شکنجه فقط وارد کردن درد به بدن دیگری نیست، بلکه نوعی مداخله آگاهانه در دستگاه روانی قربانی است. شکنجهگر میکوشد ترس، شرم، درماندگی، گناه و بیقدرتی را در فرد فعال کند و در نهایت رابطه او با خودش و جهان را متزلزل سازد.
رابطه میان روانشناسی و شکنجه یکی از تاریکترین مسائل اخلاق حرفهای در تاریخ معاصر علوم رفتاری است. در دهههای اخیر روشن شده است که دانش روانشناختی میتواند نهفقط برای درمان و کاهش رنج، بلکه برای افزایش آسیبپذیری انسان، پیشبینی واکنشهای رفتاری، ایجاد درماندگی، کنترل محیطی و تسهیل بازجوییهای قهری نیز مورد استفاده قرار گیرد. برجستهترین نمونه مستند این مسئله در ایالات متحده، برنامه بازداشت و بازجویی سازمان اطلاعات مرکزی آمریکا (CIA) پس از حملات ۱۱ سپتامبر است؛ برنامهای که در آن روانشناسانی مانند جیمز میچل (James Mitchell) و بروس یسن (Bruce Jessen) در طراحی و اجرای شیوههای موسوم به «بازجویی تقویتشده» نقش مستقیم داشتند.
در ایران نیز گزارشهای سازمان ملل، نهادهای حقوق بشری و شهادت قربانیان، استفاده گسترده از شکنجه جسمانی و روانی، سلول انفرادی، تهدید، محرومیت از خواب، بازجوییهای طولانی و فشار برای اخذ اعتراف را مستند کردهاند. با این حال، برخلاف مورد آمریکا، شواهد علنی و قابل راستیآزمایی درباره اینکه روانشناسان دارای صلاحیت حرفهای به شکل سازمانیافته در طراحی و اجرای این شکنجهها مشارکت داشتهاند، بسیار کمتر است.
مقدمه
شکنجه معمولاً در ذهن عمومی با خشونت فیزیکی تعریف میشود، اما شکنجه مدرن الزاماً متکی بر ضربوشتم مستقیم نیست. بخش مهمی از شکنجه میتواند از طریق دستکاری وضعیت روانی قربانی ایجاد شود: محرومیت از خواب، انزوا، بیخبری از خانواده، تهدید به آسیب به نزدیکان، ایجاد ترس از مرگ، تحقیر، بیثباتسازی ادراک فرد از زمان و مکان و ایجاد احساس ناتوانی مطلق. به همین دلیل، مرز میان خشونت فیزیکی و خشونت روانشناختی در نظامهای مدرن بازجویی بسیار باریک است.
از این منظر، مسئله اصلی فقط این نیست که آیا یک روانشناس دست به شکنجه زده است یا خیر؛ مسئله مهمتر آن است که آیا دانش روانشناختی به ابزاری برای شناخت نقاط ضعف انسان و تبدیل آن شناخت به فناوری سلطه تبدیل شده است؟
ورود روانشناسی به برنامه شکنجه
مورد آمریکا از این جهت اهمیت ویژه دارد که در آن میتوان خط سیر مشخصی را از آموزشهای نظامی و دانش روانشناختی تا بازجویی و شکنجه مشاهده کرد. دو نام اصلی در این زمینه جیمز میچل و جان بروس یسن هستند؛ هر دو روانشناس و از کارکنان سابق برنامه Survival, Evasion, Resistance and Escape یا SERE بودند. برنامه SERE در اصل برای آموزش نیروهای نظامی طراحی شده بود تا سربازان در صورت اسارت بتوانند در برابر بازجویی و سوءرفتار مقاومت کنند. مشکل از جایی آغاز شد که برخی از تکنیکهای مورد استفاده برای آموزش مقاومت در برابر شکنجه، به شکل معکوس در برنامه بازجویی CIA علیه زندانیان به کار گرفته شد. بررسی مستقل هوفمن نشان میدهد که میچل و یسن در طراحی برنامه و سپس در اجرای آن نقش داشتند.
میچل در ژوئیه ۲۰۰۲ مجموعهای از تکنیکهای مشتقشده از SERE را برای استفاده در بازجویی پیشنهاد کرد. در میان آنها مواردی مانند محرومیت از خواب، وضعیتهای تنشزا، حبس در فضای محدود، برخورد فیزیکی و واتربوردینگ قرار داشت. در مورد ابوزبیده، یکی از نخستین زندانیان مهم برنامه، این تکنیکها به صورت مکرر اجرا شد. گزارش هوفمن میگوید میچل و یسن در چند هفته نخست اجرای برنامه، مستقیماً در بازجوییها و استفاده از این روشها حضور داشتند.
از نظر روانشناختی، اهمیت این موضوع فقط در خشونت این روشها نبود. فلسفه حاکم بر این برنامه تلاش داشت مقاومت روانی زندانی را در هم بشکند. یکی از مفاهیمی که در بحثهای پیرامون این برنامه مطرح شد، مفهوم درماندگی آموختهشده (learned helplessness) بود که با پژوهشهای مارتین سلیگمن شناخته میشود. با این حال، باید از سادهسازی تاریخی پرهیز کرد: سلیگمن شخصاً مشارکت خود در شکنجه یا طراحی برنامه بازجویی را رد کرد و گفته است نشستهایی که با برخی افراد داشت درباره آموزش نظامی و موضوعات روانشناختی بوده است، نه طراحی شکنجه. همچنین درباره نقش جوزف ماتارازو نیز اختلاف و مناقشه وجود دارد و او مشارکت خود در فعالیتهای شرکت میچل و یسن را محدود یا رد کرده است.
نقش انجمن روانشناسی آمریکا
ماجرای آمریکا فقط به رفتار چند روانشناس محدود نشد؛ بلکه به بحران اخلاقی در سطح مهمترین سازمان حرفهای روانشناسان آمریکایی نیز تبدیل شد. در سال ۲۰۱۴، هیئتمدیره انجمن روانشناسی آمریکا (APA) دیوید هوفمن را مأمور کرد تا به صورت مستقل بررسی کند آیا در میان مقامهای APA و وزارت دفاع آمریکا هماهنگیای برای تسهیل بازجوییهای خشن وجود داشته است یا خیر. گزارش هوفمن پس از بررسی گسترده اسناد و انجام بیش از ۲۰۰ مصاحبه با ۱۴۸ نفر، به این نتیجه رسید که میان برخی مقامهای APA و مقامهای وزارت دفاع هماهنگی پنهانی وجود داشته است.
اهمیت اخلاقی این مسئله بسیار فراتر از رفتار چند فرد است. اگر یک متخصص سلامت روان در اتاق بازجویی قرار گیرد، دو نقش کاملاً متفاوت میتواند داشته باشد: یا از سلامت زندانی محافظت کند، یا از دانش خود برای یافتن نقطه ضعف او استفاده کند. در حالت دوم، روانشناس عملاً از نقش درمانگر خارج شده و به متخصص مهندسی شکنجه روانی تبدیل میشود.
APA در سال ۲۰۱۵ در واکنش به گزارش هوفمن، با رأی بسیار قاطع شورای نمایندگان خود مشارکت روانشناسان در بازجوییهای امنیت ملی را ممنوع کرد. این ممنوعیت مقرر کرد روانشناسان نباید بازجویی امنیت ملی را انجام دهند، بر آن نظارت کنند، در آن حضور داشته باشند یا به نحوی به تسهیل آن کمک کنند.
چرا روانشناس میتواند برای نظام شکنجه جذاب باشد؟
بازجو برای اعمال خشونت لزوماً به روانشناس احتیاج ندارد، اما روانشناس میتواند چیزی را در اختیار دستگاه سرکوب بگذارد که مأمور عادی لزوماً ندارد: شناخت دقیقتر از رفتار و آسیبپذیری انسان.
روانشناس میتواند درباره ترس، دلبستگی، انزوا، اضطراب، کنترل توجه، سازوکارهای دفاعی، احساس گناه، شرم و واکنش به فقدان پیشبینیهایی ارائه دهد. این دانش وقتی از زمینه درمانی جدا شود و در خدمت اجبار و سرکوب قرار گیرد، میتواند به ابزار کنترل تبدیل شود.
از این نظر، مسئله فقط «شکنجه کردن» نیست؛ بلکه شخصیسازی شکنجه است. به جای اعمال یک خشونت عمومی بر همه، میتوان شرایطی ساخت که فرد دقیقاً در نقطه روانی حساس خود قرار گیرد.
شکنجه روانی و بازجویی در ایران
برخلاف آمریکا، در ایران اسناد و گزارشهای معتبر بینالمللی شواهد فراوانی درباره شکنجه جسمی و روانی در بازداشتگاهها ارائه کردهاند، اما شواهد علنی درباره مشارکت مستقیم روانشناسان حرفهای در طراحی سیستماتیک شکنجه بسیار محدود است.
گزارشهای وزارت خارجه آمریکا در سالهای مختلف، با استناد به گزارشهای متعدد، از استفاده از شکنجه فیزیکی و روانی برای گرفتن اعتراف در بازداشتهای پیش از محاکمه در ایران خبر دادهاند. در میان روشهای گزارششده میتوان به تهدید، محرومیت از خواب، ضربوشتم، شوک الکتریکی، حبس انفرادی، تهدید به تجاوز و انواع فشار روانی اشاره کرد. گزارشهای نهادهای وابسته به سازمان ملل نیز از بازجوییهای طولانی و شکنجههای جسمی و روانی، بهخصوص با هدف گرفتن اعتراف، سخن گفتهاند.
آیا این شکنجهها را روانشناسان ایرانی طراحی میکنند؟
در منابع علنی و معتبر مورد بررسی، نمیتوان با همان درجه اطمینانی که درباره میچل و یسن در آمریکا سخن میگوییم، در مورد روانشناسان ایرانی سخن گفت. برخی شواهد نشان میدهد که شماری از روانشناسان ایرانی، خود قربانی چنین سازوکاری بودهاند، نه عامل آن. بنابراین یک اشتباه روششناختی مهم این است که چون دستگاه امنیتی از روشهای روانشناختی استفاده میکند، نتیجه بگیریم حتماً روانشناس حرفهای در پشت آن حضور داشته است.
چگونه متخصص تبدیل به ابزار خشونت میشود؟
برای فهم این مسئله، تنها دانش بالینی کافی نیست و باید به روانشناسی اجتماعی و اخلاق حرفهای نیز توجه کرد. مطالعات کلاسیک درباره اطاعت از اقتدار (obedience to authority) نشان دادهاند که افراد میتوانند تحت شرایط سازمانی و سلسلهمراتبی، رفتارهایی انجام دهند که در حالت عادی با ارزشهای شخصی آنها ناسازگار است. همچنین مفهوم گسست اخلاقی (moral disengagement) آلبرت بندورا توضیح میدهد که چگونه فرد میتواند از طریق تغییر زبان، توجیه هدف، غیرانسانیکردن قربانی و انتقال مسئولیت به مقام بالاتر، اعمال آسیبزا را برای خود قابل قبول کند.
در مورد متخصصان سلامت روان، این مسئله خطرناکتر است؛ زیرا متخصص میتواند خشونت را نه با زبان تنبیه، بلکه با زبان تکنیکی و ظاهراً علمی توصیف کند. وظیفه اصلی روانشناس در چارچوب اخلاق حرفهای، کاهش رنج و جلوگیری از آسیب است. اگر همان دانش برای شناسایی آسیبپذیری فرد و افزایش شکنندگی او به کار رود، رابطه حرفهای وارونه میشود.
به همین دلیل، ماجرای آمریکا را نباید صرفاً یک رسوایی سیاسی دانست. این ماجرا یک پرسش بنیادی درباره ماهیت حرفه روانشناسی ایجاد کرد: آیا روانشناس در هر شرایطی میتواند بگوید «من فقط متخصص هستم و مسئول استفادهای که حکومت از دانش من میکند نیستم»؟
پاسخ اخلاق حرفهای مدرن به این پرسش منفی است. همین مسئله یکی از عواملی بود که APA را به سمت منع مشارکت روانشناسان در بازجوییهای امنیت ملی سوق داد.
مهمترین درس تاریخی این پرونده این باشد که خطر اصلی زمانی ایجاد میشود که خشونت از حالت بدوی و عریان خارج شود و به تکنولوژی تخصصی تبدیل شود.
شکنجهگر سنتی ممکن است از زور استفاده کند؛ اما دستگاه مدرن میتواند از متخصصان مختلف بخواهد که تعیین کنند:
- چه چیزی فرد را بیشتر میترساند
- چه چیزی بیشترین احساس ناتوانی را ایجاد میکند
- چه زمانی مقاومت کاهش مییابد
- چه نوع محرومیتی باعث فروپاشی روانی میشود
- چگونه میتوان فرد را در وضعیت وابستگی قرار داد.
در این وضعیت، روانشناس دیگر صرفاً «شاهد» خشونت نیست؛ دانش او میتواند به بخشی از معماری خشونت تبدیل شود.
پرخاشگری و تاناتوس
یکی از مهمترین مفاهیم فرویدی برای فهم خشونت، نظریه غریزه مرگ یا تاناتوس (Thanatos) است. فروید در آثار متأخرش در برابر نیروهای حیات و پیونددهنده، نیرویی را تصور کرد که به سوی تخریب، گسست و بازگرداندن موجود زنده به وضعیت بیتنش میل میکند. در تمدن و ملالتهای آن، او پرخاشگری را یکی از تهدیدهای بنیادی زندگی اجتماعی دانست و هشدار داد که انسان میتواند دیگری را تحقیر، استثمار، آزار، شکنجه و حتی نابود کند.
اما این نظریه را نباید به شکل سادهانگارانه چنین فهمید که شکنجهگر چون غریزه مرگ دارد شکنجه میکند. اهمیت روانکاوی در سطح دیگری است. میل پرخاشگرانه بهتنهایی شکنجهگر تولید نمیکند. چیزی که شکنجه را ممکن میسازد، سازمانیافتن پرخاشگری درون یک ساختار قدرت است.
فرد ممکن است خشم داشته باشد، اما یک نهاد میتواند به او هدف بدهد؛ یک ایدئولوژی میتواند قربانی را دشمن معرفی کند و یک سلسلهمراتب میتواند مسئولیت اخلاقی را از فرد دور کند. در چنین شرایطی، پرخاشگری فردی به خشونت سازمانیافته تبدیل میشود.
در نگاه فرویدی، فراخود (Superego) صرفاً همان وجدان اخلاقی ساده نیست. فراخود میتواند بسیار سختگیر، تنبیهکننده و حتی سادیستیک باشد. فروید در تمدن و ملالتهای آن رابطه میان فراخود، احساس گناه و نیاز به مجازات را مورد بررسی قرار میدهد.
در حالت سالم، قانون اخلاقی باید پرخاشگری را محدود کند. اما در نظامهای اقتدارگرا امکان یک وارونگی خطرناک وجود دارد: انجام خشونت میتواند خود به وظیفه اخلاقی تبدیل شود. در این وضعیت، شکنجهگر ممکن است خود را فردی شرور نبیند. او ممکن است تصور کند که:
- «من از کشور دفاع میکنم.»
- «من امنیت را حفظ میکنم.»
- «این فرد دشمن است.»
- «این کار برای یک هدف بزرگتر ضروری است.»
از منظر روانکاوی، اینجا با نوعی درونیشدن اقتدار مواجهیم. قانون بیرونی به صورت بخشی از ساختار روانی فرد در میآید و فرد خشونت را نه صرفاً به دلیل ترس از مجازات، بلکه به عنوان اجرای یک تکلیف تجربه میکند. این وضعیت خطرناکتر از خشونتی است که صرفاً بر اساس خشم شخصی رخ میدهد؛ زیرا فرد میتواند از خشونت خود احساس وظیفه و حتی فضیلت داشته باشد.
شکنجه فقط درد تولید نمیکند؛ بلکه تلاش میکند سوژه را از جایگاه یک فرد دارای اختیار به یک ابژه تحت کنترل تبدیل کند.
روانشناسی گروه های بزرگ
یکی از مهمترین متون فروید برای فهم خشونت سیاسی، روانشناسی گروه و تحلیل ایگو است. فروید در این اثر توضیح میدهد که فرد در گروه صرفاً همان فردی که خارج از گروه است باقی نمیماند. روابط عاطفی، همانندسازی با رهبر و پیوند اعضای گروه میتوانند سازمان روانی فرد را تغییر دهند.
در این ساختار، رهبر میتواند جایگاهی شبیه ایدهآل ایگو (Ego Ideal) پیدا کند. فرد به جای آنکه صرفاً بر اساس قضاوت شخصی تصمیم بگیرد، خود را از طریق رابطه با رهبر و گروه تعریف میکند. در چنین شرایطی، اطاعت میتواند لذتبخش شود، زیرا فرد بخشی از قدرت جمعی را در خود تجربه میکند.
از این منظر، شکنجهگر صرفاً یک فرد خشن نیست؛ او ممکن است عضوی از یک مای قدرتمند باشد که خشونت علیه دیگری را مجاز میداند.
یکی از مفاهیم بسیار مهم در روانکاوی برای فهم خشونت، مفهوم همانندسازی (Identification) است. فرد در مواجهه با قدرت میتواند با شخص قدرتمند همانندسازی کند. این موضوع در شرایط تهدید اهمیت بیشتری پیدا میکند. برای مثال، فردی که در محیطی به شدت سلسلهمراتبی فعالیت میکند ممکن است به تدریج ارزشها و زبان مقام بالاتر را درونی کند. او دیگر فقط از مقام بالاتر اطاعت نمیکند؛ بلکه از موضع او درباره قربانی فکر میکند.
به همین دلیل، در سازمانهای سرکوبگر ممکن است شکنجهگر قربانی را نه از منظر یک انسان دیگر، بلکه از منظر دستگاه قدرت ببیند. قربانی به «دشمن»، «تهدید»، «عامل» یا «عنصر» تبدیل میشود. هرچه قربانی کمتر به عنوان یک سوژه انسانی دیده شود، اعمال خشونت آسانتر میشود.
از منظر فرویدی، شکنجه را نمیتوان صرفاً رفتار یک فرد خشن دانست. شکنجه حاصل برهمکنش پرخاشگری، اقتدار، همانندسازی، فراخود، روانشناسی گروه و ساختار سیاسی است.
غریزه پرخاشگری انرژی خشونت را فراهم میکند؛ گروه و رهبر به آن جهت میدهند؛ ایدئولوژی شکنجهگر را از دایره همدلی خارج میکند؛ فراخودِ متصل به اقتدار خشونت را به وظیفه تبدیل می کند، و سازمان بوروکراتیک امکان میدهد این خشونت از سطح فردی به یک نظام سرکوبگر تبدیل شود. در این چارچوب، شکنجه زمانی به اوج میرسد که فرد دیگر احساس نکند در حال شکنجه کردن یک انسان است، بلکه احساس کند در حال اجرای یک مأموریت، قانون یا وظیفه است.
منابع :
- From Nuremberg to Guantanamo Bay: Uses of Physicians in the War on Terror
- Report of the Independent Reviewer and Related Materials
- “Enhanced” interrogation of detainees: do psychologists and psychiatrists participate
- 2021 Country Reports on Human Rights Practices: Iran
- Freud, S. (1921). Group Psychology and the Analysis of the Ego
🌿 اگر ذهنتان درگیر است، تنها نیستید
بسیاری از افراد در بخشهایی از زندگی خود با اضطراب، فشارهای روانی یا احساس سردرگمی روبرو میشوند. در چنین شرایطی، گفتوگو با یک درمانگر، میتواند کمک کند تا ذهن آرامتر و مسیر زندگی روشنتر شود. اگر احساس میکنید به همراهی و حمایت نیاز دارید، میتوانید برای مشاوره حضوری یا آنلاین پیام دهید.