دانشنامه روانشناسی مردمی
خانه ای برای رشد فردی و خودشناسی

هفت رشته‌ هویت گروه بزرگ

توجه اخلاقی: بازنشر یا استفاده از مقالات سایت، بدون ذکر منبع و گرفتن اجازه صاحب اثر از لحاظ اخلاقی و حقوقی صحیح نیست.

ذهن، آزادی ندارد و افکارش از ایده‌های کهن تغذیه می‌کند. (فاضل حسنو داغلارجا)

این بخش با استفاده از یک حکایت واقعی نشان می‌دهد که چگونه هویت گروهی بزرگ می‌تواند برای یک فرد حتی از بقای فیزیکی نیز مهم‌تر شود. داستان یک روانپزشک در میانه یک درگیری قومی، قدرت بنیادی تعلق به گروه را به تصویر می‌کشد، قدرتی که عمیقاً با حس فرد از خود گره خورده است.

اندکی پس از جنگ ۱۹۹۱-۱۹۹۲ بین صرب‌ها و کروات‌ها که به دنبال فروپاشی فدراسیون یوگسلاوی پس از دوران شوروی رخ داد، مایا بیگوویچ، روانپزشک جوان کروات از زاگرب (پایتخت کرواسی)، تیمی از کارکنان بهداشت روان آلمانی را همراهی می‌کرد که به شهر مرزی ویران‌شده ووکوار اعزام شده بودند. در طول جنگ، نیروهای صرب ساکنان کروات شهر را به مرکز کرواسی رانده و خانه‌هایشان را به آتش کشیده بودند، بنابراین جمعیت ووکوار پس از جنگ تقریباً به طور کامل صرب بود، هرچند خود شهر در مرزهای کرواسی باقی ماند. در زمانی که بیگوویچ برای کمک به ارزیابی نیازهای پس از جنگ ووکوار به آنجا رفت، حتی یک غیرنظامی کروات که در خیابان‌های آن قدم می‌زد نیز در خطر بود؛ صرب‌ها نسبت به هر فرد یا هر چیز کرواتی خصومت نشان می‌دادند. تیم آلمانی که به شدت از این خطر آگاه بود، از بیگوویچ خواست در طول بازدیدشان وانمود کند که آلمانی است و مهم‌تر از همه، به زبان کرواتی صحبت نکند. در یک مقطع، گروه وارد رستورانی شد که هیچ‌کس آلمانی یا انگلیسی صحبت نمی‌کرد و اعضای تیم نتوانستند غذا سفارش دهند. در همین لحظه بود که بیگوویچ، ناخودآگاه با لهجه زاگربی خود، شروع به گفتن سفارش آن‌ها به پیشخدمت کرد. او بعدها گفت که همان‌طور که با پیشخدمت صحبت می‌کرد، به طور فزاینده‌ای آشفته می‌شد و متوجه شد که با صدای بسیار بلندی صحبت می‌کند، گویی می‌خواست همه در رستوران او را بشنوند. همان‌طور که بعدها به من گفت، تقریباً احساس می‌کرد که موظف است هویت گروه بزرگ (large-group identity) واقعی خود را به هر صرب در آن نزدیکی نشان دهد. پس از چند دقیقه پرتنش، گروه توانست غذا بخورد و بدون هیچ حادثه‌ای به زاگرب بازگشت.

در آن لحظه، حفاظت از وجود روانی خود به عنوان عضوی از گروه بزرگش برای بیگوویچ مهم‌تر از خطر آسیب جسمی یا حتی مرگ بود. وابستگی به گروه بزرگ می‌تواند تا این حد قدرتمند باشد، زیرا حس هویت قومی، دینی یا ملی یک فرد ارتباط بسیار نزدیکی با «هویت هسته‌ای» (core identity) او دارد(یعنی حس عمیق و شخصی او از تصویر بدنی و جنسیت باثبات، و تداوم بین گذشته، حال و آینده). در بیشتر مواقع، ما حتی از این پیوند آگاه نیستیم، مگر اینکه هویت گروه بزرگ ما تهدید شود. خوشبختی‌ها و بدبختی‌هایی که بر سر گروه بزرگ ما می‌آید، ما را شاد یا غمگین می‌کند و حس تعلق ما را تقویت می‌نماید: این امر به ویژه در گروه‌هایی که به نسبت همگون هستند—مانند کشورهای کره شمالی و جنوبی—واضح است. حتی در ملت‌هایی با جمعیت ناهمگون، مانند ایالات متحده، چتر هویت گروه بزرگ همه را، صرف‌نظر از پیشینه قومی‌شان، در بر می‌گیرد: آمریکایی‌ها زندگی روزمره خود را بدون فکر کردن زیاد به آن می‌گذرانند، اما وقتی هویت آمریکایی تهدید می‌شود، بیشتر آمریکایی‌ها تمایل دارند که آن تهدید را بلافاصله شخصی‌سازی کرده و آن را حمله‌ای به خودشان تجربه کنند، همان‌طور که پس از حملات تروریستی ۱۱سپتامبر ۲۰۰۱ به نیویورک و واشنگتن دی.سی، به طور چشمگیری مشاهده کردیم. این قدرت عمیق هویت، چالش‌های پیچیده‌ای را در دسته‌بندی و درک ماهیت گروه‌های بزرگ ایجاد می‌کند که در ادامه به آن خواهیم پرداخت.

چالش دسته‌بندی گروه‌های بزرگ

این بخش به بررسی دسته‌بندی‌های متعارف هویت گروهی—مانند نژاد، ملیت، قومیت و دین—می‌پردازد. با این حال، تمرکز اصلی بر تجربه روانی عمیقی است که افراد از عضویت در این گروه‌ها دارند، زیرا همین دسته‌بندی‌های متعارف هستند که اکثریت قریب به اتفاق مردم از طریق آن‌ها ساختار هویت گروه بزرگ خود (و دیگران) را درک می‌کنند. درک این تجربه ذهنی برای فهم پویایی‌های روان‌شناختی که این هویت‌ها را «زنده» می‌کنند، حیاتی است.

قومیت (Ethnicity)
واژه «قومیت» (ethnicity) از نظر ریشه‌شناسی از کلمه یونانی ethnos به معنای گروه، مردم یا قبیله گرفته شده است. راجر اسکروتون یک گروه قومی را گروهی تعریف می‌کند که «به واسطه ارتباط دیرینه در طول نسل‌ها، روابط پیچیده خویشاوندی، فرهنگ مشترک و معمولاً یکنواختی دینی و دلبستگی‌های سرزمینی مشترک» شکل گرفته است. جورج دی ووس، انسان‌شناس، مجموعه‌ای از عناصر را ذکر می‌کند—از جمله باورها و اعمال دینی عامیانه، زبان، حس تداوم تاریخی، باور به نیاکان مشترک و خاستگاه مشترک، و تاریخ جمعی—که بین اعضای یک گروه قومی مشترک است و در دیگرانی که گروه با آن‌ها در ارتباط است، وجود ندارد.
همان‌طور که می‌بینیم، دسته‌بندی‌های هویت گروه بزرگ در عمل از یکدیگر جدا نیستند؛ قومیت، هویت دینی و شاید هویت ملی را نیز در بر می‌گیرد. اما من با قومیت شروع می‌کنم، زیرا معتقدم که این مقوله، جایگاه ویژه‌ای در هویت گروه بزرگ دارد. به گفته هاوارد استاین، انسان‌شناس، قومیت یک مقوله طبیعی نیست، بلکه یک شیوه تفکر است؛ می‌توانیم پا را فراتر گذاشته و بگوییم آنچه در بنیان حس قومیت یک فرد قرار دارد، یک «حالت عاطفی» (mode of affect) است. قومیت منعکس‌کننده احساسات و افکاری است که افراد را به کسانی پیوند می‌دهد که به طور ناخودآگاه و نمادین، «حس» مادر یا دیگر مراقبان مهم دوران کودکی را تداعی می‌کنند. بنابراین، قومیت نه تنها به حس تعلق انسانی در سطح عاطفی بنیادین اشاره دارد، بلکه «ما بودن» (we-ness) را از طریق تعریف «دیگری» (other) که «شبیه ما» نیست، مشخص می‌کند.

دین (Religion)
دین (religion)—برگرفته از واژه لاتین religare به معنای «دوباره به هم پیوستن»—نیز با شیوه‌های بنیادین احساس و تفکر افراد از اوایل دوران کودکی‌شان مرتبط است. دین در طول تاریخ نه تنها پیوندی بین انسان‌ها و حسی از الوهیت فراهم کرده، بلکه احساس جمعی بودن را نیز در میان پیروان ایجاد نموده است. اما دین معمولاً در تعریف یکتایی یک گروه از مردم و ویژگی‌های هویت مشترکشان، نسبت به قومیت کمتر مشخص است. گروه‌های مختلف ممکن است دین یکسانی داشته باشند، در حالی که هر یک از آن‌ها ویژگی‌های خاص خود را به عنوان گروه‌های قومی حفظ می‌کنند، که گاهی ممکن است بر پیوند دینی غلبه کند. به عنوان مثال، اگرچه بنیادگرایی دینی افراطی در ابتدا پیروان طالبان را به هم پیوند داد، اما وابستگی‌های قومی خود پیروان با سرنگونی طالبان تحت فشار حملات ایالات متحده در پاییز ۲۰۰۱ دوباره ظاهر شد: افغان‌ها بر «بیگانه بودن» برخی از پیروان طالبان و حامیان عرب اسامه بن لادن تأکید دوباره‌ای کردند. گاهی گروه‌هایی که از یک «ریشه» قومی هستند، مانند اسلاوهای جنوبی، ادیان مختلفی را می‌پذیرند و به عنوان گروه‌های متمایز ظاهر می‌شوند—در این مورد، به عنوان کروات‌های کاتولیک، صرب‌های ارتدوکس و بوسنیایی‌های مسلمان. اما من کروات‌ها، صرب‌ها و بوسنیایی‌ها را گروه‌های قومی متفاوتی می‌دانم، زیرا در طول قرن‌ها تجربه تاریخی، وابستگی‌های دینی آن‌ها این گروه‌ها را به عنوان واحدهای فرهنگی-نیاکانی متمایز تعریف کرده است.
اگرچه منصفانه است که بگوییم در اروپا، مفاهیم جدیدتر ملیت تلاش کرده‌اند تا خلأیی را که پیش از این به طور کامل توسط دین پر می‌شد، پر کنند—برای مثال، پس از انقلاب ۱۷۸۹ و تراژدی‌های جنگ‌های ناپلئونی، مردم فرانسه همچنان باورهای دینی مشترکی با دیگران در خارج از ملت-دولت خود داشتند، اما ملت اکنون چارچوب محدودتری برای هویت مشترکشان فراهم می‌کرد—با این حال، باور دینی همچنان قدرتمند باقی مانده است. بنابراین، ایدئولوژی‌های انسانی به طور کامل جایگزین رهنمودهای الهی نشده‌اند، بلکه با آن‌ها به شیوه‌هایی گاه عجیب و غیرقابل پیش‌بینی ترکیب شده‌اند. به گفته اسکروتون:
دین و سیاست هرگز نمی‌توانند در ذهن مؤمنان یا کسانی که به دنبال حکومت بر آن‌ها هستند از هم جدا شوند، و مفاهیم دینی تقریباً بر تمام مفاهیم و نهادهای حکومت مدرن غربی تأثیر گذاشته‌اند: بر قانون، از طریق قانون کلیسایی و قانون طبیعی؛ بر حاکمیت، از طریق دکترین صلاحیت بین‌المللی؛ بر مالکیت، از طریق دکترین‌های غنیمت عادلانه و ربا؛ بر رفاه اجتماعی و آموزش، از طریق فرمان به خیرات؛ بر تعهد سیاسی، از طریق فرمان به تقوا و اطاعت؛ و بر ثبات سیاسی، از طریق این باور که کمال به این جهان تعلق ندارد، بلکه به جهانی دیگر.
امروزه، تروریسم قومی در خاورمیانه و ایرلند شمالی و همچنین حملات تروریستی القاعده آشکارا با دین مرتبط است. در ایالات متحده، انجمن‌های شبه‌نظامی و هوادارانشان نه تنها تحت تأثیر ادبیات راست‌گرای رادیکال سیاسی، بلکه تحت تأثیر پروتستانتیسم انجیلی آخرالزمانی نیز قرار دارند.

