خشونت سازمانیافته به استفاده نظاممند، برنامهریزیشده و هدفمند از نیروی های سرکوب سازمانیافته برای دستیابی به اهداف سیاسی، اقتصادی یا اجتماعی گفته میشود.
نخستین و مهمترین کسی که خشونت سازمان یافته را در پیوند با ساختار قدرت مطرح کرد، چارلز تیلی (Charles Tilly)، جامعهشناس و مورخ آمریکایی است. تیلی در کتابش، جنگسازی و دولتسازی به مثابه جنایت سازمانیافته War Making and State Making as Organized Crime (1985) ، استدلال می کند که دولتهای مدرن در واقع از طریق خشونت سازمانیافته شکل گرفتهاند. او دولتها را به اخاذان یا باجگیرانی تشبیه می کند که در ازای دریافت مالیات، به مردم امنیت میفروشند (امنیتی که تهدید اصلیاش خودِ دولت یا رقبای او هستند).
برخلاف خشونتهای فردی و تکانهای (Impulsive)، خشونت سازمانیافته(Organized Violence) دارای برنامهریزی، سلسلهمراتب و هدفمندی سیاسی یا اقتصادی است. در این نوع خشونت، فرد نه به عنوان یک موجود مستقل، بلکه به عنوان جزئی از یک «ماشین کشتار» عمل میکند. سوال اصلی اینجاست، چه فرآیندهای روانی باعث میشود که وجدان فردی در برابر دستورات سازمانی خاموش شود؟
برای درک خشونت سازمانیافته، باید سه سطح تحلیلی را در نظر گرفت:
- سطح خرد (فردی): انگیزه پیشرفت، نیاز به تعلق و ویژگیهای شخصیتی (مانند اقتدارگرایی).
- سطح میانه (گروهی): فشار همسالان، پویاییهای درونی گروه و وفاداری مطلق.
- سطح کلان (سیستمی): ایدئولوژیهای حاکم، تبلیغات سیاسی و ساختارهای قدرت که خشونت را ترویج میکنند.
| ویژگی | خشونت تصادفی/فردی | خشونت سازمانیافته |
| عامل | فرد (بدون وابستگی) | حکومت، دولت، یا باند |
| هدف | تخلیه خشم یا نفع شخصی | تغییر ساختار سیاسی یا حفظ نظام موجود |
| ابزار | هر چه در دسترس باشد | تسلیحات نظامی، بازداشتگاه، پروپاگاندا |
| تداوم | لحظهای و گذرا | مستمر و سیستماتیک |
ویژگی های خشونت سازمانیافته در سیستم های تمامیت خواه
تحلیل خشونت سازمانیافته، بدون در نظر گرفتن «روانشناسی استبداد» و «مکانیزمهای بقای سیستمهای تمامیتخواه» ناقص است. در این چارچوب، خشونت نه یک اشتباه فردی، بلکه یک استراتژی مهندسیشده برای تثبیت قدرت از طریق ایجاد وحشت و ناامنی روانی در جامعه است.
۱. انسانزدایی و برچسبزنی سیاسی (Dehumanization) : حکومت برای آنکه بدنه سرکوب (نیروهای یگان ویژه، بسیج و لباسشخصیها) بدون تردید اخلاقی شلیک کنند، ابتدا باید معترض را غیرانسان یا دشمن خائن تعریف کند. استفاده از واژگانی مثل «اغتشاشگر»، «مزدور» و «فتنه گر»، دقیقاً با هدف سلب صفات انسانی از معترض صورت میگیرد. طبق نظریه آلبرت بندورا، وقتی فردی به عنوان «عامل خارجی» یا «تهدید برای امنیت» برچسب میخورد، شلیک به او در ذهن نیروی سرکوبگر نه به مثابه قتل، بلکه به مثابه پاکسازی یا دفاع مشروع بازتعریف میشود.
۲. استراتژی «قطع ارتباط» و ابهام اطلاعاتی : یکی از ابعاد خشونت سازمانیافته، مهندسی محیط اطلاعاتی است (مانند قطع اینترنت). قطع اینترنت باعث ایجاد حس تنهایی و بیپناهی در معترضان میشود. از منظر روانشناسی سیاسی، حکومت با این کار جامعه را در وضعیت محرومیت حسی (Sensory Deprivation) قرار میدهد تا روایت رسمی (که خشونت را به خود مردم نسبت میدهد) تنها صدای موجود باشد. این ابهام، ترس را به وحشت (Panic) تبدیل میکند که ابزاری قدرتمند برای پراکنده کردن تجمعات است.
۳. مسئولیتگریزی ساختاری (Diffusion of Responsibility) : در کشتارهای سازمانیافته، سلسلهمراتب به گونهای طراحی شده که هیچکس خود را مسئول نهایی نمیداند. تیرانداز خود را مجری دستور فرمانده، فرمانده خود را مجری مصوبه شورای امنیت، و شورا خود را مجری فرامین حفظ نظام میداند. این «زنجیره فرمان» باعث میشود که وجدان فردی در میان چرخدندههای بوروکراسی سرکوب له شود. این دقیقاً همان چیزی است که هانا آرنت آن را ابتذال شر (Banality of Evil) مینامد؛ جایی که جنایتهای عظیم توسط افرادی انجام میشود که تصور میکنند فقط در حال انجام وظیفه اداری خود هستند. استنلی میلگرام در آزمایشهای مشهور خود نشان داد که وقتی فردی مسئولیت عمل را به یک مقام بالاتر واگذار میکند، میتواند دردناکترین اقدامات را بدون احساس گناه انجام دهد.
۴. تروما و سوگ سرکوبشده : خشونت سازمانیافته، تنها به لحظه کشتار محدود نمیشود، بلکه در «سرکوب سوگواری» ادامه مییابد (ربودن پیکرها، تهدید خانوادهها، ممانعت از برگزاری مراسم). حکومت با جلوگیری از سوگواری، اجازه نمیدهد تروما (ضربه روانی) به مرحله ترمیم برسد. سوگ سرکوبشده منجر به «افسردگی جمعی» یا «خشم انفجاری» میشود. حکومت روی گزینه اول (افسردگی و انفعال ناشی از ترس) حساب باز میکند تا مانع از موج بعدی اعتراضات شود.
خشونت سازمانیافته، یک سیستم بازخورد (Feedback Loop) است که از بحران مشروعیت تغذیه میکند. هرچه مشروعیت سیاسی کاهش مییابد، اتکا به مکانیزمهای «وحشتافکنی» افزایش پیدا میکند. از دیدگاه روانشناسی سیاسی، این نوع خشونت لزوماً نشانه قدرت نیست، بلکه نشانه پارانویا و عبور سیستم از مرحله اقناع به مرحله «بقا به هر قیمت» است.
روانشناسی اعترافات اجباری
«اعتراف اجباری» در ساختارهای استبدادی، صرفاً یک روش برای کسب اطلاعات نیست؛ بلکه یک تئاتر سیاسی و یک ابزار روانشناختی برای درهمشکستن نمادین مقاومت است. از منظر روانشناسی سیاسی، هدف از این کار نه اثبات جرم، بلکه تخریب شخصیت فرد و ارعاب تماشاگران(جامعه) است.
در ادامه، مکانیزمهای روانشناختی این پدیده را تحلیل میکنیم:
- ۱. مکانیزم درهمشکستن سوژه (Subject Breaking) : برای اینکه یک فرد برخلاف باورهای خود علیه خودش صحبت کند، بازجو باید او را از نظر روانی به وضعیت کودکوارگی (Infantilization) بازگرداند.
- ایجاد ناهماهنگی شناختی (Cognitive Dissonance): بازجو با شکنجه و بیخوابی، فرد را به جایی میرساند که ذهن برای فرار از درد فیزیکی و روانی، شروع به پذیرش روایت بازجو میکند.
- محرومیت حسی و انفرادی: سلول انفرادی زمان و مکان را از فرد میگیرد. ذهن در خلاء مطلق، به هر صدایی (حتی صدای بازجو) وابسته میشود. این وابستگی مرضی، زمینهساز پذیرش دیکتههای بازجوست.
حکومتها از متدهای علمی برای استخراج اعتراف استفاده میکنند:
- مدل رید (Reid Technique): در این مدل، بازجو ابتدا گناهکاری فرد را فرض میپذیرد و سپس گزینههایی را پیش روی او میگذارد که اعتراف را منطقیتر جلوه دهد (مثلاً: “اگر اعتراف کنی که فریب خوردی، اعدام نمیشوی”).
- شرطیسازی کلاسیک: فرد یاد میگیرد که هرگونه مقاومت مساوی با درد است و هرگونه همکاری (نوشتن سناریو) مساوی با یک سیگار، یک تماس تلفنی یا قطع شکنجه است.
چرا حکومتها با وجود اینکه میدانند مردم «اعتراف تحت فشار» را باور نمیکنند، باز هم آن را پخش میکنند؟
- ترور شخصیت (Character Assassination): هدف این است که قهرمانان مردم را به افرادی «ضعیف»، «پشیمان» یا «خائن» تبدیل کنند تا الهامبخشی آنها از بین برود.
- نمایش قدرت مطلق: پیام اصلی این است: «ما میتوانیم قویترین آدمها را به زانو درآوریم، پس شما هیچ شانسی ندارید.» این کار برای ایجاد درماندگی آموختهشده (Learned Helplessness) در تودههاست.
در موارد پیشرفته (مانند اعترافات ایدئولوژیک دهه ۶۰ در ایران)، هدف فقط یک امضا نیست، بلکه «توبه» است. (در مرحله تخلیه، هدف پاک کردن هویت قبلی فرد از طریق تحقیر است. در مرحله بازسازی، هدف القای هویت جدیدی است که در آن فرد، خود را گناهکار و حاکم را پدر مقتدر و دلسوز میبیند). در وقایع سال های ۸۸ و ۹۸ و ۱۴۰۱ و ۱۴۰۴، حکومت از اعترافات اجباری برای «سناریو سازی» استفاده کرد (مثلاً ربط دادن اعتراضات به قدرتهای خارجی). روانشناسی سیاسی نشان میدهد که وقتی تکرار این نمایشها از حد بگذرد، اثر معکوس میگذارد. جامعه دچار مقاومت روانی (Psychological Reactance) شده و نه تنها اعتراف را باور نمیکند، بلکه فرد معترف را به عنوان قربانی مظلوم در آغوش میگیرد.
| مرحله | ابزار روانشناختی | نتیجه مطلوب بازجو |
| انزوا | سلول انفرادی | فروپاشی ادراک زمان و واقعیت |
| تحقیر | شکنجه و توهین فیزیکی | از بین بردن عزتنفس و مقاومت |
| چانهزنی | وعده دروغین آزادی/تخفیف | واداشتن فرد به امضای سناریو |
منابع
- Robert Jay Lifton: کتاب “Thought Reform and the Psychology of Totalism”.
- Albert Bandura (1999): مقاله “Moral Disengagement in the Perpetration of Inhumanities”.
- Stanley Milgram (1974): کتاب “Obedience to Authority”.
🌿 آیا نیاز به مشاوره دارید؟
در مقاطع مختلف زندگی، گفتوگو با یک مشاور میتواند مسیرتان را روشنتر کند.
جهت رزرو وقت مشاوره حضوری یا آنلاین، با ما در ارتباط باشید.