دانشنامه روانشناسی مردمی
خانه ای برای رشد فردی و خودشناسی

نظریه یونگ در دوران بزرگسالی

ساختار روان از دید روانشناسی تحلیلی یونگ

کارل یونگ

تنها با گوش دادن به پیام‌های ناخودآگاه و گام نهادن در مسیر تفرد است که انسان می‌تواند در نیمه دوم زندگی، به جای فرسودگی، به معنا و یکپارچگی دست یابد.

توجه اخلاقی: بازنشر یا استفاده از مقالات سایت، بدون ذکر منبع و گرفتن اجازه صاحب اثر از لحاظ اخلاقی و حقوقی صحیح نیست.

نظریه یونگ بر این پیش‌فرض استوار است که شخصیت انسان فراتر از تجربیات آگاهانه و غرایز سرکوب شده فردی است. او معتقد بود که روان دارای ساختاری چندلایه شامل «ناخودآگاه جمعی» و «کهن‌الگوها» است. ایده محوری یونگ در مورد تحول انسان، تمایز میان دو نیمه زندگی است: نیمه اول که وقف تسلط بر دنیای بیرونی و موفقیت اجتماعی می‌شود، و نیمه دوم که با «بحران میان‌سالی» آغاز شده و فرد را به سمت درون‌گرایی و تفرّد (Individuation) سوق می‌دهد. هدف نهایی این سیر، دستیابی به خویشتن (Self) یا همان تمامیت و یکپارچگی روانی است.

شرح حال یونگ

کارل گوستاو یونگ، برخلاف بسیاری از نظریه‌پردازان، دوران کودکی را در انزوایی تلخ و میان تنش‌های خانوادگی سپری کرد. او که فرزند یک کشیش بود، به جای یافتن تسکین در کلیسا، به طبیعت و فلسفه پناه برد. اگرچه یونگ در ابتدا به عنوان پسرخوانده و جانشین فروید شناخته می‌شد، اما در سال ۱۹۱۳ مسیر خود را جدا کرد. او نمی‌توانست بپذیرد که تمام انگیزه‌های متعالی بشر به غریزه جنسی تقلیل یابد؛ از نظر یونگ، ناخودآگاه مخزنی از جست‌وجوهای معنوی و روحانی بود.

پس از جدایی از فروید، یونگ با فراخوان سهمگینی از اعماق درونش مواجه شد. او در بیداری، تصاویر هولناکی از بالا آمدن کوه‌های آلپ و امواج عظیمی می‌دید که هزاران نفر را غرق کرده و جهان را به دریایی از خون تبدیل می‌کردند. این فروپاشی روانی، در واقع آغاز “سفر قهرمانی” او به اعماق ناخودآگاه بود. او به جای فرار از این تاریکی، داوطلبانه در آن فرو رفت تا با شیاطین و نمادهای کهن روبه‌رو شود. در همین دوران بود که او ترسیم ماندالا را کشف کرد؛ دایره‌ و مربع هایی که راه بازگشت به مرکز وجود را به او نشان دادند.

یونگ می گوید : «من ناچار بودم اجازه دهم جریان مرا با خود ببرد، بدون اینکه بدانم به کجا ختم می‌شود. اما وقتی شروع به ترسیم ماندالاها کردم، دیدم که تمام مسیرهایی که طی کرده بودم، به یک نقطه واحد بازمی‌گردند: نقطه مرکزی. برای من روشن شد که ماندالا، همان مرکز است.»

 اجزای سازنده شخصیت

یونگ روان انسان را یک منظومه پیچیده می‌دید که برای رسیدن به تمامیت، باید میان اجزای متضاد آن تعادل برقرار کرد. او حتی در ساده‌ترین رفتارهای ما، مانند حضور در یک مهمانی، تفاوت نیروهای روانی را مشاهده می‌کرد: جایی که یک زن برون‌گرا بلافاصله وارد گفتگو می‌شود، در حالی که زن درون‌گرا در تردید و تامل در حالات درونی خود باقی می‌ماند.

اصطلاح
کارکرد اصلی (نقش)
تأثیر بر تعادل روانی
من (Ego)
مرکز آگاهی و هویت روزمره.
پل ارتباطی با واقعیت و جهان بیرون.
پرسونا (نقاب)
وجهه‌ای که به جامعه نشان می‌دهیم.
برای تعامل اجتماعی ضروری است، اما نباید جایگزین هویت واقعی شود.
سایه (Shadow)
جنبه‌های طرد شده و پذیرفته‌نشده.
مواجهه با آن اولین قدم ضروری برای خودآگاهی است.
آنیما و آنیموس
جنبه زنانه در مرد و مردانه در زن.
تعادل میان احساس و منطق.
ناخودآگاه جمعی
میراث مشترک بشری و کهن‌الگوها.
منبع نیروهای سازمان‌دهنده و نمادهای باستانی.
خویشتن (Self)
مرکزیت و تمامیت روان.
هدف نهایی رشد؛ جایی که تضادها به وحدت می‌رسند.

۱- نقاب(Persona)، نمای بیرونی شخصیت فرد است، وسیله سازگاری با جهان بیرون است. نقاب واسطه بین ایگو و دنیای واقعی است. پرسونای ما با توجه به نقش هایمان تغییر می کند. برای نمونه، یک مرد تصویر ویژه ای را از خود به همکاران حرفه ای خویش و تصویر دیگری را به فرزندان خود عرضه می کند. به گفته یونگ، نقاب شخصیتی روش سازگاری فرد با دنیاست یا رفتاری است که فرد در مواجهه با دنیا اتخاذ می کند.

در واقع جامعه است که پرسونا یا نقاب خاصی را به فرد تحمیل می کند. اگر تأثیر جامعه شدید باشد ضخامت این ماسک زیادتر می شود و آدمی استقلال شخصیت خود را از دست می دهد و به شکلی که جامعه خواسته است در می آید، بنابراین دیگر نمی تواند هدفها و آرزوهای واقعی خود را دنبال کند و آنها را تحقق بخشد.

هر کار و حرفه ای نقاب شخصیتی خود را دارد، منتهی خطر آنجاست که مردم با نقاب شخصیتی خود یکی می شوند، استاد دانشگاه با کتاب درسی خویش و آوازه خوان با نوع صدای خویش. با کمی مبالغه می توان گفت نقاب شخصیتی چیزیست که شخص واقعا نیست، اما خود او و دیگران می پندارند که هست.

پرسونا(نقاب) تا جایی که توازن شخصیت را بهم نزند، می تواند رشد یابد اما این امر نباید به قیمت حذف اجزای دیگر شخصیت تمام شود. تفاوت میان اشخاص سالم و ناسالم این است که اشخاص ناسالم خود را نیز همراه دیگران فریب می دهند. شخص سالم می داند چه وقتی چه نقشی را بازی کند و در همان حال طبیعت راستین خود را بشناسد.

مدل یونگ از روان انسان۲- ایگو(Ego) ساختاری از شخصیت است که شامل عملکردهای دفاعی، ادراکی و اجرایی می‌شود. هر آنچه فرد از خود می داند را ایگو می نامیم. خودآگاهی در ایگو جای دارد، البته تمام فعالیت‌های ایگو خودآگاه نیستند. ایگو به معنای طیفی از فعالیت‌های روانی از جمله قضاوت، تحمل کردن، سنجیدن واقعیت، کنترل کردن، برنامه‌ریزی، دفاع، فرآوری اطلاعات، کارکرد عقلانی و حافظه است.

ایگو تشخیص می‌دهد چه چیزی واقعیت دارد. ایگو به ما کمک می‌کند که به افکارمان انسجام دهیم و معنای آنها را و جهان اطرافمان را درک کنیم. ایگو نماینده‌ بخشی از روان است که آن را خرد می‌نامیم، بر خلاف اید(نهاد) که محل احساسات اولیه است.

ایگو در حقیقت سه ارباب دارد: جهان خارج، اید و سوپر ایگو. وظیفه‌اش آن است که بین غرایز بدوی و واقعیت موازنه برقرار کند، در حالی که رضایت اید و سوپرایگو را برآورده می‌سازد. نگرانی اصلی‌اش محافظت از شخص است و اجازه می‌دهد برخی از تمناهای اید محقق شوند، ولی تنها زمانی که پیامد آن اعمال، ناچیز باشد. بدین سبب ایگو که امیال خود را از اید می‌گیرد و به واسطه سوپر ایگو محدود می‌شود و توسط واقعیت پس‌زده می‌شود، در برآوردن هماهنگی و تعادل بین نیروهای روانی تقلا می‌کند و به سادگی دچار اضطراب می‌شود. 

۳- عقده(complex)، مجموعه‌ای از عواطف، افکار، ادراکات و خاطره‌هایی هستتند که در ناخودآگاه شخصی جای دارند و حاصل تجربه‌های هر فرد در زندگی، مخصوصاً دوران کودکی وی می‌باشد. عقده روانی شامل مجموعه‌ای از اندیشه، افکار و هیجانات ناهوشیار حول موضوع واحدی می‌شود که در شرایط و موقعیت‌های مرتبط، در غالب رفتارها و تکانه‌هایی خاص بروز می‌یابد. مثلا وقتی کسی از عقده حقارت رنج می‌برد در تمامی موقعیت‌هایی که یک مرجع قدرت یا نیروی برتر وجود داشته باشد، رفتارهایی برآمده از این دغدغه ذهنی را در پیش می‌گیرد، مثل اینکه از موضع ضعف برخورد کند یا با یک مکانیسم دفاعی وارونه خود را برتر از آنچه که هست، نشان دهد.

یک عقده زمانی فعال می‌شود که یک بستر زمینه ساز هیجانی و اخلاقی مرتبط با آن ایجاد شده باشد، مثلا همان کسی که عقده حقارت دارد با قرار گرفتن در موقعیت‌های رقابتی بیشتر افکار ناکار آمدش فعال می‌شود و زمانی که این عقده‌ها به صورت مکرر فعال شوند، انواع اختلالات روانی به سراغ فرد می‌آیند.

به نظر یونگ، با وجود اینکه عقده نمودار ناتوانی آدمی است، داشتن عقده بالضروره به معنای حقیر بودن انسان صاحب عقده نیست. داشتن عقده به این معناست که در آدمی چیزی نابسامان و ناسازگار وجود دارد که می‌تواند انگیزه کوشش و تلاش بیشتر آدمی در راه پیشرفت و تعالی شود و فراهم آورنده امکانات تازه برای تکامل و تعالی وی باشد.

۴- سایه(Shadow)، از صفات و احساساتی که نمی توانیم در خود بپذیریم، تشکیل شده است. همان نیمه تاریک وجود ماست. سایه، نقطه مقابل نقاب است و در برگیرندۀ هر ویژگی است که برای نقاب ناپذیرفتنی باشد. یک پرسونای شجاع، سایه ای ترسو دارد.

در واقع سایه آن روی شخصیت ماست که همیشه سعی می‌کنیم از دیگران و جهان بیرون مخفی نگه داریم. چون یا خودمان آن افکار را دوست نداریم یا فکر می‌کنیم که جامعه دوست نداشته باشد و بخاطر آن ما را طرد می‌کند. بنابراین ما آن‌ها را به ناخودآگاه خود می‌فرستیم به طوری که شاید آن را به طور کامل فراموش کنیم اما به گونه‌ای در رفتار ما ظهور پیدا می‌کند و به آن جهت می‌دهد.

سایه آن امیال ممنوعه و سرکوب شده انسانی است که در ناخودآگاه ما جا خوش کرده‌اند و ما نسبت به پذیرش آن‌ها مقاومت می‌کنیم. انگیزه‌های تهاجمی، تصاویر ذهنی ممنوعه و تابو، تجربیات شرم آور، آرزوهای غیراخلاقی، رویاپردازی‌های غیرمنطقی و میل جنسی غیر قابل قبول، نمونه‌هایی از جنبه‌های سایه است که در مردم وجود دارد اما آن‌ها به خود اجازه نمی‌دهند که آن‌ها را در بر بگیرند.

هنگامی که شکایت می کنیم از آن چیزی که ابداً نمی توانیم در مردم تحمل کنم، در واقع تظاهرات سایه خود را می بینیم، زیرا چنین تندی و حرارتی دلالت دارد که ما در واقع علیه آگاه شدن از وجود این کیفیت در خود دفاع می کنیم. در بیشتر موارد، سایه به طور عمده منفی است زیرا متضاد تصویر مثبتی است که از خود داریم. به طور کلی سایه شامل همۀ آرزوها و هیجانات ناسازگار با تمدن امروزی است که در نتیجه با معیارهای اجتماعی و شخصیت آرمانی ما متناسب نیست. هر اندازه جامعه ای که فرد در آن زندگی می کند متعصب تر باشد، سایه نیز وسیع تر خواهد بود(مانند جامعه ایران)

ما باید راهی برای زندگی کردن با بخش تاریک شخصیت خود بیابیم و در واقع بهداشت جسمی و روانی ما وابسته به این راهیابی است. به اعتقاد یونگ، سرکوبی یا واپس زنی سایه و نپذیرفتن آن باعث می شود که ناخودآگاه قدرت زیادی بیابد و رفته رفته نیرومندتر شود، در چنین صورتی، هنگام بروز شدت بیشتری خواهد داشت و خطرناک تر خواهد بود؛ در حالیکه اگر به شدت واپس زده نشود، تظاهر و عمل آن جزئی و با شدت کمتر خواهد بود.

تماس با سایه چه مثبت و چه منفی باشد، مهم است. بینش نسبت به طبیعت سایه نخستین گام به سوی آگاهی از خود و انسجام شخصیت است.

نظریه یونگ۵- آنیما و آنیموس، تصویر ناخودآگاهی است که از زنانگی(آنیما) و مردانگی(آنیموس) در روان ما ادراک شده است. این تصویر متاثر از خاطرات کودکی فرد با والد غیر همجنس خود است. 

عنصر زنانه یا عنصر مادینه در مرد که آن را آنیما(Anima) می‌نامند، معمولا بوسیله مادر شکل می‌گیرد و عنصر مردانه در زن که آن را آنیموس(animus) می نامند‌، معمولا از پدر فرد تاثیر می گیرد. هر فردی را که در زندگی به عنوان پارتنر یا همسر انتخاب می کنیم، نمایانگر چهره آنیما و آنیموس درون شماست، در واقع فرد بیرونی تجلی زنانگی و مردانگی درون شماست.

۶- کهن الگوها(Archetype)، مصالح و مواد ساختمان روان آدمی‌اند. آنچه در ناهشیاری جمعی نهفته است کهن‌الگو نامیده می‌شود. کهن الگو، قالب های فکری بنیادین و مشترک در روان انسان هاست. کهن الگوها در واقع همان اساطیری هستند که یونگ در فرهنگ‌های مختلف با آن‌ها آشنا شد و متوجه شد که در تمامی فرهنگ‌ها حضور دارند. از نظر یونگ کهن الگوها ذاتی، جهانی و ارثی هستند؛ به این معنا که همه ما بدون احتیاج به یادگیری، آن‌ها را در ذهن داریم و عملکرد آن‌ها به سازماندهی برخی تجارب در ذهن فرد کمک می‌کند.

ناخودآگاهی جمعی که از مجموع کهن‌الگو‌ها فراهم آمده، ته نشین همه تجارب زندگانی بشر از آغاز تاکنون است. این ته‌نشین چون نیرویی نامرئی زندگانی فرد را تحت تأثیر خود قرار می‌دهد. 

سفر شخصیت در نگاه یونگ، مسیری از یک‌سویگی جوانی به سمت تمامیت میانسالی است. بزرگسالی زمانِ کنار گذاشتن نقاب‌ها و شجاعتِ روبرو شدن با سایه در اعماقِ وجود است. تنها با گوش دادن به پیام‌های ناخودآگاه و گام نهادن در مسیر تفرد است که انسان می‌تواند در نیمه دوم زندگی، به جای فرسودگی، به معنا و یکپارچگی دست یابد. تنها آگاهی است که می‌تواند جادوی زندگی را حتی در برابر مرگ حفظ کند.

نیمه اول زندگی: فتح دنیای بیرون (تا ۳۵-۴۰ سالگی)

در این مرحله، “قهرمان” سفر خود را در دنیای مادی آغاز می‌کند. تمام نیروهای زیستی و روانی صرف ساختن ایگو و تثبیت جایگاه اجتماعی می‌شود. یونگ معتقد بود در این دوران، نوعی یک‌سویگی نه تنها طبیعی، بلکه ضروری است.

  • ۱. گسترش بیرونی: تمرکز بر تشکیل خانواده، ارتقای شغلی و پیروزی در رقابت‌های اجتماعی.
  • ۲. سازگاری با محیط: استفاده حداکثری از پرسونا برای جلب اعتماد و پاداش‌های جامعه.
  • ۳. تفکیک جنسیتی: فشار جامعه باعث می‌شود افراد بخش مکمل خود را سرکوب کنند؛ مردان بر جسارت (آنیموس) و زنان بر مراقبت (آنیما) متمرکز می‌شوند.

در این نیمه، توجه به رویاها، فانتزی‌ها و تردیدهای درونی یک مانع تلقی می‌شود؛ چرا که وظیفه اصلی فرد، پاسخ دادن به تقاضاهای جهان بیرون با قاطعیت و اعتماد به نفس است. در این مرحله، شک به خود برای تسلط بر دنیای مادی سودمند نیست. اما درست در اوج موفقیت‌های بیرونی، صدایی از اعماق شروع به زمزمه می‌کند که همه چیز را به چالش می‌کشد.

بحران میانسالی: فراخوان به سوی درون

در حدود ۴۰ سالگی، روان تغییری جهت‌دار پیدا می‌کند. حتی کسانی که به اوج موفقیت رسیده‌اند، ناگهان احساس پوچی و افسردگی می‌کنند. یونگ دریافت که این احساسات تلخ، در واقع پیام‌های ناخودآگاه برای بازگرداندن تعادل هستند. او از رویاهای بیمارانش برای اثبات این مدعا استفاده می‌کرد:

  • رویای شهر مارپیچ: مردی افسرده خود را در میان کوچه‌های پرپیچ‌وخم شهری گم‌شده می‌بیند، تا اینکه زنی مرموز (آنیما) ظاهر شده و مسیر خروج را به او نشان می‌دهد؛ پیامی که او را به گوش دادن به شهود و احساساتش دعوت می‌کرد.
  • رویای شیطان و درخت: مدیر موفقی که تمایلات مذهبی خود را سرکوب کرده بود، در خواب دید که یک شیطان او را به لبه پرتگاه می‌برد، اما سپس به او مته‌ای می‌دهد تا در زمین حفاری کند. در آنجا، فیگورهای مطرودی (یک ولگرد و یک راهب کثیف) او را به میز مربعی (نماد وحدت) بردند و با خوردن غذایی ناخوشایند، مته او به درختی تبدیل شد. این یعنی مواجهه با جنبه‌های پست و سرکوب شده، تنها راه رسیدن به حیات جدید است.

نکته عمیق: از نظر یونگ، افسردگی میانسالی یک بیماری نیست، بلکه یک فرصت خلاقانه است. ناخودآگاه با ایجاد بن‌بست در دنیای بیرون، ما را مجبور می‌کند به سایه و بخش‌های گم‌شده خود نگاه کنیم تا از فروپاشی به شکوفایی برسیم.

۳ نشانه اصلی فراخوان درونی:

  • احساس بی‌معنایی در موفقیت‌های قبلی.
  • هجوم رویاهای نمادین که به بخش‌های نادیده گرفته شده شخصیت اشاره دارند.
  • نیاز شدید به بازنگری در هویت فراتر از نقش‌های شغلی و خانوادگی.

پاسخ به این فراخوان، ما را وارد باشکوه‌ترین فرآیند انسانی می‌کند: تفرد و فردیت یافتگی(individuality).

نیمه دوم زندگی: فرآیند تفرد و پیری

یونگ هدف نهایی سفر انسان را تفرد (Individuation) می‌نامید؛ فرآیندی که در آن فرد از انطباق با توده فاصله گرفته و به همان خودِ منحصر‌به‌فردی تبدیل می‌شود که در کهن‌الگوها ریشه دارد.

  • تغییر اولویت: حرکت از “دستاورد و رقابت” به سمت “معنا و پیوند عمیق”.
  • پذیرش مکمل‌ها: مردان پذیرا و عاطفی‌تر می‌شوند و زنان به سمت استقلال و جسارت بیشتر حرکت می‌کنند.
  • آشتی با سایه: یادگیری کنترل جنبه‌های تاریک به جای انکار آن‌ها.
  • مواجهه با ابدیت: یونگ معتقد بود مواجهه سالم با مرگ نیازمند تصویری از حیات پس از مرگ است. او مرگ را نه پایان، بلکه ادامه‌ی تلاش برای آگاهی می‌دید. در نگاه او، مردگان مانند “تماشاچیانی سحر شده” هستند که پشت سر ما ایستاده‌اند و مشتاقند پاسخ‌های ما را به سوالات وجودی بشنوند تا به آگاهی‌ای برسند که در زمان حیات نیافته بودند.

کاربرد عملی: از نظریه تا واقعیت

یافته‌های پژوهشگران بعدی نشان داد که نقشه یونگ از میانسالی تا حد زیادی با واقعیت تجربی منطبق است:

  • بحران ۴۰ سالگی: دانیل لوینسون تأیید کرد که در سن ۴۰ تا ۴۵ سالگی، اکثر افراد با صداهای درونی خاموش شده‌ای مواجه می‌شوند که خواستار شنیده شدن هستند.
  • درون‌گرایی تکاملی: برنیس نیوگارتن نشان داد که در دهه‌های ۴۰ و ۵۰، انرژی روانی به طور طبیعی از تسلط بر محیط به سمت تامل و خودارزیابی تغییر جهت می‌دهد.
  • سیالیت جنسیتی: تحقیقات نشان داده است که با افزایش سن، مردان نسبت به انگیزه‌های عاطفی و زنان نسبت به تکانه‌های جسورانه و خودمحور پذیرا‌تر می‌شوند.

منابع :

  1. نظریه های رشد . ویلیام کرین 
  2. Jungian Model of the Psyche
  3. The 4 Major Jungian Archetypes

🌿 آیا نیاز به مشاوره دارید؟

در مقاطع مختلف زندگی، گفت‌وگو با یک مشاور می‌تواند مسیرتان را روشن‌تر کند.
جهت رزرو وقت مشاوره حضوری یا آنلاین، با ما در ارتباط باشید.

📱 ارتباط با ما : ۰۹۳۵۵۷۵۸۳۵۸
۳.۸ ۲۳ رای ها
رأی دهی به مقاله

1
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها