دانشنامه روانشناسی مردمی
علیرضا نوربخش (مشاور بالینی)

انسان گرگ انسان است

در دیدگاه روانکاوی،‌ فروید انسان را موجودی ذاتا شرور معرفی می کند و سرشت انسان را غیرقابل تغییر می داند.

انسان گرگ انسان

هابز، انسان را موجودی اجتماعی نمی‌پنداشت و معتقد بود که انسان برای تأمین امنیت و فرار از مشکلات زندگی فردی به زندگی اجتماعی روی آورده و بدون وجود حکومتی که با قدرت جامعه را کنترل کند، امنیتی وجود نخواهد داشت. هابز معتقد بود که در انسان، «خواستی سیری‌ناپذیر و همیشگی برای رسیدن به قدرت بیشتر و بیشتر وجود دارد که تا مرگ ارضا نخواهد شد. و جمله انسان، گرگ انسان است نیز به این معناست که با زندگی اجتماعی، انسان‌ها بر سر ارضای امیال خود دچار نزاع می‌شوند و در این نزاع تنها آن‌کس که قدرت بیشتری دارد پیروز می‌شود، اما با این حال این پیروزی نیز دوام چندانی نخواهد داشت.

فروید طرفدار نظریه هابزی است که انسان را گرگ انسان (Homo homini lupus ) می‌داند. بنابراین اصل پرخاشگری در کنه وجود آدمی جای دارد اما فرهنگ در جهت مهار کردن و به انحصار درآوردن در درون حلقه حیاتی خویش با شعار همسایه‌ات را دوست‌ بدار، عمل می‌کند. و به قول فروید امیدوار است “ از سخت‌ترین جنایات مبتنی بر خشونتی وحشیانه جلوگیری کند و حق اعمال زور بر جنایتکاران را از آنِ خود سازد”. از سویی دیگر میل غریزی پرخاشگری را به بیرون ایستادگان حلقه فرهنگی پرتاب می‌کند: همواره امکان آن وجود دارد که شمار بزرگی از انسان‌ها را بر مبنای مهر و علاقه‌شان به یکدیگر گرد هم آورد و متحدشان ساخت، فقط و فقط مادامی که دیگرانی به عنوان تجلی و تحقق پرخاشگری آن‌ها باقی بمانند.

انسان فقط موجودی نرم و نیازمند به عشق نیست که تنها وفتی به او حمله می شود از خود دفاع کند، بلکه سهم زیاد از گرایش به پرخاشگری را نیز باید جزء استعدادهای غریزی او به شمار آورد. در نتیجه همنوع برای او نه تنها یاور و ابژه جنسی بالقوه است، بلکه کسی است که او را وسوسه می کند، تا سایق پرخاشگری اش را با او ارضا کند، از نیروی کارش بی دستمزد سوءاستفاده کند، از او بدون موافقتش استفاده جنسی کند، دارایی او را به تملک خود درآورد، او را تحقیر کند، باعث رنج او شود، او را شکنجه دهد و بکشد.

زیگموند فروید در کتاب تمدن و ملالت‌های آن، پس از بیان این عبارت لاتین چنین آورده که «چه کسی جرئت دارد پس از همهٔ تجربه‌های زندگی و تاریخ، این جمله را نفی کند؟ و سپس گفته که هیچ چیز به اندازهٔ فرمان آرمانیِ «همنوع خود را همچون خویش دوست بدار» با طبیعت اصلی نوع بشر مغایرت ندارد.

معمولا پرخاشگری در انتظار یک عامل برانگیزنده است یا به خدمت مقصودی دیگر در می آید که هدف آن با وسایل ملایم تر هم قابل دسترسی است. در شرایط مناسب، یعنی هنگامی که در روان، نیروهای مخالف پرخاشگری، که آن را مهار می کنند، وجود نداشته باشند، به طور خودانگیخته ظاهر می شود و نشان می دهد که: “انسان حیوانی درنده خوست که محافظت از هم نوع برایش ناشناخته است”

وجود گرایش به پرخاشگری که در خود حس می کنیم و به درستی می دانیم که نزد دیگران نیز موجود است آن عاملی است که رابطه ما را با همنوعان مان مختل و تمدن را وادار به کوشش(جهت کنترل آن) می کند. در نتیجه این خصومت اولیه (نهادین) انسانها با یکدیگر، جامعه متمدن دائم در معرض فروپاشیدگی است.

منبع: زیگموند فروید، تمدن و ملالت های آن، ترجمه محمد مبشری

نقد نظریه انسان گرگ انسان است

از زمانی که توماس هابز جمله مشهور «انسان، گرگ انسان است» را وارد تاریخ اندیشه کرد، تا به امروز که هر کسی تریبونی دارد و در ضرورت پرهیز انسان ها از خشونت سخنرانی یا قلم فرسایی می کند، بسیاری این تصور نادرست را مطرح کرده و به آن دامن زده اند که در میان همه جانداران، این فقط انسان است که می تواند در وسعتی فراگیر، همنوعان خودش را به قتل برساند.

این روزها نیز در فضای مجازی، بسیاری این پندار جاهلانه را ترویج می کنند که ما انسان ها از حیوانات درنده هم وحشی تریم و باید فکری به حال خودمان بکنیم. ادوارد ویلسون در نقد این رای، به آرای کنراد لورنز در کتاب «تهاجم» و اریک فروم در کتاب «آناتومی ویرانگری انسان» می پردازد و می نویسد: «لورنز گفته که انسان در یک غریزه همگانی برای رفتار تهاجمی با جانوران شریک است و این غریزه باید به طریقی برآورده شود، حتی اگر در قالب رقابت های ورزشی باشد. اریک فروم نیز دیدگاه تیره تری را ارایه می کند که رفتار انسان در معرض یک غریزه مرگ قرار دارد که اغلب به تهاجمی فراتر از چیزی که در دنیای جانوران دیده می شود، می انجامد. ویلسون این آرا را از اساس اشتباه می داند و به این واقعیت اشاره می کند که برخی از پرندگان یا پستانداران بسیار قلمروطلب هستند و رفتار تهاجمی شدیدی دارند اما برخی دیگر چنین نیستند. بنابراین چیزی به عنوان غریزه تهاجم فراگیر وجود ندارد.

پست های مرتبط

در نامه نگاری مشهور آلبرت اینشتین و زیگموند فروید نیز، اینشتین این رای را مطرح کرده است که ظاهرا در انسان چیزی به نام غریزه پرخاشگری وجود دارد که این همه جنگ در تاریخ زندگی بشر رخ داده است. فروید هم در پاسخ، رای اینشتین را تایید کرده و مفصلا درباره غریزه پرخاشگری انسان توضیح داده است. اما ادوارد ویلسون با رد «غریزه تهاجم»، می نویسد: دلیل نبود یک رانه عمومی کاملا روشن است. زیست شناسان، انواع رفتار تهاجمی را واکنش هایی اختصاصی به ازدحام جمعیت در محیط می دانند. جانوران از تهاجم برای تسلط بر منابع ضروری -معمولا غذا یا پناهگاه- استفاده می کنند که در موردشان کمبود وجود دارد. بسیاری از گونه ها، هرگز دچار این کمبودها نمی شوند. چنین جانورانی معمولا در رفتاری که نسبت به همدیگر دارند آرام و صلح جو هستند. ظاهرا بشر یکی از گونه های مهاجم است. اما ما به هیچ وجه مهاجم ترین جانور نیستیم. وقتی شمارشی در مورد تعداد قتل به ازای هر هزار فرد در سال صورت می گیرد، انسان در پایین ترین فهرست جانداران مهاجم قرار می گیرد.

در واقع ویلسون دو انگاره نادرست را رد می کند. اول اینکه وجود چیزی به نام «غریزه پرخاشگری» در انسان قطعی است. دوم اینکه انسان بیش از سایر جانوران اقدام به قتل همنوعان خودش می کند. وی می نویسد: «در مقایسه با مورچه ها که قتل و ترور، زدوخوردهای اتفاقی و جنگ های منظم و سازمان یافته کسب و کارشان است، انسان را چیزی جز موجودی آرام و صلح جو نمی توان به شمار آورد. اگرچه بعضی رفتارهای تهاجمی به اشکال گوناگون، ویژگی تقریبا تمام جوامع انسانی است.

منبع : ادوارد ویلسون، در جست و جوی طبیعت، ترجمه کاوه فیض اللهی

۳.۹ ۷ رای ها
رأی دهی به مقاله

* درود بر شما که با حمایت خود و دعوت دیگران به مطالعه مقالات سایت، به من انگیزه می دهید. لطفا در کامنت ها و مباحثات شرکت کنید و پرسشگر باشید. جهت مشاوره آنلاین یا حضوری با شماره ۰۹۳۵۵۷۵۸۳۵۸ در تلگرام هماهنگ نمایید. *

0 نظر
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها