دانشنامه روانشناسی مردمی
خانه ای برای رشد فردی و خودشناسی

شخصیت از دید کرنبرگ

مؤلفه‌های اصلی شخصیت

شخصیت از دید کرنبرگ

کرنبرگ شخصیت را یک سازمان چتری پویا می‌داند که ۶ نظام بزرگ در شکل‌گیری و کارکرد آن نقش دارند: خلق‌وخو، روابط موضوعی، منش، هویت، سوپر ایگو و هوش.

توجه اخلاقی: بازنشر یا استفاده از مقالات سایت، بدون ذکر منبع و گرفتن اجازه صاحب اثر از لحاظ اخلاقی و حقوقی صحیح نیست.

شخصیت، یکی از بنیادی‌ترین مفاهیم در روان‌شناسی و روان‌پزشکی است، اما تعریفی جامع و مورد توافق همگانی درباره آن دشوار است. در این مقاله، بر اساس دیدگاه اتو کرنبرگ و همکارانش در مؤسسه اختلالات شخصیت دانشگاه کورنل، به بررسی چیستی شخصیت، مؤلفه‌های سازنده آن و سطوح مختلف شخصیت در سلامت و اختلال روانی می‌پردازیم. این دیدگاه تلفیقی از یافته‌های روان پویشی، علوم اعصاب، نظریه دلبستگی و جامعه‌شناسی گروه‌های کوچک است.

تعریف شخصیت

از نظر کرنبرگ، شخصیت به یکپارچگی پویا (dynamic integration) از کل تجارب ذهنی و الگوهای رفتاری یک فرد اشاره دارد. «یکپارچگی پویا» بدین معناست که شخصیت چیزی فراتر از مجموع صفات و ویژگی‌های منفرد است؛ بلکه یک مجموعه سازمان‌یافته است که در آن مؤلفه‌های گوناگون بر یکدیگر تأثیر می‌گذارند و در نهایت، هماهنگی میان تمایلات مختلف را رقم می‌زنند.

شخصیت از توانایی ارگانیسم انسانی برای تجربه حالات ذهنی ناشی می‌شود که هم وضعیت درونی بدن و هم ادراک محیط بیرونی را منعکس می‌کند. این توانایی شامل کارکردهای روانی گوناگونی است: عواطف، ادراک، شناخت، حافظه (ابزاری و بیانی) و سطوح مختلف کارکردهای خودبازتابی (از آینه‌سازی ساده حرکات و تجارب حسی تا ارزیابی پیچیده حالات شناختی و عاطفی).

به باور کرنبرگ، بزرگ‌ترین مانع پیشرفت در این حوزه، تقلیل گرایی(reductionism) است؛ چه در مدل‌های صرفاً روان‌پویشی که عوامل زیستی و محیطی را نادیده می‌گیرند، چه در مدل‌های صفت‌گرا که ساختارهای عمیق درون‌روانی را نادیده می گیرند.

مؤلفه‌های اصلی شخصیت

کرنبرگ شخصیت را یک «سازمان چتری» (umbrella organization) می‌داند که شامل شش نظام مؤلفه بزرگ است:

  • خلق‌وخو (Temperament)
  • روابط موضوعی (Object Relations)
  • منش (Character)
  • هویت (Identity)
  • نظام ارزش‌های اخلاقی (Superego)
  • توانایی شناختی (هوش)

شخصیت از دید کرنبرگ

۱. خلق‌وخو (Temperament)

خلق‌وخو، ساختار بنیادین شخصیت است که توسط واکنش‌پذیری روانی عمومی فرد تعیین می‌شود. واکنش‌پذیری عاطفی مهم‌ترین جنبه کارکرد روانی است و نظام انگیزشی اولیه را تشکیل می‌دهد. این نظام، فرد را از طریق حالات عاطفی مثبت (لذت‌بخش) یا منفی (آزارنده) به محیط مرتبط می‌کند. نظام‌های عاطفی عصبی-زیستی در پاسخ به نیازهای ارگانیسم فعال می‌شوند. کرنبرگ به نقل از پانکسپ (Panksepp) شش نظام عاطفی اولیه را نام می‌برد:

  1. نظام دلبستگی‑جدایی (attachment-separation)
  2. نظام جنگ‑گریز (fight-flight)
  3. نظام بازی‑شادی (play)
  4. نظام جنسی و شهوت (erotic)
  5. نظام بقا (گرسنگی و تشنگی)
  6. نظام هراس و اندوه (panic)

در رشد اولیه، نظام دلبستگی‑جدایی از همه مهم‌تر است. این نظام، نوزاد را به جستجوی سینه مادر و تماس بدنی با او برمی‌انگیزد و نیاز اولیه برقراری روابط با دیگران مهم (روابط موضوعی) است. این نظام به شکل‌گیری بازنمایی‌های درونی از تعاملات با مادر به صورت واحدهای عاطفی دوتایی منجر می‌شود.

مثال : دو نوزاد را در نظر بگیرید. نوزاد A هنگام گرسنگی به شدت گریه می‌کند، بدنش سفت می‌شود، آرام گرفتنش سخت است و مدتی طول می‌کشد تا پس از شیر خوردن به حالت عادی برگردد. نوزاد B نیز گریه می‌کند، اما صدای آرامی دارد، با کمی تکان خوردن آرام می‌شود و زود لبخند می‌زند. این تفاوت‌ها عمدتاً ناشی از خلق‌وخو است، نه تربیت. نوزاد A واکنش‌پذیری عاطفی بالاتری دارد و احتمالاً بعداً در زندگی مستعد تجربه عواطف منفی شدیدتر است.

۲. روابط موضوعی (Object Relations)

روابط موضوعی به بازنمایی‌های درونی شده از تعاملات فرد با دیگران مهم (ابژه‌ها) گفته می‌شود. هر تعامل عاطفی مهم با مراقب اولیه (معمولاً مادر) به صورت یک واحد عاطفی دوتایی در ذهن ثبت می‌شود که شامل سه جزء است:

  • بازنمایی خود (مثلاً «من گرسنه هستم»)
  • بازنمایی ابژه (مثلاً «مادری که شیر می‌دهد»)
  • عاطفه غالب (مثلاً لذت شدید یا درد و ترس)

در ماه‌ها و سال‌های اول زندگی، این واحدهای دوتایی در دو دسته کاملاً جدا از هم ذخیره می‌شوند:

  • واحدهای کاملاً خوب/آرمانی (مرتبط با تجارب لذت‌بخش، سیرشدن، آغوش گرم)
  • واحدهای کاملاً بد/آزارنده (مرتبط با گرسنگی دردناک، رها شدگی، ترس)

در شرایط عادی، وقتی تجارب مثبت غالب باشند، به تدریج این دو دسته با هم ادغام می‌شوند و کودک می‌تواند مادر را همزمان هم خوب و هم محدود (مثلاً گاهی دیر می‌رسد اما باز هم دوستش دارد) ببیند. اما در اختلالات شدید شخصیت، این دو دسته برای همیشه از هم جداً می‌مانند (splitting) و فرد هرگز نمی‌تواند دیگران را به طور یکپارچه ببیند.

مثال : یک کودک نوپا هنگام بازی می‌افتد و زانویش زخم می‌شود. مادر با عجله می‌آید، او را در آغوش می‌گیرد، می‌گوید «نترس عزیزم، هستم» و زخم را تمیز می‌کند. این تجربه در ذهن کودک به صورت یک واحد بازنمایی ذخیره می‌شود: «منِ آسیب‌دیده و ترسان» + «مادر آرام‌بخش و نجات‌دهنده» + عاطفه‌ای از تسکین و امنیت. در مقابل، اگر مادر بارها به گریه کودک پاسخ ندهد و او را رها کند، واحدی از «منِ رها شده» + «مادر سرد و غایب» + عاطفه ترس و خشم تشکیل می‌شود.

۳. منش (Character)

از دل این بازنمایی‌های درونی از روابط با دیگران مهم، الگوهای رفتاری عادتی پدید می‌آیند. منش، ساختار یکپارچه پویای الگوهای رفتاری عادتی است که از دل روابط موضوعی درون‌شده بیرون می‌آید. اگر روابط موضوعی، آجرهای بنیادین باشند، منش «دیوار و ساختمانی» است که از چیدن این آجرها در طول زمان ساخته می‌شود.

ویژگی‌های مهم منش از دید کرنبرگ:

  • منش، الگوهای تکراری و خودکار رفتار را در بر می‌گیرد. کارهایی که فرد، بی‌فکر انجام می‌دهد.
  • بسیاری از صفات منش (character traits) کارکرد دفاعی دارند؛ یعنی از فرد در برابر تکانه‌های خطرناک (پرخاشگری یا تمایلات جنسی) محافظت می‌کنند.
  • صفات منشی با سختی مشخص می‌شوند: حتی وقتی موقعیت نیازی به آن رفتار ندارد، فرد همچنان آن را تکرار می‌کند.

مثال : فردی با کمرویی عادتی شدید را در نظر بگیرید. در موقعیت اجتماعی، حتی وقتی دیگران بسیار خونگرم هستند، او باز هم به گوشه ای می رود و حرف نمی‌زند. از دید کرنبرگ، این کمرویی ممکن است دو منشأ دفاعی داشته باشد:

  • ۱) واکنش در برابر تکانه‌های پرخاشگرانه که فرد ناخودآگاه آن‌ها را به دیگران فرافکنی می‌کند: «اگر حرف بزنم، عصبانی می‌شوم و به کسی حمله می‌کنم».
  • ۲) واکنش در برابر تکانه‌های نمایشی (exhibitionistic) با ریشه جنسی: «اگر توجه دیگران را جلب کنم، ممکن است کنترل خود را از دست بدهم و کار نامناسبی انجام دهم».

۴. هویت (Identity)

هویت، جنبه ذهنی (subjective) سازمان منش است. اگر منش را از بیرون (رفتارهای قابل مشاهده) ببینیم، هویت همان احساس درونی از خود و روابط پایدار با دیگران است . کرنبرگ تأکید می‌کند که «هویت و منش، دو بیان مکمل سازمان زندگی روانی هستند».

بین ۳ تا ۶ سالگی، بازنمایی‌های پراکنده از خود (خودِ خوب، خودِ بد، خودِ توانا، خودِ درمانده) در یک خودپنداره یکپارچه ادغام می‌شوند. همزمان، تصویر دیگران مهم نیز از حالت «مادرِ کاملاً خوب» و «مادرِ کاملاً بد» خارج شده و به «مادری با ویژگی‌های گوناگون» تبدیل می‌شود. این وضعیت، هویت طبیعی نام دارد.

اگر به دلیل غلبه تجارب منفی شدید یا ضعف خلق‌وخویی، این ادغام انجام نشود، فرد دچار پراکندگی هویت(Identity Diffusion) می‌شود. نشانه‌های آن به شرح زیر است:

  • ناتوانی در ارائه توصیفی منسجم از خود («گاهی فکر می‌کنم خیلی مهربانم، گاهی خودم را یک هیولا می‌بینم؛ نمی‌دانم واقعاً کیستم»)
  • ناتوانی در توصیف واقع‌بینانه دیگران مهم («دوست صمیمی من یک فرشته است… وای، الان فکر می‌کنم که او یک آدم خودخواه بی‌عاطفه است»)
  • الگوهای رفتاری آشفته، نوسانات شدید در عزت نفس، احساس ناامنی مزمن
  • دشواری در تعهد به شغل یا روابط عاشقانه (چون «خود» ثابتی وجود ندارد که بتواند تعهد بدهد)

مثال : یک بیمار مرزی (BPD) می‌گوید: «دیشب با دوستم دعوا کردم. حالا از صبح دارد به من پیامک می‌دهد که عذرخواهی کند. من نمی‌دانم آیا او واقعاً پشیمان است یا فقط دارد بازی می‌کند. اصلاً نمی‌توانم آدم‌ها را بخوانم. خودم هم هر روز احساس متفاوتی دارم. یک روز فکر می‌کنم بهترین دوست دنیاست، روز بعد از دیدنش متنفر می‌شوم.» این ناتوانی در دیدن یکپارچه خود و دیگری، نشان‌دهنده انتشار هویت است.

۵. نظام ارزش‌های اخلاقی (Superego)

سوپر ایگو (که کم و بیش معادل وجدان اخلاقی است) نظام درونی شده از ممنوعیت‌ها و آرمان‌هاست که از تعامل کودک با والدین و جامعه شکل می‌گیرد. کرنبرگ تأکید می‌کند که سوپرایگو یک ساختار یکپارچه نیست، بلکه حداقل سه سطح دارد که در طول رشد روی هم ساخته می‌شوند:

  • سطح اول (ممنوعیت‌های اولیه آزارنده): از حدود ۱ تا ۲ سالگی، کودک «نه»های والدین را درونی می‌کند. اما به دلیل تفکر ابتدایی، این ممنوعیت‌ها بزرگ‌نمایی می‌شوند و با ترس از رها شدگی و نابودی همراه می‌گردند. در این سطح، قاعده اخلاقی چیزی شبیه این است : «اگر این کار را بکنی، مادر تو را رها می‌کند و می‌میری».
  • سطح دوم (ایده‌آل من / Ego Ideal): تحت تأثیر عواطف مثبت (تحسین، پاداش، آغوش گرم)، کودک «رفتار ایده‌آل» را درونی می‌کند. در این سطح، انگیزه رفتار خوب، نه ترس، بلکه جلب عشق و تحسین است.
  • سطح سوم (اخلاق انتزاعی): تقریباً از ۴ تا ۶ سالگی تا نوجوانی یکپارچگی بین سطح اول و دوم رخ می‌دهد و فرد به نظام ارزشی انتزاعی می‌رسد که دیگر مستقیماً به یک شخص خاص (مادر) وابسته نیست. مثلاً «دزدی بد است، حتی اگر هیچ‌کس نبیند و مجازات نشوم».(عدالت)

آسیب‌شناسی سوپر ایگو در اختلالات شخصیت:

  • در سازمان شخصیت مرزی شدید (مثل ضداجتماعی): سطح اول (آزارنده) به شدت غالب است و سطح دوم (ایده‌آل من) بسیار ضعیف. در نتیجه، فرد از ترس مجازات از برخی رفتارها خودداری می‌کند، اما هیچ احساس گناه واقعی ندارد. اگر فرصتی پیش آید و احتمال دستگیری کم باشد، می‌دزدد یا دروغ می‌گوید بدون احساس گناه.
  • در سازمان شخصیت نوروتیک (مثل اختلال وسواس فکری-عملی): سوپرایگو یکپارچه اما سادیستیک است. فرد مدام خود را به خاطر کوچک‌ترین خطاها سرزنش می‌کند، احساس گناه افراطی دارد و هرگز به خود اجازه لذت نمی‌دهد (مثلاً فردی که حتی در تعطیلات هم نمی‌تواند از کار کردن دست بکشد، چون احساس می‌کند تنبلی گناه است).

مثال : سه دانشجو را تصور کنید که در امتحان فرصت تقلب دارند. دانشجوی اول (سازمان شخصیت مرزی با گرایش ضداجتماعی): «اگر استاد نبیند، تقلب می‌کنم. هیچ حسی ندارم. آخر همه تقلب می‌کنند.»  دانشجوی دوم (نوروتیک با سوپرایگوی سختگیر): «حتی فکر تقلب باعث می‌شود تمام شب کابوس ببینم. من آدم بدی هستم که چنین فکری کرده‌ام.» دانشجوی سوم (سلامت روان): «ممکن است وسوسه شوم، اما باور دارم که با تقلب کردن ارزش خودم را پایین می‌آورم. ترجیح می‌دهم نمره کم بیاورم تا خلاف ارزش‌هایم عمل کنم.»

۶. هوش (Intelligence)

آخرین مؤلفه، پتانسیل شناختی فرد است که مهم‌ترین نمود آن تفکر انتزاعی (توانایی تفکر فراتر از عینیات) است. هوش هم به ژنتیک و هم به تحریک محیطی در دوران کودکی وابسته است.

هوش بالا به طور کلی محافظت‌کننده است؛ فرد می‌تواند با درک بهتر محیط، از تعارضات شدید اجتناب کند و از درمان بیشتری بهره ببرد. اما هوش بالا می‌تواند آسیب را تشدید کند اگر کودک در محیطی تروما زا بزرگ شده باشد. یک کودک باهوش، توجیهات پیچیده‌ای برای رفتارهای والدین بیمارش می‌سازد («مادرم من را کتک می‌زند چون حتماً خیلی کار بدی کرده‌ام») و نظام‌های عقلانی‌سازی (rationalization) بسیار مستحکمی ایجاد می‌کند که بعداً در درمان به سختی قابل نفوذ است.

در اختلالات شدید شخصیت، هوش بالا می‌تواند به نفع بیماری به کار رود: فرد باهوش مبتلا به اختلال شخصیت خودشیفته، استعداد خارق‌العاده‌ای در تحقیر پنهانی دیگران یا دستکاری هوشمندانه دارد.  هوش بالا پیش‌آگهی مثبتی برای روان‌درمانی و همچنین برای سطح سازگاری اجتماعی (از نظر تحصیلات و شغل) دارد.

منبع :
Kernberg, O. F. (2018). Treatment of Severe Personality Disorders: Resolution of Aggression and Recovery of Eroticism. (Chapter 1: What Is Personality?)

🌿 آیا نیاز به مشاوره دارید؟

در مقاطع مختلف زندگی، گفت‌وگو با یک مشاور می‌تواند مسیرتان را روشن‌تر کند.
جهت رزرو وقت مشاوره حضوری یا آنلاین، با ما در ارتباط باشید.

📱 ارتباط با ما : ۰۹۳۵۵۷۵۸۳۵۸
۵ ۱ رای
رأی دهی به مقاله

0 نظر
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها