دانشنامه روانشناسی مردمی
علیرضا نوربخش (مشاور بالینی)

نظریه های پرخاشگری

عوامل زیستی، روانی و اجتماعی پرخاشگری

ناکامی و فردیت زدایی منجر به بروز پرخاشگری می شود. پرخاشگری رفتاری است که به قصد آسیب رساندن (جسمانی یا زبانی) به فردی دیگر است.

پرخاشگری

۱- عوامل ذاتی و غریزی:

نظریه فروید (پرخاشگری به عنوان رفتار غریزی) : از نظر فروید، واضع مکتب روانکاوی، پرخاشگری در انسان نماینده غریزه مرگ است که در مقابل غریزه زندگی در فعالیت است. یعنی در حالی که غریزه زندگی ما را در جهت ارضای نیازها و حفظ بقا هدایت می کند، غریزه مرگ بصورت پرخاشگری، می کوشد به نابود کردن و تخریب بپردازد. بنابراین از نظر فروید پرخاشگری حالتی مخرب و منفی دارد. هنگامی که این غریزه متوجه درون شود، بصورت تنبیه خود، ظاهر می گردد. هنگامی که این غریزه متوجه بیرون گردد، به صورت خصومت، تخریب و قتل تجلی می کند. فروید معتقد بود که این نیروی پرخاشگرانه باید به گونه ای تخلیه شود و گرنه انباشته شده و سبب بیماری می گردد.

پرخاشگری به عنوان یک نیروی نهفته در انسان دارای حالت هیدرولیکی است که به تدریج در شخص متراکم و فشرده می‌شود و سرانجام نیاز به تخلیه پیدا می‌کند. اگر این انرژی به شکلی مطلوب و صحیح مثلاً از طریق ورزش‌ها و بازی‌ها تخلیه شود جنبه سازنده خواهد داشت. افرادی که دیدگاه فرویدی افراطی اختیار کرده اند، معمولا میل جنسی را به عنوان یک غریزه قبول دارند، اما پرخاشگری را ناشی از ناکامی در اثر سرکوب میل جنسی می دانند. علی رغم اعتقاد فروید به کنترل تکانه های جنسی و پرخاشگرانه در انسان، وی بهترین حالت امیدواری به وضعیت مناسب برای فرد و جامعه را کنترل های پخته تر و واقع بینانه این تکانه ها می دانست.

پرخاشگری

نظریه لورنز : به عقیده لورنز، پرخاشگری که موجب آسیب رساندن به دیگران می گردد، از غریزه جنگیدن بر می خیزد که مشترک بین انسان و سایر ارگانیسم هاست. انرژی مربوط به این غریزه به طور خود به خود، با عیاری کم یا بیش ثابت در ارگانیسم تولید می شود. احتمال پرخاشگری در نتیجه بالا رفتن میزان انرژی و وجود و شدت محرک های آزاد کننده، افزایش می یابد. پرخاشگری غیر قابل اجتناب است و گاهی خود به خودی روی می دهد.

طرفداران فروید، خشونت در عصر حاضر را بازتاب خصومت فطری انسانها می دانند. به همان صورتی که در کردارشناسان چون لورنز معتقدند حیوانات برای آزاد کردن پرخاشگری، غریزه دارند، فروید نیز از غریزی بودن خشونت و ویرانگری در انسان خبر می دهد.

۲- عوامل زیست شناختی :

فرایندهای ژنتیک: در برخی از این پژوهشها عاملی ژنتیکی برای پرخاشگری شناخته شده است. تعدادی از مطالعات نشان دادند که افراد متعلق به خانواده هایی که سابقه اختلالات روانپزشکی دارند، بیشتر مستعد ابتلا به اختلالات روانپزشکی و دست زدن به اعمال خشن در مقایسه با افراد فاقد این سوابق هستند. همچنین کسانی که نمرات بهره هوش پایین تر دارند، به نظر می رسد بیشتر در معرض بزهکاری و دست زدن به پرخاشگری هستند.

