دانشنامه روانشناسی مردمی
علیرضا نوربخش (مشاور بالینی)

نظریه روابط شی در گذر زمان

وینیکات ابداع کننده اصطلاح مادر به اندازه کافی خوب است.

در نظریه فیربرن، لیبیدو در وهله اول در جستجوی ارتباط است و پرخاشگری به عنوان واکنشی ثانوی در پاسخ به سرخوردگی های ارتباطی بروز می کند.

ارتباط ابژه ای

نظریه ارتباط ابژه ای در انگلستان به عنوان یک مکتب مستقل روانکاوی شکل گرفت. انجمن روانکاوی بریتانیا بواسطه اختلاف نظرهایی که میان اعضاء در قبل و در حین جنگ جهانی دوم بوجود آمد به سه شاخه تقسیم شد که تا به امروز نیز تداوم یافته است.

گروه اول را پیروان ملانی کلاین(Melanie Klein) تشکیل دادند، و گروه دوم را پیروان آنا فروید تشکیل دادند. گروه سوم مستقل و میانه ای نیز شکل گرفت که شامل روانکاوان بنامی چون فیربرن(Ronald Fairbairn)، وینیکات(Donald Winnicott)، مایکل بالینت(Michael Balint)، مارگارت لیتل و جان سوترلند بود و در حقیقت آنچه امروزه به عنوان فرضیه ارتباط ابژه ایی شناخته می شود محصول کار این محققین است. آنها سعی در حفظ فاصله خود از کلاین و آنا فروید داشتند اما دور از انصاف است که نقش کلاین را بر این گروه انکار کرد.

گروه سوم همانند کلاین درگیر درمان اختلالات شدیدتر روانی در مقایسه با روانکاوان کلاسیک شدند و به همین دلیل توجه بیشتری به مشکلات قبل از اودیپی بیماران نشان دادند که در زمینه یک رابطه دو جانبه با مادر بوجود می آید، در حالی که روانکاوی کلاسیک بر رابطه مثلثی اودیپی تأکید داشت. برخلاف کلاین که به طور عمده به تجلیات ذهنی یک رابطه در دنیای درونی کودک و بیمار می پرداخت، این روانکاوان به روابط واقعی میان مادر و کودک توجه نشان دادند.

در اینجا به طور مختصر نظرات دو تن از مشهورترین افراد این گروه را مرور می کنیم:

فایربرن

فیربرن(۱۹۶۴-۱۸۸۹) :

وی هر چند تحت تأثیر کلاین قرار داشت، اما دیدگاه او را در مورد نقش فانتزی در تولید ابژه های درونی خود معکوس کرد. برخلاف کلاین که به سرخوردگی کودک در برآوردن نیازهای غریزی اش اشاره دارد، وی علت مشکلات بیمار را در ناتوانی مادر برای ایجاد یک محیط حمایت کننده دانست.

او بیان نمود که کودک نیازی بنیادین برای عشق و پذیرش از سوی مادر دارد که بواسطه آن به تعریف وجودی خویش می رسد. بر این اساس از دید وی نیازهای فیزیولوژیک برخاسته از غرایز اهمیتی ثانوی می یابند. او وجود لیبیدو و پرخاشگری را انکار نمی کند اما چنین استدلال می کند که این غرایز در درجه اول «ارتباط جو» هستند تا «لذت جو».

کلاین بر فانتزی به عنوان اولین و اساسی ترین فعالیت ذهنی کودک تأکید داشت، اما فیربرن بیان می کند که فانتزی تنها شیوه جبرانی است که در شرایطی که مادر به نیازهای کودک پاسخ نمی دهد جایگزین رابطه با ابژه های واقعی می شود.

زمانی که مادر به نیازهای اساسی کودک پاسخ درخور نداد، نوزاد، ایگو و ابژه های درونی اش را به اجزای مختلفی تقسیم کرده و حالتی اسکیزوئید به خود می گیرد. بنابراین برخلاف دیدگاه کلاسیک، فیربرن بر این اعتقاد است که ایگو از همان بدو تولد به شکل کامل حضور دارد و تنها تحت شرایط نامساعد دچار از هم گسستگی می شود.

پست های مرتبط

در نظریه فیربرن، لیبیدو در وهله اول در جستجوی ارتباط است و پرخاشگری به عنوان واکنشی ثانوی در پاسخ به سرخوردگی های ارتباطی بروز می کند.

وینیکات(۱۹۷۱-۱۸۹۷) :

همانند فیربرن او نیز یک کلاینی تجدید نظر طلب بود که اهمیت بیشتری برای واقعیت خارجی قایل شد. از نظر وینیکات مادر نقش مهمی در آشنا کردن کودک با دنیا و پیش بینی همدلانه نیازهای او دارد. او که به عنوان یک متخصص کودکان آموزش دید، تمامی کوشش خود را بر تجزیه و تحلیل رابطه کودک و مادر معطوف کرد و کمتر اشاره ای به نقش پدر در آثارش می بینیم.

 

وینیکات ابداع کننده اصطلاح مادر به اندازه کافی خوب (Good Enough Mother) است. چنین مادری قادر به فراهم کردن محیطی بهینه و با ثبات و امن برای کودک خود است. او به جای آنکه نیازهای شخصی خود را به کودکش تحمیل کند، پاسخی متناسب با دنیای درونی کودک داده و اجازه جدایی و استقلال را در زمان مناسب خود می دهد، تا در جریان روند تکاملی و رشد خود احساس قدرقدرتی کودک در برخورد با سرخوردگی های اجتناب ناپذیر برخاسته از کشف دنیایی بزرگتر، جای خود را به دیدی واقع بینانه نسبت به دنیا دهد.

وینیکاتعلاوه بر اینها، ما مفهوم ابژه انتقالی(Transitional Object) را وامدار وینیکات هستیم. در جریان روند جدایی از مادر و رسیدن به استقلال، ایستگاه های بینابینی وجود دارند که به وکالت از مادر نقش آرامش دهی و کاستن از اضطراب کودک را به عهده دارند. این ابژه انتقالی می تواند یک عروسک، پتویی کهنه و یا بالشی رنگ و رو رفته باشد.

وینیکات همچنین به مفهوم پدیده های انتقالی (Transitional Phenomena) اشاره می کند که شامل اشیاء، بوها، رنگ ها و صداهایی هستند که شامل عناصری واقعی و عینی و در عین حال اجزایی از دنیای ذهنی خود کودک هستند. هنر، تجارب مذهبی و روند خلاقیت در انسان می تواند ریشه در چنین فضایی داشته باشد.

اشاره وینیکات به «خود واقعی (True Self)» و «خود کاذب (False Self)» به کرات در موارد بالینی مورد استناد قرار گرفته است. خود واقعی به استعدادهای ذاتی اشاره می کند که هسته اصلی وجود کودک را شکل داده و در صورتیکه با واکنش مناسب از سوی «مادر به اندازه کافی خوب» روبرو شود، شکوفا می گردد. خود کاذب، خویشتنی است که از سوی کودک در پاسخ به مادری که اصرار بر ساختن کودک خود بر اساس نیازهای خودخواهانه اش دارد، شکل داده می شود. خود کاذب گاهی نقشی حمایتی و حفاظتی برای خود واقعی دارد.

چارچوب مفهومی که وینیکات از رابطه مادر و کودک به دست می دهد، منجر به ارائه شیوه درمانی می شود که به طور بنیادی با رویکرد کلاسیک متفاوت است. او بر این باور است که درمانگر باید محیط مناسبی را که بیمار در زمان کودکی از آن محروم بوده برای وی فراهم کند و تنها پس از آن است که خود واقعی که در مراحل ابتدایی تکاملی منجمد شده، مجال از سرگیری شکوفایی خود را می یابد. وینیکات تنها پس از آنکه درمانگر موفق به فراهم کردن چنین محیطی برای بیمار شد، اجازه تعبیر و تفسیر تعارضات را می دهد.

کرنبرگ (مدل های التقاطی)

اتو کرنبرگ

زمانی که دیدگاههای نظریه پردازان ارتباط ابژه ای از فراز اقیانوس اطلس گذشت و به آمریکا رسید، از سوی همکاران آمریکایی آنها کوششی در زمینه تلفیق این دیدگاه ها و فرضیات کلاسیک روانکاوی انجام شد. دو تن از افرادی که در این زمینه تأثیر به سزایی داشته اند ادیت یاکوبسن (Edit Jacobson) (1978-1897) و اتو کرنبرگ (Otto Kernberg) هستند.

بر خلاف اعضای مکتب انگلیسی ارتباط ابژه ای، یاکوبسن دریافت که سرخوردگی نوزاد در رابطه با مادر می تواند ماهیتی واقعی نداشته باشد. از دید وی تجربه نوزاد از خوشی و ناخوشی هسته اصلی ارتباط میان وی و مادر را تشکیل می دهد. تجارب رضایت بخش به تشکیل تصاویر درونی مثبت منجر شده و در مورد تجارب ناخوشایند قضیه برعکس است. تکامل طبیعی یا بیمارگونه بستگی به شکل گیری چنین تصاویری دارد.

شاید تأثیر گذارترین روانکاو آمریکایی در زمینه ارتباطات ابژه ای، اتو کرنبرگ باشد. وی تا حد زیادی تحت تأثیر کلاین و یاکوبسن قرار دارد. بیشتر نظرات وی از کار او با بیماران مبتلا به شخصیت مرزی مشتق شده است. کرنبرگ بر دوپاره سازی (Splitting) ایگو و بسط تصاویر درونی خوب و بد، که از خود و ابژه های پیرامون خود دارد، تأکید زیادی می کند. هر چند که وی مدل ساختاری را می پذیرد اما به نهاد به عنوان سیستمی که از تصاویر مربوط به خود، ابژه ها و احساس مرتبط با آنها ساخته شده نگاه می کند. سایق ها خود را تنها در زمینه درون گیری تجارب بین فردی نشان می دهند. روابط درون گیری شده مثبت و منفی به ترتیب با لیبیدو و غریزه پرخاشگری مرتبط می شوند. جنبه های خوب و بد متجلی شده در روابط مقدم بر غرایز هستند. به عبارت دیگر غرایز جنسی و پرخاشگری از حالات روانی مرتبط با احساسات عشق و نفرت بر می خیزند.

تأثیر کلاین بر کرنبرگ در این مورد مشخص می شود که به نظر کرنبرگ تکامل کودک از دو پارگی به سمت انسجام پیش می رود. تصاویر ایده آلی و مثبت از خویشتن و ابژه ها به تدریج با جنبه های منفی خود و دیگران مخلوط و آمیخته می شوند و تصویری خاکستری از دنیایی که قبلاً سیاه و سفید دیده می شد شکل می گیرد. این انسجام با بوجود آمدن احساساتی چون افسردگی، گناه و دلتنگی همراه است.

منبع : روانکاوی در گذر زمان / علی فیروز آبادی

۰ ۰ رای ها
رأی دهی به مقاله

* درود بر شما که با حمایت خود و دعوت دیگران به مطالعه مقالات سایت، به من انگیزه می دهید. لطفا در کامنت ها و مباحثات شرکت کنید و پرسشگر باشید. جهت مشاوره آنلاین یا حضوری با شماره ۰۹۳۵۵۷۵۸۳۵۸ در تلگرام هماهنگ نمایید. *

2 نظر
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
فاطمه حبیبی
۱۳۹۸/۰۶/۱۶ ۱۹:۰۲

بهتره واژه transitional بجای انتقالی به “گذاری” ترجمه بشه تا با واژه انتقال transference اشتباه نشه