دانشنامه روانشناسی مردمی
خانه ای برای رشد فردی و خودشناسی

فضای بالقوه و ابژه‌های انتقالی

روان‌درمانی می‌تواند فضای بالقوه را پر کرده و به خلاقیت و کشف خود منجر شود.

فضای بالقوه

زندگی درونی ما یک فضای بالقوه است که کیفیت آن به چیزی که با آن پُر می‌کنیم بستگی دارد؛ خواه بازی خلاقانه، روابط معنادار، یا آشفتگی‌های حواس‌پرت‌کن، باشد.

توجه اخلاقی: بازنشر یا استفاده از مقالات سایت، بدون ذکر منبع و گرفتن اجازه صاحب اثر از لحاظ اخلاقی و حقوقی صحیح نیست.

تا به حال از خود پرسیده‌اید که چه چیزی یک زندگی را «پُر» و زندگی دیگری را «خالی» می‌کند؟ چرا برخی افراد، صرف‌نظر از دستاوردهای بیرونی‌شان، احساس سرزندگی و معنا می‌کنند، در حالی که دیگران در خلأیی از بی‌هدفی سرگردانند؟ این پرسش‌ها در قلب تجربه انسانی قرار دارند. وینیکات، روانکاو برجسته، مفهومی عمیق اما کمتر شناخته‌شده به نام فضای بالقوه (Potential Space) را معرفی کرد که چارچوبی قدرتمند برای درک این احساسات ارائه می‌دهد. این مفهوم، حقایق شگفت‌انگیزی را درباره همه چیز، از سرگرمی‌ها و اضطراب‌هایمان گرفته تا چگونگی یافتن «خود واقعی»، آشکار می‌سازد. وینیکات فضای بالقوه را به سادگی «جایی که در آن زندگی می‌کنیم» توصیف می‌کند. این فضا، کیفیت زندگی درونی ما را تعیین می‌کند.

مفهوم فضای بالقوه (Potential Space)، کیفیتی تعیین‌کننده در غنی کردن یا تهی‌بودن زندگی ما دارد. اگر این فضا پر باشد، زندگی ما پربار است و اگر خالی باشد، زندگی ما نیز تهی خواهد بود. از این منظر، هدف روان‌درمانی تلاش درمانگر برای پر کردن این فضا نیست، بلکه کشف و ترمیم آسیب‌هایی است که در مراحل اولیه‌ی جدایی و تفرد، به این فضا وارد شده و مانع از شکوفایی آن گشته است.

تحلیل واحد مادر-نوزاد

در مراحل ابتدایی رشد، نوزاد تحت حمایت فانتزی وحدت با مادر قرار دارد؛ فانتزی‌ای که مادر نیز در آن شریک است و آن را به شکلی تدریجی تقویت می‌کند. این فانتزی وحدت که می‌توان آن را «واحد مادر-نوزاد» نامید، مزایای حیاتی متعددی برای نوزاد به همراه دارد.

  1. نخست، او را از اضطراب تحمل‌ناپذیر تنهایی و آسیب‌پذیری مطلق محافظت می‌کند.
  2. دوم، یک منِ کمکی (auxiliary ego) در اختیار او قرار می‌دهد؛ یعنی «منِ» بزرگسال مادر که نوزاد از طریق آن می‌تواند جهان و خودش را تفسیر کند.

اما فانتزی واحد مادر-نوزاد بهای سنگینی نیز دارد. این بها در تفسیر عمیق‌تر گفته‌ی مشهور وینیکات (۱۹۵۱) نهفته است که «چیزی به نام نوزاد، خارج از تمهیدات مادرانه وجود ندارد». منظور او این بود که روان نوزاد را نمی‌توان مستقل از روان مادر در نظر گرفت؛ روان نوزاد صرفاً جزئی از روان پیچیده‌ترِ واحد مادر-نوزاد است. بنابراین، اگر نوزادی خارج از تمهیدات مادرانه وجود ندارد، پس هویت نوزاد نیز خارج از هویت ترکیبی واحد مادر-نوزاد وجود نخواهد داشت. نوزاد با «ادغام شدن» (در فانتزی) با مادر، هرگونه امکان داشتن یک هویت مستقل را از دست می‌دهد.

در وضعیت کاملاً وابسته‌ی نوزادی، تنهایی با نابودی برابر است و «منِ» کمکی که مادر فراهم می‌کند برای معنادادن به جهان ضروری است. از این رو، بهای از دست دادن هویت در این مرحله کاملاً ارزش پرداختن را دارد. اما با رشد، بلوغ و خودمختاری فزاینده‌ی نوزاد، این بها روزبه‌روز سنگین‌تر می‌شود و نوزاد تلاش می‌کند تا راهی برای فرار از این قفس طلاییِ واحد مادر-نوزاد بیابد. این کشمکش نوزاد برای رهایی از وابستگی، او را به سوی کشف فضای میان خود و مادر سوق می‌دهد؛ فضایی که هم‌زمان منبع وحشت و شادی است.

کشف فضای بالقوه

این دوره را می توان به نوعی الاکلنگ میان وحشت و شادی توصیف می‌کنند. همان وحشت کودک نوپایی است که با خوشحالی در راهروی سوپرمارکت قدم می‌زند و ناگهان متوجه می‌شود مادرش جایی که فکر می‌کرده نیست. شادی و هیجان، همان تجربه‌ی نوزادی است که چهار دست و پا به آشپزخانه می‌رود، درِ کابینتی را باز می‌کند و شگفتی‌های قابلمه‌ها و ماهیتابه‌ها و صداهای فوق‌العاده‌ای را که از به هم کوبیدنشان ایجاد می‌شود، کشف می‌کند. آنچه این شادی‌ها و وحشت‌ها در بر دارند، کشف و پذیرش این واقعیت از سوی نوزاد است که «فضایی» می‌تواند میان او و مادرش وجود داشته باشد. این فضا در نهایت، یک فضای فیزیکی است: «من و مادر یکی نیستیم، بین ما فاصله است؛ ما موجوداتی جدا هستیم.» اما با خروج نوزاد از فانتزی واحد مادر-نوزاد، این فضا به یک فضای عاطفی و شناختی نیز تبدیل می‌شود.

وینیکات این فرآیند رشدی ساده – یعنی کشف و پذیرش امکان وجود فضا بین نوزاد و مادر – را به شیوه‌ی خاص خود به مفهومی با غنا و پیچیدگی فوق‌العاده بدل می‌کند. او آنچه را که پارادوکس (paradox) می‌نامد، مطرح می‌کند. فضای بین نوزاد و مادر، سرشار از پتانسیل شادی است؛ این همان فضای بالقوه‌ایست که تمام قابلمه‌ها و ماهیتابه‌های جهان در انتظار کشف شدن در آن هستند. این فضا، قلمرو نقاشی با انگشت و برج‌های ساخته‌شده از مکعب است. از سوی دیگر، این فضا، فضای وحشت نیز هست. فضای تنها یافتن ناگهانی خود در مکانی غریب و احساس درماندگی و ناتوانی است. این فضایی است که نه می‌توان با آن زندگی کرد و نه بدون آن. راه‌حل وینیکات برای این پارادوکس چیست؟ این فضا تنها در صورتی قابل تحمل و قابل زندگی کردن است که «بالقوه» نگه داشته شود. این بدان معناست که این فضا تنها در صورتی می‌تواند باز بماند که با «چیزی» پر شود و اجازه داده نشود که به صورت یک خلأ تجربه شود. وینیکات این مفهوم را، یعنی حوزه‌ای از تجربه که باید وجود داشته باشد اما نمی‌توان اجازه داد که وجود داشته باشد، فضایی که تنها در صورت پر شدن می‌تواند وجود داشته باشد، «فضای بالقوه» می‌نامد.

محتویات فضای بالقوه: از بازی تا روان‌درمانی

اولین و مهم‌ترین چیزی که این فضای بالقوه را پر می‌کند، «بازی» است. این بخش به بررسی عناصری می‌پردازد که فضای بالقوه را پر می‌کنند و به زندگی فرد غنا می‌بخشند.

بازی (play) اولین و بنیادی‌ترین عنصری است که فضای بالقوه را پر می‌کند. با این حال، درک دیدگاه وینیکات مستلزم فراتر رفتن از معنای رایج کلمه‌ی «بازی» است. تمایز محوری او میان بازی خلاق (creative play) و سایر فعالیت‌ها، سنگ بنای کل نظریه‌ی او در باب «خود» و واقعیت است. از دیدگاه وینیکات، بازی صرفاً یک سرگرمی یا ورزش نیست، بلکه کنش بنیادینی است که فرد از طریق آن، زندگی کردن در جهان را آغاز می‌کند.

منظور وینیکات از بازی، به وضوح «بازی خلاق» است. کودکی که از سر بی‌حوصلگی ساعت‌ها بازی یک‌نفره می‌کند، یا حتی ورزشکار فوق‌العاده‌ای که بهترین ضربه را می‌زند یا بلندترین پاس را می‌دهد، ممکن است به معنای مورد نظر وینیکات واقعاً در حال «بازی» نباشد. بازی برای وینیکات، فعالیتی خلاقانه است. این فعالیت، تمرین ذهن، تخیل، و آفرینش و فرایند معنادهی است، و به همان اندازه که به بدن مربوط است، به روان نیز تعلق دارد.

وینیکات (۱۹۷۱) می‌گوید بازی اولین چیزی است که نوزاد فضای بالقوه را با آن پر می‌کند. بعدها، فضای بالقوه با چیزهایی مانند ابژه‌های انتقالی، آفرینش هنری، تجارب فرهنگی و روابط بین‌فردی پر خواهد شد، اما هیچ‌یک از این پدیده‌های بعدی هرگز ارتباط خود را با بازی به طور کامل از دست نخواهند داد، و این بازی نیز هرگز کارکرد خود را به عنوان پرکننده‌ی خلأ بالقوه‌ی میان نوزاد و مادر، به طور کامل از دست نمی‌دهد. در واقع، اگر در جهت معکوس استنتاج کنیم، حتی می‌توانیم بگوییم که آفرینش فانتزی واحد مادر-نوزاد، اولین کنش بازی نوزاد است، زیرا او پتانسیل فضا میان خود و مادر را با فانتزی‌ای پر می‌کند، که به طرزی کنایه‌آمیز، حتی خودِ امکان وجود فضای بالقوه را انکار می‌کند.

تحلیل بازی و خلاقیت

وینیکات قویاً فضای بالقوه را با بازی، و بازی را با خلاقیت مرتبط می‌داند. در ارزش رشدی ورزش‌های سازمان‌یافته تردیدی نیست. ورزش به ایجاد حس تسلط و موفقیتی که برای رشد کودک حیاتی است، کمک می‌کند و درس‌های مهم زندگی را می‌آموزد: اینکه پیروزی بهتر از شکست است، اما شکست نیز به معنای نابودی نیست. اگرچه یک ورزشکار فوق‌العاده ممکن است ما را با خلاقیت خود خیره کند، اما ورزش‌های سازمان‌یافته ذاتاً خلاقانه نیستند و بنابراین آن چیزی نیستند که وینیکات به آن اشاره می‌کند. وینیکات بیشتر به فانتزی‌های مربوط به ورزش علاقه‌مند بود تا خود ورزش: شیرجه‌ی منجر به پیروزی در واپسین لحظات، و حمل شدن بر شانه‌های هم‌تیمی‌ها.

بازی، پیش از هر چیز، به کسب «قدرت» مربوط می‌شود. کودکی که با عروسک‌ها یا اکشن‌فیگورها بازی می‌کند، این قدرت را دارد که روابط اجتماعی را کارگردانی و مدیریت کند. آن کودک در بازی خود به شکسپیر تبدیل می‌شود. آن کودک، ارباب جهانِ (بازی) خود است. کودک در بازی قدرتی را دارد که می‌داند در زندگی واقعی فاقد آن است؛ کودک همه چیز را در دنیای خود، از تمایل گرفته تا تهدید، از طریق بازی پردازش خواهد کرد.

چند سال پیش، تماس تلفنی نگران‌کننده‌ای از پسرم و همسرش داشتیم. به خانه‌ی همسایه‌شان دزد زده بود و صبح روز بعد با ردیابی ردپای دزد، متوجه شده بودند که سنگی که برای شکستن شیشه استفاده شده بود، از حیاط آن‌ها برداشته شده بود. آن‌ها تصمیم گرفته بودند به نوه‌ی دو ساله‌مان در این باره چیزی نگویند تا بیهوده او را نگران نکنند. اما پسرشان (احتمالاً با شنیدن مکالمه تلفنی ما) از ماجرا باخبر شد. آن‌ها از این طریق متوجه شدند که جرم وارد بازی او شده است. برای روزهای متوالی، بازی فانتزی او شامل «آدم‌های بدی که چیزها را می‌دزدند» بود. اما در بازی‌اش، او کنترل را در دست داشت، فیلم‌نامه را می‌نوشت، نتیجه را تعیین می‌کرد. او کنترل و قدرت را در دست داشت. با رشد کودک، چیزهای دیگری نیز می‌توانند جایگزین بازی در فضای بالقوه شوند، که برخی از آن‌ها کارکردی و برخی دیگر ناکارآمد هستند.

فضای بالقوه پرشده با انباشتگی و شلوغی

فضای بالقوه می‌تواند با عناصر ناکارآمد یا به اصطلاح انباشتگی(Clutter) نیز پر شود. این پدیده در محیط‌های بالینی به وفور مشاهده می‌شود. نکته‌ی کلیدی در اینجا این است که برای باز نگه داشتن فضای بالقوه، باید آن را با چیزی پر کرد. گاهی این «چیز» نامطلوب، ناراحت‌کننده یا حتی زیان‌آور است، اما یک پرکننده‌ی نامطلوب از یک فضای خالی و تجربه‌ی خلأ، بهتر است.

🔒
محدودیت دسترسی
برای دریافت کامل مقاله، لطفاً در واتساپ ۰۹۳۵۵۷۵۸۳۵۸ پیام دهید:
📱 لینک واتساپ سایت

فضای بالقوه پرشده با ابژه‌های انتقالی 

یکی از مهم‌ترین مفاهیمی که در فضای بالقوه شکل می‌گیرد و به کودک کمک می‌کند تا از وابستگی اولیه عبور کند، ابژه‌های انتقالی (Transitional Objects) هستند. ابژه‌های انتقالی راه‌حلی خلاقانه و مبتنی بر «تفکر انگار که» (as-if thinking) هستند که به نوزاد کمک می‌کنند تا از فانتزی وحدت با مادر به سوی استقلال و خودمختاری حرکت کند. این ابژه‌ها اولین نمادهایی هستند که کودک خلق می‌کند و سنگ بنای ظرفیت‌های روان‌شناختی پیچیده‌تری مانند روابط بین‌فردی و حتی پدیده‌ی انتقال در روان‌درمانی را پایه‌ریزی می‌کنند.

وینیکات (۱۹۵۱) راه‌حلی برای معمای جدایی و تفرد ارائه می‌دهد که مبتنی بر نوع جدیدی از تفکر «انگار که» است؛ او این راه‌حل را «رابطه‌ ابژه‌ای انتقالی» می‌نامد. بین چهار تا دوازده ماهگی، کودک نوپا، دلبستگی شدیدی به یک پتوی معمولی یا یک حیوان عروسکی خاص پیدا می‌کند. وینیکات این شیء را «ابژه انتقالی» (transitional object) می‌نامد. این رویداد به ظاهر عادی و بی‌اهمیت، به گفته‌ی وینیکات، یک نقطه‌ی عطف در حرکت کودک به سوی خودمختاری است.

ابژه‌ی انتقالی عناصری از مادر (توانایی تسکین دادن، توانایی آرامش بخشیدن) را دارد، اما مادر نیست. همچنین عناصری از خود (محصول تخیل کودک) را دارد، اما خودش نیست. این ابژه، گذار از وابستگی به مادر (وحدت با او) به خودمختاری (ظرفیت تنها بودن) را تسهیل می‌کند. وینیکات بیان می‌کند که توانایی استفاده از یک ابژه‌ی انتقالی به توانایی حفظ (بدون حل کردن) یک پارادوکس بستگی دارد. این پارادوکس آن است که ابژه هم توسط نوزاد خلق شده و هم در آنجا منتظر کشف شدن توسط نوزاد بوده است. این دو باور، متقابلاً ناسازگارند، اما وینیکات اصرار دارد که نوزاد باید بتواند هر دو را هم‌زمان به عنوان حقیقت بپذیرد. او می‌گوید اگر ما نوزاد را مجبور به انتخاب بین این دو واقعیت ناسازگار کنیم، قدرت ابژه‌ی انتقالی فوراً از بین خواهد رفت.

رابطه‌ی ابژه‌ای انتقالی، جهشی کوانتومی در تفکر انگار که ، است. این مرحله‌ی جدید بازی درباره‌ی حفظ پارادوکس ناسازگار خلق و کشف است. نوزاد یا کودک نوپا (به طور ناخودآگاه) می‌گوید: «من می‌دانم که این کیفیت مادرگونه‌ی ابژه‌ی انتقالی، مخلوق تخیل من است، اما طوری عمل خواهم کرد که گویی یک واقعیت عینی (کشف‌شده) است.» این یک دیالکتیک جدید از دانستن و ندانستن است. برای بازی کردن به این شیوه، نوزاد باید بتواند دانستن و ندانستن را با چنان مهارتی هم‌زمان مدیریت کند که هیچ‌کدام بر زمین نیفتند.

پیامدهای این توانایی، کمتر درک‌ شده است. این ظرفیت، پایه‌ی روابط بین‌فردی آینده را تشکیل می‌دهد که تا پایان عمر به فرد خدمت خواهد کرد. توانایی گفتن (ناخودآگاه) «من تو را یافته‌ام و تو را خلق کرده‌ام» و حفظ این پارادوکس، به کودک اجازه می‌دهد تا در نهایت همین کار را با یک انسان دیگر انجام دهد. وقتی یک پسر نوجوان با یک دختر نوجوان آشنا می‌شود و عاشق او می‌شود، یک ظرفیت برای رابطه‌ی ابژه‌ای انتقالی است که این عشق را ممکن می‌سازد. این ظرفیت به پسر این امکان را می‌دهد که (ناخودآگاه) به دختر بگوید: «من تو را یافته‌ام و تو کامل هستی. و من تو را خلق خواهم کرد تا کامل باشی. من تو را به خاطر خودت دوست خواهم داشت، و تو را همان‌طور که زمانی مادرم را دوست داشتم، دوست خواهم داشت. من تو را یافته‌ام و تو را خلق کرده‌ام و هرگز این پارادوکس را حل نخواهم کرد.»

ارتباط با انتقال در روان‌درمانی

این قدرت، یعنی قدرت گفتن «من تو را کشف کرده‌ام و تو را خلق کرده‌ام»، کیفیتی است که شکل‌گیری انتقال (transference) را ممکن می‌سازد. انتقال در روان‌درمانی، از این منظر، تنها جلوه‌ی خاصی از انتخاب ابژه‌ی پس از مادر است. در انتقال، مراجع (ناخودآگاه) به درمانگر می‌گوید: «من می‌دانم که تو واقعاً درمانگر من هستی، یک شخص دیگر، آن بیرون که من کشفش کرده‌ام. اما من در تو نسخه‌ای از مادرم (یا پدرم، خواهرم، برادرم و غیره) را خلق خواهم کرد و با تو طوری رفتار خواهم کرد و درباره‌ات طوری احساس خواهم کرد که گویی واقعاً آن شخص هستی، در حالی که تمام مدت می‌دانم نیستی.»

مطالعه موردی لوپه : لوپه، زنی لاتین‌تبار در سی‌سالگی، در درمان بسیار باهوش و فوق‌العاده بینشمند ظاهر شد. او به سرعت یک انتقال ادیپی قدرتمند نسبت به من پیدا کرد. در اوایل درمان، وقتی کار ما نوعی حالت طناب‌کشی به خود گرفته بود، از او پرسیدم از من چه می‌خواهد. پاسخ او آنی بود: «می‌خواهم پنج‌ساله باشم و شما پدرم باشید.» پاسخ من به جواب لوپه، یک موافقت ضمنی بود: «با این می‌توانم کار کنم!»  این همان چیزی است که روان‌درمانی پویشی درباره‌ی آن است، اما این‌گونه نشد. این فرآیند بیشتر شبیه یک دعوا بود تا کار درمانی. لوپه مرا متهم می‌کرد که او را با یک رابطه فریب داده‌ و به او خیانت کرده‌ام. من این را به عنوان انتقال تعبیر کردم، اما او سرسختانه تعبیر انتقال را رد می‌کرد و اصرار داشت که با خودِ من سر و کار دارد، نه پدرش. سرانجام فهمیدم. لوپه، با تمام هوش، بینش و حساسیتش، قادر به بازی کردن نبود. وقتی من به طور ضمنی پذیرفته بودم که نقش پدر (در انتقال) را بپذیرم، او شنیده بود که من موافقت کرده‌ام پدر واقعی او شوم. هر کاری که پس از آن انجام دادم یا ندادم، در تجربه‌ی او، یک دروغ و خیانت به قول اولیه‌ی من بود. استفاده از انتقال به عنوان ابزاری برای تغییر، به ظرفیت مراجع برای رابطه‌ی ابژه‌ای انتقالی بستگی دارد.

فضای بالقوه پرشده با نماد

ابژه‌های انتقالی اولین نمادهای کودک(Symbol) هستند. وینیکات دیدگاهی رادیکال و در عین حال عمیق را مطرح می‌کند: فضای بالقوه، «مکانی است که نمادها در آن متولد می‌شوند». این ایده که تفکر نمادین، یکی از عالی‌ترین کارکردهای شناختی انسان، ریشه‌های خود را در پویایی‌های رابطه‌ی مادر-نوزاد می‌یابد، پیامدهای گسترده‌ای برای درک ما از روان و فرآیند درمانی دارد. این دیدگاه نشان می‌دهد که ظرفیت ما برای نمادپردازی، صرفاً یک توانایی شناختی نیست، بلکه به کیفیت فضای روانی بین‌فردی ما وابسته است.

یکی از مهم‌ترین ویژگی‌های ابژه‌های انتقالی این است که آن‌ها اولین نمادهای کودک هستند. وینیکات می‌گوید همان‌قدر که مهم است این اشیاء «نمایانگر» مادر باشند، همان‌قدر هم مهم است که خودِ مادر «نباشند». یک ابژه‌ی انتقالی برای اینکه کارکرد خود را ایفا کند، باید «مادر-اما-نه-مادر» باشد. به عبارت دیگر، باید یک «نماد» برای مادر باشد. بنابراین، وینیکات نتیجه می‌گیرد که در فرآیند خلق ابژه‌های انتقالی، فضای بالقوه به «مکانی که نمادها در آن متولد می‌شوند» تبدیل می‌شود.

مطالعه موردی آقای H : یک کارآموز زن، موردی را برایم تعریف کرد که در آن، شکایت اولیه‌ی مراجع باعث پریشانی شدید او شده بود. مراجع، آقای H، یک مرد مجرد، تحصیل‌کرده و میانسال، در جلسه‌ی اول خود نشست و بلافاصله پرسید: «شما یک زن جوان هستید. می‌دانید زنان چه می‌خواهند. به من بگویید چگونه می‌توانم رابطه‌ی جنسی داشته باشم؟» کارآموز پس از مدتی تلاش بی‌نتیجه برای یافتن موضوعی دیگر، سرانجام به سوالی بازگشت که باید از همان ابتدا می‌پرسید: «خب، رابطه‌ی جنسی برای شما چه معنایی دارد؟»  مراجع پاسخ داد: «اوه، رابطه‌ی جنسی یعنی همه چیز. یعنی مردانگی من، یعنی تماس انسانی، یعنی من قابل قبول هستم.» کارآموز که بسیار آسوده‌خاطر شده بود، ادامه داد: «بسیار خب، پس بیایید درباره‌ی برخی از این موارد صحبت کنیم.» مراجع تقریباً فریاد زد: «نه! من اینجا نیستم که درباره‌ی هیچ‌کدام از این‌ها صحبت کنم. من اینجا هستم تا بفهمم چگونه می‌توانم رابطه‌ی جنسی داشته باشم.»

در این مثال، فضای بالقوه‌ی مراجع فروپاشیده بود. او قادر به بازی کردن و در نتیجه قادر به نمادپردازی نبود. او به دنبال یک جایگزین مادر (شخصی که بتواند به طور فیزیکی با او یکی شود) بود، نه یک تجربه‌ی انتقالی (نمادین). او تفکر عینی (concrete thinking) را به جای تفکر نمادین (symbolic thinking) به کار می‌برد.

وقتی کارآموز سوال درست را پرسید، فضای بالقوه برای لحظه‌ای باز شد. مراجع توانست رابطه‌ی جنسی را به عنوان یک نماد پیچیده به جای یک عمل صرفاً عینی تشخیص دهد. اما وقتی تحت فشار قرار گرفت، فضای بالقوه دوباره بسته شد و تفکر نمادین دیگر جایی نداشت. ظرفیت تفکر نمادین به احساس امنیت در یک «محیط نگهدارنده» (holding environment) بستگی دارد. این محیط به فرد اجازه می‌دهد تا وارد «حوزه‌ی میانی تجربه» شود که وینیکات آن را فضای بالقوه می‌نامد. این مثال نشان می‌دهد که تفکر نمادین صرفاً یک «کارکرد شناختی عالی» نیست که فرد بسته به هوش خود آن را داشته باشد یا نداشته باشد، بلکه ظرفیتی است که بسته به تمایل فرد برای ورود به فضای بالقوه، کم و زیاد می‌شود.

فضای بالقوه پرشده با روان‌درمانی 

روان‌درمانی یکی از مهم‌ترین و پیچیده‌ترین فعالیت‌هایی است که می‌تواند فضای بالقوه را پر کرده و به خلاقیت، بازی و کشف خود منجر شود.

وینیکات با بیانی موجز و عمیق، ماهیت روان‌درمانی را این‌گونه تعریف می‌کند: «روان‌درمانی در هم‌پوشانی دو فضای بازی، یعنی فضای بازی بیمار و فضای بازی درمانگر، انجام می‌شود. اگر درمانگر نتواند بازی کند، برای این کار مناسب نیست. اگر بیمار نتواند بازی کند، باید کاری کرد تا قادر به بازی شود و پس از آن روان‌درمانی می‌تواند آغاز شود.» این تعریف، درمان را نه یک فرآیند فنی و یک‌سویه، بلکه یک تجربه‌ی خلاقانه و مشترک می‌داند که در آن، ظرفیت هر دو طرف برای «بازی» امری ضروری است.

در این تعریف، به دیالکتیک میان خلاقیت و کشف، باز می گردیم. «تنها در خلاق بودن است که فرد خود را کشف می‌کند». این همان پارادوکسی است که ابژه‌ی انتقالی را تعریف می‌کرد: ابژه باید خلق شود؛ ابژه باید کشف شود. در درمان نیز، مراجع باید بتواند با درمانگر همان‌گونه ارتباط برقرار کند که کودک با ابژه‌ی انتقالی‌اش: «می‌دانم که تو مادر من نیستی، اما با تو طوری رفتار خواهم کرد که گویی هستی.» این همان چیزی است که ما آن را انتقال می‌نامیم.

«بازی» در روان‌درمانی بسیار فراتر از مسائل انتقال و انتقال متقابل است. روان‌درمانی، در اصل، یک بازی تخیلی است. سوالاتی مانند «اگر مادر مهربان‌تری داشتم چگونه می‌شدم؟» یا «چگونه ممکن بود متفاوت باشم اگر شما مادر من بودید؟» همگی مظاهر بازی هستند. اما چگونه می‌توان فردی را «قادر به بازی کردن» ساخت؟ پاسخ وینیکات به این سوال در مفهوم «محیط نگهدارنده» نهفته است. اگر بازی (خلاقیت) امری خودجوش است و نه آموختنی، پس بهترین کاری که ما به عنوان درمانگر (و والدین) می‌توانیم انجام دهیم، فراهم کردن محیطی امن اما نه محدودکننده و مشوق است. مثال توماس آگدن از مادری که فرزندش را پس از یک تروما در وان حمام قرار می‌دهد، این موضوع را به خوبی نشان می‌دهد. مادر کودک را به آرامی اما محکم نگه می‌دارد و با او به بازی «چای خوردن» می‌پردازد. در این محیط نگهدارنده‌ی بی‌نقص، کودک می‌تواند به طور خودجوش بازی را در آغوش بگیرد و یک محیط تهدیدآمیز (آب) را به چیزی مغذی و بستری برای ارتباط مجدد تبدیل کند.

تحلیل «خلأ» در درمان

سامرز (Summers)، میان «خلأ» (void) و فضای بالقوه تمایز قائل می‌شود. او معتقد است خلأ، همان بی‌شکلی‌ای است که برای ایجاد فضای انتقالی لازم است. اگر خلأ به عنوان فرصتی برای ظهور ظرفیت‌های نهفته شناخته شود، به فضایی تبدیل می‌شود که در آن، آفرینش «خود» می‌تواند رخ دهد. در این نقطه، تلاش‌های مکرر برای فهمیدن، نتیجه‌ی معکوس دارند زیرا به این بی‌شکلی لازم برای خودآفرینی، تجاوز می‌کنند. بنابراین، اولین وظیفه‌ی تحلیل‌گر «حفظ خلأ» است.

مطالعه موردی “جوآن” : جوآن با شکایت‌های مبهمی درباره‌ی زندگی‌اش به درمان آمد. جلسات ما خالی به نظر می‌رسید. به تدریج، این تهی‌بودن به محتوای کار نیز سرایت کرد. جوآن به طور فزاینده‌ای از یک تهی‌بودن درونی آگاه شد که هیچ چیز بیرونی قادر به پر کردن آن نبود. این آگاهی او را به ناامیدی و سپس به نفرت از خود کشاند و برای اولین بار در زندگی‌اش، افکار خودکشی به سراغش آمد. او با خشم و وحشت به من روی آورد: «چه بلایی سر من می‌آوری؟ من به درمان آمدم تا بهتر شوم، نه بدتر. کاری بکن!»

پاسخ دادن به این درخواست با دلداری‌های ساده («تو تنها نیستی. تو آدم خوبی هستی.»)، به معنای تقویت «خود کاذب» (False Self) است. این کار به مراجع می‌گوید: «نباید چیزی را که احساس می‌کنی، احساس کنی.» در مقابل، مداخله‌ی درست این بود: «یک دختر کوچک غمگین، وحشت‌زده و رهاشده در درون تو وجود دارد که ما بالاخره صدایش را می‌شنویم. بگذار حرف بزند! از وحشتت برایم بگو.» این همان «بازی» دردناک و دشواری است که سامرز توصیف می‌کند و در آن، «خود واقعی» فرصت ظهور می‌یابد.

درمانگر یک مشاهده‌گر بی‌طرف نیست. وینیکات از خود می‌پرسد که مراجعان از درمانگرانشان چه چیزی می خواهند و پاسخ قاطعانه‌ی او این است: ایثار و فداکاری (Devotion). درمانگر باید با تمام وجود در فرآیند حضور داشته باشد، در فضای بازی مراجع شریک شود و با ایثار، محیطی نگهدارنده برای کشف و خلق «خود» فراهم آورد.

آیا مواد مخدر و الکل می‌توانند فضای بالقوه را پر کنند؟

این سوال جالبی است، اما پس از تأمل فراوان، پاسخ قاطعانه «نه» است. این تمایز نهایی، به درک دقیق‌تر ماهیت خلاقانه و نمادین فضای بالقوه کمک می‌کند.
مواد مخدر و الکل فعالیت‌های خلاقانه یا نمادین نیستند. آن‌ها ابژه (مانند ابژه‌های انتقالی) یا فعالیت (مانند بازی) محسوب نمی‌شوند. اهمیت آن‌ها در تأثیر مستقیم و تغییردهنده‌ی ذهن بر مغز است. مهم‌تر از آن، آن‌ها معیار اصلی وینیکات برای چیزی که فضای بالقوه را پر می‌کند، برآورده نمی‌سازند: آن چیز یا فعالیت باید به طور خلاقانه تولید شده و به نوعی با مادر غایب ارتباط داشته باشد.
ممکن است استدلال شود که مواد مخدر و الکل کارکرد مادرانه‌ی تسکین‌بخشی را انجام می‌دهند. اما حتی این استدلال نیز صحیح نیست. جوهر تسکین‌بخشی مادرانه، انتقال این پیام (کلامی یا غیرکلامی) است که: «تو خوبی. تو در امان هستی. مامان اینجاست. همه چیز درست خواهد شد.» مواد مخدر ایمنی را منتقل نمی‌کنند؛ بلکه نیاز به آن را پنهان می‌کنند. مواد مخدر به جای تسکین دادن، «بی‌حس» می‌کنند. مواد مخدر و الکل فضای بالقوه را پر نمی‌کنند؛ آن‌ها آگاهی از آن را محو می‌کنند. به بیان دیگر، مواد مخدر فضای بالقوه را پر نمی‌کنند، بلکه آن را فرومی‌پاشانند.

واژه‌نامه اصطلاحات کلیدی

اصطلاح
تعریف بر اساس منبع
ابژه انتقالی (Transitional Object)
یک ابژه (مانند پتو یا حیوان عروسکی) که کودک بین ۴ تا ۱۲ ماهگی به آن دلبسته می‌شود. این ابژه، به کودک کمک می‌کند تا از وابستگی به مادر به سمت استقلال حرکت کند و بر اساس این پارادوکس عمل می‌کند که هم توسط کودک «خلق شده» و هم «کشف شده» است.
انتقال (Transference)
فرآیندی در روان‌درمانی که در آن مراجع به طور ناخودآگاه با درمانگر به گونه‌ای رفتار و احساس می‌کند که درمانگر یکی از شخصیت‌های مهم گذشته او (مانند والدین) است. این فرآیند به ظرفیت فرد برای رابطه با ابژه انتقالی بستگی دارد.
بازی (Play)
از دیدگاه وینیکات، یک فعالیت ذاتاً خلاقانه مربوط به ذهن و معنابخشی است. بازی، به ویژه بازی خیالی، اولین چیزی است که فضای بالقوه را پر می‌کند و به کودک اجازه می‌دهد تا در خیال، قدرتی را که در زندگی واقعی فاقد آن است، به دست آورد.
تفکر چنان‌که گویی (As-if Thinking)
یک فرآیند ذهنی (ناخودآگاه) که در آن فرد در سطحی می‌داند که «الف» درست است، اما تصمیم می‌گیرد طوری عمل کند که گویی «ب» درست است. این تفکر اساس خیال واحد مادر-نوزاد، رابطه با ابژه انتقالی و انتقال درمانی است.
خود واقعی (True Self)
مفهومی که در تفکر وینیکات با تجربه خلاقیت مرتبط است. «خود واقعی» چیزی ثابت و عینی نیست، بلکه در فرآیند خلاق بودن کشف و خلق می‌شود و در مقابل «خود کاذب» قرار دارد که بر اساس انطباق با انتظارات دیگران شکل می‌گیرد.
خود کاذب (False Self)
ساختاری دفاعی که برای پنهان کردن و محافظت از «خود واقعی» ایجاد می‌شود. این ساختار از طریق انطباق با خواسته‌ها و انتظارات محیط شکل می‌گیرد و می‌تواند منجر به تجربه‌ای درونی از پوچی و بی‌معنایی شود، حتی اگر فرد از بیرون موفق به نظر برسد.
انباشتگی و شلوغی (Clutter)
اصطلاحی که برای توصیف پرکننده‌های ناکارآمد و بی‌معنای فضای بالقوه به کار می‌رود. این شلوغی‌ها (مانند کار بیش از حد بی‌هدف یا وسواس‌های فکری) برای پنهان کردن یا اجتناب از تجربه دردناک خلأ و پوچی در زندگی فرد به کار گرفته می‌شوند.
فضای بالقوه (Potential Space)
یک «ناحیه میانی تجربه» بین واقعیت درونی (ذهنی) و واقعیت بیرونی (عینی). این فضا که از فضای فیزیکی و عاطفی بین نوزاد و مادر سرچشمه می‌گیرد، جایی است که بازی، خلاقیت، تجارب فرهنگی، روابط و در نهایت «زندگی» در آن رخ می‌دهد.
محیط نگهدارنده (Holding Environment)
محیطی فیزیکی و روانی که توسط مراقب (معمولاً مادر) فراهم می‌شود و به نوزاد احساس امنیت و حمایت می‌دهد. در روان‌درمانی، درمانگر چنین محیطی را برای مراجع ایجاد می‌کند تا بازی، خلاقیت و ظهور خود واقعی امکان‌پذیر شود.
واحد مادر-نوزاد (Mother-infant Unit)
خیال دوران نوزادی مبنی بر «یکی بودن» با مادر. این خیال از نوزاد در برابر اضطراب تنهایی محافظت می‌کند و یک «ایگوی کمکی» برای او فراهم می‌آورد، اما به قیمت از دست دادن هویت مستقل نوزاد تمام می‌شود.

منبع :  Object Relations and Intersubjective Theories in the Practice of Psychotherapy . Bruce Brodie

🌿 آیا نیاز به مشاوره دارید؟

در مقاطع مختلف زندگی، گفت‌وگو با یک مشاور می‌تواند مسیرتان را روشن‌تر کند.
جهت رزرو وقت مشاوره حضوری یا آنلاین، با ما در ارتباط باشید.

📱 ارتباط با واتساپ: ۰۹۳۵۵۷۵۸۳۵۸
۵ ۱ رای
رأی دهی به مقاله

0 نظر
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها