دانشنامه روانشناسی مردمی
علیرضا نوربخش (مشاور بالینی)

اندیشه های ژاک لکان

نظریه روانکاوی پسا ساختارگرایی ژاک لکان

لکان بسیار سخت و مبهم می نویسد و جز از طریق حواشی و تفاسیر، نمی توان سراغ او رفت. او را فیلسوفی تاریک اندیش می نامند، و مانند هگل جملات دشواری دارد.

ژاک لکان

اندیشه لکان تأثیر مستقیم بر آرای فیلسوفانی چون فوکو، آلتوسر، لیوتار، گاتاری و … داشته است. اگر نتوان ژاک لاکان را اندیشمندی پساساختارگرا و پسامدرن دانست، بی شک می توان گفت: اندیشه های لاکان جنبه ای «پسا ـ فرویدی» دارد. تفکر و آرای لاکان در ابتدا تحت تأثیر پدیدارشناسی هوسرل بود. او با چرخشی زبان شناختی، وجهه ای ساختارگرا یافت و اساساً با به چالش کشیدن معرفت شناسی علم و تأکید بر گفتمان، زبان و بستر گفتمانی در کنار طرح مفهوم امر خیالی؛ امر واقعی و امر نمادین در زمره اندیشمندان پست مدرن قرار می گیرد. به زعم بسیاری از مفسران؛ لاکان با جانبداری از ماهیت واقعیت ساز زبان؛ مرگ سوژه دکارتی و نفی نگاه نظام مند به علم، اندیشمندی پساساختارگرا و پسامدرن است.

تفاوت فروید و لکان

«زیگموند فروید» و «ژاک لاکان» در حوزه روانکاوی و روان تحلیلی مشابهت ها و اختلافاتی دارند. در حالی که فروید بر ویژگی های بیولوژیک و عناصر مربوط به آن تأکید دارد، لاکان بر عناصر فرهنگی بیش از عناصر بیولوژیک تأکید می کند. او به جای پرداختن به غرایز در چارچوب های بیولوژیکی، ترجیح می دهد در حوزه های رفتاری از انگیزه های فرهنگی و انسان شناختی صحبت کند. بنابراین یکی از تفاوت های اساسی فروید و لاکان در رویکرد آنها نسبت به مسائل دیده می شود. اگرچه لاکان به صورت برجسته و قابل توجهی متأثر از فروید است؛ اما در طرح مسائل خاص خود، مباحث فروید را تغییر می دهد. او در بسیاری از موارد این تغییرات را به صورت بنیادین و ریشه ای طرح ریزی می کند.

سبک نوشتاری لاکان بنا به نظر مفسران، سبک بسیار دشواری است. یعنی هم از جهت نوشتار و هم از جهت استعاره، تلمیح و کنایه و حتی به دلیل ابهامات زیادی که در گفتمان او وجود دارد؛ مملو از ایهام است. یعنی شما در مواجهه با آثار او احساس می کنید، در عین اینکه با یک متن روانکاوی و روان تحلیلی ارتباط برقرار کرده اید، اما اثری خلاق و شاعرانه ای پیش رو دارید که اسطوره های خاص خود را دارد. با این تفصیل بجاست پیش از بررسی آرای لاکان درباره فروید سخن بگوییم.

lacan - freud

فروید ساختار شخصیت در روانکاوی را به ۳ قسمت تقسیم می کند. به عبارت دیگر او شخصیت را دارای سه شاکله ی کلی می داند. من، یا خود (ego)؛ فراخود (Super ego)؛ و نهاد (id) این سه جزء هستند. نهاد به طور طبیعی و بیولوژیک بیانگر غرایز و سائق های انسانی است. تشنگی، گرسنگی و همه سوق دهنده ها و انگیزه هایی که در حالت حیوانی محض در انسانها می بینیم، بخش نهاد را تشکیل می دهند. نهاد، تبلور خواسته ها و نیازهایی است که ارتباط مستقیم با بعد حیوانی انسان دارند. حرکت نهاد بر اساس اصل لذت (Pleasure Principle) است. یعنی جایی که هیچ خبری از منطق، عقل، عقلانیت و گفت وگو نیست. نهاد را صرفاً باید براساس زمینه های خاص خود ارضا کرد. به هنگام رشد این بعد (نهاد) با بعدی دیگر مواجه می شویم که «خود» (ego) است. این بخش بر اساس اصل واقعیت حرکت می کند.

براساس اصل واقعیت عملاً ما نمی توانیم هر وقت میل و خواسته ای داشتیم بی هیچ قید و شرط به آن برسیم، بلکه باید عرف جامعه، آداب و رسوم و سنت ها را نیز در نظر بگیریم و با رعایت آنها به اشباع زمینه های مربوط به «خود» بپردازیم. مثلاً فرض کنید وقتی انسان در ملأ عام قرار می گیرد، حرکاتی انجام می دهد که مطابق با سنتها و هنجارهای جامعه است. پس چنین نیست که هر کاری براساس خواست نهاد قابل اجرا باشد. در واقع خود و نهاد در تعامل با یکدیگر تعیین می کنند که چطور باید خواسته ها را برآورده کرد. در حالی که نهاد قائل به اشباع بی حد و حصر غرائز است؛ «خود» تعیین می کند که چگونه و تحت چه شرایطی خواسته های نهاد اعمال شود. از سوی دیگر در این شرایط فرامن(super ego) نیز مطرح می شود. نقش «فرامن» برقراری پیوند بین «گناه» و «پاداش» با شخصیت است. عامل گناه یا کیفر وقتی مطرح می شود که فرد از دستورات «فرامن» سرباز زند. در صورت این سرپیچی در فرد عقده، بزه و گناه شکل می گیرد. نتیجه این احساس، شماتت خود است. ارتباط بین «نهاد» و «فرامن» به واسطه «خود» میسر می شود زیرا نهاد و فرامن نمی توانند به صورت مستقیم با یکدیگر ارتباط داشته باشند.

یکی از مهمترین مسائلی که فروید و لاکان به آن می پردازند این است که همیشه بین خود، فراخود و نهاد، تضاد و تناقض وجود دارد. این تنازع و تضاد به صورت های گوناگون متجلی می شود. یکی از صورت های تجلی این تضاد را در رؤیاهای خود می بینیم. در واقع رؤیاهای انسان بیانگر تضادهایی است که بین سه شاکله اصلی شخصیت در ابعاد گوناگون وجود دارد. صورت های دیگر این تضاد در نشانه های مرضی و در رفتارهای شخص روان پریش قابل مشاهده است. در بسیاری از موارد این تضاد در مکانیسم های دفاعی نمود می یابد. به نحوی که این مکانیسم های دفاعی، تضادهای شخصیت را نشان می دهند. به عنوان مثال، سردرد شب امتحان به این نکته برمی گردد که ذهن نمی تواند به اضطراب ناشی از امتحان فکر کند؛ چرا که آن اضطراب مخرب و کشنده است بنابراین ذهن تغییر جهت می دهد و به سردرد فکر می کند. زیرا تمرکز بر سردرد، اضطراب ناشی از امتحان را کاهش می دهد. البته این مفید است چون اگر اضطراب در سطح بالایی باشد، بسیار کشنده و ناراحت کننده می شود.

هم لاکان و هم فروید در این زمینه (در ارتباط با ساختار شخصیت) مسأله «چیرگی عقده» (Winng complex) را مطرح می کند. البته لاکان مسأله را در بعدی تحلیلی و بیشتر در حوزه فرهنگی مورد بحث قرار می دهد. چیرگی عقده اشاره به آن دارد که وقتی انسانها را از شیر می گیرند و رابطه فرد با این مقطع، قطع می شود، نوعی تمایل بازگشت به این دوران وجود دارد. این میل بازگشت به دوران گذشته در همه رفتارها و تعاملات انسانی نقش خود را به صور مختلف نشان می دهد.

این بحث برای لاکان بسیار مهم است و حتی هسته اصلی روان تحلیلی او را تشکیل می دهد. لاکان می گوید: انسانها تا زمانی که در دوران شیرخوارگی هستند، هرچه را می طلبند بی هیچ قیدی دریافت می کنند و نیازی به تمنا و آرزوی آن ندارند؛ زیرا تمام خواسته های آنها ارضا می شود و با اشباع کامل مواجه هستند. در این مرحله (که مرحله مهمی در ارتباط با شخصیت انسان است) کودک سخن نمی گوید و اصولاً کلام وجود ندارد. زیرا همانطور که ذکر شد؛ کودک به محض نیاز، توسط مادر به عامل ارضاگر می رسد. به عنوان مثال بدون هیچ مشکل و مانع به شیر دست می یابد. اما به مجرد اینکه این شیر قطع شد، انسانها، به اصطلاح در بعدی تحت عنوان «وضع نمادین»(Symbolic Stage) قرار می گیرند و آن بعدی است که خود را به صورت برجسته در زبان نشان می دهد. یعنی «وضع نمادین» در تکلم، سخن گفتن و به طور کلی در زبان متجلی می شود. به عبارت دیگر زبان هنگامی متولد می شود که صحبت از کاستی و نقص باشد. یعنی نقص و کاستی انسان موجد زبان است. ما زمانی لب به سخن می گشاییم که نقصی وجود دارد. پس گفت وگو می کنیم تا آن نقص را برطرف سازیم. اگر قرار باشد انسان سراسر اشباع و نیل به مقصود باشد، دیگر صحبت از زبان معنی ندارد.

در پرتو نظریه لاکان، عامل وجودی زبان، نقص و کاستی بشر است. ما به فعالیتهای خود نیز که نگاه کنیم به این موضوع می رسیم. در فعالیت هایی که اشباع کامل رخ می دهد، زبان مجالی برای ابراز وجود نمی یابد. در اشباع کامل سکوت جایگزین زبان می شود و در نقصان و کاستی، زبان ساخته می شود. در نظر لاکان، کودکی که از این مرحله بیرون می آید همیشه میل دارد که به این مرحله بازگردد. این بازگشت به اصل، پدیده مهمی است که در آرا و تفکرات گوناگون دیده می شود. به قول افلاطون چون در این عالم خوشبختی نیست و همه آنچه ما به عنوان خوشبختی می شناسیم، مجاز و سایه است؛ باید در جای دیگری به دنبال خوشبختی باشیم. ما غارنشینان محصور مجاز و سایه هستیم که اصل خود را فراموش کرده ایم. بازگشت به خویشتن خویش و ریشه اصلی در همه نحله های فکری، خود را نشان می دهد. به نظر می رسد این پیچیدگی ها به روان انسان مربوط باشد.

لاکان می گوید: « وقتی انسانها از مرحله شیرخوارگی جدا شدند و در مرحله نمادین قرار گرفتند، همیشه درصدد بازگشت به شیرخوارگی هستند؛ ولی دیگر چنین امکانی وجود ندارد و این امکان از آدمی بازستانده شده، ما باید همواره در هاله ای از دشواری و بدبختی به سر ببریم.»

Jacques Lacanلاکان، زبان و گفت و گو

ژاک لاکان بین میل و نیاز تفکیک قائل می شود. خواسته و میل(disuer) در دستگاه لاکان، هرگز اشباع شدنی نیستند. آنها حتی قابلیت بیان نیز ندارند. امیال، سیری اشباع ناپذیری دارند که همواره در وجود انسان متصور است اما زبان حاصل قطع تعلق از این حالت است. هنگامی که این قطع تعلق رخ می دهد زبان شکل می گیرد. به این معنا که برای بازگشت به اصل و بیان کاستی ها و نقص ها از زبان استفاده می کنیم؛ تا به بیان آنچه نیاز داریم، بپردازیم و نسبت به چیزی که خواهان رسیدن به آن هستیم سخن سر دهیم. به عبارت دیگر چیزی را که در وجود ما موجود نیست ابراز کنیم.

لاکان با ذکر یک مثال به مطلبی مهم اشاره می کند. وی می گوید: «دو کودک (مثلاً خواهر و برادر) را فرض کنید که در قطار نشسته اند و قطار در ایستگاه متوقف است. هر دو کودک از پنجره قطار به بیرون نگاه می کنند. یکی از پنجره مقابل خود به نمای دستشویی مردان و دیگری از پنجره مجاور به دستشویی زنان نگاه می کند.» این دو کودک در گفت وگوی خود پیرامون نمای بیرون اشاره به چیزی دارند که درست است اما هیچ یک واقف به این نکته نیستند که از چارچوبی متفاوت می نگرند؛ پس سخن هر یک در همان چارچوب صحیح است. به همین دلیل یکدیگر را متهم به اشتباه و درک نادرست می کنند. لاکان می گوید: «این دو کودک به علت اینکه در چارچوب خاص خود قراردارند، نمی توانند افق و منظری خارج و فراتر از آن را درک کنند.»

یکی از مباحث جذابی که لاکان مطرح می کند؛ بحث «خرید هویت» است. بدین معنا که ما هویت خود را در تعلقات مان باز می جوییم. به عنوان مثال با خرید اجناس خاص به نوعی هویت و پایگاه شخصیتی خود را مشخص می کنیم. حال وقتی هویت با تعلقات یکی شد، ما از خود دور می شویم. در نتیجه انسانها دیگر از حیث «بودن» به خود فکر نمی کنند، بلکه از این جهت به خود فکر می کنند که مزایا و ویژگی هایی دارند و اساساً هویت خود را با این مسائل تعریف می کنند. پس اگر این ویژگی ها را نداشته باشند، احساس ضعف، نقص و کمبود می کنند. به همین دلیل بسیاری از اندیشمندان که امروزه درباره مفهوم توانایی های زندگی بحث می کنند، تأکید خاصی به طرز تلقی ما از مفهوم «بودن» دارند. اینکه آیا گرفتار اوهام هستیم یا در مواجهه با مسائل به وجود و هستی خویش نیز توجه داریم بسیار مهم است. این مفهوم از «خود» متأثر از اندیشه های هگلی است. در مباحث هگل، صحبت از خود همواره با سخن از «غیریت » عجین شده است. شناخت خود، همیشه به واسطه دیگری(Other) میسر می شود. حال ممکن است این غیرخود ما، یا دیگری باشد.

البته این موضوع بسیار مهم است، زیرا وقتی ما با خود؛ یا دیگری به گفت وگو می پردازیم؛ باید بدانیم در مورد چه چیز گفت وگو می کنیم و چیزی که درباره آن گفت وگو می کنیم؛ تاچه اندازه برخاسته از اوهام یا واقعیت است. زیرا در بسیاری از موارد چیزی را می گوییم؛ اما صرفاً در حوزه درک سطحی با آن ارتباط برقرار می شود. این موضوع با مثال معروفی که «ویتگنشتاین» می زند و در آن از مفهوم «گرامر فهم» یا «دستور زبان درک» استفاده می کند؛ روشن می شود.

وی می گوید : فرض کنید شما محبوبی دارید که برایتان نامه می نویسد و در آن ذکر می کند که ساعت ۶ در فرودگاه خواهد بود. شما پیام این نامه را به گونه ای متفاوت از سایر افراد درک می کنید. زیرا نوع خاص فهم شما در ارتباط مستقیم با دستور زبان یا گرامری است که پیوند عاطفی بین شما و محبوبتان به آن شکل داده است . این گرامر درک (فهم )، یکی از پایه های اساسی و اصلی در ارتباط با مسأله «گفت وگو» و «گفتمان» است. از این جهت که باعث می شود روند گفت وگو در ارتباط با این گرامر تفاوت کند. حال اگر ما به این گرامر توجه نکنیم و صرفاً در ابعاد لفظی ، مسأله «گفتن» و «گفت وگو» را مورد توجه قرار دهیم، اغلب با مشکل مواجه می شویم. یعنی راجع به چیزی سخن می گوییم که نه اطلاعی از آن داریم؛ و نه آن را درک می کنیم. بنا به نظر هایدگر، که فرق اساسی بین دانستن و فهمیدن قائل است؛ فهمیدن ، ارتباط مستقیم با جنبه وجود شناختی (Ontologic) دارد. 

یکی از نکته های مهم در بحث گفت وگو و گفتمان، این است که باید چالش های برخاسته از اوهام را کنار زد؛ و از حوزه ذهنی و عملی نیز خارج شد، تا بتوان با موضوع به نحو بایسته و شایسته ای ارتباط برقرار کرد. البته این امر منوط به آگاهی فرد از گرامر درکی است که می توان در ارتباط با آن مفاهمه برقرار کرد. از سوی دیگر ، مسأله تفاهم می تواند منوط به ارتباط زاینده در گفت وگو باشد. زیرا گفت وگو در کلان ترین حالات می تواند بیانگر آفرینش واقعیت ها باشد. یعنی وقتی شما به کسی بگویید: « من این کتاب را دوست دارم» خود این جمله دربرگیرنده سه موضوع است .

  • ۱) چیزی به نام «من » وجود دارد.
  • ۲) چیزی به نام «کتاب» وجود دارد.
  • ۳)تعلق من به کتاب وجود دارد.

در حوزه های بالاتر گفت وگو می توان به تعامل های اجتماعی مستقیم و غیر مستقیم اشاره کرد. به نحوی که حتی در گفت وگو با «خود» نیز قائل به یک خود اجتماعی (Social ego) هستیم. همچنین می توان گفت: گفت وگو های ما در مورد فهم های نوین همواره منوط به فهم های پیشین است. به نحوی که فهم های پیشین ما درشکل گیری یا مخدوش کردن فهم های نوین تأثیر دارند.

از نظر لاکان، نمادسازی تجربه از طریق زبان به تحریف تجربه می انجامد.
۳.۱ ۷ رای ها
رأی دهی به مقاله

* درود بر شما که با حمایت خود و دعوت دیگران به مطالعه مقالات سایت، به من انگیزه می دهید. لطفا در کامنت ها و مباحثات شرکت کنید و پرسشگر باشید. جهت مشاوره آنلاین یا حضوری با شماره ۰۹۳۵۵۷۵۸۳۵۸ در تلگرام هماهنگ نمایید. *

0 نظر
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها