سوگ صرفا فرایندی روانی یا فردی نیست بلکه فرآیندی اجتماعی و تاریخی است که حافظهی جمعی و هویت گروهی را تحت تأثیر قرار میدهد.
سوگ جمعی (Collective Grief) به فرآیندی اطلاق میشود که در آن یک جامعه در واکنش به فقدانهای گسترده، خشونت مرگبار یا فجایع تاریخی، دچار تجربهای مشترک از اندوه، بهت و اختلال در معنا میشود. این مقاله با تکیه بر ادبیات روانشناسی سوگ و روانشناسی سیاسی، به بررسی وضعیت سوگ جمعی در ایران معاصر میپردازد. استدلال اصلی این است که در ایران، سوگ جمعی بهدلیل انکار رسمی، فقدان آیینهای سوگواری آزاد و غیاب عدالت و حقیقتیابی، اغلب به «سوگ ناتمام» بدل شده و بهطور مستقیم منجر به ترومای جمعی می شود.
سوگ چیست؟
سوگ در روانشناسی کلاسیک، واکنشی طبیعی به فقدان است؛ فرآیندی که اگر امکان ترمیم داشته باشد، به بازسازی معنا و تداوم زندگی کمک میکند، اما زمانی که امکان ترمیم پیدا نکند و سرکوب شود، از یک فرآیند طبیعی به وضعیتی آسیبزا و تروماتیک تبدیل میشود.
زیگموند فروید در مقالهی کلاسیک سوگ و مالیخولیا(Mourning and Melancholia)، سوگ را فرآیندی میداند که طی آن، روان بهتدریج پیوند خود را با ابژهی ازدسترفته قطع میکند. بنابراین انرژی روانی (Libido) که به آن ابژه سرمایهگذاری شده بود، در فرایند سوگ آزاد میشود و فرد توانایی سرمایهگذاری مجدد عاطفی و ادامهی زندگی را بازمییابد. نظریهی فروید نشان میدهد که عدم حل سوگ جمعی، انرژی روانی افراد را در به سمت خشونت، بیاعتمادی و اضطراب جمعی هدایت می کند.
جان بالبی(John Bowlby)، با تمرکز بر دلبستگی، نشان میدهند که فقدانهای حلنشده میتوانند به حالتهای مزمن اندوه، خشم یا بیحسی هیجانی منجر شوند. بالبی سوگ را نه صرفاً یک واکنش هیجانی، بلکه فعالشدن سیستم دلبستگی (Attachment System) در پاسخ به جدایی یا فقدان میداند. از نظر او انسانها از کودکی تا بزرگسالی به چهرههای دلبستگی (Attachment Figures) متصل میشوند. مرگ یا فقدان، شدیدترین شکل جدایی غیرقابل بازگشت است. سوگ، فرآیندی است که به سیستم دلبستگی اجازه میدهد واقعیت فقدان را پردازش و ادغام کند. اگر این ادغام انجام نشود، سیستم دلبستگی در حالت منجمد (Frozen Attachment) باقی میماند. در این حالت پیوند روانی با فرد ازدسترفته قطع نمیشود و ذهن بهطور ناخودآگاه در «انتظار بازگشت» باقی میماند.
اگرچه بالبی درباره فرد مینویسد، اما نظریه او بعدها در سطح جمعی و بیننسلی توسط وامیک ولکان بسط داده شده است. وقتی فقدانهای جمعی انکار میشوند و سوگواری ممنوع، سیستم دلبستگی جامعه با «حاکمیت/سرزمین/آینده» مختل میشود. به عبارتی سوگ حلنشده باعث بیاعتمادی، خشم مزمن و ترومای بین نسلی می شود.
سوگ جمعی چیست؟
سوگ جمعی به تجربهی مشترک فقدان در سطح یک جامعه اشاره دارد؛ تجربهای که در آن اندوه، خشم، بهت و پرسش از معنا بروز میکنند. بهزعم روانشناسانی چون فروید، سوگ زمانی به ترمیم میانجامد که سه شرط اساسی فراهم باشد:
- بهرسمیتشناختن فقدان
- امکان بیان اندوه
- امنیت نسبی برای بازسازی معنا
در فقدان این شرایط، سوگ میتواند به شکلهای پیچیده و آسیبزا بروز کند و به «سوگ پیچیده» یا «سوگ ناتمام» تبدیل شود.
کای اریکسون (Kai Erikson) که فرزند اریک اریکسون است، در کتاب Everything in Its Path (1976) تجربهی سوگ را در مقیاس اجتماعی و تاریخی تحلیل میکند. او نشان می دهد که فجایع طبیعی یا سرکوبهای اجتماعی میتوانند همانند فقدانهای فردی، جامعه را دچار سوگ کنند. جامعهای که اعضایش شاهد و قربانی یک فاجعه جمعی هستند، ممکن است روابط اجتماعی و اعتماد خود را از دست بدهد.
اریکسون نشان داد که جامعه ای که نتواند سوگ جمعی را بروز دهد، مستعد انفجار است. سوگ مزمن و ناتمام، در نهایت زمینهساز خشونت ثانویه، بیاعتمادی و در نهایت فروپاشی ساختارهای سیاسی و اجتماعی میشود.
شکلگیری سوگ ناتمام
کشتارهای گستردهی شهروندان در تاریخ معاصر ایران، یکی از مهمترین بسترهای شکلگیری سوگ جمعی است. برآوردهای حقوق بشری از جانباختن حدود ۱۲ هزار ایرانی در بستر سرکوبهای سیاسی-اقتصادی دی ماه ۱۴۰۴ حکایت دارد. این مرگها اغلب نهتنها سوگواری نشدهاند، بلکه از روایت رسمی حذف یا تحریف شدهاند.
جودیت هرمن تأکید میکند که انکار فقدان و سکوت تحمیلی، خود شکلی از خشونت ثانویه است که مانع پایانیافتن سوگ میشود. در چنین شرایطی، جامعه در وضعیت «سوگواری معلق» باقی میماند؛ وضعیتی که در آن اندوه نه فروکش میکند و نه به معنا بدل میشود.
کنت دوکا (Kenneth J. Doka) مفهوم سوگ سلبصلاحیتشده (Disenfranchised Grief) را برای توصیف وضعیتی معرفی میکند که در آن فرد یا گروهی دچار فقدان واقعی شدهاند، اما حکومت، نهادهای رسمی یا گفتمان مسلط، حق سوگواری آنان را بهرسمیت نمیشناسد. در این وضعیت، مسئله «نبود اندوه» نیست، بلکه نبود مشروعیت اجتماعی برای اندوه است.
دوکا، دو سطح اصلی از سلب صلاحیت سوگ را توضیح میدهد:
۱. فقدانی که بهرسمیت شناخته نمیشود. وقتی نوع مرگ یا فرد ازدسترفته «نامشروع» تلقی میشود مانند کشتهشدگان اعتراضات یا زندانیان سیاسی، در این موارد، پیام نظام حاکم این است: «این مرگ ارزش سوگواری ندارد.»
۲. سوگواری که اجازهی بروز ندارد. حتی اگر مرگ پذیرفته شود، شیوهی سوگواری ممکن است ممنوع یا مجازاتپذیر باشد. مراسم یاد بود و آیینهای جمعی ممنوع و جرم تلقی می شود. در اینجا سوگ نهفقط نادیده گرفته میشود، بلکه فعالانه سرکوب میشود.
سوگ جمعی سلب شده، اغلب محصول روابط قدرت است. در جوامعی اقتدارگرا، حکومت یا نهادهای امنیتی تعیین میکنند کدام مرگ قهرمانانه است و کدام مرگ بیارزش یا مجرمانه. به این ترتیب سوگ به ابزار کنترل حافظه جمعی تبدیل میشود و حذف سوگواری، مکمل حذف فیزیکی تلقی می شود.
سوگ جمعی و حافظهی تاریخی
سوگ جمعی پیوندی عمیق با حافظهی تاریخی دارد. وامیک وُلکان نشان میدهد که فقدانهای حلنشدهی جمعی میتوانند به هستههای هویتی تبدیل شوند که در بزنگاههای سیاسی و اجتماعی دوباره فعال میشوند. در ایران، نبود فرآیندهای حقیقتیابی و عدالت، باعث شده است که حافظهی جمعی مملو از سوگهای ناتمام باقی بماند. این سوگها، بهجای آنکه به روایتهای ترمیمی بدل شوند، اغلب به احساس خشم، بیاعتمادی و دوپارگی اجتماعی دامن میزنند.
خشونت سیستماتیک و سوگ
خشونت سیستماتیک به معنای اعمال خشونت توسط نهادهای حاکمیتی است که هدف آن کنترل، سرکوب و بازتولید قدرت سیاسی نظام حاکم است. این خشونت ها عمدتاً توسط نیروهای امنیتی و نظامی اعمال شده و شامل بازداشت، شکنجه و قتل می باشد. هدف این اقدامات ایجاد ترس جمعی، فروپاشی روانی و کنترل جامعه است.
سانسور، محدودیت آزادی بیان و قطع اینترنت، روی دیگر خشونت ساختاری است. چون رسانهها و فضای عمومی تحت کنترل حکومت هستند، اطلاعرسانی مستقل و گزارشدهی درباره خشونتها محدود یا ممنوع است. این سانسور باعث میشود سوگ جمعی به شکل ناتمام و پنهان تجربه شود و جامعه نتواند آیینهای سوگواری و یادبود رسمی داشته باشد.
مهاجرت و سوگِ دور از وطن در نسل Z
برای بسیاری از ایرانیان مهاجر، سوگ جمعی در شرایطی تجربه میشود که فاصلهی جغرافیایی با محل فقدان وجود دارد. این وضعیت، به شکلگیری «سوگ تبعیدی» میانجامد؛ سوگی که با احساس گناه بازمانده، ناتوانی در مشارکت در آیینهای جمعی و پیوند عاطفی مداوم با رنجهای داخل کشور همراه است.
نسل Z در ایران، در فضایی رشد کرده که مرگ و فقدان به بخشی از تجربهی انها بدل شده است. این نسل، اغلب بدون فرصت سوگواری کامل، با موجهای پیاپی فقدان مواجه شده است. پیامد این وضعیت میتواند نوسان خلقی میان حساسیت اخلاقی بالا و بیحسی عاطفی باشد. از منظر بالینی، این الگو را میتوان تلاشی برای سازگاری روانی با سوگ مزمن دانست، نه نشانهی اختلال روانی.
سوگ جمعی و امکان ترمیم
سوگ جمعی، برخلاف تصور رایج، صرفاً نشانهی ضعف یا فروپاشی نیست. اگر امکان ترمیم و طیشدن داشته باشد، میتواند به منبع همبستگی، معنا و بازسازی اجتماعی بدل شود. پیششرطهای این ترمیم عبارتاند از:
- بهرسمیتشناختن رسمی و اجتماعی فقدانها
- امکان سوگواری آزاد و آیینهای جمعی
- روایتسازی صادقانه و چندصدایی
- پیوند سوگ با عدالت، حقیقتیابی و مسئولیتپذیری
جمعبندی
سوگ جمعی در ایران معاصر، بهدلیل انکار، سرکوب و تداوم خشونت، اغلب به سوگی ناتمام و مزمن بدل شده است. این سوگ ناتمام نهتنها ترمیم نمیشود، بلکه به بازتولید ترومای جمعی و فرسایش سرمایهی اجتماعی میانجامد. درک علمی سوگ جمعی میتواند گامی مهم در جهت بازسازی حافظهی تاریخی، همبستگی اجتماعی و امکان التیام تدریجی جامعه باشد.
منابع
- Freud, S. (1917). Mourning and Melancholia.
- Volkan, V. D. (2001). Transgenerational transmissions and chosen traumas. Group Analysis.
- Erikson, K. (1976). Everything in Its Path. New York: Simon & Schuster.
- Doka, K. J. (2002). Disenfranchised Grief. Champaign, IL: Research Press.
🌿 آیا نیاز به مشاوره دارید؟
در مقاطع مختلف زندگی، گفتوگو با یک مشاور میتواند مسیرتان را روشنتر کند.
جهت رزرو وقت مشاوره حضوری یا آنلاین، با ما در ارتباط باشید.