نظریه تنظیم عواطف آلن شور بر این اصل استوار است که حالتهای ذهنی بهوسیله عاطفه و در پیرامون آن سازمان مییابند. کمبودهای تنظیمی در تمام اختلالات روانی نقش اساسی دارند و سازوکارهای تنظیم عاطفه، اهداف اولیه کنش درمانیاند.
نظریه تنظیم عواطف (Affect Regulation Theory)، از کارهای آلن شور (Allan Schore) سرچشمه میگیرد و حاصل تلفیق کار او با نظریه ذهنیسازی (Mentalization Theory) است که پیتر فوناگی (Peter Fonagy) و همکارانش آن را بسط دادهاند. این نظریه، تلفیقی است از نظریه دلبستگی (Attachment Theory)، نوروبیولوژی رشدیِ عاطفه (Developmental Affective Neurobiology)، مطالعات هیجان، مطالعات مادر ـ نوزاد و روانکاوی رشدی (Developmental Psychoanalysis). از این رو، رویکردی مبتنی بر رشد است که در سنت پیاژه (Piaget) و فروید قرار میگیرد. جان بالبی (John Bowlby) و آلن شور نیز به همین سنت تعلق دارند؛ سنتی که روانشناسی و زیستشناسی را با یکدیگر تلفیق میکند.
در این دیدگاه، ذهن از بدن جدا نیست، بلکه «بدن-ذهن» حاصل فرایند رشد زیستی-روانی است. بنابراین مشکلات روانی نیز صرفاً مشکلات «ذهن» یا «بدن» نیستند؛ بلکه در سراسر نظام تنـذهن (Bodymind) و در بستر روابط اولیه شکل میگیرند.
نظریه تنظیم عاطفه میکوشد توضیح دهد که چگونه تجربههای عاطفی اولیه، از طریق رشد اجتماعی مغز راست، بر تجربههای بعدی اثر پایداری میگذارند و چگونه مغزها در روابط اجتماعی از طریق ارتباطات مغز راست ـ مغز راست با یکدیگر هماهنگ میشوند.
در این رویکرد اختلالات رشدی، پیامدهای ترومای رابطهای (Relational Trauma) هستند. در کنار تمرکز بر عاطفه، هیچ چیز دیگری به اندازه ترومای دلبستگی اولیه (Early Attachment Trauma) بر تجربه خود و آینده فرد و آسیبپذیری در برابر اختلالات روانی، موثر نیستند.
از نظر دنیل هیل، تنظیم عواطف پیش از آنکه مسئلهای صرفاً شناختی باشد، فرایندی بدنی، عاطفی و رابطهای است. به همین دلیل، رابطه اولیه مراقب ـ نوزاد الگوی بنیادی شکلگیری نظام تنظیم عاطفه است و رواندرمانی مؤثر نیز با بازسازی همین فرایندهای ضمنی و رابطهای کار میکند.

پیشگفتار آلن شور
اصول محوری نظریه تنظیم عاطفه در سال ۱۹۹۴، در نخستین کتاب من، تنظیم عاطفه و خاستگاه خود: نوروبیولوژی رشد هیجانی (Affect Regulation and the Origin of the Self: The Neurobiology of Emotional Development)، مطرح شدند. این کتاب برای نخستین بار یک مدل جامع روانـنوروبیولوژیک (Psychoneurobiological) از رشد عاطفی اولیه ارائه کرد.
مطابق با نظریه تنظیم عواطف بهعنوان مدلی فراگیر برای رشد، آسیبشناسی روانی و درمان ضمنیِ مغز راست، کتاب به چهار بخش تقسیم شده است:
- نظریه جسم-ذهن (Theory of Bodymind)
- نظریه رشد (Theory of Development)
- نظریه آسیبزایی (Theory of Pathogenesis)
- نظریه کنش درمانی (Theory of Therapeutic Action)
بخش اول: نظریه جسم-ذهن
بخش اول، یعنی «نظریه تنـذهن»، شامل چهار فصل است که روانشناسی و نوروبیولوژی عاطفه و تنظیم عاطفه را توصیف میکنند و در آنها درباره حالتهای کارکردی خود (functional self-states) و فرایندهای ضمنی ساختاریِ مغز راست (structural right-brain implicit processes) بحث میشود.
یکی از سازههای مرکزی نظریه تنظیم، مفهوم حالت های خود (self-state) است، مجموعهای متشکل از نظام تنظیمکننده عاطفه و مجموعهای از نظامهای هماهنگ و مجزا در زمینههای شناخت، توجه، ادراک، بازنمایی و حافظه. هر یک از این حالتهای خود، شیوهای متفاوت از احساس کردن، اندیشیدن و عمل کردن و در نتیجه شیوهای متفاوت از بودن در زمینههای رابطهای مختلف را نمایندگی میکند. به این معنا، هر حالت خود نوعی نظام شخصیتی مستقل است.
بخش دوم: نظریه رشد
هیل یکی از بهترین توضیحات بالینی را درباره نظریه دلبستگی در قالب درمان روانپویشی ارائه میکند. افزون بر این، هیل با استفاده از چشماندازی رشدی و نوروبیولوژیکِ بینفردی، این دو نظریه را به یکدیگر پیوند میدهد و نشان میدهد که این تلفیق در انواع مختلف کار بالینی با بیمار و در مراحل متفاوت درمان چگونه میتواند نمود پیدا کند.
وی دو سازوکار کنش درمانی را از یکدیگر متمایز میکند: سازوکارهای اولیه غیرکلامی عاطفی ـ رابطهای و سازوکارهای ثانویه کلامی مبتنی بر بینش. هیل نمونههای رشدی و بالینی متعددی از ارتباطات ظریف و پنهان غیرکلامی مغز راست با مغز راست در پویایی دلبستگیِ موجود در اتحاد درمانی ارائه میکند.
بخش سوم: نظریه آسیبزایی
هیل سازه مهم دیگری از نظریه تنظیم، یعنی ترومای رابطهای را بسط میدهد. هیل پس از بررسی مفهوم گسستگی شدید و دلبستگی آشفته که با سطوح بسیار شدید برانگیختگی در سوءاستفاده و غفلت آشکارِ اولیه همراهاند، پیشنهاد میکند که اشکال متوسط گسستگی نیز میتوانند از الگوهای سازمانیافته دلبستگی ناایمن سرچشمه بگیرند.
او استدلال میکند که ترومای ناایمن اضطرابی، فرد را مستعد گسستگی متوسطِ همراه با برانگیختگی بالا میکند، در حالی که ترومای ناایمنِ اجتنابی (غفلت خوشخیم) فرد را مستعد گسستگی متوسطِ همراه با برانگیختگی پایین میکند.
در حالی که گسستگی شدید، احساس یکپارچگی خود را بهطور کامل مختل میکند، گسستگی متوسط تجربهای شبیه به «نوعی ادامهدار بودنِ وجود» ایجاد میکند. هیل نتیجه میگیرد که گسستگی متوسط، با وجود آنکه در کار بالینی شایعتر و از نظر بالینی بسیار مهم است، مورد غفلت قرار گرفته است. این گسستگی ناتوانکننده است، اما الزاماً از کارانداز نیست و اغلب بدون مشاهده باقی میماند.
شخصیتهای اضطرابی در شرایط استرس رابطهای، پردازش سریع و کلنگر مغز راست را افزایش میدهند و فرایندهای تحلیلی در آنها کاهش مییابد. در مقابل، شخصیتهای اجتنابی غالباً مغز چپمحور هستند، که در درک و هدایت محیط اجتماعی ـ عاطفی خود ناسازگارند، بهدلیل رشد ناکافی مغز راست و اتکای بیش از اندازه به پردازش آهسته و خطی مغز چپ با محدودیت مواجهاند.
هیل بر مبنای این دیدگاه بررسی میکند که چگونه سوگیری سمپاتیک در دلبستگی اضطرابی میتواند از نوعی خودشیفتگی آشکار و برونگرا حمایت کند، در حالی که سوگیری پاراسمپاتیک در دلبستگی اجتنابی از نوعی خودشیفتگی پنهان و درونگرا حمایت میکند.
طبق نظریه تنظیم عواطف، اختلال شخصیت خودشیفته بیشبرانگیخته (hyperaroused narcissistic personality disorder) مشخصاً از دلبستگی اضطرابی سرچشمه میگیرد. این نوع خودشیفتگی با اصطلاحاتی چون بزرگمنشانه، آشکار، برانگیخته و متورم توصیف شده است؛ اصطلاحاتی که همگی به وضعیت مرکزیِ بیشبرانگیختگی اشاره دارند.
نوع دوم اختلال شخصیت خودشیفته که غالباً نادیده گرفته میشود، از دلبستگی اجتنابی سرچشمه میگیرد. این نوع که با عناوینی چون خودشیفتگی پنهان و افسرده توصیف شده است، شکلی بازداریشده و غالباً پاراسمپاتیکمحور دارد که هیل آن را «خودشیفتگی اجتنابی» یا «خودشیفتگی کمبرانگیخته» مینامد.

بخش چهارم: نظریه کنشهای درمانی
در فرایند درمان، برای آنکه بعداً ذهنیسازی ثانویه مغز چپ امکانپذیر شود، ابتدا باید در میانه یک تجربه عاطفی زنده، تغییراتی در تنظیم عواطف اولیه ایجاد شود. هدف این است که با نورافکنی علمی و بالینی، عمیقترین لایههای ذهن انسان را روشن کنیم؛ چیزی که آن را ناخودآگاه ژرف (deep unconscious) مینامیم و آن را زیربنای قلمرو پنهان درمان میدانیم.
این نظام ناخودآگاه روانزیستشناختی در برابر تهدید و تازگی بینفردی، با تغییر در توجه و در نهایت تغییر در برانگیختگی انرژی پاسخ میدهد.
افزون بر این، روانپویایی عصبیِ مغز راست عاطفی در نمودهای انتقال و انتقال متقابل در اتحاد درمانی آشکار میشود. انتقال اجتنابی شامل فاصله گرفتن از دلبستگی به درمانگر و قرار گرفتن در یک وضعیت جسم-ذهنِ کمبرانگیخته و گسسته است. در مقابل، انتقال اضطرابی به شکل یک وضعیت بیشبرانگیخته و گسسته ظاهر میشود که در آن فرد بهصورت دوسوگرا به سوی دلبستگی عاطفی با درمانگر حرکت میکند.
رواندرمانی الزاماً از مسیر بینش و فهم کلامی آغاز نمیشود؛ بخشی از مهمترین تغییرات ابتدا در سطح غیرکلامی، عاطفی و رابطهای رخ میدهد و سپس میتواند به پردازش آگاهانه و ذهنیسازی منتهی شود.
عاطفه و تنظیم آن
عاطفه (Affect) در مرکز وجود ما قرار دارد؛ معیاری از حالِ قلب ماست. ما را برمیانگیزد و فرو مینشاند، روابطمان با دیگران را برقرار میکند و از آنها دور می کند. عاطفه ما را سازمان میدهد و در عین حال میتواند ما را چندپاره کند.
هنگامی که عاطفه تنظیم شده باشد، ما در انطباقیافتهترین و مسلطترین وضعیت خود قرار داریم؛ یعنی بهترین حالت ممکن خود را داریم. هشیاریم و همه منابع روانشناختیمان در دسترساند. توجه ما به جایی میرود که باید برود و هر زمان که موقعیت اقتضا کند، میتوانیم آن را بر نقطهای که خود میخواهیم متمرکز کنیم. در پسزمینه، احساسی از تسلط بر خود داریم. تجربه ما از خود سرشار از احساس حضور، عاملیت، اصالت و بهزیستی است. برای برقراری ارتباط بینفردی، بازی و اکتشاف آمادگی داریم. در کل، احساس خوبی داریم.
عاطفه تنظیمشده، انعطافپذیری و ظرفیت پاسخهای انطباقی را در برابر نیازهای متغیر محیط و نیازهای خود به حداکثر میرساند. وقتی تنظیم هستیم، در یک وضعیت تعادل حیاتی (homeostasis) قرار داریم و به بهترین شکل ممکن کار میکنیم. زمانی تنظیم هستیم که احساس امنیت داشته باشیم.
در وضعیت بیتنظیمی (dysregulation)، احساس امنیت نداریم. احساس عاملیت، اصالت و بهزیستی ما کاهش مییابد و آمادگی ما برای رابطه بیناذهنی نیز کم میشود. از تجربه خود و از تجربه دیگران جدا میشویم. در این حالت حس واقعیت سنجی کاهش می یابد و ادراکها بهشدت محدود و فیلترشده میشوند. دقت بازنمایی پایین می آید و انعطافپذیری جای خود را به خودتخریبی میدهد؛ خودانگیختگی جای خود را به واکنشپذیری می دهد.
از اینجا میتوان دید که تنظیم ارگانیسم برای بقا بنیادین است. باقی ماندن در وضعیت تنظیمشده در میان عاطفه شدید و بازگشت مؤثر از وضعیت بیتنظیمی به وضعیت تعادل حیاتی، برایمان ضروری است.
پنجره تحمل عواطف
یک نمایش بصری از مناطق تنظیم و بیتنظیمی میتواند به ما در درک تنظیم عاطفه کمک کند. خود (self) در هموستازی رشد میکند و میکوشد آن را حفظ کند. این نمودار دامنه سطوح برانگیختگی (بیشبرانگیختگی و کمبرانگیختگی) را نشان میدهد که میتوانیم بدون ورود به بیتنظیمی و از دست دادن کارکرد تحمل کنیم.
پنجره تحمل (window of tolerance)، مرزهای تحمل عاطفه را مشخص میکند. درمان تنظیم عاطفه میکوشد با کار کردن در مرزهای این پنجره، ظرفیت تحمل عاطفه را گسترش دهد.

کارکرد انطباقی وابسته به وضعیت عاطفی است. تحمل عاطفه اهمیت اساسی دارد و با توانایی تعدیل شدت عاطفه ارتباط دارد. ما میتوانیم وارد وضعیتهای برانگیختگی بالا یا پایین شویم بدون آنکه دچار بیتنظیمی شویم. برای مثال، میتوانیم خشمگین باشیم، یعنی در وضعیت بیشبرانگیختگی قرار داشته باشیم، بیآنکه کنترل خود را از دست بدهیم. همچنین میتوانیم غم را تجربه کنیم، یعنی در وضعیت کمبرانگیختگی باشیم، بدون آنکه افسرده شویم.
اما اگر وضعیت عاطفی از ظرفیت تحمل ما در برابر بیشبرانگیختگی یا کمبرانگیختگی فراتر رود، ظرفیتهای انطباقی ما کاهش مییابند. برای مثال، در حالتهای بیتنظیمِ بیشبرانگیختگی، تفکر ممکن است آشفته و درهم شود؛ در حالتهای بیتنظیمِ کمبرانگیختگی، تفکر ممکن است کند و سنگین شود.
تابآوری عاطفی
تابآوری عاطفی (affective resilience) بُعد مهم دیگری از ظرفیت تنظیمی است. تابآوری به ظرفیت فرد برای بازیابی کارکردهایش، پس از قرار گرفتن در معرض بیتنظیمی ناشی از استرس گفته میشود (Cicchetti, ۲۰۱۰). بیتنظیم شدن بخشی از زندگی روزمره است. توانایی بازگشت مؤثر به حالت تنظیمشده، کارکرد انطباقی را به حداکثر میرساند.
والدین باید بتوانند حالتهای تنظیمشده خود را حفظ کنند تا بتوانند نوزادانشان را بهطور شایسته تنظیم کنند و زمان حضور نوزاد در وضعیتهای تسهیلکننده رشد را به حداکثر برسانند. همین اصل درباره رواندرمانگران و بیمارانشان نیز صادق است.
کمبود تحمل عاطفی و تابآوری به شکل نشانههای روانشناختی، از جمله حالات اضطرابی یا افسردگی، آشکار میشود. اختلال شخصیت مرزی (Borderline Personality Disorder) با نوسانهای آشفته و بینظم از یک قطب عاطفی به قطب دیگر و باقی ماندن طولانیمدت در حالتهای عاطفی بیتنظیم مشخص میشود. بی تنظیمی در اختلال شخصیت خودشیفته کمتر آشکارند، اما این افراد نیز از بیتنظیمیهای مکرر و طولانیمدت رنج میبرند.
ظرفیتهای تنظیم عاطفه در روابط دلبستگی معمولاً از مراقب به نوزاد منتقل میشوند. کمبودهای تنظیمیِ مراقب توسط نوزاد درونی میشوند. همانند رابطه مادر ـ نوزاد، رابطه درمانی نیز به یک اتصال عاطفیِ باثبات، تنظیمکننده و حیاتیبخش نیاز دارد تا شرایط روانشناختی و نوروبیولوژیک لازم برای رشد فراهم شود.
عواطف اولیه و عواطف ثانویه
عاطفه اولیه، بازنمایی جسمانیِ وضعیت ارگانیسم است؛ بازنماییای حسی ـ حرکتی و فیزیولوژیک که یک احساس زیسته ایجاد میکند. این عاطفه دو بُعد دارد: سطح برانگیختگی (arousal) و لذت (hedonic). این دو بعد در قالب وضعیتهای منفی یا مثبتِ بیشبرانگیختگی یا کمبرانگیختگی تجربه میشوند و احساسهایی از لذت یا ناخوشایندی ایجاد میکنند. عواطف اولیه بنیادین هستند؛ آنها بازنمایی غیرکلامیِ وضعیت بدن هستند.
عواطف ثانویه یا مقولهای همان چیزهایی هستند که معمولاً هنگام صحبت کردن درباره «هیجانها» در ذهن داریم. داروین (Darwin) هفت عاطفه مقولهای را مشخص کرد: شرم، غم، شادی، خشم، شگفتی، ترس و انزجار. او دریافت که این عواطف در قالب حالتهای چهرهای متمایزی نشان داده میشوند که در میان فرهنگهای مختلف نیز یکساناند. این امر نشان میدهد که اهمیت آنها برای بقا آنقدر اساسی بوده که در فرایند تکامل به یک بستر نورولوژیکِ بهارثرسیده تبدیل شدهاند.
عواطف مقولهای ممکن است بیشبرانگیخته باشند، مانند شادی، غرور و خشم، یا کمبرانگیخته باشند، مانند غم، انزجار و شرم. آنها نامهای مشخصی دارند و خانوادهای از واژهها برای درجات مختلف شدت آنها به کار میرود. برای مثال، درجات مختلف خشم را میتوان با واژههایی مانند دلخور، آزرده، عصبانی، خشمگین و بهشدت خشمگین بیان کرد.
عواطف مقولهای ممکن است نوعی ارزیابی آماده و ازپیشساخته از عواطف اولیه باشند. برای مثال، اگر در وضعیت منفیِ کمبرانگیختگی باشم و شخص ارزشمندی را از دست داده باشم، بهطور خودکار در یک وضعیت غمگین سازمان مییابم. عاطفه اولیه در زمینه فقدان، به یک عاطفه مقولهایِ ثانویه و متمایزتر تبدیل میشود. یک تجربه جسمانی به تجربهای شناختی ـ عاطفی تبدیل می شود.
عاطفه اولیه و عاطفه ثانویه یا مقولهای، در مجموع یک نظام ارزیابیِ تجربی ـ شناختی را تشکیل میدهند که ما را از اهمیت محرکها آگاه میکند؛ از اینکه چیزها برای ما چه معنایی دارند و انگیزهها، نیازها و خواستههای ما چیستند. عاطفهای که در دیگری مشاهده میکنیم نیز ما را از حالات درونی او، از قصد و نیتش و از معنای اشیا و رویدادها برای او آگاه میکند.
عاطفه ثبت آگاهانه یا غیرآگاهانه فراز و فرود انرژیایست که ارگانیسم را در بر گرفته است؛ عاطفه، بیان بدن است که ذهن آن را میخواند. داماسیو (Damasio) برای این فرایند تبیینی نوروبیولوژیک ارائه میکند.
مغز ماشین پردازش اطلاعات است و از ماژولهایی تشکیل شده که هر یک کارکردهای تخصصی دارند و در قالب نظامهایی سازمان یافتهاند. سیستم لیمبیک (limbic system) بهطور پیوسته وضعیت اندامهای حیاتی ما را ترسیم میکند و وضعیت قلب (که برای عاطفه اهمیت ویژهای دارد) ریهها و دستگاه گوارش را ثبت میکند. وقتی قلب بهسرعت میتپد، ما عاطفه بیشبرانگیخته را ثبت میکنیم؛ و هنگامی که ضربان آن کند میشود، عاطفه کمبرانگیخته را تجربه میکنیم. بنابراین عاطفه اطلاعاتی مبتنی بر بدن است که سطح برانگیختگی اندامهای حیاتی را نشان می دهد.
تنظیم عاطفه یعنی تنظیم بدن.
دستگاه عصبی خودمختار و سیستم لیمبیک
اندامهای حیاتی ما توسط دستگاه عصبی خودمختار (Autonomic Nervous System; ANS) تنظیم میشوند. سطح برانگیختگی یا از طریق فعال شدن بخش سمپاتیکِ دستگاه عصبی خودمختار، که تنظیم را به سمت افزایش برانگیختگی میبرد، تعیین میشود یا از طریق فعال شدن بخش پاراسمپاتیک آن، که تنظیم را به سمت کاهش برانگیختگی میبرد.
اجزای سمپاتیک و پاراسمپاتیکِ دستگاه عصبی خودمختار، همچون پدال گاز و ترمز ارگانیسم عمل میکنند. آنها سرعت قلب و تنفس و در نهایت میزان متابولیسم و تجربه مرتبط با سرزندگی را تعیین میکنند. در کنار دستگاه عصبی خودمختار، یک نظام نورو اندوکرین مرتبط نیز وجود دارد که محور هیپوتالاموس ـ هیپوفیز ـ آدرنال (HPA) نام دارد. این «نظام استرس» مجموعهای از غدد است که واکنشهای نوروشیمیایی را آغاز میکنند و باعث افزایش یا کاهش تنظیم ارگانیسم میشوند؛ واکنشهایی که بهصورت مثبت یا منفی تجربه میشوند.
دستگاه عصبی خودمختار توسط سیستم لیمبیک تنظیم میشود. وظیفه آن یکپارچه کردن اطلاعاتی است که از بدن بالا میآیند؛ اطلاعاتی که از حواس وارد میشوند، توسط این سیستم ارزیابی شده و سپس ارگانیسم را تنظیم می کند. بنابراین سیستم لیمبیک را میتوان مرکز اجرایی ارگانیسم دانست. این نظام از نظر کالبدشناختی در مرکز مغز قرار دارد.
خلاصه اینکه، نظام لیمبیک اطلاعات مربوط به محیطهای درونی و بیرونی ما را پردازش میکند و دستگاه عصبی خودمختار و محور HPA را تنظیم میکند. این دو نیز به نوبه خود اندامهای حیاتی ما را تنظیم میکنند. عاطفه بازتاب سطح برانگیختگی اندامهای حیاتی ماست و تصویری از وضعیت خود به دست میدهد.
ارتباط ضمنی عاطفه
عاطفه مسری است. یک نوزاد در مهدکودک شروع به گریه میکند و همه نوزادان دیگر نیز شروع به گریه میکنند. خنده نیز مسری است، همانطور که افسردگی میتواند مسری باشد. گویی جریان عاطفیای میان مغزها برقرار است. چگونه مادران و نوزادان پیش از آنکه زبان وجود داشته باشد، روابط عاطفی پیچیدهای با یکدیگر دارند؟
عاطفه مبتنی بر بدن بهطور خودکار از طریق ارتباطات ناهشیار بیان میشود: حالات چهره (که فقط ۳۰ میلیثانیه دوام دارند) ریتم، زیر و بمی صدا و تأکیدهای گفتار، و نیز وضعیت بدن و حرکات ما.
ما از نظر زیستی بهگونهای ساخته شدهایم که با حالتهای عاطفی یکدیگر هماهنگ شویم. همتاسازی نوروبیولوژیکِ غیرارادی (involuntary neurobiological matching) شیوه بنیادین شناخت و تجربه ذهنی دیگران است. ارتباط ناهشیار واسطه پیوند احساسی میان ماست. انتقال بینفردی عاطفه اغلب آنقدر سریع پردازش میشود که پیش از ورود به آگاهی صورت میگیرد؛ زیرا آگاهی برای شکلگیری به حدود نیم ثانیه توجه متمرکز نیاز دارد.
عاطفه میتواند از مغزی به مغز دیگر بهصورت ناآگاه و از راه نوروسپشن (neuroception) منتقل شود. این انتقالهای ضمنیِ عاطفه، معنا را منتقل میکنند. اگر در برابر دریافت آن دفاع داشته باشیم یا آن را نادرست بخوانیم، بهای اجتماعی سنگینی میپردازیم. عاطفه ما را از حالت ذهنی دیگری آگاه میکند؛ اطلاعاتی که برای همکاری و رقابت حیاتی است.
تصور کنید هنگام گوش دادن به من، چشمانم برای کسری از ثانیه بازتر شود. عضلات دیگر صورتم نیز همزمان منقبض میشوند. شما این وضعیت را بهصورت نوروسپتیک دریافت میکنید و با آن هماهنگ میشوید. این همتاسازی ناگزیر سطح برانگیختگی شما را بالا میبرد؛ نوعی تکانه کوچک به شما میدهد که ممکن است در همان لحظه توجه آگاهانهتان را به خود جلب کند یا نکند.
اگر این تجربه وارد آگاهی شود، به شما اطلاع میدهد که من در واکنش به چیزی که گفتهاید هوشیارتر شدهام. ما یک ارتباط غیرآگاهانه داشتهایم که از طریق چهره میانجیگری شده است. شما حالت عاطفی مرا بهصورت غیرآگاهانه ادراک کردهاید، با آن هماهنگ شدهاید و اطلاعاتی درباره من در رابطه با خودتان دریافت کردهاید؛ درباره اینکه چیزی که گفتید برای من چه معنایی داشته است. ما هم از نظر روانشناختی و هم از نظر زیستی با یکدیگر ارتباط برقرار کردهایم.
این ارتباطات ضمنی و روانزیستشناختیِ عاطفه، بنیانی برای ارتباط معنادار هستند. این شیوه شناخت به ما می گوید که برای یکدیگر چه معنایی داریم، آیا به یکدیگر اهمیت میدهیم و قصد و نیت ما چیست. ما ذهنیت خود و ذهنیت دیگران را از طریق فراز و فرودهای برانگیختگیای که در بدن خودمان و دیگران جریان دارد، احساس میکنیم. این تبادلهای متقابل و لحظهبهلحظه، یعنی موجهای مثبت و منفیِ افزایش و کاهش برانگیختگی، را میتوان بیناذهنیت اولیه (primary intersubjectivity) نامید (Trevarthen, ۱۹۹۳).
همآهنگی عاطفی
آلن شور (Schore, ۲۰۱۲) همآهنگی را به صورت نوعی همزمانیِ حالتهای عاطفی توصیف میکند. این همزمانی، نوعی طنین عاطفیِ مشترک ایجاد میکند که تجربه را تشدید میکند. درمانگرِ همآهنگشده از نظر روانزیستشناختی با فراز و فرودهای عاطفه بیمار ــ چه با لحن مثبت و چه منفی ــ همزمان است؛ همان فراز و فرودهایی که تجربه ذهنی بیمار را بازنمایی میکنند.
وقتی حالتهای عاطفی مشترک تنظیمشده باشند، این طنین هم لذتبخش است و هم انرژیبخش. حتی هنگامی که عاطفه مشترک لحن منفی دارد، در همآهنگیِ تنظیمشده چیزی مثبت وجود دارد. چنین همدلیِ احشایی و عمیق، نوعی ارتباط اطمینانبخش و حیاتیبخش ایجاد میکند. فرد حس میکند که احساس شده، شناخته شده و پذیرفته شده است؛ گویی مورد مراقبت قرار گرفته است.
تجربه رشددهنده تا حد زیادی به همآهنگی عاطفیای متکی است که از طریق ارتباطات ضمنی میان مادر و نوزاد شکل میگیرد. شور (۱۹۹۴) استدلال میکند که همآهنگی برای تنظیم نوزاد حیاتی است و شرایط متابولیک ایدهآل را برای رشد عصبی فراهم میکند.
سیگل (Siegel, ۱۹۹۹) تأکید میکند که همآهنگی به والد اجازه میدهد به نوزاد کمک کند ذهن خود را سازمان دهد. فقدان مزمن همآهنگی یعنی ناهمآهنگی مزمن (chronic misattunement) از نظر نورولوژیک و روانشناختی آسیبزا است. همآهنگی در قلب پیوند دلبستگی و نیز در قلب رابطه درمانیِ مثبت قرار دارد.
تنظیم دوتایی
نوزاد از همان لحظه تولد، برای تنظیم عاطفه بهشدت به مراقبت وابسته است. گرچه شکلهای ابتدایی خودآرامسازی بهصورت زیستی در او وجود دارد، ظرفیت رشدیافته خودتنظیمی عاطفه زمانی آغاز میشود که سیستم لیمبیک وارد دوره حساس رشد خود میشود. این سیمکشی پیش و پس از تولد مغز، درون رابطه مادر و نوزاد رخ میدهد.
شرایط عصبیِ رشددهنده، به ظرفیتهای عاطفیِ مراقبان ما وابستهاند. مغز اجتماعی ـ عاطفی در طول عمر خاصیت انعطافپذیری یا پلاستیسیته (plasticity) خود را حفظ میکند. اثربخشی رواندرمانی نیز بر همین پلاستیسیته وابسته به تجربه مغز و فراهم کردن شرایط عاطفی بهینه برای رشد عصبی و روانی استوار است.
تنظیم عاطفه نوزاد نخستین وظیفه مراقب است. این کار ابتدا عمدتاً از طریق اثرات احشاییِ تماس بدنی صورت میگیرد و سپس بهتدریج از طریق ارتباطات عاطفیِ غیرکلامی و ضمنیِ انجام میشود که آنها نیز اثرات احشایی دارند. این ارتباط ضمنی در واقع نوعی لمس از راه دور (touch-at-a-distance) است.
مراقب با دریافت ارتباطات ضمنی نوزاد و پاسخ دادن از طریق ارتباطات ضمنی، پریشانی او را تنظیم میکند.
تصور کنید در دورهای که نوزاد آرام و متمرکز مشغول نگاه کردن است، صورتش شروع به منقبض شدن کند، توجهش به درون بازگردد، دستهایش کمی به حرکت درآیند و صداهایی با پریشانی فزاینده تولید کند. مراقب پیش از آنکه بیتنظیمی بیش از حد پیش برود برای کمک وارد عمل میشود. او بهصورت بازتابی حالتی منفی را بر چهرهٔ خود نشان میدهد که آینهوار وضعیت کودک را بازمیتاباند و توجه او را به خود جلب میکند. صورت مادر خیلی سریع به حالتی مطمئن و اطمینانبخش برمیگردد؛ گویی میگوید همهچیز درست خواهد شد. او صدایی آرامکننده، چیزی شبیه «اوووو…» تولید میکند که با اوج گرفتن و فروکش کردن برانگیختگیِ نشاندادهشده در چهره او هماهنگ است. نوزاد نیز بازگشت مادر از بیشبرانگیختگی به عاطفه تنظیمشده را با خود همتراز میکند.
از طریق این تبادلات غیرکلامی، مادر کودک را دوباره به وضعیت سازمانیافتهتر و تنظیمشده بازمیگرداند و سپس هر دو با یکدیگر به دنبال یافتن علت بیقراری نوزاد میروند. این تنظیم دوتایی عاطفه شامل پردازش اطلاعات عاطفیای است که بهصورت غیرکلامی منتقل میشوند. با تکرار، این تجربههای تنظیم دوتایی بهصورت نورولوژیک تثبیت میشوند؛ یعنی درونی میشوند. آنها به فرایندهای خودکار و روانزیستشناختی و نیز کنشهای رابطهای تبدیل میشوند که به کودک اجازه میدهند بعداً خود را تنظیم کند.
نقص در تنظیم عاطفه میتواند شامل مشکل در خودتنظیمی، مشکل در تنظیم دوتایی، یا هر دو باشد. الگوهای مؤثر و ناکارآمد خودتنظیمی و تنظیم دوتایی در رابطه دلبستگی شکل میگیرند.
نظامهای اولیه و ثانویه تنظیم عاطفه
دو نظریه متمایز درباره تنظیم عواطف:
- نظریه تنظیم عواطف که آلن شور آن را بسط داده است، آنچه من نظام اولیه تنظیم عاطفه (primary affect-regulation system) مینامم. این نظام از فرایندهای روانـنوروبیولوژیکیِ خودکار، سریع و غیرآگاهانه تشکیل شده است.
- نظریه ذهنیسازی (Mentalization Theory) که فوناگی و همکارانش مطرح کردهاند، نظام ثانویه تنظیم عاطفه (secondary affect-regulation system) را روشن میکند. این نظام از فرایندهای شناختیِ دیرشکلگیر، کلامی، آهسته، عمدی و آگاهانه تشکیل شده است.
کار بالینی با نظام اولیه تنظیم عاطفه در کنار نظام ثانویه پیش میرود و برای شکل دادن و ساختن این نظام ثانویه بنیادی است.
منبع : Affect Regulation Theory (A CLINICAL MODEL) – Daniel Hill
🌿 اگر ذهنتان درگیر است، تنها نیستید
بسیاری از افراد در بخشهایی از زندگی خود با اضطراب، فشارهای روانی یا احساس سردرگمی روبرو میشوند. در چنین شرایطی، گفتوگو با یک درمانگر، میتواند کمک کند تا ذهن آرامتر و مسیر زندگی روشنتر شود. اگر احساس میکنید به همراهی و حمایت نیاز دارید، میتوانید برای مشاوره حضوری یا آنلاین پیام دهید.