نظام پساتوتالیتر بر ستونهای نامرئی زندگی در دروغ استوار است؛ وضعیتی که در آن شهروندان نه از روی باور، بلکه برای امنیت و بقا، در تظاهری همگانی مشارکت میکنند.
چگونه افراد عادی و بدون قدرت سیاسی میتوانند یک نظام قدرتمند را به لرزه در آورند؟ این پرسش بنیادینی است که واتسلاو هاول، نمایشنامهنویس و فعال سیاسی اهل چک که با تعهدش به «زندگی در حقیقت» سرانجام رئیسجمهور کشورش شد، در کتاب مشهور خود «قدرت بیقدرتان» (۱۹۷۸) به آن میپردازد. او در این اثر، سازوکار قدرت در نظامهای کمونیستی اروپای شرقی را تحلیل میکند و نشان میدهد که بزرگترین تهدید برای چنین نظامهایی، نه یک انقلاب مسلحانه، بلکه انتخاب اخلاقی شهروندان برای «زندگی در حقیقت» است.
در این مقاله سه مفهوم کلیدی هاول را به عنوان ستونهای یک استراتژی مقاومت، کالبدشکافی میکنیم: ابتدا ماهیت منحصربهفرد نظام پساتوتالیتر را میشکافیم تا آن را از دیکتاتوریهای کلاسیک متمایز سازیم. سپس، استراتژی مقاومت، یعنی «زندگی در حقیقت» را به عنوان یک کنش سیاسی قدرتمند معرفی کرده و در نهایت، تکامل این رویکرد در قالب «ساختارهای موازی» را به عنوان بلوغیافتهترین شکل مقاومت مدنی بررسی میکنیم.
واتسلاو هاول در کتاب «قدرت بیقدرتان»، استدلال میکند که نظام های پسا-توتالیتر، نه بر اساس اعمال قدرت وحشیانه و بیپرده، بلکه بر یک ایدئولوژی فراگیر و پیچیده استوار است که تمام جنبههای زندگی را در بر میگیرد و افراد را وادار به «زندگی در دروغ» میکند. در این چارچوب، افراد مجبور نیستند به ایدئولوژی حاکم باور داشته باشند، اما باید طوری رفتار کنند که گویی به آن معتقدند. این مشارکت همگانی، از طریق آیینهایی مانند نصب شعارهای سیاسی توسط یک سبزیفروش، ستون اصلی حفظ نظام است و پدیدهای به نام «خود-تمامیتخواهی» را ایجاد میکند که در آن همه افراد هم قربانی و هم ابزار نظام هستند.
هر اقدام فردی برای شکستن این آیینها و زیستن بر اساس وجدان و حقیقت، هرچند کوچک، تهدیدی بنیادین برای کل نظام محسوب میشود. چنین اعمالی، مانند امتناع سبزیفروش از نصب شعار، بازی را افشا کرده و نشان میدهد که زندگی بر اساس حقیقت امکانپذیر است. قدرت سیاسی این اعمال نه در نیروی فیزیکی، بلکه در توانایی آنها برای ارتباط با «حوزه پنهان» جامعه نهفته است؛ یعنی همان آرزوی سرکوبشده انسانها برای کرامت و اصالت. این مقاومت «پیشا-سیاسی» سرچشمه اصلی جنبشهای دگراندیش است که بر دفاع از حقوق بشر و قانونگرایی تأکید دارند و با ایجاد «ساختارهای موازی» (فرهنگ، آموزش و ارتباطات مستقل)، فضایی برای زندگی در حقیقت ایجاد میکنند. هاول نتیجه میگیرد که این جوامع کوچک و پویا که بر اساس اعتماد و مسئولیتپذیری شخصی شکل گرفتهاند، نه تنها راهکاری برای مقاومت هستند، بلکه میتوانند پیشدرآمدی برای ساختارهای دموکراتیک باشند که بحرانهای عمیقتر تمدن مدرن را هدف قرار میدهند.
پیام اصلی هاول این است: قدرت افراد عادی نه در توانایی فیزیکی یا سیاسی، بلکه در انتخاب اخلاقی برای زندگی در حقیقت و رد مشارکت در بازی دروغ نهفته است. هر عمل راستین، هرچند کوچک، میتواند نوری بر تاریکی بتاباند و راه را برای تغییری بزرگ هموار کند.
تشریح نظام پسا توتالیتر
واتسلاو هاول برای توصیف نظام حاکم بر اروپای شرقی، اصطلاح «پسا-توتالیتر» را به کار میبرد. او تأکید میکند که پیشوند «پسا» به معنای پایان توتالیتاریسم نیست، بلکه نشاندهنده شکلی متفاوت و تکاملیافته از آن است که با دیکتاتوریهای کلاسیک تفاوتهای بنیادین دارد.
استفاده از برچسب سادهانگارانهی «دیکتاتوری» برای توصیف نظامهای پساتوتالیتر، نه تنها ناکافی است، بلکه به تدوین استراتژیهای مقاومت ناکارآمد منجر میشود. این نظامها، برخلاف دیکتاتوریهای کلاسیک که بر پایهی خشونت عریان و ارادهی یک گروه کوچک حاکم استوارند، از طریق یک شبکهی پیچیدهی ایدئولوژیک و بوروکراتیک، کل جامعه را در منطق خود درگیر و سهیم میکنند. درک این تمایز، نقطهی عزیمت هرگونه تحلیل راهبردی مؤثر است، زیرا دشمنی که به درستی شناخته نشود، شکستناپذیر به نظر میرسد.
|
ویژگی
|
دیکتاتوری کلاسیک
|
نظام پسا-توتالیتر
|
|
دامنه جغرافیایی
|
معمولاً محلی و محدود به یک کشور است.
|
بخشی از یک بلوک قدرت عظیم است که توسط یک ابرقدرت کنترل میشود و از ثبات خارجی بیسابقهای برخوردار است.
|
|
ریشههای تاریخی
|
اغلب ریشههای تاریخی عمیقی ندارد و موقتی به نظر میرسد.
|
ریشه در جنبشهای اجتماعی معتبر قرن نوزدهم (مانند جنبشهای پرولتری و سوسیالیستی) دارد که به آن تاریخمندی میبخشد.
|
|
ایدئولوژی
|
ایدئولوژی ممکن است ساده یا بداهه باشد.
|
دارای یک ایدئولوژی بسیار پیچیده، منطقی، انعطافپذیر و جامع است که تقریباً به یک دین سکولار تبدیل شده و برای هر پرسشی پاسخی آماده دارد.
|
|
اعمال قدرت
|
قدرت بهصورت مستقیم، بیپرده و گاهی بیقاعده اعمال میشود.
|
قدرت از طریق سازوکارهای پیچیده، غیرمستقیم و بوروکراتیک در کل جامعه نفوذ میکند.
|
|
جو حاکم
|
فضایی از هیجان انقلابی، قهرمانگرایی و خشونت آشکار حاکم است.
|
فضایی مصرفزده، صنعتی و خاکستری که هیجانات انقلابی در آن رنگ باخته است.
|
ایدئولوژی و زندگی در دروغ
ستون فقرات نظام پسا-توتالیتر، نه زور عریان، بلکه یک ایدئولوژی فراگیر است که افراد را به مشارکت در حفظ نظام وامیدارد. این مشارکت از طریق مفهومی که هاول آن را «زندگی در دروغ» مینامد، محقق میشود. هاول برای تشریح این مفهوم، مثال معروفی از یک سبزیفروش را مطرح میکند که در ویترین مغازهاش، در کنار پیاز و هویج، شعار «کارگران جهان، متحد شوید!» را نصب کرده است.
- انگیزه ظاهری: سبزیفروش به محتوای این شعار اعتقادی ندارد و از روی اشتیاق آن را نصب نکرده است.
- انگیزه واقعی: او این کار را انجام میدهد زیرا از او انتظار میرود، همه این کار را میکنند و امتناع از آن میتواند برایش دردسرساز شود. این عمل جزئی از هزاران جزئیاتی است که زندگی نسبتاً آرامی را برای او «در هماهنگی با جامعه» تضمین میکند.
- پیام پنهان: شعار در واقع یک نشانه است با این پیام که «من، سبزیفروشی مطیع هستم، وظایفم را میدانم و قابل اعتمادم. پس حق دارم که در آرامش رها شوم.» این پیام هم برای مافوق او ارسال میشود و هم سپری در برابر خبرچینان احتمالی است.
ایدئولوژی به افراد این امکان را میدهد که اطاعت خود را که ریشه در ترس دارد، در پس ظاهری شرافتمندانه پنهان کنند. ایدئولوژی به افراد (هم قربانیان و هم ستونهای نظام) این توهم را میدهد که نظام با نظم انسانی و جهانی هماهنگ است. این یک «پل توجیه» بین نظام و فرد است که شکاف عمیق بین اهداف نظام (انطباق، یکنواختی، انضباط) و اهداف زندگی (کثرت، تنوع، آزادی) را پر میکند.
در این نظام از پنهانسازی و استتار استفاده می شود. این پردهایست که انسانها میتوانند وجود دروغین و ترسهای خود را پشت آن پنهان کنند. هم سبزیفروش و هم بالاترین مقام حکومتی از آن برای توجیه منافع خود استفاده میکنند. همچنین در این نظام ها، ریاکاری فراگیر می شود. از آنجا که رژیم اسیر دروغهای خود است، باید همهچیز را تحریف کند. حکومت بوروکراسی را حکومت مردمی مینامد، بردگی طبقه کارگر را به نام طبقه کارگر انجام میدهد و سرکوب فرهنگ را توسعه آن میخواند.
نظام پسا-توتالیتر هر فردی را به درون حوزه قدرت خود میکشاند تا هویت انسانی خود را به نفع هویت نظام واگذار کند. به نوعی همگان در این ساختار حل می شوند و چرخ دنده های سیستم را شکل می دهند. با این کار، آنها نظام را تأیید میکنند، به آن تحقق میبخشند و خودِ نظام میشوند.
در وضعیت خود-تمامیتخواهی (Auto-totality)، همه افراد به ابزاری برای تمامیت متقابل تبدیل میشوند. شعار سبزیفروش و کارمند اداره به یکدیگر وابسته است. هر یک با این عمل، دیگری را به پذیرش قواعد بازی و اطاعت وامیدارد. تضاد بین اهداف نظام و اهداف زندگی، تضادی بین دو گروه اجتماعی مجزا (حاکمان و محکومان) نیست. این خط تضاد عملاً از درون هر فرد عبور میکند، زیرا هر کس به شیوه خود هم قربانی و هم حامی نظام است.
قدرت زندگی در حقیقت
نقطه مقابل «زندگی در دروغ» و تهدید بنیادین برای نظام پسا-توتالیتر، «زندگی در حقیقت» است. این مفهوم به معنای شورشی اگزیستانسیال برای بازیابی هویت و کرامت سرکوبشده است.
هاول تصور میکند که روزی سبزیفروش تصمیم میگیرد از نصب شعارها خودداری کند، در انتخابات نمایشی شرکت نکند و آنچه را واقعاً فکر میکند، بیان کند. پیامدهای کارش این است که به سرعت مجازات میشود. شغلش را از دست میدهد، حقوقش کاهش مییابد و آینده فرزندانش به خطر میافتد. مجریان این مجازاتها نیز اغلب از روی اعتقاد عمل نمیکنند، بلکه بهعنوان اجزای گمنام نظام و عوامل خودکار آن، این کار را انجام میدهند.
جرم سبزیفروش یک تخلف فردی ساده نیست. او با شکستن قواعد بازی، خود بازی را بهعنوان یک بازی افشا کرده است. او جهان ظواهر را که ستون اصلی نظام است، در هم شکسته و گفته است «پادشاه لخت است». زندگی در دروغ، تنها در صورتی میتواند نظام را تشکیل دهد که همگانی باشد. هر کس که از خط خارج شود، آن را در کلیتش تهدید میکند، زیرا نشان میدهد که جایگزینی وجود دارد.
قدرت انفجاری و غیرقابل محاسبه «زندگی در حقیقت» در این است که یک متحد نامرئی اما همهجا حاضر دارد: «حوزه پنهان» (Hidden Sphere) جامعه. در زیر سطح منظم زندگی در دروغ، حوزه پنهان اهداف واقعی زندگی، یعنی اشتیاق سرکوبشده انسانها برای کرامت، حقیقت و حقوق اساسی است.
حقیقت بهمثابه سلاح بیولوژیک است. قدرت حقیقت در تعداد پیروان یا سربازانش نیست، بلکه در پتانسیل آن برای فعال کردن وجدان اجتماعی است، یعنی همه کسانی که در دروغ زندگی میکنند اما ممکن است در هر لحظه تحت تأثیر نیروی حقیقت قرار گیرند. این مانند یک سلاح بیولوژیک است که توسط یک غیرنظامی برای خلع سلاح یک لشکر نظامی به کار میرود.

راهکارهای مقاومت و ساختارهای موازی
در نظام پسا-توتالیتر، مقاومت واقعی از برنامههای سیاسی سنتی آغاز نمیشود، بلکه ریشه در حوزه «پیشا-سیاسی» و تضادهای اگزیستانسیال دارد. جنبشهایی که اهمیت سیاسی پیدا میکنند، معمولاً از رویدادهای آشکارا سیاسی سرچشمه نمیگیرند. آنها از درگیری بین خواستههای نظام و اهداف واقعی زندگی (منافع مادی، معنوی یا نیاز به زندگی با کرامت) پدید میآیند.
اصطلاح اپوزیسیون در نظام پسا-توتالیتر مبهم است. دولت هر تلاشی برای «زندگی در حقیقت» را اپوزیسیون میداند.
واژه دگراندیش (Dissident) برچسبی است که توسط غربیها ابداع شده و خود فعالان آن را نمیپسندند. زیرا این تصور را ایجاد میکند که آنها یک «حرفه» خاص یا یک گروه نخبه و جدا از مردم هستند، در حالی که آنها صرفاً شهروندان عادی (فیزیکدان، نویسنده، کارگر) هستند که حس مسئولیتپذیریشان آنها را به درگیری با نظام کشانده است.
جنبشهای دگراندیش، با تمرکز بر دفاع از انسان و حقیقت، راهبردها و ساختارهای منحصربهفردی را توسعه دادهاند. هدف اصلی این جنبشها، ارائه یک مدل سیاسی جایگزین نیست، بلکه «دفاع از انسان» و اهداف واقعی زندگی در برابر اهداف نظام است. این ماهیت تدافعی که از دیدگاه سیاست سنتی یک ضعف به نظر میرسد، از نظر هاول بزرگترین نقطه قوت آنهاست، زیرا سیاست را به نقطه عزیمت صحیح خود، یعنی فرد انسانی، بازمیگرداند.
این جنبشها بر «اصل قانونگرایی» تأکید دارند و به قوانین رسمی و معاهدات بینالمللی حقوق بشر که توسط خود رژیمها امضا شدهاند، استناد میکنند. نظام پسا-توتالیتر به شدت به نمای قانون و آیینهای حقوقی برای مشروعیتبخشی به خود وابسته است. درخواست برای اجرای قوانین، نظام را در آسیبپذیرترین نقطه خود، یعنی ریاکاریاش، به چالش میکشد و ماهیت آیینی قانون را برای همگان آشکار میسازد.
با سلب هرگونه امکان مشارکت از کسانی که «زندگی در حقیقت» را برگزیدهاند، آنها شروع به ایجاد «ساختارهای موازی» میکنند. این ساختارها حوزههایی هستند که در آنها میتوان یک زندگی متفاوت و هماهنگ با اهداف اصیل انسانی را تجربه کرد. این شامل «فرهنگ دوم» ( کنسرتهای خصوصی و نمایشگاهها)، آموزش موازی (مدارس خصوصی و دانشگاههای خصوصی) و شبکههای اجتماعی موازی میشود. این ساختارها در مجموع، نطفههای یک پولیس موازی (Parallel Polis) یا جامعه مستقل را تشکیل میدهند. این تلاشی است از سوی بخشی از جامعه برای رهایی از خود-توتالیتاریسم و سازماندهی خود بر اساس هویت واقعی.
چشمانداز آینده
تأثیر جنبشهای دگراندیش بر ساختار قدرت، اغلب غیرمستقیم و از طریق تأثیر بر جامعه و «حوزه پنهان» آن است. واکنش ساختار قدرت به این فشار، همواره در دو بعد صورت میگیرد: سرکوب و انطباق. انطباق میتواند از تلاش برای جذب ارزشهای مستقل تا اصلاحات نیمبند و حتی تمایز درونی ساختارهای رسمی (مانند ظهور نهادهای مستقلتر) متغیر باشد.
هاول معتقد است که نظام پسا-توتالیتر تنها یک جنبه افراطی از بحران عمیقتر تمدن مدرن است. دموکراسیهای سنتی پارلمانی غربی نیز در برابر «خودکاری تمدن تکنولوژیک» و جامعه صنعتی-مصرفی ناتوان هستند. بنابراین، بازگشت صرف به این مدلها راهحلی پایدار نیست.
منبع : The Power of the Powerless – Vaclav Havel – 1978
درس هایی که می توان از قدرت بی قدرتان در شرایط کنونی جامعه ایران گرفت
تشدید سرکوب و قطع ارتباطات، نه نشانه تثبیت قدرت، بلکه علامت بحران در بازتولید مشروعیت و فروپاشی نظم نمادین است؛ وضعیتی که در آن «بیقدرتان» از منظر اخلاقی و نمادین به منبع اصلی حقیقت تبدیل میشوند.
هاول در قدرت بیقدرتان پرسشی بنیادین مطرح میکند: چگونه نظامی که اکثریت جامعه به آن باور ندارد، میتواند سالها پایدار بماند؟ پاسخ او متعارف نیست. او دوام چنین نظامهایی را نه صرفاً حاصل سرکوب، بلکه نتیجه همدستی روزمره شهروندان عادی در بازتولید دروغ میداند. قدرت، پیش از آنکه در نیروهای امنیتی یا نهادهای رسمی مستقر باشد، در شبکهای از عادتها، ترسها، مصلحتسنجیها و نقشبازیکردنهای روزمره جریان دارد.
در خوانش هاول، هرچه یک نظام اقتدارگرا بیشتر به زور عریان متوسل شود، کمتر قادر به اتکا بر رضایت نمادین و اطاعت داوطلبانه است. سرکوب گسترده، کشتار علنی و حذف فیزیکی مخالفان، زمانی به ابزار اصلی قدرت تبدیل میشود که:
- نمایش ایدئولوژیک کارایی خود را از دست داده است
- دروغ دیگر بهطور خودکار بازتولید نمیشود
- «زیستن در دروغ» دچار اختلال شده است
از این منظر، تشدید خشونت نه نشانه قدرت، بلکه علامت فرسایش مشروعیت و ناتوانی نظام در مدیریت معناست.
در نظام پساتمامیتخواه مورد نظر هاول، قدرت بهشدت به کنترل گردش اطلاعات و روایت وابسته است. نظم سیاسی، از طریق نمایش عادیبودن، ثبات و رضایت عمومی حفظ می شود. قطع سراسری اینترنت و ارتباطات، بهویژه در مقاطع بحران، از این منظر معنایی دوگانه دارد: از یک سو تلاشی برای قطع پیوندهای افقی جامعه و از سوی دیگر اعترافی ناخواسته به ناتوانی در مدیریت روایت.
یکی از نکات عمیق در خوانش هاولی از قدرت، جابهجایی محل حقیقت در شرایط سرکوب شدید است. وقتی رسانهها خاموش میشوند و زبان رسمی بیاعتبار میگردد، حقیقت به سطح دیگری منتقل میشود:
- به بدنهای زخمی
- به فقدانهای شخصی
- به تجربه زیسته و حافظه جمعی
🌿 آیا نیاز به مشاوره دارید؟
در مقاطع مختلف زندگی، گفتوگو با یک مشاور میتواند مسیرتان را روشنتر کند.
جهت رزرو وقت مشاوره حضوری یا آنلاین، با ما در ارتباط باشید.