ملیت (Nationality)
ملی‌گرایی (nationalism) در برخی جنبه‌ها شباهت‌های زیادی با قومیت دارد. «ملت-دولت» (nation-state) آن‌گونه که امروز فهمیده می‌شود، در واقع یک ابداع نسبتاً جدید غربی است. در برخی مناطق، ملت‌ها از راه‌های دیگری «متولد» شده‌اند. به عنوان مثال، کویت توسط خاندان آل صباح و دو خانواده دیگر که از شبه‌جزیره عربستان مهاجرت کرده بودند، تأسیس شد. با گذشت قرن‌ها، دیگران با اصالت عرب و فارس از مناطق اطراف به آن‌ها پیوستند و به تدریج یک هویت ملی شکل گرفت. در این مورد، کویت چیزی است که مورخ پیتر لوونبرگ آن را یک «ملت ترکیبی» (synthetic nation) می‌نامد. ملت‌های ترکیبی—مانند ایالات متحده، برزیل و اندونزی—زمانی «ابداع» می‌شوند که مردمی با قومیت، نژاد و/یا دین متفاوت، در یک فضای جغرافیایی خاص بر تفاوت‌های خود غلبه می‌کنند.
لوونبرگ به مفهوم «تداوم سرنوشت» (schicksalsgemeinschaft) از اتو بائر به عنوان عنصری مشترک اشاره می‌کند که چنین افراد متفاوتی را به یک گروه بزرگ منسجم پیوند می‌دهد—جامعه‌ای که توسط تجربیات مشترک شکل گرفته و ساخته شده است. از آنجا که ملت‌ها به شیوه‌های متفاوتی «متولد» می‌شوند، درجات شمول و طرد، شکایت و استحقاق از یک ملت خاص به ملت دیگر متفاوت است. برای مثال، پس از فروپاشی یوگسلاوی سابق، زمانی که دولت مقدونیه «متولد» شد، مسائل مربوط به شمول و طرد و شکایت و استحقاق مطرح شد، زیرا یک‌سوم مردم مقدونیه آلبانیایی‌تبار هستند.
اسرائیل نمونه‌ای از یک فرآیند دشوار ملت‌سازی «ترکیبی» در حال پیشرفت است. اسرائیل، اگرچه اسماً یک دولت «تک‌دینی» است، در واقع به دنبال ترکیب جمعیتی با تنوع قومی و فرهنگی عظیم در قالب یک ملت است. علاوه بر شهرک‌نشینان صهیونیست پیش از هولوکاست، بازماندگان هولوکاست و فرزندانشان (که عمدتاً اروپایی‌تبار هستند)، مهاجرت‌های اخیر یک میلیون یهودی از اتحاد جماهیر شوروی سابق و بیش از ۸۰,۰۰۰ یهودی اتیوپیایی را به جمعیت اسرائیل افزوده است. با در نظر گرفتن یک میلیون عرب (عمدتاً مسلمان) اسرائیل و جوامع اقلیت مسیحی و بهائی و همچنین تعداد قابل توجهی از فرقه‌ها و گرایش‌های مختلف در یهودیت، می‌توان به دشواری وظیفه‌ای که وزارت جذب مهاجران دولت اسرائیل با آن روبروست، پی برد.
ترور اسحاق رابین در ۴ نوامبر ۱۹۹۵ توسط ایگال امیر، یک دانشجوی حقوق، جامعه اسرائیل را شوکه کرد و این سؤال را برایشان مطرح نمود که چگونه ممکن است یک اسرائیلی، اسرائیلی دیگر را بکشد. روشنفکران اسرائیلی به دنبال راهی برای تسهیل همزیستی گروه‌های سیاسی و دینی مختلف و غلبه بر شکاف‌های ویرانگر میان جناح‌های متعدد دینی و قومیتی بودند. در مراسم پنجاه و دومین سالگرد تأسیس دولت اسرائیل در سال ۲۰۰۰، آوراهام بورگ، رئیس وقت کنست، در سخنرانی خود از مخاطبان خواست تا به چشم‌انداز یک اسرائیل آرمانی که در آن شکاف‌های عمیق اجتماعی دیگر وجود ندارد، عمل کنند؛ زمانی که ملت ترکیبی منسجم می‌شود.
اگرچه من بین ملت‌های «ترکیبی» و ملت‌هایی که در آن‌ها یک گروه قومی همگون غالب است تمایز قائل می‌شوم، اما این تمایز در عمل همیشه آسان نیست. با گذشت زمان، ملت‌های ترکیبی نوعی همگونی را که با تجربه تاریخی مشترک تعریف می‌شود، توسعه می‌دهند. با این وجود، تمایز ترکیبی/غیرترکیبی برای اهداف ما مفید باقی می‌ماند. به عنوان مثال، یک ملت ترکیبی تحت فشار ممکن است دچار «ترک» در «موزاییک» جامعه متشکل از گروه‌های مختلف قومی، نژادی و دینی شود. در طول جنگ جهانی دوم، بیش از ۱۰۰,۰۰۰ آمریکایی ژاپنی‌تبار در اردوگاه‌های کار اجباری منزوی شدند، با وجود اینکه آن‌ها غیروفادار نبودند. پس از ۱۱ سپتامبر نیز، ترک‌هایی در ایالات متحده بین کسانی که «ما» محسوب می‌شوند و کسانی که ممکن است به طور مستقیم یا نمادین با اسلام مرتبط باشند، پدیدار شد.

ملی‌گرایی در مقابل میهن‌پرستی
در عمل، برخی تعاریف از ملی‌گرایی بسیار شبیه به تعاریف قومیت هستند. ریتا راجرز، ملی‌گرایی را «یک حالت ذهنی» توصیف می‌کند، که تعریف هاوارد استاین از قومیت را تداعی می‌کند. ویلیام پترسن یک ملت را «مردمی که با تبار مشترک از نیاکان فرضی و با قلمرو، تاریخ، زبان، دین و/یا شیوه زندگی مشترک به هم پیوند خورده‌اند» توصیف می‌کند. هانس کوهن نیز می‌گوید: «ملی‌گرایی—هم‌ذات‌پنداری ما با زندگی و آرزوهای میلیون‌ها انسانی که هرگز نخواهیم شناخت، در سرزمینی که هرگز به طور کامل از آن بازدید نخواهیم کرد—از نظر کیفی با عشق به خانواده یا محیط خانه متفاوت است.»
با این حال، تاریخ به ما یادآوری می‌کند که مفهوم ملی‌گرایی همیشه با آزادی و آرمان‌های والای انسانی مرتبط نیست و ممکن است با نژادپرستی، توتالیتاریسم و ویرانی نیز همراه باشد. در نتیجه، تمایلی در میان دانشمندان علوم سیاسی برای تمایز قائل شدن بین ملی‌گرایی منفی و ملی‌گرایی مثبت—که معمولاً «میهن‌پرستی» (patriotism) نامیده می‌شود—وجود دارد. جورج اورول میهن‌پرستی را «از خودگذشتگی برای یک مکان خاص و یک شیوه زندگی خاص، که فرد آن را بهترین در جهان می‌داند اما تمایلی به تحمیل آن بر دیگران ندارد» توصیف می‌کند؛ و ملی‌گرایی را میهن‌پرستی‌ای که به انحراف کشیده شده—«قدرت‌طلبی که با خودفریبی تعدیل شده است»—می‌داند. تمایز اصلی کلی بین یک ملت و یک گروه قومی این است که ملت دلالت بر استقلال سیاسی و مرزهای مشخص دارد.
اما همانطور که اشاره کردم، قومیت به درستی به مقوله‌ای بنیادی‌تر از ملیت اشاره دارد. در واقع، به نظر می‌رسد که دوران ملی‌گرایی اکنون گذشته است؛ پس از عقب‌نشینی امپراتوری‌های اروپایی و فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی، ما ممکن است در «عصر قومیت» زندگی کنیم. با این حال، همان‌طور که من و مورخ نورمن ایتزکوویتز نوشته‌ایم، تمرکز بر قومیت، اگرچه در آن زمان به این نام شناخته نمی‌شد، در دوره‌های پیشین نیز وجود داشته است.
نظریه‌های مدرنیزاسیون نشان می‌دادند که صنعت و تجارت جایگزین کشاورزی به عنوان بنیان اقتصاد خواهند شد؛ جامعه صنعتی به ارزش‌های جهانی نیاز خواهد داشت که جایگزین ارزش‌های قبیله‌ای و محلی شوند؛ و اشکال جدید ارتباطات به همسان‌سازی فرهنگی و ناپدید شدن نهایی هویت‌های قومی منجر خواهد شد. با این حال، به نظر می‌رسد که عکس این موضوع صادق است، زیرا «هویت‌های قومی در برابر انسان‌زدایی ناشی از مدرنیزاسیون، قدرت بیشتری یافته‌اند».

نژاد (Race)
در حالی که قومیت یک مقوله طبیعی نیست، مقوله مرتبط «نژاد» (race)، از قرن هجدهم، بر این ایده استوار بود که انسان‌ها را می‌توان بر اساس تفاوت‌هایشان در رنگ پوست، بافت مو، ویژگی‌های چهره و سایر پدیده‌های فیزیکی «طبیعی» به «زیرگونه‌ها» تقسیم کرد. تمایزات نژادی زمانی ماهیت نژادپرستانه به خود گرفتند که تصور می‌شد منعکس‌کننده مراحل مختلف رشد انسانی هستند و برای حمایت از اعطا یا سلب سیستماتیک حقوق و امتیازات به کار گرفته شدند. امروزه، نژادپرستی به معنای سنتی تا حد زیادی، به ویژه در اروپای غربی، با مفهوم جدیدتر «نژادپرستی نو» (neo-racism) جایگزین شده است. نژادپرستی نو نه بر اساس زیست‌شناسی، بلکه بر اساس انسان‌شناسی و ایدئولوژی استوار است. در برخی محافل اروپایی، برخی افراد به تمایزات در آداب و رسوم دینی، زبان یا نظام ارزشی خاص مهاجران آفریقایی، خاورمیانه‌ای یا آسیایی استناد می‌کنند تا جدایی عاطفی، و نه لزوماً فیزیکی، این جوامع مهاجر را توجیه کنند. نژادپرستی نو شبیه به مفهوم «قوم‌محوری» (ethnocentrism) است که به نگرش‌هایی اطلاق می‌شود که به طور غیرانتقادی یا غیرقابل توجیه از برتری یک گروه قومی بر دیگران حمایت می‌کنند.
انعطاف‌پذیری هویت‌ها
این مرور مختصر بر دسته‌بندی‌های مختلف هویت گروه بزرگ، نیاز به انعطاف‌پذیری در تعریف مفاهیم هویت گروهی را نشان می‌دهد. قبطی‌های مسیحی مصر نمونه بارز این انعطاف‌پذیری هستند. آن‌ها با افتخار خود را بر اساس تفاوت دینی‌شان از اکثر مردم منطقه تعریف می‌کنند. اما آن‌ها همچنین معتقدند که نوادگان مستقیم مصریان باستان هستند که تحت حکومت فراعنه بودند. بنابراین، آن‌ها خود را از نظر قومی از اکثریت مصری‌ها که از نظر قومی عرب هستند، جدا می‌کنند. با این حال، برای احساس امنیت در مصر، آن‌ها خود را بخشی از ملت مصر نیز می‌دانند. بنابراین، بسته به شرایطی که در یک لحظه تاریخی خاص با آن روبرو هستند، قبطی‌ها ممکن است خود را به عنوان یک گروه بر اساس دین، قومیت یا ملیت تعریف کنند و بر اساس آن احساس امنیت یا ناامنی نمایند.

ایدئولوژی (Ideology)
آخرین راه برای تعریف هویت یک گروه بزرگ، «ایدئولوژی» (ideology) است. برخی ایدئولوژی‌ها، مانند کمالیسم در ترکیه پس از جنگ استقلال (۱۹۱۹-۱۹۲۲)، به مرزهای یک گروه بزرگ یا ملت خاص محدود می‌شوند. برخی دیگر، مانند کمونیسم شوروی، برای مخاطبان بین‌المللی تلاش می‌کنند. با این حال، هویت ایدئولوژیک از نوع متفاوتی نسبت به هویت‌های قومی، ملی و دینی است. این هویت به اندازه سایر دسته‌بندی‌ها بادوام یا یکپارچه نیست؛ یک ایدئولوژی سیاسی ممکن است اصلاح شود یا کنار گذاشته شود بدون اینکه حس بنیادین همانندی هسته‌ای در میان اعضای یک گروه بزرگ از بین برود. برای مثال، روس‌ها و چک‌ها همچنان خود را روس و چک می‌دانند، حتی اگر دیگر به ایدئولوژی کمونیستی پایبند نباشند. این درک از ماهیت سیال و چندلایه هویت‌های جمعی، ما را به سمت بررسی روان‌شناختی عمیق‌تر هویت فردی، که سنگ بنای این وابستگی‌های گروهی است، هدایت می‌کند.

۳.۰ درک روانکاوانه هویت فردی
برای درک قدرت هویت جمعی، ابتدا باید به درک روانکاوانه از هویت فردی بپردازیم. این مفهوم، که توسط اریک اریکسون به طور گسترده معرفی شد، بنیان روان‌شناختی‌ای را فراهم می‌کند که هویت گروه بزرگ بر آن استوار است.
تعریف هویت
اریک اریکسون، از اولین روانکاوان برجسته‌ای بود که به این اصطلاح توجه عمومی را جلب کرد. او در سال ۱۹۵۶، «هویت» (identity) یک فرد را به عنوان «احساس پایدار همانندی درونی در درون خود… [و همزمان] اشتراک مداوم نوعی منش ذاتی با دیگران» توصیف کرد. اکنون به طور کلی پذیرفته شده است که «هویت» به تجربه ذهنی فرد از خودش اشاره دارد و بنابراین باید از مفاهیم مرتبط دیگر مانند «شخصیت» (character) یا «منش» (personality) متمایز شود. این اصطلاحات اخیر، برداشت‌های جمعی دیگران از ابرازهای عاطفی، شیوه‌های گفتار و روش‌های معمول تفکر و رفتار یک فرد را مشخص می‌کنند. در مقابل، هویت، مدل کارکردی درونی فرد از خودش و یکپارچگی گذشته، حال و آینده‌اش را در یک پیوستار روان از وجود به یاد آورده شده، احساس شده و مورد انتظار، معین می‌کند. یک فرد با هویت هسته‌ای متبلور، دارای تصویر بدنی واقع‌بینانه، حس درونی از استحکام فیزیکی، وضوح ذهنی درباره جنسیت خود، وجدانی به خوبی درونی‌شده، و مهم‌تر از همه برای اهداف ما، «یک همبستگی درونی با گروه خود و آرمان‌های آن» است.

هویت هسته‌ای
«هویت هسته‌ای» (core identity) جنبه‌ای بنیادین از هویت فردی است. بزرگسالان معمولاً جنبه‌های مختلفی از هویت خود را که مربوط به وضعیت اجتماعی یا حرفه‌ای است، شناسایی می‌کنند—فرد ممکن است همزمان خود را پزشک و بازیکن هندبال بداند. اما این‌ها بازتاب‌دهنده حس پایدار همانندی بنیادین که اریکسون شناسایی کرد، نیستند. اگر هویت اجتماعی یا شغلی فرد تهدید شود، ممکن است دچار اضطراب شود یا نشود. در مقابل، فردی را در نظر بگیرید که در حال فروپاشی به سمت اسکیزوفرنی است: حس بنیادین هویت او در حال تجزیه شدن است؛ او ممکن است احساس کند مانند ستاره‌ای است که به میلیاردها تکه منفجر می‌شود. چنین فردی اضطرابی را تجربه می‌کند که به طرز غیرقابل توصیفی وحشتناک است. از دست دادن هویت هسته‌ای غیرقابل تحمل است—این مرگ روانی است.

شکل‌گیری هویت هسته‌ای
هویت هسته‌ای هر فرد عمدتاً از طریق تکمیل دو وظیفه ذهنی که باید در اوایل زندگی انجام شوند، توسعه می‌یابد: «تمایز» (differentiation) و «یکپارچگی» (integration). در آغاز زندگی، نوزاد عملاً نمی‌داند کجا خود او تمام می‌شود و کجا دیگران (یعنی مادر یا سایر مراقبان اصلی) آغاز می‌شوند. تمایز، وظیفه روانی-زیستی جداسازی آنچه به خود فرد تعلق دارد از آنچه به افراد و چیزهای دیگر («ابژه‌ها» (objects) در اصطلاح روانکاوی) تعلق دارد، می‌باشد.
برای درک این فرآیند می‌توان از استعاره «بزرگراه» استفاده کرد. این فرایند در چندین مرحله رخ می‌دهد:
• مرحله ۱ (ماه اول زندگی): در چند کیلومتر اول این بزرگراه، هیچ خط تقسیمی وجود ندارد. نوزاد خود را با مراقبانش «ادغام» می‌کند.
• مرحله ۲ (ماه دوم تا ششم): نوزاد شروع به تجربه احساسات خوشایند («خوب») و ناخوشایند («بد») می‌کند. در این مرحله، بزرگراه به دو خط تقسیم می‌شود: «خوب» خود/دیگری و «بد» خود/دیگری.
• مرحله ۳ (حدود شش تا هشت ماهگی): با رشد بیشتر ذهن نوزاد، هر جاده شروع به تقسیم شدن به دو خط می‌کند، که نشان‌دهنده آغاز توانایی نوزاد برای جداسازی تصاویر مثبت خود از تصاویر مثبت دیگران و تصاویر منفی خود از تصاویر منفی دیگران است.
• مرحله نهایی (یکپارچگی): در نهایت، جاده‌های «خوب» و «بد» هر کدام به خطوط کاملاً مجزای «خود» و «دیگری» تقسیم می‌شوند. یکپارچگی زمانی رخ می‌دهد که دو خط «خود» در یک جاده واحد ادغام می‌شوند و دو خط «دیگری» در یک جاده واحد جداگانه به هم می‌رسند. یعنی یکپارچگی زمانی آغاز می‌شود که کودک نه تنها می‌داند کجا خود او تمام می‌شود و دیگران آغاز می‌شوند، بلکه قادر است تشخیص دهد که ۱) او از هر دو بخش مثبت و منفی تشکیل شده است و ۲) مادرش (یا هر شخص دیگری در محیطش) در طول زمان همان شخص باقی می‌ماند، صرف‌نظر از اینکه در هر لحظه خاص او را ارضاکننده یا ناکام‌کننده تجربه کند. این یکپارچگی عملاً زمانی که کودک تقریباً سی و شش ماهه است، کامل می‌شود.

هم‌ذات‌پنداری
هنگامی که کودک شروع به درک مرزهای خود و دیگران می‌کند، درگیر وظیفه رشدی دیگری می‌شود که برای وابستگی به گروه بزرگ حیاتی است: «هم‌ذات‌پنداری» (identification). در هم‌ذات‌پنداری با دیگران، کودک به طور ناخودآگاه تصاویر و کارکردهای افراد مهم در محیط خود را به حس خویشتن خود وارد می‌کند. کودک بدین ترتیب هویت هسته‌ای خود را غنی می‌سازد. این درک از هویت فردی، ما را به سمت بررسی ساختار روان‌شناختی هویت گروه بزرگ که در ادامه خواهد آمد، هدایت می‌کند.
4.۰ هفت رشته‌ی هویت گروه بزرگ: استعاره‌ی چادر
این بخش، چارچوب اصلی نویسنده برای درک ساختار هویت گروه بزرگ را معرفی می‌کند. این چارچوب، هویت جمعی را به مثابه یک پارچه در هم تنیده از هفت رشته روان‌شناختی توصیف می‌کند که هویت هسته‌ای فرد را به هویت گروه بزرگ پیوند می‌زند.
از میله تا چادر
نظریه کلاسیک فروید در مورد روانشناسی گروه بزرگ، افراد را در اطراف یک «میله» بزرگ (نماد رهبر) تصور می‌کند که با یکدیگر هم‌ذات‌پنداری کرده و رهبر را آرمان‌سازی می‌کنند. من این استعاره را با تصور یک پارچه بزرگ بر روی این افراد گسترش داده‌ام، یک «چادر» (tent-canvas) هویت گروه بزرگ؛ افرادی که در اطراف میله جمع شده‌اند مصمم هستند که میله را سرپا نگه دارند تا چادر محکم و به عنوان یک پوشش محافظ برای افراد زیر آن باقی بماند. به عبارت دیگر، فعالیت‌های گروه بزرگ بر حفظ یکپارچگی هویت گروه متمرکز است؛ تعاملات پیرو-رهبر تنها یکی از عناصر این تلاش است. تمام مسائل «دنیای واقعی»، از مسائل حقوقی گرفته تا اقتصادی و نظامی، با تلاش‌های رهبر و پیروان برای حفظ، ترمیم و گاهی اصلاح هویت گروه بزرگشان، «آلوده» می‌شود یا همراه و تحت تأثیر آن قرار می‌گیرد.

معرفی هفت رشته
من هفت «رشته» (threads) را شناسایی کرده‌ام که بافته شدن آن‌ها با یکدیگر، هویت گروه بزرگ را تشکیل می‌دهد:
1. مخازن مشترک و ملموس برای تصاویری که با عواطف مثبت مرتبط هستند.
2. هم‌ذات‌پنداری‌های «خوب» مشترک.
3. جذب ویژگی‌های «بد» دیگران.
4. جذب دنیای درونی رهبران (انقلابی یا تحول‌آفرین).
5. افتخارات برگزیده.
6. آسیب‌های برگزیده.
7. شکل‌گیری نمادهایی که استقلال خاص خود را پیدا می‌کنند.
شرح دقیق رشته‌ها
رشته ۱: مخازن مشترک
نخستین رشته هویت گروه بزرگ در اوایل زندگی فرد از طریق فرآیند «برونی‌سازی» (externalization)، که شکلی اولیه از مکانیسم آشناتر فرافکنی (projection) است، در هسته هویت فردی بافته می‌شود. کودک برای حفظ هویت هسته‌ای نوپای خود، تصاویر و عواطف ناخوشایند یا بسیار شدید خوشایند را به بیرون از خود منتقل می‌کند. برای مثال، یک کودک خردسال زمین می‌خورد اما نمی‌خواهد دست و پا چلفتی به نظر برسد؛ او می‌گوید: «من زمین نخوردم—عروسکم بود که افتاد.» عروسک در اینجا به مخزنی برای تصویر آسیب‌دیده خودِ کودک تبدیل می‌شود.
اگرچه بسیاری از این مخازن صرفاً شخصی هستند، اما برخی دیگر با معنای خاصی برای گروهی که کودک در حال «فرهنگ‌پذیری» (acculturation) در آن است، آغشته شده‌اند. این اشیاء و تجربیات مشترک فرهنگی که من آن‌ها را «مخازن مناسب» (suitable reservoirs) نامیده‌ام، به محلی برای این برونی‌سازی‌ها تبدیل شده و اولین پیوند بین هویت هسته‌ای فرد و هویت گروهی بزرگ را ایجاد می‌کنند. به عنوان مثال، رفتن به سونا تجربه‌ای است که همه کودکان فنلاندی را به هم پیوند می‌دهد. دامن اسکاتلندی (kilt) برای اسکاتلندی‌ها یا در دوران اشغال نوار غزه توسط اسرائیل، سنگ‌های کوچکی که با رنگ‌های فلسطینی رنگ‌آمیزی شده بودند و بسیاری از فلسطینی‌ها در جیب‌های خود حمل می‌کردند، نمونه‌هایی از این مخازن مشترک هستند. این مخازن به طور نامرئی شبکه‌ای از هویت گروهی را ایجاد کرده و پیوندهای گروهی را تقویت می‌کنند.
رشته ۲: هم‌ذات‌پنداری‌های «خوب»
رشته دوم از طریق هم‌ذات‌پنداری با افراد در محیط نزدیک، به ویژه مراقبان، شکل می‌گیرد. کودک از طریق هم‌ذات‌پنداری با مراقبان خود، به طور ناخودآگاه نگرش‌ها، فرهنگ و ارزش‌های گروه بزرگ را جذب می‌کند. این فرآیند شامل زبان، ترجیحات غذایی، لالایی‌ها، آهنگ‌ها و رقص‌های مشترک می‌شود. اینکه کدام جنبه از هویت گروهی—قومی («من عرب هستم»)، دینی («من کاتولیک هستم») یا ملی («من آلمانی هستم»)—غالب می‌شود، بستگی به این دارد که بزرگسالان در آن گروه چه عواملی را به طور جمعی مهم‌تر می‌دانند. برای مثال، کودکی که در حیدرآباد هند به دنیا می‌آید، عمدتاً بر مسائل دینی و فرهنگی متمرکز خواهد بود، زیرا بزرگسالان در آنجا هویت گروهی غالب خود را بر اساس وابستگی دینی—مسلمان یا هندو—تعریف می‌کنند. در مقابل، کودکی که در قبرس متولد می‌شود، هویت گروهی غالبی را جذب می‌کند که با احساسات قومی و ملی‌گرایانه تعریف می‌شود، زیرا آنچه در حال حاضر در این بخش از جهان تعیین‌کننده است این است که فرد یونانی است یا ترک، نه اینکه مسیحی ارتدوکس یونانی است یا مسلمان سنی. مشکلات هویتی در کودکانی که از ازدواج‌های مختلط متولد می‌شوند، می‌تواند به ویژه در زمان تغییرات شدید سیاسی-اجتماعی یا جنگ بین گروه‌ها، حاد شود.
رشته ۳: جذب ویژگی‌های «بد» دیگران
هویت یک گروه هرگز در خلأ وجود ندارد و همیشه در مجاورت هویت گروهی دیگر قرار دارد. رشته سوم در تعامل بین دو گروه همسایه تولید می‌شود. این فرآیند را می‌توان با استعاره دو چادر در کنار هم تصور کرد. افراد در چادر اول، گل و لای، فضولات و زباله—یعنی تصاویر «بد» خود و دیگران و افکار، احساسات، نگرش‌ها و انتظارات ناخواسته خود—را بر روی چادر دوم می‌ریزند. اگر افراد در چادر اول بر افراد چادر دوم مسلط باشند و فرافکنی‌های آن‌ها با نیروی اقتصادی یا فیزیکی پشتیبانی شود، آنچه بر روی چادر دوم می‌ریزند، در پارچه آن نفوذ کرده و در رشته‌های موجود هویت گروه دوم جذب می‌شود. به عبارت دیگر، این «لکه» به بخشی دائمی از هویت گروه تحت سلطه تبدیل می‌شود.
ادبیات روانپزشکی ایالات متحده در قرن بیستم، نمونه‌ای از این پدیده را در «توهم سفیدپوست بودن» که اغلب در بیماران آفریقایی-آمریکایی مبتلا به روان‌پریشی گزارش می‌شد، ارائه می‌دهد. این بیماران با «خواستن» شبیه شدن به کسانی که آن‌ها را تحقیر می‌کردند، هم با ستمگران خود هم‌ذات‌پنداری می‌کردند و هم درد ناشی از مخزن بودن برای عناصر «بد» (مانند «پرخاشگری جنسی» و «عقب‌ماندگی ذهنی») که ستمگران به آن‌ها نسبت داده بودند را انکار می‌کردند. به طور مشابه، یهودیان در آمریکا گاهی به شوخی می‌گویند که کسی را استخدام کنند تا فرزندانشان را به خاطر یهودی بودن کتک بزند تا به آن‌ها بفهمانند یهودی بودن چه معنایی داشته و ممکن است دوباره داشته باشد. آن‌ها با این کار هم درد تجربه یهودیان در طول تاریخ را انکار می‌کنند و هم با عاملان آن هم‌ذات‌پنداری می‌نمایند.
رشته ۴: جذب دنیای درونی رهبران
رشته چهارم توسط انواع خاصی از رهبران در پارچه هویت گروه بزرگ بافته می‌شود. یک رهبر «تحول‌آفرین» یا «کاریزماتیک»، که برای برآوردن نیازهای دنیای درونی خود برانگیخته شده است، دنیای بیرونی و هویت روانی-اجتماعی و سیاسی گروه بزرگ خود را تغییر شکل می‌دهد. با این حال، برای اینکه هویت گروه بزرگ به این شکل به سازمان روانی رهبر خود تن دهد، گروه بزرگ باید در حالتی باشد که روانکاوی آن را «واپس‌روی» (regression) می‌نامد.
نمونه‌ای از این فرآیند را می‌توان در رابطه بین مصطفی کمال آتاتورک، بنیانگذار ترکیه مدرن، و مردم ترکیه مشاهده کرد. تا سال ۱۹۲۵، مردان ترک کلاه به سبک غربی نمی‌پوشیدند؛ کلاه متعلق به «کافران» بود. مردان ترک عمامه یا فینه (fez) بر سر می‌گذاشتند که به نمادی از ترک بودن و اسلام تبدیل شده بود. آتاتورک، که دنیای درونی‌اش او را به سمت سکولار و غربی کردن ترکیه سوق می‌داد، فینه را که با دین و گذشته عثمانی مرتبط می‌دانست، از جامعه جدید خود پاک کرد. او با ظاهر شدن در یک منطقه محافظه‌کار با یک کلاه پانامای سفید در دست، به طور نمادین فینه را به عنوان نماد مناسب ترک بودن از بین برد و کلاه غربی را به عنوان مخزن مناسب جدید معرفی کرد.
رشته‌های ۵ و ۶: افتخارات برگزیده و آسیب‌های برگزیده
این دو رشته نقش بسیار مهمی در خاص کردن هویت هر گروه بزرگ و پیوند آن با گذشته‌اش—چه به صورت واقعی به یاد آورده شده و چه اصلاح شده با آرزوها، خیال‌پردازی‌ها و دفاع‌های روانی—ایفا می‌کنند.
«افتخارات برگزیده» (chosen glories) بازنمایی‌های ذهنی رویدادهایی هستند که شامل احساس موفقیت و پیروزی مشترک در میان اعضای گروه می‌شوند. این رویدادها که در طول زمان به شدت اسطوره‌ای شده‌اند، عزت نفس گروه را تقویت می‌کنند. در مواقع استرس، رهبران اغلب افتخارات برگزیده را برای تقویت هویت گروه خود فعال می‌کنند. به عنوان مثال، در طول جنگ خلیج فارس، صدام حسین به شدت به افتخارات برگزیده تکیه کرد تا حمایت مردم عراق را جلب کند و حتی خود را با سلطان صلاح‌الدین ایوبی که صلیبیون مسیحی را در قرن دوازدهم شکست داد، مرتبط ساخت.
نقش «آسیب برگزیده» (chosen trauma)—بازنمایی ذهنی جمعی از رویدادی که باعث شده یک گروه بزرگ با تلفات مشترک شدید روبرو شود، احساس درماندگی و قربانی شدن توسط گروهی دیگر کند و یک آسیب تحقیرآمیز مشترک را تجربه نماید—در حفظ هویت گروه بزرگ پیچیده‌تر است. مطالعات روی نسل‌های دوم و سوم گروهی که دچار چنین آسیبی شده‌اند (مانند فرزندان و نوادگان بازماندگان هولوکاست) به وضوح نشان می‌دهد که بازنمایی ذهنی این تراژدی مشترک به نسل‌های بعدی منتقل می‌شود. این انتقال از طریق فرآیندهای روانی عمدتاً ناخودآگاه صورت می‌گیرد که در آن بازماندگان، تصاویر آسیب‌دیده خود را در هویت هسته‌ای فرزندانشان «سپرده‌گذاری» می‌کنند. این تصاویر سپرده‌گذاری شده، نسل جدید را به طور ناخودآگاه به هم پیوند می‌دهد و به مرور زمان، بازنمایی ذهنی تراژدی اصلی به یک نشانگر حیاتی هویت گروه بزرگ تبدیل می‌شود.
یک آسیب برگزیده ممکن است برای نسل‌ها خفته بماند. در مواقع استرس، زمانی که هویت گروه تهدید می‌شود، یک آسیب برگزیده غیرفعال می‌تواند دوباره فعال شود. در پدیده‌ای که من آن را «فروپاشی زمان» (time collapse) می‌نامم، آسیب برگزیده طوری تجربه می‌شود که گویی همین دیروز اتفاق افتاده است. به عنوان مثال، آسیب برگزیده حیاتی برای درک تراژدی‌های بوسنی در سال ۱۹۹۲ و کوزوو در سال ۱۹۹۹، شکست مردم صرب در نبرد کوزوو در سال ۱۳۸۹ است. اسلوبودان میلوسویچ این «خاطره» ۶۰۰ ساله از تحقیر و میل به انتقام را دوباره فعال کرد و مردم صرب را از نظر عاطفی برای جنایاتی که علیه مسلمانان بوسنی و کوزوو مرتکب شدند، آماده نمود. بسیاری از درگیری‌های امروزی را نمی‌توان به طور کامل درک کرد، مگر آنکه ابتدا بفهمیم چگونه آسیب‌ها و رنج‌های تاریخی به عنوان «آسیب‌های برگزیده» از نسلی به نسل دیگر منتقل می‌شوند. این «ژن‌های» روان‌شناختی در بسیاری از گروه‌های بزرگ وجود دارند و می‌توانند توسط رهبران در نسل‌های بعدی برای بسیج گروه مورد سوءاستفاده قرار گیرند. فعال‌سازی مجدد یک آسیب برگزیده ممکن است به تصمیم‌گیری‌های غیرمنطقی و اعمال غیرانسانی منجر شود (تصویر ۲ را ببینید). در مذاکرات سیاسی مدرن نیز، فعال شدن آسیب‌های برگزیده می‌تواند مانع بزرگی باشد، همانطور که در گفتگوی بین رهبران استونیایی و روسی مشاهده شد. روس‌ها در پاسخ به استونیایی‌ها، با این ادعا که روسیه «از تمام تمدن غرب در برابر حمله تاتارها و مغول‌ها» دفاع کرده است، به «خاطرات» قرن‌ها پیش از قربانی شدن روی آوردند تا حس «ما بودن» خود را تقویت کنند.
رشته ۷: نمادها
رشته هفتم، «نماد» (symbol) است که برای گره زدن برخی یا همه رشته‌های دیگر به یکدیگر عمل می‌کند. نمادهای گروه بزرگ تمایل به منحصر به فرد بودن دارند. به عنوان مثال، ستاره‌ها به عنوان نماد بر روی پرچم‌های ملی متعددی ظاهر می‌شوند، اما ستاره داوود فقط نماد یهودیت است. تصویر شاهزاده لازار برای قرن‌ها به عنوان نمادی از هویت صرب‌ها در اشکال فرهنگی مشترک مورد استفاده قرار گرفت و رشته‌های دیگر هویت قومی صرب را به هم پیوند زد.
گاهی نمادها توسط رهبران مهم اتخاذ می‌شوند. شیفتگی و هم‌ذات‌پنداری آدولف هیتلر با گرگ نمونه بارز این موضوع است. او نام سگ مورد علاقه‌اش را «ولف» (گرگ) گذاشت و اس‌اس را «گله گرگ‌های» خود می‌نامید.
زمانی که یک گروه بزرگ تحت استرس قرار می‌گیرد، رابطه روشن بین دال و مدلول ممکن است از بین برود و نمادهای آن ممکن است به چیزی تبدیل شوند که روانکاوی آن را «پیش‌نماد» (protosymbols) می‌نامد—یعنی دیگر نه به عنوان نمادی که هویت گروه را نشان می‌دهد، بلکه به عنوان خودِ آن چیز درک شوند.
نتیجه‌گیری
اعضای گروه بزرگ و رهبرانشان دائماً درگیر کار محافظت از هویت مشترک خود و محکم نگه داشتن هفت «رشته» توصیف شده در این فصل هستند. زمانی که چادر هویت یک گروه بزرگ توسط درگیری یا تحقیر به لرزه در می‌آید یا شروع به فرسودگی می‌کند، اعضا به شدت از هویت گروهی خود و تلاش‌های جمعی‌شان برای حفظ، ترمیم و تثبیت آن آگاه می‌شوند. این تلاش‌ها اغلب به شکل آیین‌های مشترک صورت می‌گیرد. اما پیش از بررسی این آیین‌ها، ابتدا باید وضعیت روانی‌ای را بررسی کنیم که در آن گروه‌های بزرگ مستعد تبلیغات سیاسی، تصمیم‌گیری‌های سیاسی ناسازگارانه و رفتارهای ویرانگر گسترده می‌شوند: «واپس‌روی گروه بزرگ» (large-group regression)، تجربه‌ای که آن را «فرو رفتن در دنیای ترس و آرزو» می‌نامم.

🌿 آیا نیاز به مشاوره دارید؟

در مقاطع مختلف زندگی، گفت‌وگو با یک مشاور می‌تواند مسیرتان را روشن‌تر کند.
جهت رزرو وقت مشاوره حضوری یا آنلاین، با ما در ارتباط باشید.

📱 ارتباط با ما : ۰۹۳۵۵۷۵۸۳۵۸
۰ ۰ رای ها
رأی دهی به مقاله

0 نظر
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها