دانشنامه روانشناسی مردمی
علیرضا نوربخش (مشاور بالینی)

سعادت انسان از دید روانکاوی

اپیکور، لذت و ارضای خواسته‌های انسانی را خوشبختی می‌دانست.

ماهیت انسان مدرن بر محور چگونگی سعادت دنیوی و تلاش برای شناخت قوانین هستی شکل می گیرد. برای خوشبختی نمی توان نسخه‌ای همگانی برای تمام جوامع بشری نوشت.

فرويد

سعادت و خوشبختی در مکاتب گوناگون تعریف‌های متفاوتی دارد. عده‌ای خوشبختی را در زندگی معنوی می‌جویند و عده‌ای دیگر در پی یافتن جهانی به دور از چنین مقوله‌هایی هستند.

از دیدگاه آرتور شوپنهاور، فیلسوف آلمانی، خوشبختی در تنهایی و دوری از کسانی که مایه‌ی رنج هستند، به‌دست می‌آید. او در این زمینه‌ قطعه‌ کوتاهی به‌نام “جوجه‌تیغی‌ها” نوشته است که در آن جامعه‌ انسانی را به جمعی از جوجه‌تیغی‌ها در زمستانی سرد تشبیه می‌کند. جوجه‌تیغی‌ها اگر از هم دور شوند، از سرما می‌میرند و اگر بیش از حد به هم نزدیک شوند، یکدیگر را زخمی می‌کنند. او در پایان قطعه، کسی را کامیاب می‌داند که بتواند با گرمای درونی خویش در تنهایی به‌سر برد.

از نظر فروید انسان در پی سعادت است، می خواهد خوشبخت شود و خوشبخت بماند. این کوشش دو جنبه دارد، یک هدف مثبت و یک هدف منفی، یعنی از یک طرف فقدان رنج و ناراحتی را می جوید و از طرف دیگر چشیدن طعم لذت های شدید را، که البته به معنی دقیق تر سعادت فقط به آخری گفته می شود. بر طبق گفته فروید هدف زندگی به وسیله اصل لذت (pleasure principle) تعیین می شود. این اصل از ابتدا بر فعالیت های دستگاه روانی حاکم است و درباره اثر بخشی آن نمی توان شک کرد ولی با وجود این، برنامه اش گاه با جهان در ستیز است.

سعادت به معنای دقیق ارضای نیازهای انباشته شده است که ترجیحا ناگهانی حادث می شود و طبق ماهیت اش فقط به مثابه پدیده ای گذرا امکان پذیر است. تداوم هر وضعی که اصل لذت رسیدن به آن را آرزو می کند، فقط خشنودی متوسطی را حاصل می کند. ما چنان ساخته شده ایم که فقط از تباین شدید لذت می بریم و از یک وضع ثابت کمتر احساس لذت می کنیم. بنابراین سرشت خود ما امکانات سعادتمان را محدود می کند.

رنج از سه جهت ما را تهدید می کند:

  • ۱- جسم خودمان که محکوم به اضمحلال است و حتی از درد و ترس، راه گریزی ندارد
  • ۲- از طرف جهان بیرون که با نیرویی چیره، بی رحم و ویرانگر ما را مورد حمله قرار می دهد
  • ۳- و سرانجام از طرف رابطه ما با دیگران

شاید این رنجی که از این آخری ناشی می شود دردناک تر از هر رنج دیگر باشد. جای تعجب نیست که انسان ها زیر فشار این همه رنج گوناگون عادت کرده اند انتظارهای خود را از سعادت کاهش دهند، چنان که اصل لذت نیز خود تحت تاثیر جهان بیرون به اصل واقعیت(Reality principle) که کم توقع تر است، تبدیل می شود و آدمی اگر از بدبختی نجات پیدا کند و رنج را پشت سر بگذارد خود را سعادتمند می داند.

برای خطر از جانب رابطه با دیگران افراد سعی می کنند از عزلت(گوشه نشینی) استفاده کنند و از این طریق از خود در برابر رنجی که ممکن است از رابطه با دیگران حاصل شود محافظت کند و در برابر خطر تهدید از طرف جهان بیرون سعی می کنند با کمک فن و علم به طبیعت حمله کنند و آن را تحت انقیاد اراده انسانی در آورد.

فرویدهمانطور که ارضای سایق ها(drives) موجب سعادت می شود، هنگامی که جهان بیرون چیزی را از ما دریغ دارد و از رفع نیازهایمان جلوگیری کند، سایق ها منشا رنج نیز می شوند. نوع افراطی مقابله با آن کشتن سایق هاست که در حکمت عملی شرق و تعالیم یوگا دنبال می شود. اگر هدف های ما چنین افراطی نباشند و بکوشیم زندگی غریزی و رانه ای مان را تحت تسلط در آوریم نیز همین راه را می رویم. در این حالت پایگاه های برتر روان که تحت انقیاد اصل واقعیت قرار گرفته اند غالب اند. یکی دیگر از روش ها که شاید از روش های دیگر به این هدف یعنی سعادتمند شدن بیشتر نزدیک می شود، طریقتی از زندگانی است که مرکز آن عشق است و انتظار دارد که همه رضایت ها از عشق ورزیدن و مورد عشق واقع شدن حاصل شود، یکی از اشکال تظاهر عشق یعنی عشق جنسی، نیرومند ترین تجربه احساس شیفتگی را به ما عرضه کرده است و سرمشق ما در جستن سعادت شده است.

نقطه ضعف این روش زندگی کاملا روشن است، هیچ گاه بی حفاظ تر از هنگامی که عشق می ورزیم و هیچ گاه ناکام تر از وقتی که ابژه ی عشق(love object) را از دست می دهیم نیستیم. در اینجا ما سعادت زندگانی را به طور عمده از طریق لذت بردن از زیبایی جستجو می کنیم. زیبایی فرم و حرکات انسان در اشیای طبیعی و مناظر یا در آفریده های هنری و حتی علمی، این دیدگاه زیبایی شناختی به مثابه هدف زندگانی، ما را فقط اندکی از خطر رنج حفظ می کند اما بسیاری از چیزها را جبران می کند. ضرورت فرهنگی آن را نمی توان به روشنی درک کرد و با وجود این تمدن نمی تواند از آن صرف نظر کند. چیزی که محرز به نظر میرسد این است که زیبایی از قلمرو جنسی نشات گرفته است و به نظر می رسد که عشق به زیبایی بهترین نمونه ای باشد که از به هدف رسیدن آن جلوگیری شده است. زیبایی و جذابیت در اصل از خصوصیات ابژه جنسی هستند.

پست های مرتبط

یک تکنیک دیگر دفع رنج که دستگاه روانی ما آن را ممکن می سازد استفاده از جابه جا کردن لیبیدو است که عملکردش را بسیار انعطاف پذیر می کند. تکلیف این است که هدف سایق ها چنان جابه جا شود که امکان ناکامی ناشی از طرف جهان بیرون از میان برود. در اینجا والایش سایق ها به کمک می آید. اگر آدمی بتواند لذت ها را به سرچشمه های فعالیت های روحی و فکری ارتقا دهد بیش از همه سود برده است. در این صورت سرنوشت نمی تواند لطمه ای زیاد به او وارد آورد. این نوع ارضا مانند شادی هنرمند به هنگام خلق و تجسم بخشیدن به تصاویر خیالی یا شادی کاوشگر به هنگام حل مسایل و شناخت حقیقت کیفیتی خاص دارد که این نوع ارضا در مقایسه با ارضای محرک های سایق خام و اولیه لطیف تر و بالاتر و در عین حال شدت ارضای آن پایین تر است. اما نقطه ضعف این روش این است که از طرف همگان قابل استفاده نیست و تنها عده ی کمی به آن راه دارند، این تعداد کم را نیز کاملا از رنج ایمن نمی کند و در برابر نیروهای سرنوشت، سپری محکم نمی سازد و معمولا وقتی بدن خود شخص سرچشمه رنج باشد کارایی ندارد. در این روش رابطه با واقعیت باز هم سخت تر است و ارضا از وهم حاصل می شود و اگر چه فرد به موهوم بودن آن واقف است ولی این خللی در لذت او ایجاد نمی کند. قلمرویی که این اوهام از آن سرچشمه می گیرد تخیل (Imagination) است.

هر کس که از هنر تاثیر پذیرفته باشد می داند که ارزش هنر به مثابه سرچشمه لذت و تسلی خاطر در زندگانی حدی ندارد، اما روش دیگری که نیرومندتر است این است که واقعیت را تنها دشمنی می داند که سرچشمه همه رنج هاست، رنج هایی که زندگی کردن با آن ها ناممکن است و از این رو آدمی اگر بخواهد سعادت مند باشد باید همه روابطش را با آن قطع کند و به این جهان پشت کند و نخواهد با آن تماسی داشته باشد و سعی کند که به جای این جهان، جهان دیگری بسازد که با آرزوی فرد تطابق دارد. هر یک از ما از بابتی مانند یک فرد پارانویایی رفتار می کنیم یعنی آن جنبه از جهان را که در نظرمان رنج آور است به وسیله آرزو، اصلاح و این جنون را وارد واقعیت می کنیم و گاه می تواند این جنون جمعی شود. بسیاری از حزب ها، توده ها که آرمان های خاص خود را می سازند و جهانی متفاوت را برای خود متصور می شوند و سعی بر وارد کردن آن در واقعیت دارند از این جنون جمعی مبرا نیستند و به این صورت سعادت خود را در آن جهان خیالی خود جستجو می کنند. هر چند که به ضرر نوع بشر باشد، گاهی این افراد خود را منجیان بشر می دانند و با این وهم خود پیش می روند و به خود اجازه می دهند که همه چیز را که بر خلاف آرمان آنهاست را تخریب کند، تجاوز کند، غارت کند و ویرانی به بار آورد. 

به نظر فروید چیزی که کاملا مشخص است، مسئله اقتصاد لیبیدویی(Libidinal economy) هر فرد است و قاعده ای وجود ندارد که به کار همه بخورد، هر کس باید خود راهی بیابد که او را نجات دهد. هر چیزی که راه لذت جویی و جلوگیری از درد و رنج را به همگان به یک شیوه تحمیل کند و به این بازی انتخاب و تطبیق لطمه وارد کند و افراد را وارد این جنون جمعی کند به بیراهه رفته است. راه های بسیاری برای انسان ها در دستیابی به سعادت وجود دارد اما هیچ یک به یقیین معلوم نیست که به کجا برسد.

از طرفی به دلیل این که انسان ها  بتوانند به صورت جمعی زندگی کنند تنها نمی تواند از اصل لذت و نهاد پیروی کنند، آنها برای دفاع از خود در برابر ناملایمات و خطر جهان بیرون تصمیم به تشکیل تمدن گرفتند، نوعی زندگی گروهی و ایجاد قوانینی که تنها آرزو و تمایلات فردی را برآورده نکند بلکه به نفع گروه باشد، بنابراین یک پدر که می توانست رئیس قبیله باشد در راس قرار گرفت و دیگر اعضای گروه برای این که تحت حمایت این پدر قدرتمند باشند، باید بی چون وچرا به قوانین گردن نهند و گرنه تهدید به طرد از گروه می شوند و نمی توانند از خطرهای جهان بیرونی خود را حفظ کنند.

گاه این قوانین برخلاف اصل لذت است و فرد باید بین بودن در گروه و یا ارضای قدرتمند سایق ها انتخاب کند و اگر دومی را بر گزیند پدرکشی کرده، جهانی را متصور می شود که اگر پدر نباشد سعادت را به همراه دارد(اشاره به توتم و تابو)، همانطور که در دنیای کنونی می بینیم بسیاری از انسان ها به صورت فردی و یا جمعی به پدر کشی روی آوردند و قوانین را زیر پا می گذارند و هر آنچه را از طرف پدر ممنوعه است انجام می دهند و چون خود یک گروه شدند، ترس از تنها ماندن هم در دل آن ها جایی ندارد و می تازند و می کشند و نابود می کنند و اینجاست که این گروه ها و این افراد برای گروه بزرگ تر یعنی جامعه بشری تهدید محسوب می شوند.

در سال ۱۹۳۲، آلبرت اینشتین که تجربه جنگ جهانی اول را پشت سر خود داشت در نامه ای به زیگموند فروید نگرانی خود را از وضع جهان بیان می کند. (آقای فروید عزیز آیا در مقابل فاجعه شوم جنگ راه نجاتی برای بشر وجود دارد؟ چرا انسان ها باید این طور بی رحمانه همدیگر را بکشند؟ چرا تمام کوشش ها برای یک صلح پایدار به شکست منجر شده است؟ چرا انسان ها این قدر خون خوار و بی رحم هستند؟ چرا مردم اجازه می دهند دیکتاتور های جانی دیوانه از احساسات آنان سوء استفاده کنند و آنان را تا مرز جنون و کشتن همسایگان خود به کار گیرند؟ آیا هدایت رشد روان انسان در جهتی که توان مقابله با جنون نفرت و نابودی را داشته باشد امکان پذیر است؟

فروید در پاسخ می نویسد: رانه های انسانی به دو گونه اند، رانه هایی که خواهان صیانت نفس و وحدت زندگی هستند. این رانه ها را عشقی یا تمایلات جنسی می نامند و رانه هایی که خواهان نابودی و مرگ هستند. ما همه آن ها را در رانه پرخاشگری و رانه تخریب خلاصه می کنیم. به نظر می رسد که هیچ یک از این رانه ها به تنهایی فعالیت نمی کنند. به طور مثال شخصی که عاشق می شود رانه تصاحب و مالکیت و پرخاشگری هم در او تشدید می شود، اما رانه تخریب یا مرگ و ویرانگری در درون هر موجود زنده ای فعال است و می کوشد موجود زنده را به تدریج ویران و متلاشی کند و حیات را به حالت بی جان برگرداند. در حالی که رانه عشق و شهوت که قطب مخالف آن است، معرف کوشش های زندگی هستند. هدف ما محو کامل تمایلات پرخاشگرانه انسان ها نیست و فقط باید سعی کرد این گرایش به گونه ای هدایت شود که به صورت جنگ بروز نکند. البته وضعیت مطلوب و دلخواه اجتماعی است که در آن مردمانی هستند که زندگی رانه ای و غریزی خود را مطیع و مقهور حاکمیت خرد و عقل کرده باشند. البته امیدواریم که کل تمدن و فرهنگ بشری دچار روان نژندی جمعی نشود.

به گفته فروید تمدن می کوشد با سخت گیری و ممنوعیت هایش اهمیت چندانی به سعادت ایگو(من) ندهد و مقاومت های ایگو در برابر این فرمان ها، قدرت رانه ای(نهاد) و مشکلات محیط اطراف را به قدر کافی به حساب نمی آورد و فقط گوشزد می کند که اطاعت از دستورات، هر چه سخت تر باشد، افتخار آمیزتر است.

سعادت امری نسبی است و ما هیچ گاه به یقین نمی توانیم بگوییم که انسان بدوی از ما سعادتمند تر بوده است و یا این که انسان متمدن امروزی سعادتمندتر است. زندگی سرشار از تضادهاست و این پویایی است که انسان را زنده نگه می دارد؛ به بیانی دیگر باید نوعی احساس کمبود و نیاز در انسان وجود داشته باشد و پیش رود و به گونه ای نیاز خود را برطرف کند و به لذت برسد. به صورت طبیعی انسان در لذت محض نمی تواند باقی بماند و این  از ماهیت و ذات انسان سرچشمه می گیرد و پس از رسیدن به رضایت دوباره این حس خرسندی افول می کند تا به مرحله ی نیاز و کمبود مجدد برسد و این چرخه ادامه دارد.

برای مثال وقتی جسم ما در وضعیت سلامت است ما از سعادتمندی خود آگاه نیستیم و  فقط کافی است که یک درد جسمی داشته باشیم، اگر موانع روانی نباشد، ما تلاشمان را برای بهبود انجام می دهیم و پس از بهبودی شاید متوجه شویم که سلامتی چه سعادت بزرگی است.

شاید این چیزی که ما به دنبال آن هستیم یعنی سعادت مطلق، جایی که دیگر همه چیز ارضا شده باشد و رانه ای وجود نداشته باشد، خط پایانی برای زندگی بشر باشد؛ لکان هم این موضوع را اینگونه توصیف می کند که هیچ عنصری تمنای آدمی را جلب نمی کند مگر آنکه بتواند یاد حسرت آمیز مطلوب گمشده را زنده کند. به موجب مطلوب گمشده، روان آدمی ناگزیر در جست و جویی تکراری درگیر می شود، یعنی وصال حقیقی بدان امری محال است. هر جنبش تمنا آمیزی در جهت بازیافتن مطلوب گمشده است و از آنجا که یافتن آن امری ناممکن است، هر بار تمنا و آرزومندی نیرویی تازه یافته و جستجوی خود را از سر می گیرد. روان آدمی بر این امر استوار است که بازیافتن مطلوب گمشده برای او امری محال است و وحدت با آن متضاد با ذات آدمی. لکان رابطه آدمی را با مطلوب گمشده به پیچه ای مدور تشبیه می کند.

منابع : 

۱-زیگموند فروید، تمدن و ملالت های آن، مبشری،محمد، تهران، نشر ماهی، ۱۳۸۳.
۲-موللی، کرامت، مبانی روان کاوی فروید- لکان،تهران،نشر نی، ۱۳۹۰

۵ ۲ رای ها
رأی دهی به مقاله

* درود بر شما که با حمایت خود و دعوت دیگران به مطالعه مقالات سایت، به من انگیزه می دهید. لطفا در کامنت ها و مباحثات شرکت کنید و پرسشگر باشید. جهت مشاوره آنلاین یا حضوری با شماره ۰۹۳۵۵۷۵۸۳۵۸ در تلگرام هماهنگ نمایید. *

0 نظر
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها