دانشنامه روانشناسی مردمی
علیرضا نوربخش (مشاور بالینی)

مفهوم مرگ

ابعاد مرگ:

۱- مرگ جامعه شناختی:

منظور از آن جدایی میان بیمار و اشخاص مهم زندگی اوست. در صورتی که بیمار برای مردن در تنهایی رها شود، این مرگ روزها و هفته ها پیش از پایان واقعی زندگی رخ می دهد و ممکن است به صورت روندی کاهنده، تدریجی و گاه غیرمحسوس مقدم بر خاتمه نهایی حیات باشد(معتمدی). مرگ جامعه شناختی را شاید بتوان شکل نهایی یا تکامل یافته مرگ روانی دانست. از آنجا که سالمندان فاقد نقشی فعال در جامعه هستند و از پوشش ساخت های حمایتی برخوردار نیستند، این نوع مرگ موجب تقویت احساس های بیمارگونه در آنان می شود.

۲- مرگ روانی:

هنگامی رخ می دهد که بیمار مرگ خود را می پذیرد و به ژرفای وجود خویش بازگشت می کند. وقوع مرگ روانی ممکن است با کاهش واقعی عملکردهای روانی همزمان باشد.(معتمدی) از سوی دیگر مرگ روانی می تواند زودتر از خاتمه واقعی حیات رخ دهد. همانگونه که بیمارانی که مرگ خود را پیش بینی و از ادامه زیستن امتناع می کنند، دیده می شود. این مرگ در میان برخی قبایل بدوی که به جادو اعتقاد دارند دیده می شود. فردی که توسط جادوگر قبیله، جادوی مرگ شده است و به آن باور دارد، بر اثر این جادو می میرد.

۳- مرگ جسمی:

این مرگ دو جزء زیستی و فیزیولوژیک دارد. در مرگ زیستی ارگانیسم، هستی خود را به عنوان یک وجود انسانی از دست می دهد مانند اغمای برگشت ناپذیر فردی که قلب یا ریه های او به کمک دستگاه های مصنوعی به کار خود ادامه می دهند. در مرگ فیزیولوژیک، عملکرد نظام اندام ها متوقف می شود.

معنای فرهنگی مرگ:

آریس (۱۹۸۱) سیر معنای فرهنگی مرگ را در تفکر غرب از قرون وسطی تا زمان حاضر دنبال کرده است. قبل از سال ۱۲۰۰ افراد مرگ را به عنوان تقدیر خود می پذیرفتند. مرگ نه مهم به شمار می آمد و نه از آن اجتناب می شد. از سال  ۱۲۰۰ تا ۱۷۰۰ بر هنر خوب مردن یعنی آشتی فرد با خدا در زمان آماده سازی خود برای مرگ تأکید می شد. در این زمان مرگ به عنوان دروازه ورود به زندگی بهتر اهمیت خاصی یافته بود. از سال ۱۷۰۰ تا اواخر سال های ۱۸۰۰ مرگ غیر طبیعی را که تنبیه به شمار می آمد، از مرگ زیبا و متعالی که گذاری طبیعی تلقی می شد تفکیک می کردند. در این دوران مرگ هاله ای رویایی و پراهمیت یافت. سپس از آغاز قرن ۲۰ از لحاظ فرهنگی به شکل پدیده ای نامرئی درآمد که برای انکار آن همه گونه تلاش می شد. از پزشکان بیمارستان انتظار می رفت که از مرگ جلوگیری یا از افرادی که درحال مرگ بودند سرپرستی کنند. 

سیمای مرگ:

تعیین زمان مرگ کار ساده ای نیست بین مرگ فیزیولوژیکی و مرگ بالینی افتراق قائل می شوند. در مرگ فیزیولوژیکی تمام اندام های حیاتی از فعالیت باز می مانند و موجود زنده دیگر قادر به ادامه حیات در هیچ معنای این واژه نیست. سلول های بدن بر اثر محرومیت از اکسیژن و مواد غذایی رفته رفته می میرند. مرگ بالینی به توقف کلیه ی فعالیت های مغز اطلاق می شود که فقدان امواج مغزی شاخص اصلی آن است. در این وضعیت، هشیاری و آگاهی دیگر مفهومی ندارد.

مؤلفه های نظری مفهوم مرگ:

درک مفهوم مرگ مانند هر موضوع دیگری در کودک، از نظر روان شناسی تحولی پدیده ای است که مطابق چهار دوره تحول شناختی(حسی-حرکتی، پیش عملیاتی، عملیات عینی و عملیات صوری) به طور تدریجی بنا می شود تا به شکل همان مفهومی در آید که یک بزرگسال از آن دارد. احساس فقدان ناشی از مرگ والدین در مراحل مختلف تحول روانی کودک نیز به تبع ظهور ساخت های شناختی و فرایندهای عاطفی و اجتماعی در حال تغییر و دگرگونی است. یافته های روان شناسی تحولی در مطالعه چگونگی تحول مفهوم مرگ نشان داده است که فهم و درک مرگ با سه مؤلفه اساسی همراه است:

  • ۱- دائمی بودن(قطعیت)یا برگشت ناپذیری: یعنی هر موجود زنده ای که مرد دیگر باز نمی گردد، مرگ او همیشگی و برگشت ناپذیر است.
  • ۲-عمومیت(جهان شمولی): یعنی هر موجود زنده ای در نهایت زمانی خواهد مرد و هیچ گریزی برای هیچ یک از موجودات (اعم از گیاه، حیوان، انسان) نیست.
  • ۳-فقدان اعمال حیاتی (ناکنش وری): یعنی هنگام مرگ، تمامی نشانه های حیات و کلیه اعمال زندگی(درونی و برونی ، عینی و ذهنی، محسوس و نامحسوس) متوقف می شود.

غالب پژوهش های انجام شده درباره چگونگی ادراک کودکان از مؤلفه های سه گانه مرگ نشان داده است که کودکان تا رسیدن به مفهوم واقعی مرگ از سطح تفکر پیش عملیاتی تا عملیات عینی درک متفاوتی از مؤلفه های فوق دارد. بدین معنی که لازمه درک «دائمی بودن»،«عمومیت» و«فقدان اعمال حیاتی» مرگ مستلزم ظهور نگهداری ذهنی (بقا) در ساختار شناختی کودک است. لذا نحوه ی ادراک نظری کودک از مرگ با مراحل شناختی او سازگار است. هر چند که تفاوت های فردی، یادگیری های اجتماعی و فرهنگی و تجربیات شخصی در تأخیر یا تسریع دستیابی به این مراحل مؤثرند، اما توالی مراحل تحول مفهوم مرگ ، آن گونه که پژوهش های بین فرهنگی نشان میدهد به طور تقریبی ثابت است.

درک مفهوم مرگ در ارتباط با وجود دیگری یا در ارتباط با خود شخص دارای ابعاد مختلف است. زمانی که کودک از احتمال مرگ خود سخن می گوید با زمانی که از مرگ والدین خود نگران می شود، تفسیرها و تحلیل های روان شناختی متفاوت می شود. فراتر از این دو زمانی که کودک صرفاً مرگ را از منظر افراد بیگانه (نه خود و نه عزیزان) می نگرد، وضعیت ادراکی او از مرگ تغییر می کند. از این رو عده ای از روانشناسان تقسیم بندی زیر را برای درک ابعاد مرگ ارائه کرده اند:

۱-مرگ درون فردی:

منظور تجربه درونی فناپذیری فاعلی و شخصی است، تجربه ای که بیشتر مردم از آن می ترسند و پیش بینی آن برایشان مشکل است. در اینجا من فرد به سهولت می تواند مرگ های جزئی را که در برگیرنده بعضی از اجزاء وجود است، تجربه کند، ولی در تمامیت آگاهی خویش خواهان هستی کامل است.

۲-مرگ میان فردی:

منظور تجربه ناخوشایند از دست دادن فردی با اهمیت است. در اینجا انسان بدون تجربه واقعی مرگ شخصی به مرگ نزدیک می شود. پاسخ عادی در برابر این تجربه واکنش ماتم یا سوگ و داغ دیدگی است. مرگ میان فردی در تغییر حوزه ها ی روانی-اجتماعی زندگی مؤثر است و تجربه درون فردی اشخاص را نیز تغییر می دهد.

۳-مرگ غیرشخصی:

منظور مرگ کسانی است که در فرد ایجاد سوگ یا ماتم و احساس فقدان نمی کند. مثلاً خواندن آگهی درگذشت اشخاص ناآشنا دارای اهمیت نیست زیرا در اینجا از دست دادن عاطفی وجود ندارد.

از سوی دیگر جاندارپنداری یکی دیگر از ویژگی هایی است که در جریان تحول روانی کودک از مراحل متمایزی عبور می کند. این مفهوم ارتباط بسیار نزدیکی با چگونگی برداشت کودک از ابعاد مرگ دارد. در روند و مراحل جاندارپنداری (۲ تا ۵ سالگی، ۵ تا ۷ سالگی و ۷ تا ۹ سالگی) مفهوم «فقدان و مرگ» نیز تغییر می کند. چنین تغییری بستگی تام به مفاهیمی نظیر زمان (گذشته، حال و آینده )، واقعیت وعلیت دارد.

تحقیقات کندی نشان داده است که کودکان ۵ ساله معمولاً گذشته و حال را از هم جدا نمی کنند و فاقد کفایت و توانایی جهت یابی در زمان و واقعیت جدا شده از سازمان حافظه مفهومی هستند. این تحقیق نشان می دهد که روند ماتم زدگی در کودکان به همین علت تا کامل شدن آزمون واقعیت، طولانی و رنج آور است و می تواند منجر به اختلال اضطراب جدایی شود. از این منظر مفاهیم شناختی لازم برای درک کامل مفهوم مرگ عبارت اند از:

۱- فرایند درک زمان  ۲- استحاله و دگردیسی  ۳- برگشت ناپذیری  ۴- علیت و سبب شناسی  ۵- تفکر عملیات منطقی

از آنجا که این مفاهیم در خلال مراحل تحول روانی به حسب توانایی و پیشرفت هوش کودک به وجود می آید، مفهوم مرگ نیز به طور تدریجی و به تبع ظهور ساخت های شناختی درک می شود.

مرگ و زندگی

درک کودکان از مرگ و اندوه:

نوزادان:

اگرچه نوزادان نمی توانند حرف بزنند، و در مورد آنچه که در اطرافشان اتفاق می افتد فکر کنند یا آنرا بفهمند اما آنها به اندوه و حزن کسانی که اطرافشان هستند واکنش نشان می دهند. با مرگ یک عزیز نوزاد به تغییرات برنامه منزل، تنش و فشارهایی که روی اعضای بازمانده خانواده وارد می شود و تغییر در امور خانه واکنش نشان می دهند. به نظر می رسد که ما حس درونی از اندوه و تأسف در وجودمان داریم و این حس حتی در حیوانات هم وجود دارد و همین باعث می شود که بتوانیم هنگام غم و غصه یکدیگر را درک کنیم.

کارهایی که در این مرحله می توانیم برای نوزاد انجام دهیم عبارت است از: ۱- تا جایی که می توانید برنامه غذایی کودک را مثل سابق ادامه دهید.۲-کودک را در خانه نگه دارید و تاجایی که ممکن است اطرافش را خلوت کنید ۳- او را بیش از پیش نوازش کنید ۴- هنگامی که نوزاد را در آغوش می گیرید با او حرف بزنید اگرچه او حرف های شما را نمی فهمد اما این کار کمک زیادی به خود شما می کند.

کودکان نو پا سنین ۲ تا ۵ سالگی:

کودکان زیر ۵ سال بر اساس تقسیم بندی پیاژه در مرحله پیش عملیاتی به سر می برند و از ویژگی جاندار پنداری برخوردار هستند. یعنی فکر می کنند که همه چیز حتی اشیاء بی جان نیز زنده هستند و جان دارند در این دوران کنجکاوی زیادی درباره ی مرگ و سرنوشت بدن افراد پس از مرگ و دفن وجود دارد. در این مرحله طفل قادر به تصور و درک کامل پایان پذیری نیست و مرگ را مشابه واقعیتی غیر قابل بازگشت نمی شناسد، بلکه در مرگ زندگی را می بیند ولی تفاوت میان زیستن و مردن، به طور واضح در ذهن کودک نقش می بندد و شاید مرگ را به صورت نوعی عزیمت و یا حالتی مشابه خواب مجسم کند. چنانچه گویی زندگی در شرایط تغییر یافته ادامه می یابد. مرده میخورد، می آشامد، نفس می کشد و احساس میکند اما در تابوتی محبوس است.

به عقیده نگی (پژوهشگری که در این زمینه کار کرده) کودکان زیر ۶ سال مرگ را به مشابه خاتمه یا پایان نمی شناسند بلکه آن را تنها نوعی جدایی می دانند. کودک ۲ تا ۵ ساله می پرسد:« بابا کی برمی گرده» هنگامی که خانواده داغدار است او دوست دارد به همان دوران نوزادی برگردد به زمانی برگردد که زندگی امن تر و آرام تر بود. در این سنین خیس کردن جای خواب، وابستگی شدید به والدین، گریه های شدید و حتی بیمار شدن های بیشتر معمول است. کودکان خردسال احتمالاً وابسته می شوند، دائم به شما مچسبند و نمی گذارند بیرون بروید چون می ترسند شما را نیز از دست بدهند. ممکن است بارها و بارها از شما بپرسند: «اون هنوز خیلی نمرده؟» خونسردی خود را حفظ کنید. درک مفهوم مرگ برای آنها دشوار است اما بالأخره در ذهن آنها جای می گیرد. هر چند آنها برای کنار آمدن با احساسات خود از امکانات کمتری برخوردارند، با این حال همان مراحلی را طی می کنند که کودکان بزرگتر و بزرگسالان طی می کنند. البته تفکر جادویی، مشکل را پیچیده تر می کند.

به نظر شوارتز – بوردن بزرگترین مشکل کودکان تفکر جادویی و سندرم «تقصیر من بوده» است. یعنی یا منتظر این هستند که شخص مرده برگردد یا اینکه خود را مقصر مرگ او می دانند. خردسالان معمولاً نمی دانند که دچار غم و اندوه شده اند. آنها می دانند که حالشان بد است و از آنجا که دایره لغات آنها وسیع نیست و نمی توانند احساسات خود را بیان کنند، معمولاً با زبان نمادین با ما حرف می زنند و احساسات خود را در بازی های خود به نحو دیگری به ما نشان می دهند. در این سنین کودک غصه میخورد، بازی می کند. فهم او به تازگی شروع به رشد کرده است و نیاز دارد بداند بخش مهمی از خانواده است. در این سن کودک ممکن است بخواهد نقاشی کند و آن را به بهشت برای مادر بزرگ بفرستد. این امر برای او بسیار منطقی و بدون ایراد است که این نامه را به شما بدهد، تا برایش به آدرس بهشت پست کنید. 

سنین ۶ تا ۹ سالگی:

کودکان در این سن ممکن است بدانند که مرگ چیزی حتمی است اما از پذیرش آن امتناع می کنند. کودک در این سن کارتون ها و فیلم های تلویزیون را تماشا کرده است و مطمئناً مرگ و خشونت را در تصاویر آنها و یا گاهی اوقات در محدوده محل زندگی خود دیده و به درکی از مفهوم بقا و زنده ماندن رسیده است. او می تواند ترسیدن را تصور کند و ممکن است تفکر جادویی خودش در مورد مرگ را خیلی دست بالا بگیرد و شاید فکر کند مرگ مسری است. «اگه حالا که مادر تانیا مرده باهاش بازی کنم شاید مامان منم بمیره» . او نمی داند هنگامی که شخصی داغدار است چه بگوید یا چکار کند. کودک در این سن فکر می کند که مرگ یک شخص است و ممکن است آن را در قالب یک شخصیت شرور کارتونی یا سینمایی یا در قالب یک روح خبیث ببیند.

این تصور جادویی در این سن وجود دارد که مثلاً یک قهرمان می تواند از مرگ اجتناب کند و اگر چه مرگ به منزله یک پایان است ولی امکان دارد فردی زیرک یا نیک بخت بتواند از اسارت آن بگریزد. احتمالاً این نحوه تشخیص مرگ به کودک کمک می کند تا خود را در برابر چنین استنباط دردناکی که مرگ یک پایان است، حفظ کند. در این سن مرگ هنوز در خارج از وجود ماست و به صورت چیزی عمومی ادراک نمی شود.

کودکان این گروه سنی اغلب غرق در افکار ترسناک می شوند، تصویر مرگ که آهسته و آرام گرد آنها می چرخد، آنها را جذب خود می کند و دیو و لولو آنها را می ترساند. کودکان این گروه سنی که نمی توانند علت ترس یا سردرگمی خود را دریابند، سعی می کنند شخص یا چیزی را پیدا کنند تا ترس خود را به او نسبت دهند. اگر خجالت زده شوند یا ندانند چطور باید رفتار کنند، ممکن است رفتاری بچه گانه پیش بگیرند یا بخندند. این امکان هم وجود دارد که با دیدن فردی که مرگ را در نظر آنها زنده می کند، یک باره ساکت شوند. کودکان داغدیده در این سن ممکن است احساس گناه یا خشم کنند یا نگران از دست دادن والدین خود باشند. آنها معمولاً نگرانی خود را با این سؤال نشان می دهند:« شما چند سالتونه؟» به این معنی که آیا قرار است شما هم بمیرید؟ یا بیش از حد به سلامت والدین خود علاقه نشان دهند. در این گونه موارد اگر با توجیهات معقول، ترس آنها را از بین ببریم، حال آنها بهتر می شود: «یادت می آید این اواخر که بابا بزرگ را دیدیم چقدر حالش بد بود؟ خب اون خیلی مریض بود. بعضی از بچه ها فکر می کنند اونا کاری کرده اند که پدر بزرگشون مرده. مثلاً چون پشت سرش حرف زدند یا با سرو صدا ناراحتش کردند اون مرده. اما این چیزا باعث مرگ کسی نمیشه.» 

سنین ۱۰ تا ۱۲ سالگی:

کودک در این سن در مرز شکننده ای میان کودک خردسال و نوجوانی و بلوغ است. دوستان بی نهایت مهم هستند. کودک در این سن باور دارد که داغدیدگی و اندوهگین بودن باعث می شود، متفاوت به نظر برسد. او می خواهد مستقل باشد اما در عین حال می داند که به تنهایی نمی تواند به این مهم برسد. او ممکن است از طرد شدگی، مرگ دیگران و مرگ خود بترسد. او در مورد روابط نگران است. «حالا کی از مادر بزرگ مراقبت می کند؟ یا حالا درآمد خانواده چطوری تأمین می شود». ممکن است گوشه گیر و غیر صمیمی به نظر برسد و یا ناگهان بسیار نزدیک و آسیب پذیر شود. در این سن رشد تشخیص حس خوب و بد را می بینیم. مرگ ممکن است به عنوان یک تنبیه کننده به نظر برسد. او ممکن است باور داشته باشد که چون خوب نبوده مادربزرگ مرده است. هر چند کودکان زیر ۱۳ سال می کوشند مانند بزرگسالان رفتار کنند، اما هنوز اوقاتی را در عالم خیال به سر می برند. احتمالاً او از نظر عقلی مرگ را درک می کند اما پذیرش آن برایش دشوار است. کودکان این سن دوست ندارند نسبت به همسالان خود متفاوت به نظر برسند: «چگونه باید رفتار کنم؟ به مادربزرگ چه بگویم؟» 

سنین ۱۳ تا ۱۹ سالگی:

سال های نوجوانی به خودی خود دارای غم و اندوه هستند. این دوران زمان از دست دادن کودکی است که در آن دیگر نوازش والدین وجود ندارد و دیگر کسی برای او کتاب نمی خواند یا با او بازی نمی کند. نوجوانان می توانند هنگام وقوع یک مرگ، احساس گناه را به آن اضافه کنند زیرا در این دوران بحرانی، آنها شروع به کناره گیری از خانواده کرده اند. در این شرایط ممکن است ترسیده باشند و واقعاً با مرگ چالش داشته باشند. چیزی که حتی والدین را هم می ترساند. پسرها ممکن است خیلی مردانه و خوددارانه واکنش نشان دهند و از گریه کردن و پذیرش اینکه چه احساساتی دارند امتناع کنند. دختران ممکن است تا حد خیلی زیادی روی دوستانشان حساب کنند و آنها را حامی خود بدانند. نوجوانان ۱۳ تا ۱۹ ساله در مقابل مرگ احساسات و واکنشی مانند بزرگسالان دارند. اما ممکن است روش آنها در برخورد و کنار آمدن با غم متفاوت باشد.

وقتی کودک سعی می کند تعادل خود را حفظ کند و مانند بزرگترها رفتار کند، گاه گریه های دیوانه وار بلافاصله جای خود را به خنده های عصبی می دهند. او یک لحظه از شخص محبوب خود بت می سازد و لحظه دیگر او را محکوم می کند. ممکن است عواطف او آشفته و متلاطم باشد و نداند که چگونه می تواند به خود کمک کند. نوجوانان خیلی نگران وضع ظاهری خود هستند و به فکر نوجوانان دیگر درباره ی خودشان خیلی اهمیت می دهند. آنها از اینکه دیگران آنها را گریان ببینند متنفرند. به همین دلیل ممکن است احساسات آنها به صورت ناراحتی جسمی بروز کند مانند اختلال در سیستم عصبی یا هورمونی، سردرد، بیش فعالی یا تنفس سریع. در مورد دختران ممکن است عادت ماهانه تا چند ماه قطع شود. نوجوان دیگری ممکن است یأس و درماندگی خود را با بی تفاوتی نشان دهد و طوری رفتار کند که گویی اتفاقی نیفتاده است.

عده ای از نوجوانان امور جاری و اطرافیان را به باد انتقاد می گیرند و درباره پوچی دنیا فلسفه بافی می کنند. ممکن است در بحران مرگ کل نظام اعتقادی نوجوان زیر و رو شود و در این آشفتگی روحی رفتارهایی از او سر بزند که درخور شخصیت او نباشد. گاهی نوجوان به رفتارهای افراطی مانند پرخوری، مشروبات الکلی یا مواد مخدر روی می آورد. عامل مشترک اندوه یعنی خشم و احساس گناه در بیشتر موارد زمینه ساز رفتارهای آنی و غیرارادی می شود.

واکنش های سوگ در کودکان:

یافته ها نشان می دهد که آنها در فرایند داغدیدگی بیشتر اوقات نشانه هایی از خود بروز می دهند که با الگوی سوگواری بزرگسالان متفاوت است. اما این تفاوت از ۷ سالگی به بعد بسیار شبیه به واکنش های بزرگسالان می شود:

نشانه های عاطفی: احساس اندوه، خشم، خود ملامتگری و احساس گناه، اضطراب ، ترس از مرگ

نشانه های بدنی: شامل تمام نشانه ها یا اکثریت نشانه های اختلال اضطرابی می شود.

نشانه های رفتاری: اختلال در خواب در اقسام گوناگون و اشکال گوناگون خود، اختلال در اشتها، کناره گیری و انزوا، رویاهای ترسناک شبانه .

در کودکانی که دچار سوگ شده اند ممکن است واکنش های سوگ به ۱۳ صورت ظاهر شود. کودکان ممکن است یک یا چند واکنش از این ۱۳ عکس العمل را نشان دهند برای هر واکنش روش مراقبت خاصی وجود دارد که می تواند مفید واقع شود.

شوک، انکار، مات شدگی:

کودک به دنبال مرگ ناگهانی فرد مورد علاقه خود ابتدا دستخوش شوک و ناباوری می شود. برای او این فقدان امری غیر واقعی و غیر ممکن به نظر می رسد. مدت این حالت با توجه به ویژگی ها و شرایط آنها متفاوت است. طول این حالت ممکن است از زمانی کوتاه تا چندین ماه متغیر باشد. میانگین بروز این حالت ۶ تا ۸ هفته است.

بی تفاوتی :

گاهی اوقات به نظر می رسد که کودک نسبت به مرگ عزیزش بی تفاوت است. غم و اندوهی که کودک در آن زمان احساس می کند ممکن است آنقدر زیاد باشد که کودک نتواند آن را در همان وهله بپذیرد. به همین دلیل ممکن است مدتی از نظر عاطفی دچار «بی حسی» شود. این حالت بی تفاوتی را با فقدان احساس اندوه اشتباه نکنید.

تغییرات زیست شناختی:

کودک ممکن است به مثابه پیامد اندوهش علائم زیست شناختی را نشان دهد. علائمی که کودکان ظاهر می سازند ممکن است تمامی موارد یا برخی از مواردی باشد که در زیر می آید: خستگی – اشکال در خواب – کاهش یا افزایش اشتها – گلو درد – تنفس منقطع – گرفتگی ماهیچه – دل درد – سردرد – ضعف قدرت ماهیچه ها – دست و پا چلفتی شدن – کهیر زدن . گاهی اوقات کودکان در خود به دنبال علایم بیماری هایی می گردند که عزیز از دست رفته قبل از مرگ داشته است. این مسئله باعث می شود که کودک آشفته شود و احساس کند شاید او هم دارد می میرد.

خشم:

در این شرایط کودکان ممکن است نسبت به هر کسی و هر چیزی احساس خشم کنند آنها ممکن است این احساس را نسبت به این افراد داشته باشند. والدین: برای اینکه به او نگفته بودند که مادربزرگ اینقدر حالش بد بوده است. برای اینکه از او یا شخصی که مرده است حمایت نکرده اند. برای سپری کردن زمان زیادی با شخص بیمار یا دیگر اعضای خانواده و توجه کم به کودک. دیگران: افرادی که به عزیز از دست رفته به اندازه کافی عشق نورزیده بودند. شخص مرده: برای اینکه کودک و خانواده را تنها گذاشت. برای اینکه مراقب خود نبود. برای اینکه خداحافظی نکرد. برای اینکه باعث این همه رنج و ناراحتی شد. برادران و خواهران: برای اینکه بیشتر به او توجه کنند برای اینکه اندوه و احساسات خود را با روشی متفاوت(مثلاً همراه با سکوت یا در تنهایی) ابراز می کنند. حتی کودکان می توانند نسبت به خودشان هم احساس خشم داشته باشند. آنها ممکن است آرزو کنند که کار دیگری انجام داده بودند یا حرف دیگری زده بودند که نزدند یا مهربان تر و دوست داشتنی تر می بودند که نبودند.

بازگشت:

کودکان ممکن است در پی مرگ عزیز از دست رفته به سالهای خردسالی بازگردند و حالتی بیش از حد وابسته پیدا کنند. نوپایانی که به خوبی راه می رفتند، دوباره چهار دست و پا یا سینه خیز حرکت کنند، مکیدن انگشت شصت، گاز گرفتن لبها، جویدن ناخن، صحبت با لحن کودکانه، نیاز به روشن بودن چراغ هنگام خواب، ناله کردن و بهانه آوردن، نوازش یک عروسک پارچه ای قدیمی که دیگر به درد نمی خورد، علاقه به بازیها و فعالیت هایی که سال ها پیش انجام می داده است. ممکن است آنها تمایل بیابند تا والدینشان آنها را در آغوش بگیرند، یا در رختخواب والدینشان بخوابند. آنها ممکن است به والدین یا فرد مراقب خود بچسبند و به سختی از آنها جدا شوند و گاهی اوقات زمانی که والد یا مراقب از اتاق یا منزل بیرون می رود ممکن است نسبت به آنها کج خلقی نشان دهند. 

رفتار کردن مانند بزرگسالان:

گاهی اوقات کودکان تلاش می کنند جای عزیز از دست رفته را بگیرند. در صورتی که پدر خانواده فوت کرده باشد ممکن است پسر ارشد خانواده احساس کند که لازم است با ایفای نقش پدر یا نقش شوهر در خانواده جای خالی او را پر کند. یا وقتی که مادر فوت کرده باشد، دختر ارشد خانواده سعی می کند نقش مادر یا همسر را بازی کند و با این کار جای مادر را پرکند. بسیاری از ما این حالت را دیده ایم و حتی برخی از ما به آن دچار شده ایم اما اولین کسی که آن را نام گذاری کرد« آلن ولفت» از پیشتازان آموزش های داغدیدگی بود که آن را سندم « مرد بزرگ» یا « زن بزرگ» نامید. این سندرم درست نقطه مقابل «برگشت به گذشته» است و اغلب هنگامی رخ می دهد که کودک تلاش می کند سریعاً رشد کرده و جای شخصی را که فوت کرده بگیرد. بروز یک چنین حالتی در خانواده برای خواهرها و برادرها نیز مشکل ایجاد می کند. اگر خانواده ای فقط دو فرزند داشته باشد و یکی از آنها را از دست بدهند والدین ممکن است از کودک دیگر این انتظار را داشته باشند که جای خالی فرزند از دست رفته را نیز پرکند که این انتظار بیش ازحد توان کودک است.

هیجان های انفجاری:

از جمله مشکلاتی که کودکان سوگوار ممکن است با آن روبه رو شوند مسئله عزت نفس است. آنها ممکن است فکر کنند که دیگران آنها را مسبب مرگ فرد از دست رفته می دانند و برای این امر مورد سرزنش قرار خواهند گرفت. در این گونه موارد کودکان معمولاً مواردی را به خاطر می آورند که باعث ناراحتی عزیز از دست رفته بوده اند. آنها همچنین زمان هایی را در ذهن خود مرور می کنند که فرد مورد علاقه شان را عصبانی کرده اند و فکر می کنند که این مسئله باعث تصادف یا بیماری آن عزیز شده است. کودکان ممکن است نسبت به کسانی که فکر می کنند مسبب مرگشان هستند احساس تنفر پیدا کنند. این احساسات خشم و تنفر باعث می شود که کودکان دارای هیجان های انفجاری شوند. به نظر می رسد که آنها به علت عصبانیتشان کاملاً برآشفته و تحریک پذیر هستند و گاهی اوقات با کوچکترین دلیلی به حالت انفجار می رسند. این هیجان ها می توانند باعث شود که کودکان نسبت به خودشان احساس بسیار ناراحت کننده ای  پیدا کنند. احساس گناه و سرزنش خود باعث کاهش عزت نفس آنها می شود.

بدرفتاری:

بدرفتاری بخشی از پاسخ های کودکان به اندوه است. برخی از کودکان به خاطر مرگ فرد مورد علاقه خود ، دچار احساس محرومیت می شوند. آنها ممکن است خشمگین شوند و با دعوا و شرارت ، عکس العمل نشان دهند و دیگران رابه مبارزه بطلبند. مبارزه با قدرت ممکن است روشی برای خودداری آنها از تسلیم شدن باشد. آنها ممکن است روش هایی را در پیش بگیرند تا بیش از این از مرگ عزیزشان صدمه نبینند. از نظر آنها بدرفتاری با بزرگسالان و بیزار کردن آنها می تواند از جمله این روشها باشد.

ترس:

کودکان ممکن است لبریز از ترس از مرگ دیگران شوند و ممکن است نگران شوند که مبادا بعد از این کسی نباشد که از آنها مراقبت کند. این ترس ممکن است آنها را به سمت رفتارهایی سوق دهد که قبلاً توصیف شد. کودکان ممکن است از مرگ خودشان یا به طور کلی از پدیده مرگ بترسند. اندوهی که بزرگسالان دور و بر کودک نیز ابراز می کنند، می تواند باعث ترس در آنها شود. 

احساس گناه و سرزنش خود:

کودکان ممکن است برای آنچه که در مورد شخص مرده انجام داده یا نداده اند، احساس گناه کنند. آنها همچنین ممکن است برای چگونگی غصه خوردن و ناراحت بودنشان و اینکه چگونه اعمال و رفتارهایشان در این دوره ناراحتی و مصیبت، خانواده را تحت تأثیر قرار می دهد هم احساس گناه کنند. اگر خواهر یا برادر یا حتی دوستی تقریباً هم سن خودشان باشد و بمیرد، کودک ممکن است احساس گناه زنده ماندن داشته باشد. چرا او؟ چرا من نه؟ این مورد مخصوصاً هنگامی که شخصی در تصادف می میرد مشهود است. کودکان ممکن است که باور داشته باشند که آرزوی مرگ برای کسی منجر به مرگ او خواهد شد. به همین دلیل اگر آنها زمانی برای فرد از دست رفته آرزوی مرگ کرده اند این امر می تواند منجر به بروز احساس گناه در کودک شود.

احساس فقدان، خالی بودن و ناراحتی:

زمانی که کودکان کاملاً متوجه می شوند که فرد مورد علاقه شان دیگر هرگز برنخواهد گشت احساس فقدان، خالی بودن و ناراحتی در آنها بروز پیدا می کند. آنها این حالت را در مواقع خاصی که اعضای خانواده دور هم هستند و عزیز از دست رفته حضور ندارد، بیشتر احساس می کنند. ممکن است متوجه شوید که کودکان در ساعت های معینی بخصوص اندک زمانی پس از رخداد مرگ، گریه می کنند( مانند زمان برگشتن پدر از سرکار به ویژه پس از یک مرگ ناگهانی). این کودکان ممکن است نسبت به دیگران احساس بی علاقگی از خود نشان دهند، خود را کنار بکشند یا دیگران را پس بزنند. 

کلید های اصلی برای آموزش در مورد مرگ و اندوه عبارت است از:

صادق باشید:

کودکان بسیار باهوشند آنها می توانند بفهمند که آیا حقیقت را به آنها می گویید یا نه؟ گفتن اینکه « پدر بزرگ به یک سفر طولانی رفته و دیگه هرگز برنمی گرده» یک دروغ بسیار قدیمی و پیش پا افتاده است. یا یک دوست صمیمی که تلاش می کند حقیقت را از بچه ها پنهان کند، شخصی نیست که بعداً باید توضیح دهد، چرا به آنها به اندازه کافی احترام گذاشته نشده یا به اندازه ی کافی مورد اعتماد نبوده اند که بدانند واقعاً چه اتفاقی افتاده است. این شما هستید که بعداً مورد سؤال واقع می شوید و مطمئن باشید که کودکان بعداً سؤال خواهند پرسید.

از کلمات واقعی استفاده کنید:

استفاده از کلماتی مانند « از دست رفته، فوت کرده، سفر کرده» می تواند فریبنده باشد. گل ها می میرند و افراد هم می میرند گفتن اینکه « اون فقط خوابیده، یه خواب عمیق» می تواند باعث کابوس های شبانه و مانع استراحت و خواب کودک شود.

احساستان را به اشتراک بگذارید:

همان طور که حس می کنیم کودکان به حمایت ما نیاز دارند آن ها هم می توانند از ما حمایت کنند. می دانیم که کودک از سن ۲ سالگی اندوه را می شناسد و آموخته است در محیطی که افراد داغدیده وجود دارند چگونه رفتار کند.

یادگاریها و خاطرات را حفظ کنید: مثلاً یک جعبه از لوازم و وسایل آن شخص را نگه دارید تا بچه ها هر زمان که نیاز داشتند بتوانند آنها را ببینند.

مرگ

مراحل مرگ : 

الیزابت کوبلر راس: دکتر راس ( kubler-ross ) معروف به بانوی مرگ است. کتاب او درباره ی مرگ و مردن برای اولین بار در سال ۱۹۶۹ منتشر شد. و اولین کسی بود که در این باره به بیمارانش خدمت کرد او احساساتی که ما در زمان مردن یا داغدیدگی تجربه می کنیم را به ۵ مرحله تقسیم کرد:

۱- انکار و انزوا:

زمانی که اولین بار خبر مرگ عزیزی را می شنویم که به یک بیماری لاعلاج مبتلا شده، حیرت زده و بی حرکت می شویم گویی که فلج شده باشیم اما کودکان مواردی که بزرگسالان از خود بروز می دهند را این چنین تجربه نمی کنند. آنها به احتمال زیاد بعد از شنیدن خبر ابراز شگفتی با تردید می کنند. در چنین موقعیت هایی ما می گوییم نه؟ یا نمی تونه درست باشه؟ انکار به ما کمک می کند به تدریج و در زمانی که آمادگی اش را داریم با واقعیت روبه رو شویم، اما در همین زمان چنان احساس تنهایی می کنیم که گویی این اتفاق قبلاً برای هیچ کس دیگری رخ نداده است.

این توسل به انکار تنها به مراحل نخست بیماری یا بعد از رویارویی به بیماری محدود نمی شود. در مراحل بعدی نیز گاهگاهی بیمار از آن سود می برد . این انکار بعد از شنیدن خبر غیر منتظره و تکان دهنده ی بیماری حکم ضربه گیر را دارد و به بیمار امکان می دهد، خود را جمع و جور کند تا به مرور زمان بتواند روش های دفاعی متعادل تری پیدا کند. انکار تنها شیوه ی تدافعی موقتی است که بزودی جای خود را به پذیرش ناقص می دهد. در این مرحله بیمار طوری حرف می زند که انگار نه انگار اسیر چیزی است که حیات او را تهدید می کند بلکه به شخصی می ماند که یک بیماری کم اهمیت دارد. همین جاست که ما سعی می کنیم نشانه های لازم را پیدا کنیم و اعلام کنیم (البته به خودمان) که اکنون بیمار به جایی رسیده است که ترجیح می دهد به چیزهای خوشحال کننده تر بپردازد و آنگاه بیمار را به حال خود می گذاریم تا در عالم خیال به چیز های شادتر بیندیشد، هر چند این خیال پردازیها غیر ممکن باشد. در همه بیماران گهگاه نیاز به انکار وجود دارد اما این نیاز در آغاز ابتلا به بیماری بیشتر است تا زمانی که بیمار به مرگ نزدیک شده است. 

۲-خشم:

در پایان مرحله نخست که دیوار انکار فرو می ریزد، انکار جای خود را به خشم، حسادت و تنفر می دهد. پرسش منطقی بعدی این است که چرا من؟ مرحله ی خشم بر خلاف  مرحله ی انکار مرحله ای است که کادر درمانی بیمارستان و خانواده بیمار به سختی می توانند با بیمار کنار بیایند. علت این است که خشم به همه جهات رو می کند و اغلب با فرافکنی بیمار بدون هیچ نظم و قاعده ای متوجه محیط زندگی بیمار می شود. پزشک نیز به کار نمی آید. نمی داند چه آزمونهایی لازم است و چه رژیم غذایی باید تجویز کند. وقتی خانواده بیمار به دیدن او می آیند نه به آنها روی خوش نشان می دهد و نه اظهار شادی می کند که این خود سبب می شود هر نوع ملاقاتی شکل رویدادی خطرناک به خود بگیرد در نتیجه پاسخ خانواده بیمار یا به صورت غصه و گریستن تجلی می کند یا به صورت احساس گناه و احساس خجالت و یا خودداری از ملاقات بیمار که این نیز صرفاً سبب تشدید خشم و ناراحتی بیمار می شود. اشکال در این است که کسی معمولاً حاضر نیست خودش را به جای بیمار بگذارد و همه از خود می پرسد که علت این همه خشم چیست.

در این دوره بیمار به هر کجا رو می کند همه چیز مایه ی نارضایی اوست در این جاست که بیمار می خواهد کاری کند که از یادها نرود. صدایش را بلند می کند، دستور می دهد ، شکایت می کند و می خواهد که به او توجه کنند انگار می خواهد به فریاد بلند که شاید آخرین فریاد باشد بگوید: من زنده ام. چنانچه اطرافیان این بیمار به او احترام بگذارند، او را درک کنند، به او توجه کنند و وقت بیشتری صرف او کنند دیری نمی گذرد که بیمار نیز صدایش را پایین می آورد و از خواسته های خشم آلودش می کاهد. اینجاست که بیمار حس می کند انسان با ارزشی است که به وجود او اهمیت می دهند و اجازه دارد تا آنجا که در توان اوست فعالیت کند(الیزابت کوبلر راس)

۳-چانه زدن:

چنانچه در مرحله اول موفق نشده باشیم واقعیت های غم انگیز را هضم کنیم. و در مرحله دوم بر خدا و آدمی هر دو خشم گرفته باشیم آنگاه به خود می گوییم شاید بتوانیم به نوعی توافق برسیم، بلکه این واقعه محتوم به تعویق افتد. اگر خداوند بر آن است تا مرا از زمین بردارد و به درخواست های خشم آلود من پاسخی نمی دهد، پس با زبان خود پیش می روم بلکه ترتیب اثر داد. همه با این واکنش آشناییم، این شیوه را در رفتار کودکان مشاهده می کنیم که نخست مطالبه می کنند و در مرحله بعد تقاضای عنایت دارند. این چانه زدن ها در واقع تلاشی است برای به تعویق انداختن آن سرنوشت محتوم، در این معامله باید پاداشی برای خوش رفتاری وجود داشته باشد، به علاوه چانه زننده ضرب الاجلی برای خود تعیین می کند( مثلاً یک بار دیگر روی صحنه ظاهر شود یا در عروسی پسرش شرکت کند) و قول می دهد و عهد می کند اگر همین یکدفعه خواست او که به تعویق انداختن است برآورده شود چیز دیگری نخواهد. اما هیچ کدام از این بیماران به عهد خود وفا نکرده اند، بیشتر این قول و قرار ها را بیمار با خدا می گذارد و معمولاً به صورت رازی سربسته پنهان می ماند و گاهی به طور تلویحی میان حرف های دیگر از آن یاد می کند.

از بعد روان شناختی این قول ها ممکن است با احساس گناه همخوان باشند و چنانچه کادر درمانی بیمارستان این گونه گفته های بیمار را نادیده نگیرند و از کنار آن نگذرند، در عمل بسیار سودمندند. اگر پزشک یا کشیش دلسوزی، موفق به فراخوانی این گفته های بیمار شود آن وقت است که کشیش یا پزشک می تواند ریشه ی واقعی احساس گناه بیمار را بشناسد.

۴- افسردگی:

زمانی که بیمار دیگر نمی تواند بیماری خود را انکار کند، زمانی که ناچار می شود به جراحی ها و بستری شدن های دیگر تن دهد، زمانی که به تدریج نشانه های بیشتری از بیماری درونی ظاهر می شود و بیمار پیوسته ضعیف تر و نحیف تر می شود، آن وقت است که بیمار دیگر نمی تواند با لبخندی بیماری را از سر واکند. دیری نمی گذرد که کرختی و خشم او جای خود را به احساس دیگری می دهد. احساس فقدان، احساس اینکه چیز بزرگی را از دست می دهد. در این مرحله به بیمار نباید گفته شود که غمگین نباشد و این رویکرد نا به جایی است، چرا که همه ما وقتی دوست محبوبی را از دست می دهیم سخت غمگین می شویم. بیمار در این مرحله در آستانه از دست دادن همه کسان و همه چیز هایی است که دوست می دارد. باید به بیمار اجازه داد اندوه خود را ابراز کند زیرا پذیرش آن به مراتب برای وی آسان تر خواهد شد. نوعی دیگر از افسردگی در این بیماران وجود دارد، این افسردگی ناشی از پرداختن به فقدان چیزی در آینده است. در افسردگی نوع اول بیمار هنوز حرف های زیادی در دل دارد که می خواهد با دیگران در میان بگذارد  و نیاز فراوانی به کنش های متقابل کلامی دارد اما در مرحله بعد بیمار نیازی به کلام ندارد و اگر دارد اندک است، آنچه اهمیت دارد احساسی است که متقابلاً بیان می شود و اغلب بهتر است این کار را با نوازش دست بیمار، نوازش موهای بیمار انجام دهیم یا آنکه صرفاً خاموش پهلوی بیمار بنشینیم.

۵- پذیرش:

چنانچه بیمار فرصت کافی داشته باشد (یعنی مرگ ناگهانی و غیرمنتظره نباشد) و به او کمک کافی شده باشد تا مراحل پیشین را از سر بگذراند، در این صورت به مرحله ای می رسد که دیگر نه افسرده است و نه خشمگین. بیمار می تواند احساسات پیشین خویش را بیان کند. بیمار به سوگ همه مکانها و همه کسانی که برایش ارزشمند بوده اند و به زودی آنها را از دست خواهد داد می نشیند. اکنون بیمار دیگر خسته است و در بیشتر موارد از پا در آمده است و بیشتر به چرت زدن و خواب نیاز دارد. اما این نیاز به خواب با نیازی که در دوران افسردگی به خواب داشت متفاوت است.

یکی دیگر از پیشگامان در مبحث مرگ و انده کودکان، ساندرا فکس است. او با کودکان داغدیده زیادی کار کرده و اجزای اندوه را به سادگی و وضوح این چنین فهرست کرده است:

۱- فهمیدن  ۲- احساس داغداری و اندوه ۳- به خاطر سپاری  ۴- ادامه دادن.

  • فهمیدن: زمانی رخ می دهد که کودک می داند که شخص فوت کرده است و دیگر برنمی گردد.
  • احساس داغداری و اندوه: زمانی به وجود می آید که کودک می تواند احساس تأسف و گریه و زاری کند که نمود و بیان بیرونی اندوه است.
  • به خاطرسپاری: به معنای زنده نگه داشتن خاطرات است. 
  • ادامه دادن: زمانی است که ما دوباره به زندگی باز می گردیم و درگیر آن می شویم. در این حالت کاملاً به زندگی برمی گردیم اما همچنان شخص را به خاطر داریم. اغلب کودکان بزرگتر برای ادامه دادن و برگشت به زندگی به دنبال اجازه از اعضای خانواده و دیگران هستند.

نظریه روان تحلیلگری : فقدان شیء عاطفی

سوگ و سوگواری از دیدگاه فروید در مقاله ای با عنوان «سوگواری و مالیخولیا» به بهترین وجه تحلیل شده است. عقاید فروید در زمینه سوگ و آثار روانی آن نه تنها پایه و اساس نظریه روان تحلیلگرانه افسردگی قرار گرفت ، بلکه تأثیر شگرفی بر سبب شناسی تحولات عاطفی سوگ بر جای گذاشت. فروید در مقاله خود، تحلیل تطبیقی سوگواری و مالیخولیا را برای این امر انجام داد تا اثبات کند که سوگ به منزله یک اختلال برای افسردگی بالینی عمل می کند. سوگ و افسردگی دو واکنش در قبال تنیدگی ناشی از فقدان عزیزان اند. ویژگی آنها خلق افسرده، کاهش توانایی زندگی و کمبود فعالیت است. به اعتقاد فروید تفاوت اساسی بین این دو حالت در احساس گناه و خود ملامتگری است و همچنین پایین آمدن عزت نفس در سوگ پدیده ای غیر بیمار گونه است.

اما به راستی چرا فقدان شخص مورد علاقه به غم و اندوه و در بعضی مواقع به افسردگی بالینی می انجامد؟ توجیه این رویداد در نظریه روان تحلیلگری عبارت است از ایجاد دلبستگی یا عشق ورزی اشخاص نسبت به کسانی که به خاطر ارضا کنندگی نیاز های فرد دوست دارنده خود، دارای اهمیت هستند. مفهوم عشق، احساس تعلق و انرژی زیست مایه ای، به بازنمایی (تجسم ذهنی ) معشوق (هدف) می انجامد. هر قدر که شخص مقابل مهمتر باشد، سرمایه گذاری عاطفی بیشتر می شود و برعکس. با مرگ معشوق تعلق انرژی زیست مایه ای عاشق به افکار و خاطراتش از شخص مرده، همچنان باقی است. و از آنجا که انرژی شخص محدود است، این سرمایه گذاری روانی را باید وانهاد تا شخص انرژی خود را که منبع آن عزیز از دست رفته اش بوده است، باز یابد. برای تحکیم پیوند شخص با مرده، این انرژی باید در خلال مراحل پیچیده ای از منبع خود (شخص مرده) جدا شود. با توجه به اینکه تلاش برای سرمایه گذاری مفرط، مستلزم صرف انرژی فراوان است، فرد سوگوار به ناچار باید با جهان واقعیت قطع رابطه کند. به همین سبب است که فروید (۱۹۱۷) کنش روان شناختی سوگ را متأثر از گسست پیوند عاطفی با شخص مرده می داند. این انفصال تدریجی به مرور زمان و با یادآوری خاطرات مربوط به متوفی صورت می گیرد. زمانی که بخش عمده ای از زیست مایه شخص از دست رفته به دیگری انتقال می یابد، مراحل سوگواری به طور موفقیت آمیز طی می شود.

نظریه رفتارگرایی :

این نظریه همانند روان تحلیلگری حول محور افسرگی است تا سوگ. با این حال به دلیل شباهت ساختاری میان افسردگی و سوگ توجیه های رفتاری افسردگی به وسیله نظریه پردازانی چون فرستر، لازاروس و لوینسون در تحلیل نظری سوگ مفید واقع می شود. ویژگی افسردگی به حداقل رسیدن انرژی روانی و میزان واکنش های رفتاری است و با حالات عاطفی منفی ارتباط دارد. بنابراین انتظار می رود که نظریه پردازان رفتارگرا، افسردگی را حاصل کاهش میزان تقویت مثبت وابسته به پاسخ (کمبود تقویت کننده) بدانند. 

تهیه کننده : نسیم فرح زادیان

۳ ۲ رای ها
رأی دهی به مقاله

* درود بر شما که با حمایت خود و دعوت دیگران به مطالعه مقالات سایت، به من انگیزه می دهید. لطفا در کامنت ها و مباحثات شرکت کنید و پرسشگر باشید. جهت مشاوره آنلاین یا حضوری با شماره ۰۹۳۵۵۷۵۸۳۵۸ در تلگرام هماهنگ نمایید. *

2 نظر
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
مجتبی ابراهیمی
۱۳۹۶/۱۲/۱۳ ۰۰:۴۶

با سلام خدمت شما استاد ارجمند
اگر برای شما مقدور است فایل word مربوط به مفهوم مرگ را برایم ارسال بفرمایید. باتشکر

مجتبی ابراهیمی
۱۳۹۶/۱۲/۱۴ ۰۰:۳۹

باسلام خدمت مدیریت محترم سایت
مطالب و محتوای سایت زیبا ،علمی وکاربردی است اگر امکان دارد منابع مقالات ذکر گردد تا اصالت آن حفظ گردد.