰ منتشر شد، تجرد و مهار میل جنسی را برای پیشرفت فردی و جمعی ضروری می‌دانست. گاندی معتقد بود که صرف انرژی حیاتی (Vital Energy) در ارگاسم، انسان را از توان لازم برای کار، فعالیت سیاسی و رشد اقتصادی محروم می‌کند. از نظر او، مردم هند برای رهایی از استعمار بریتانیا باید انرژی خود را حفظ کنند و به‌جای مصرف آن در روابط جنسی بی‌برنامه، آن را در فعالیت‌های صنعتی، اجتماعی و سیاسی سرمایه‌گذاری کنند. او حتی تفاوت میان قدرت جوامع اروپایی و وضعیت هند را تا اندازه‌ای با این تصور توضیح می‌داد که جوامع اروپایی انرژی بیشتری را از طریق تجرد و خویشتن‌داری حفظ کرده‌اند. این دیدگاه با برخی برداشت‌های فرویدی از تمدن هم‌پوشانی دارد؛ برداشتی که بر اساس آن، انرژی روانی‌ای که صرف ارضای مستقیم میل می‌شود، دیگر برای اهداف فرهنگی و اجتماعی در دسترس نیست و باید از طریق فرایند تصعید یا والایش (Sublimation) به فعالیت‌های دیگری مانند هنر، علم، کار و سیاست منتقل شود. در مفهوم فرویدی، والایش سازوکاری است که از طریق آن، تکانه‌های غریزی می‌توانند در مسیری غیرمستقیم و از نظر اجتماعی پذیرفته‌شده ابراز شوند. گاندی نیز، با وجود تفاوت‌های نظری و فلسفی‌اش با فروید، بر این باور بود که مهار میل جنسی می‌تواند انرژی لازم برای تحقق اهداف بزرگ‌تر را حفظ کند. از منظر بنت، این نمونه نشان می‌دهد که حتی یک جنبش رهایی‌بخش سیاسی می‌تواند به نظریه‌ای مبتنی بر انضباط بدن و سرکوب میل تکیه کند؛ یعنی آزادی ملی ممکن است با محدودسازی آزادی جنسی همراه شود.

استالین

این منطق در تحولات اتحاد شوروی نیز ظاهر شد. پس از انقلاب روسیه، بلشویک‌ها (Bolsheviks) در اوایل دهه ۱۹۲۰ مجموعه‌ای از اصلاحات پیشرو در حوزه جنسیت و خانواده به اجرا گذاشتند. این اصلاحات شامل آسان‌ترشدن طلاق، گسترش حقوق زنان، تغییر قوانین مربوط به سقط جنین، ایجاد خدمات عمومی مراقبت از کودکان و جرم‌زدایی از همجنس‌گرایی بود. هدف بخشی از اصلاح‌طلبان انقلابی این بود که خانواده هسته‌ای پدرسالارانه و نابرابری جنسیتی را تضعیف کنند و روابط انسانی را از وابستگی به مالکیت خصوصی و ساختارهای سنتی آزاد سازند. این جهت‌گیری با تحلیل فریدریش انگلس (Engels) در کتاب منشأ خانواده، مالکیت خصوصی و دولت ارتباط داشت؛ اثری که مناسبات خانوادگی و جنسیتی را در پیوند با ساختارهای اقتصادی و مالکیت بررسی می‌کرد. بر اساس این دیدگاه، روابط جنسی و اخلاق خانواده پدیده‌هایی صرفاً طبیعی یا شخصی نیستند، بلکه از شرایط اجتماعی، اقتصادی و تاریخی تأثیر می‌پذیرند و در نتیجه می‌توانند تغییر کنند. از آنجا که حکومت انقلابی با مشکلات عظیم اقتصادی، آموزشی و فرهنگی روبه‌رو بود، اصلاحات جنسی به‌تدریج در حاشیه قرار گرفت. سپس در دوران استالین، جنسیت‌هراسی استالینیستی (Stalinist Sexophobia) گسترش یافت؛ رویکردی که در چارچوب سیاست‌های کنترل اجتماعی، تنوع فرهنگی را محدود و نظارت دولت بر هویت شخصی و زندگی خصوصی افراد را تشدید می‌کرد. در چنین فضایی، رابطه جنسی آزاد به‌تدریج به‌عنوان نشانه‌ای از انحطاط بورژوایی معرفی شد و اخلاق رسمی شوروی به سمت تأکید بر تولیدمثل و خانواده متعارف حرکت کرد. حکومت استالین همجنس‌گرایی را دوباره جرم‌انگاری کرد و در سال ۱۹۳۶ سقط جنین را ممنوع ساخت. به این ترتیب، انقلابی که در آغاز وعده رهایی از ساختارهای سنتی را می‌داد، در حوزه جنسیت به سمت محدودیت‌های تازه حرکت کرد.

بنت این تحول را نوعی ضدانقلاب جنسی (Sexual Counterrevolution) می‌داند. از نظر او، دولت شوروی به این نتیجه رسیده بود که جوانان باید انرژی خود را به‌جای تجربه‌های جنسی در خدمت جامعه سوسیالیستی قرار دهند. در این چارچوب، شخصیت‌های بزرگ و مجردی مانند لئوناردو داوینچی، نیوتن، بتهوون و کانت به‌عنوان نمونه‌هایی از افرادی معرفی می‌شدند که انرژی خود را به فعالیت‌های فکری و تولید فرهنگی اختصاص داده‌اند. این نگرش شباهت آشکاری با الگوی خویشتن‌داری گاندی و تفسیر خاصی از نظریه تصعید فرویدی داشت. در واقع، حکومت شوروی به‌جای پذیرفتن اینکه آزادی جنسی می‌تواند بخشی از آزادی اجتماعی باشد، آن را امری فرعی دانست که پس از تحقق اهداف اقتصادی و سیاسی، خودبه‌خود مسئله‌اش حل خواهد شد. پیامد این سرکوب، به روایت بنت، آن بود که جنسیت به یکی از عرصه‌های پنهان مقاومت اجتماعی تبدیل شد. ممنوعیت‌های گسترده در این حوزه سبب شدند اروتیسم، آموزش جنسی و بیان هنریِ مربوط به میل، به نشانه‌هایی از اعتراض به حکومت اقتدارگرا تبدیل شوند.

پس از اصلاحات پرسترویکا (Perestroika) در اواخر دهه ۱۹۸۰، محدودیت‌های حکومتی کاهش یافتند، اما نتیجه لزوماً ایجاد آزادی جنسی عمیق و پایدار نبود؛ بلکه بازار تجاری جنسیت، تصاویر پورنوگرافیک و مصرف کالاهای جنسی نیز گسترش یافتند. بنت از این دگرگونی به‌عنوان نوعی آزادسازی جنسی تجاری‌شده یاد می‌کند: وضعیتی که در آن، میل جنسی از کنترل مستقیم دولت فاصله می‌گیرد، اما بیش از پیش در معرض منطق بازار قرار می‌گیرد. این تحول یکی از تناقض‌های اصلی تاریخ انقلاب‌های جنسی را نشان می‌دهد؛ رهایی از یک نظام سرکوبگر ممکن است با ورود به نظام دیگری از کنترل و بهره‌برداری همراه شود.

رایش

ویلهلم رایش (Wilhelm Reich) کوشید نظریه فرویدی را با مارکسیسم پیوند دهد و نشان دهد چگونه سرکوب جنسی، خانواده پدرسالار و ساختارهای اقتصادی سرمایه‌داری یکدیگر را تقویت می‌کنند. رایش از جنبش جنسی شوروی در سال‌های نخست انقلاب استقبال کرده بود و در سفر خود به روسیه در سال ۱۹۲۹، از برخی نهادهای پیشرو، از جمله مراکز آزمایشی روان‌کاوی و تربیت کودکان، تأثیر پذیرفت. او در عین حال، از نشانه‌های عقب‌نشینی حکومت شوروی از اصلاحات جنسی نگران شد. رایش بعدها یکی از مهم‌ترین چهره‌های فکری مرتبط با اصطلاح انقلاب جنسی شد و در کتاب انقلاب جنسی توضیح داد که چگونه ساختارهای خانواده پدرسالار و اخلاق جنسی متعارف، هم در بازتولید سرمایه‌داری و هم در شکل‌گیری رفتارهای روان‌رنجورانه نقش دارند. نظریه رایش بر الگویی استوار بود که می‌توان آن را مدل هیدرولیکی (Hydraulic Model) میل نامید؛ الگویی که بر اساس آن، تکانه‌های جنسی همچون انرژی‌ای تصور می‌شوند که در صورت جلوگیری از ابراز طبیعی، انباشته شده و به شکل‌های آسیب‌زا بروز پیدا می‌کنند. در این دیدگاه، انسان دارای تمایلات جنسی طبیعی و لذت‌جویانه است، اما اقتدار بیرونی از طریق خانواده، نهادهای آموزشی و اخلاق اجتماعی درونی می‌شود و به سوپرایگو (Superego) تبدیل می‌گردد. سوپرایگو، در نظریه روان‌کاوی، بخشی از دستگاه روانی است که با وجدان اخلاقی و ممنوعیت‌ها ارتباط دارد. رایش معتقد بود وقتی این اقتدارهای درونی‌شده، میل جنسی را سرکوب می‌کنند، فرد برای مهار تکانه‌های خود به دفاع‌های روانی متوسل می‌شود و ساختاری نسبتاً سخت و مقاوم در شخصیت شکل می‌گیرد که او آن را زره شخصیتی (Character Armour) می‌نامید. این زره، به باور رایش، مانع تجربه آزادانه لذت و ابراز هیجان می‌شود و فرد را در برابر بدن و خواسته‌های خود بیگانه می‌کند. از این منظر، روان‌رنجوری فردی (Individual Neurosis) و رفتارهای توده‌ای غیرعقلانی دو پیامد متفاوت از یک سرچشمه مشترک‌اند: سرکوب جنسی در ساختارهای اقتدارگرا.

رایش در ادامه استدلال می‌کرد که اخلاق جنسی اجباری، به‌ویژه آنچه از طریق خانواده پدرسالارانه و هنجارهای مذهبی و اجتماعی منتقل می‌شود، انسان را از توانایی تجربه کامل لذت جنسی محروم می‌کند. او این ظرفیت را نیروی ارگاسمی (Orgastic Potency) می‌نامید؛ مفهومی که در نظریه او به توانایی تجربه ارگاسم کامل و رهاشدن از بازداری‌های روانی و جسمانی اشاره داشت. رایش معتقد بود محدودکردن این ظرفیت در کودکان، نوجوانان، زنان و افراد مجرد، تنها یک مسئله اخلاقی نیست، بلکه به حفظ نظم اجتماعی اقتدارگرا نیز کمک می‌کند. خانواده پدرسالار از نظر او واحد بنیادی دولت فاشیستی و ساختار سرمایه‌داری است؛ زیرا در آن، اطاعت از پدر و اقتدار خانوادگی به الگویی برای اطاعت سیاسی و اجتماعی تبدیل می‌شود. از این منظر، رهایی جنسی می‌تواند شرطی برای دموکراسی و آزادی اجتماعی باشد.

کارولین دین (Carolyn Dean) استدلال رایش را چنین خلاصه می‌کند که «جنسیت سالم به دموکراسی و جنسیت منحرف به فاشیسم منجر می‌شود»؛ عبارتی که جهت‌گیری سیاسی نظریه او را نشان می‌دهد، هرچند این رابطه علّی را نباید به‌عنوان یک قانون علمی قطعی پذیرفت. رایش همچنین با این برداشت فرویدی مخالف بود که تمدن همواره بر سرکوب غرایز و چشم‌پوشی از ارضای مستقیم آن‌ها استوار است. او ادعا می‌کرد جوامع فرهنگی‌ای وجود داشته‌اند که محدودیت جنسی کمتری داشته‌اند و ازاین‌رو، سرکوب جنسی را نه شرط عمومی تمدن، بلکه پایه روان‌شناختی خاصی برای فرهنگ پدرسالار و اقتدارگرا می‌دانست. این اختلاف، یکی از نقاط مهم جدایی رایش از فروید بود. فروید نسبت به پروژه‌های سیاسی آرمان‌شهری بدبین بود و نگران بود که پیوند روان‌کاوی با ایدئولوژی‌های سیاسی، ادعای علمی‌بودن آن را تضعیف کند. رایش، در مقابل، معتقد بود بدون دگرگونی اجتماعی و سیاسی نمی‌توان مشکلات روانی را به‌طور ریشه‌ای حل کرد. این اختلاف سرانجام به طرد رایش از برخی احزاب کمونیستی و نیز جدایی او از انجمن بین‌المللی روان‌کاوی انجامید.

مارکوزه

هربرت مارکوزه (Herbert Marcuse) در کتاب اروس و تمدن (Eros and Civilization) مفهوم مهم سرکوب اضافی (Surplus Repression) را مطرح کرد. مارکوزه از برخی مفروضات فرویدی درباره ضرورت محدودیت‌های غریزی برای بقای تمدن آغاز می‌کند، اما استدلال می‌کند که همه اشکال سرکوب برای ادامه زندگی اجتماعی ضروری نیستند. بخشی از بازداری‌های جنسی ممکن است در خدمت حفظ ساختارهای نابرابر اقتصادی و تقسیم کار استثمارگرانه باشند. مارکوزه معتقد بود جامعه صنعتی مدرن با تولید انبوه، فناوری و افزایش بهره‌وری، ظرفیت آن را پیدا کرده است که نیاز به بخش مهمی از کار طاقت‌فرسا را کاهش دهد؛ بنابراین، ادامه محدودیت‌های سخت‌گیرانه و سازمان‌دهی بدن بر محور کار و بهره‌وری را نمی‌توان صرفاً با ضرورت بقا توضیح داد. در تحلیل او، فرایند ادیپی‌شدن (Oedipalisation) و اجتماعی‌شدن بدن، میل را به سوی الزامات کار، فایده و انضباط سوق می‌دهد. بدن به‌جای آنکه به‌عنوان کل ارگانیسمی لذت‌جو تجربه شود، حول کارکرد تولیدمثلی سازمان می‌یابد و دیگر نواحی بدن، به‌عنوان منابع مستقل لذت، به حاشیه می‌روند. مارکوزه این فرایند را با مفهوم غیرجنسی‌سازی ارگانیسم (Desexualization of the Organism) توضیح می‌دهد؛ یعنی محدودکردن ظرفیت اروتیک بدن در خدمت استفاده اجتماعی و اقتصادی از آن.

در آرمان‌شهر مارکوزه، جامعه‌ای برخوردار از وفور مادی می‌تواند از بخش مهمی از این سرکوب اضافی رهایی یابد و امکان گسترش تجربه اروتیک را در سراسر بدن فراهم کند. بدن آزادشده دیگر تنها ابزاری برای تولید نخواهد بود، بلکه می‌تواند در تجربه‌ای گسترده‌تر از لذت و رابطه انسانی مشارکت کند. این تصور با پروژه رایش درباره گردش آزاد انرژی جنسی شباهت دارد، اما مارکوزه آن را در چارچوب تحلیلی گسترده‌تر از سرمایه‌داری، فناوری، کار و سرکوب اجتماعی قرار می‌دهد.

کمون فردریش

کمون فردریشهوف (Friedrichshof Commune) در اتریش، جامعه‌ای که از اوایل دهه ۱۹۷۰ به رهبری اوتو موئل (Otto Muehl)، از چهره‌های جنبش کنش‌گرایی وینی (Vienna Actionism)، شکل گرفت و خود را ادامه‌ای رادیکال‌تر از تجربه‌هایی مانند اونه‌یدا می‌دانست. این کمون کوشید مالکیت خصوصی، پول، خانواده هسته‌ای، روابط زوجی انحصاری و حتی مفهوم رایج عشق رمانتیک را کنار بگذارد و جامعه‌ای مبتنی بر مالکیت و زندگی اشتراکی بنا کند. نظریه‌پردازان آن از مارکسیسم، آنارشیسم و روان‌کاوی رایش تأثیر گرفته بودند و بر این باور بودند که آزادی جنسی باید با دگرگونی کامل سازمان اجتماعی همراه شود. این تجربه از نظر ایدئولوژیک ادعا می‌کرد که مناسبات انحصاری میان زوج‌ها انرژی جنسی را در روابط خصوصی محبوس می‌کنند و باید شرایطی فراهم شود که میل بتواند در سراسر جامعه گردش کند. بااین‌حال، در عمل، این آزادی با مجموعه‌ای از قواعد و فشارهای جمعی همراه شد. اعضا در جلسات بازنمایی خویشتن (Self-presentation) شرکت می‌کردند؛ جلساتی که در آن، احساسات، افکار و تعارض‌های شخصی به موضوع ارزیابی جمعی تبدیل می‌شدند. این شیوه در چارچوب نوعی درمان بدن‌محور (Body Therapy) و تحلیل کنشی (Action-analysis) به کار گرفته می‌شد و از برخی روش‌های روان‌درمانی مانند فریاد اولیه (Primal Scream Therapy) نیز تأثیر می‌پذیرفت. هدف آن بود که اعضا از الگوهای روانی خانواده هسته‌ای و ساختارهای ادیپی فاصله بگیرند و به سوژه‌هایی اجتماعی‌شده و آزادتر تبدیل شوند. اما مرز میان درمان، تربیت جمعی و اعمال قدرت به‌تدریج مبهم شد. کمون برای افزایش گردش میل جنسی از اعضا انتظار داشت مرتباً با شرکای متفاوت رابطه برقرار کنند و از شکل‌گیری روابط انحصاری بپرهیزند. در مقطعی، فهرست‌های رایانه‌ای روزانه‌ای تهیه می‌شد که مشخص می‌کرد چه کسانی باید با یکدیگر رابطه داشته باشند و چه زمانی این کار انجام شود. بدین‌ترتیب، رابطه‌ای که در ابتدا قرار بود از خودانگیختگی برخوردار باشد، به نظامی سازمان‌یافته و نظارت‌پذیر تبدیل شد. بنت این تجربه را نمونه‌ای از آن می‌داند که چگونه پروژه رهایی جنسی می‌تواند به یک رژیم زیست‌-سیاسی (Biopolitical Regime) تبدیل شود؛ یعنی نظمی که بدن‌ها، روابط، تولیدمثل و زندگی خصوصی را به موضوع سازمان‌دهی و مدیریت جمعی بدل می‌کند.

مقایسه جامعه اونه‌یدا با کمون فردریشهوف، از نظر بنت، تناقض مهمی را آشکار می‌کند. جامعه اونه‌یدا از نظر اقتصادی موفق‌تر بود و توانست دارایی قابل‌توجهی گرد آورد، در حالی که کمون فریدریشهوف با مشکلات مالی روبه‌رو شد و برای ادامه حیات به سرمایه اعضای جدید و درآمدهای حاصل از فعالیت‌های اقتصادی بیرون از کمون وابسته بود. با وجود این تفاوت‌ها، هر دو تجربه در نهایت با تعارض‌های درونی، رقابت، نابرابری و قدرت‌گیری رهبران کاریزماتیک مواجه شدند. رهبرانی که از اشتراک و آزادی دفاع می‌کردند، گاه خود از امتیازات بیشتری برخوردار می‌شدند و قواعدی را که برای دیگران وضع کرده بودند، به‌طور یکسان درباره خود اجرا نمی‌کردند. در نتیجه، آرمان حذف مالکیت و روابط انحصاری نتوانست به‌طور کامل از بازتولید سلسله‌مراتب جلوگیری کند. اهمیت تحلیلی این موارد در استدلال بنت آن است که نشان می‌دهند تغییر قوانین داخلی یک گروه یا ادعای آزادی جنسی، به‌خودی‌خود مسائل مربوط به رضایت، قدرت و حفاظت از افراد آسیب‌پذیر را حل نمی‌کند. اگر ساختارهای پاسخ‌گویی و محدودیت قدرت وجود نداشته باشند، شعار آزادی می‌تواند پوششی برای سوءاستفاده شود. از این منظر، یکی از درس‌های اصلی تجربه‌های اشتراکی آن است که آزادی میل جنسی را نمی‌توان تنها با حذف قواعد سنتی یا ممنوعیت‌های رسمی تعریف کرد؛ باید پرسید چه کسی قواعد تازه را تعیین می‌کند، چه کسی از آن‌ها سود می‌برد و آیا افراد می‌توانند بدون ترس از طرد یا مجازات، به آن‌ها اعتراض کنند.

جنسیت در عصر بازار آزاد و پست‌مدرنیسم

در سنت سوسیالیستی، مسئله جنسیت از آغاز با مسئله مالکیت مرتبط بوده است؛ زیرا خانواده تک‌همسری پدرسالارانه می‌تواند به‌گونه‌ای عمل کند که مرد بر بدن، نیروی کار و میل جنسی زن ادعای کنترل داشته باشد و والدین نیز حق تصمیم‌گیری گسترده‌ای درباره زندگی فرزندان خود پیدا کنند. از این منظر، خانواده صرفاً نهادی عاطفی نیست، بلکه می‌تواند مناسبات اقتصادی و قدرت را بازتولید کند. برخی سوسیالیست‌های آرمان‌شهری کوشیدند این روابط مالکانه را از میان ببرند و شکل‌های جمعی‌تری از رابطه و مراقبت ایجاد کنند. در مقابل، سنت لیبرالی، به‌ویژه در اندیشه جان لاک (John Locke)، فرد را مالک بدن خویش می‌داند؛ بدنی که فرد باید در مقام صاحب اختیار بتواند درباره استفاده از آن تصمیم بگیرد. این برداشت از مالکیت شخصی، زمینه‌ای برای دفاع از استقلال فردی و حق انتخاب فراهم کرده است، اما در عین حال، بدن و جنسیت را در چارچوب نوعی بازار آزاد نیز قابل‌تصور می‌کند؛ بازاری که در آن، افراد می‌توانند هویت‌ها، سبک‌های زندگی و تجربه‌های جنسی خود را شکل دهند و بازتعریف کنند. بنت استدلال می‌کند که تاریخ انقلاب جنسی از این جهت با مسئله‌ای بنیادین روبه‌رو است: اگر بدن را ملک شخصی فرد بدانیم، آزادی جنسی را می‌توان در حق انتخاب و کنترل شخصی خلاصه کرد؛ اما اگر مناسبات جنسی را همچون بخشی از روابط اجتماعی و اقتصادی ببینیم، باید بپرسیم که چگونه ساختارهای بازار، نابرابری و قدرت بر امکان انتخاب تأثیر می‌گذارند. در نتیجه، آزادی جنسی را نمی‌توان تنها به رفع ممنوعیت‌ها یا افزایش گزینه‌های فردی تقلیل داد؛ باید دید این گزینه‌ها چگونه تولید، عرضه و ارزش‌گذاری می‌شوند.

یکی از تحولات مهم انقلاب جنسی دهه ۱۹۶۰، ظهور الگوی ترجیح جنسی (Sexual Preference) بود. پیش از آن، بخش مهمی از روانپزشکی و سکسولوژی در اواخر قرن نوزدهم و نیمه نخست قرن بیستم، رفتارهایی مانند همجنس‌گرایی، لزبین‌بودن، مبدل‌پوشی و برخی شکل‌های سادومازوخیسم را به‌عنوان انحراف یا اختلال طبقه‌بندی می‌کرد. این رویکرد، تفاوت با الگوهای پذیرفته‌شده را اغلب به آسیب روانی یا بیماری نسبت می‌داد و افراد را به موضوع تشخیص و درمان تبدیل می‌کرد. مدل ترجیح جنسی، این منطق را به چالش کشید و جنسیت را تا اندازه‌ای به حوزه انتخاب، سلیقه و شیوه زندگی منتقل کرد. بر اساس این برداشت، افراد می‌توانند شکل‌های متفاوتی از روابط و تجربه‌های جنسی را انتخاب کنند و تفاوت جنسی لزوماً نشانه بیماری یا آسیب روانی نیست. این تغییر سهم مهمی در نقد آسیب‌انگاری اقلیت‌های جنسی داشت و به این پرسش انجامید که چرا دگرجنس‌گرایی باید تنها شکل طبیعی یا هنجاری رابطه جنسی تلقی شود. مفهوم دگرجنس‌گرایی هنجارین (Heteronormativity) به همین نظام فرهنگی و اجتماعی اشاره دارد که دگرجنس‌گرایی را حالت بدیهی و معیار روابط انسانی فرض می‌کند و شکل‌های دیگر را به حاشیه می‌راند. هنگامی که جنسیت عمدتاً به موضوع انتخاب شخصی و سلیقه فردی تبدیل شود، خطر آن وجود دارد که از زمینه‌های سیاسی، اجتماعی و اقتصادی آن غافل شویم. اگر میل جنسی صرفاً یکی از ترجیحات فردی، مانند ترجیح یک نوع غذا یا سبک پوشش، تلقی شود، دیگر دشوار خواهد بود که مناسبات قدرت، نابرابری جنسیتی و شرایط اجتماعی شکل‌گیری این ترجیحات را به‌طور جدی بررسی کنیم.

بنابراین، آزادی جنسی در فرهنگ مصرفی می‌تواند با نوعی فردگرایی افراطی پیوند بخورد که افراد را تشویق می‌کند هویت خود را پیوسته بازتعریف کنند، درحالی‌که شرایط مادی و اجتماعی انتخاب‌های آن‌ها همچنان تحت تأثیر نابرابری قرار دارد. از منظر بنت، این مسئله نشان می‌دهد که رهایی جنسی و تجاری‌شدن جنسیت را نمی‌توان به‌سادگی از یکدیگر جدا کرد. همان فرهنگی که وعده می‌دهد انسان را از شرم و محدودیت‌های سنتی آزاد کند، می‌تواند میل را به کالایی تبدیل کند که باید همواره مصرف، تجدید و به‌روز شود.

آیا هر نوع آزادسازی جنسی واقعاً رهایی‌بخش است؟

در سنت فرویدی ـ مارکسیستی ، سرکوب جنسی و سوپرایگو سازوکارهایی تلقی می‌شوند که از طریق خانواده پدرسالارانه و نظم سرمایه‌داری عمل می‌کنند و به بازتولید اطاعت و انضباط اجتماعی یاری می‌رسانند. برخی جنبش‌های رهایی‌خواه دهه ۱۹۶۰ از این تحلیل نتیجه گرفتند که نابودی بازداری‌ها و گسترش بی‌قیدوشرط لذت جنسی، به‌خودی‌خود می‌تواند شکلی از مقاومت در برابر سرمایه‌داری باشد. اما مارکوزه هشدار داد که بعضی شکل‌های آزادسازی جنسی ممکن است به چیزی تبدیل شوند که او «والایش‌زدایی سرکوبگرانه» (Repressive Desublimation) نامید. منظور او این است که نظام اجتماعی می‌تواند برخی محدودیت‌ها را کاهش دهد و حتی مصرف لذت را تشویق کند، اما این کار را به‌گونه‌ای انجام دهد که ساختارهای اصلی قدرت دست‌نخورده باقی بمانند. در چنین وضعیتی، انسان تصور می‌کند آزاد شده است، زیرا امکان بیشتری برای مصرف، انتخاب و تجربه دارد؛ اما همین آزادی می‌تواند در خدمت بازتولید نظام اقتصادی و فرهنگی قرار گیرد. برای مثال، اگر فرهنگ مصرفی دائماً فرمان دهد که فرد باید لذت ببرد، ممکن است لذت از یک امکان آزادانه به نوعی تکلیف اجتماعی تبدیل شود. این پرسش در دوران معاصر اهمیت بیشتری پیدا می‌کند: هنگامی که فرهنگ به افراد می‌گوید همیشه شاد، جذاب، فعال و برخوردار از زندگی جنسی رضایت‌بخش باشند، آیا اطاعت از این فرمان به‌معنای آزادی است یا شکل تازه‌ای از انضباط روانی؟

نظریه کوییر با تأکید بر سیالیت (Fluidity)، تکثر و ابهام، نشان داد که هویت جنسی لزوماً یک مقوله کاملاً ثابت و تغییرناپذیر نیست و بسیاری از دسته‌بندی‌های رایج جنسیت در بسترهای تاریخی و فرهنگی شکل گرفته‌اند. بااین‌حال، بنت هشدار می‌دهد که حتی این رویکرد انتقادی نیز می‌تواند با منطق فرهنگ مصرفی هم‌پوشانی پیدا کند. جامعه مصرفی از هویت‌های متغیر و سبک‌های زندگی متنوع استقبال می‌کند، اما ممکن است این تنوع را به فرصتی برای بازاریابی و فروش کالا تبدیل سازد. از این منظر، بازار می‌تواند حتی شورش علیه هنجارها را نیز به محصولی قابل‌فروش تبدیل کند. بنت با اشاره به فرهنگ ویاگرا (Viagra Culture) این تناقض را برجسته می‌کند: میل جنسی نه‌فقط موضوع تجربه شخصی یا رهایی سیاسی، بلکه خود به کالایی مطلوب تبدیل می‌شود که می‌توان آن را بازاریابی کرد و دوباره به مصرف‌کننده فروخت. در چنین فضایی، مرز میان آزادی و بهره‌برداری از میل بیش از پیش مبهم می‌شود.

آیا می‌توان از آزادی جنسی سخن گفت، بی‌آنکه میل به کالایی تازه تبدیل شود؟

استدلال نهایی بنت این است که انقلاب‌های جنسی را نباید صرفاً مجموعه‌ای از حرکت‌ها از سرکوب به آزادی دانست. تاریخ این جنبش‌ها نشان می‌دهد که هر پروژه رهایی‌بخش، با پرسش‌هایی درباره قدرت، مالکیت، انضباط، اقتصاد و شکل زندگی جمعی روبه‌رو است. شیکرها تلاش کردند از طریق تجرد، برابری جنسیتی و اشتراک اقتصادی از برخی پیامدهای ساختار سنتی خانواده فاصله بگیرند؛ نویز و جامعه اونه‌یدا بر اشتراک در روابط جنسی و اقتصادی تأکید کردند؛ گاندی مهار میل را برای حفظ انرژی سیاسی ضروری می‌دانست؛ رایش سرکوب جنسی را با سلطه طبقاتی و اقتدارگرایی پیوند داد؛ مارکوزه از امکان رهایی بدن از سرکوب اضافی دفاع کرد؛ و تجربه‌هایی مانند کمون فردریشهوف نشان دادند که آزادی جنسی می‌تواند به نظامی از قواعد و انتظارات جمعی تبدیل شود.

این نمونه‌ها با وجود تفاوت‌های بنیادین، یک پرسش مشترک را مطرح می‌کنند: چگونه می‌توان مناسبات جنسی را تغییر داد، بدون آنکه سلطه و کنترل در قالبی تازه بازتولید شوند؟ پاسخ ساده‌ای برای این پرسش وجود ندارد. نه بازگشت به طبیعت، نه کنارگذاشتن همه قواعد اجتماعی و نه تبدیل جنسیت به مجموعه‌ای از انتخاب‌های فردی، هیچ‌یک به‌تنهایی تضمین‌کننده آزادی نیستند. میل جنسی همیشه در رابطه با دیگران، نهادها، فرهنگ و شرایط مادی شکل می‌گیرد؛ بنابراین، آزادی آن نیز مستلزم بررسی مناسبات قدرتی است که امکان انتخاب و تجربه را فراهم می‌کنند یا محدود می‌سازند.

شخصی که در یک نظام فرهنگی از رابطه جنسی منع می‌شود و شخصی که در نظامی دیگر مجبور است همواره میل جنسی خود را ابراز کند، در دو موقعیت متفاوت قرار دارند؛ بااین‌حال، هر دو ممکن است از این جهت با محدودیت روبه‌رو باشند که امکان تصمیم‌گیری آزادانه و پذیرش پیچیدگی تجربه خود را از دست داده‌اند. این نکته با یکی از پرسش‌های بنیادی روان‌کاوی معاصر مرتبط است: آیا آزادی به معنای ارضای بی‌وقفه میل است یا توانایی برقراری رابطه‌ای آگاهانه‌تر با میل، تعارض و محدودیت‌های خود؟ مقاله پاسخ قطعی ارائه نمی‌دهد، اما نشان می‌دهد که هر پروژه سیاسی درباره جنسیت، اگر نتواند به مسئله قدرت و کنترل توجه کند، ممکن است همان سلطه‌ای را که قصد نابودی‌اش را دارد، در شکلی تازه بازتولید کند.

منبع : Sexual Revolutions: Towards a Brief History, from the Fall of Man to the Present (David Bennett)

🌿 اگر ذهنتان درگیر است، تنها نیستید

بسیاری از افراد در بخش‌هایی از زندگی خود با اضطراب، فشارهای روانی یا احساس سردرگمی روبرو می‌شوند. در چنین شرایطی، گفت‌وگو با یک درمانگر، می‌تواند کمک کند تا ذهن آرام‌تر و مسیر زندگی روشن‌تر شود. اگر احساس می‌کنید به همراهی و حمایت نیاز دارید، می‌توانید برای مشاوره حضوری یا آنلاین پیام دهید.

5 1 رای
رأی دهی به مقاله

0 نظر