نقش هورمون ها: یکی از هورمونهای اصلی مرتبط با پرخاشگری، تستوسترون است. اگرچه پژوهش های بسیار نشان می دهد که بین سطح تستوسترون و پرخاشگری رابطه وجود دارد، اما نمی توان گفت پرخاشگری به تولید تستوسترون و یا تستوسترون به ایجاد پرخاشگری منجر می شود. در واقع این امکان وجود دارد که تستوسترون موجب تداوم رفتار پرخاشگرانه شود.

سازو کار عصبی : شواهد قابل ملاحظه ای، پرخاشگری در حیوانات را به ساختارهای مختلف مغز مرتبط می سازد اما داده های به دست آمده از انسانها، اجازه چنین استنتاجی را نمی دهد. نتایج جراحی روان شناختی نشان می دهد که برداشتن لوب های گیجگاهی و بادامه، اثر آرام کننده چشمگیری دارد. این نتایج به نقش تعیین کننده بادامه در پرخاشگری اشاره دارد. بادامه نه تنها موجب راه اندازی پاسخ گریز و فرار، بلکه موجب راه اندازی اعمال دفاعی بدون درگیری کامل کورتکس نیز می شود.

پست های مرتبط

نقش نوروترانسمیترها : انتقال دهنده های عصبی موادی هستند که از سلول عصبی ترشح شده و رابط بین دو سلول عصبی می باشند. یکی از نوروترانسمیترهای اصلی در مغز سروتونین می باشد که نقش قابل توجهی در بروز پرخاشگری دارد. مطالعات نشان داده است که ناهنجاری در میزان سروتونین در بین افرادی که اقدام به خودکشی یا خودکشی موفق داشته اند و همچنین در افرادی که رفتار پرخاشگرانه از خود بروز می دهند، مشاهده شده است. مشاهدات بیانگر آن است که، کاهش عملکرد سروتونرژیک مغزی سبب پرخاشگری تکانشی، خودکشی و سوء استفاده از مواد یا سایر اختلالات روانی مرتبط با کنترل تکانه می باشد.

انتقال دهنده عصبی مهم دیگر که در پرخاشگری نقش دارد، نوراپی نفرین می باشد. داروهای موثر بر نوراپی نفرین یا گیرنده های آن نشان می دهند که این انتقال دهنده می تواند بروز رفتارهای پرخاشگرانه را تسهیل کند، کاهش سطوح نوراپی نفرین می تواند الگوی پرخاشگری مجرمانه یا دفاعی را بهبود بخشد.

۳- عوامل شناختی-اجتماعی :

کودکان پرخاشگر و غیر پرخاشگر از لحاظ شناخت اجتماعی با همدیگر تفاوت دارند. بچه های پرخاشگر تمایل به تفسیر دنیا از دید پرخاشگرانه دارند. بچه های پرخاشگر، در مقایسه با همسالان غیر پرخاشگر، احتمال بیشتر وجود دارد که اهدافشان در برخوردهای اجتماعی، خصمانه و نامناسب با موقعیت باشد؛ در نتیجه در برخوردها، احتمال دارد که منفی بافی و اهداف خصمانه نسبت به همسالان داشته باشند. کودکان پرخاشگر اغلب در جایی که خبری از نیت های خصمانه نیست اغلب نیت ها را خصمانه می بینند. این بچه ها در مقایسه با همسالان غیر پرخاشگرشان متقاعد شده اند که رفتارهای خصمانه بیشتر به نفع شان است و برایشان کم هزینه تر است. آنها به احتمال زیاد فکر می کنند که پرخاشگری کاری است که پاداش قابل ملاحظه ای را به وجود می آورد و مسخره کردن، متلک گویی و دیگر رفتارهای ناخوشایند دیگران را کاهش می دهد.

نظریه یادگیری اجتماعی: 

عده ای از نظریه پردازان بر این باورند که اگر چه رفتارهای پرخاشگرانه در حیوانات پست تر، می توان با شیوه غریزی توضیح داده شود اما رفتارهای پرخاشگرانه انسان به وسیله غریزه هدایت نمی شود. در عوض نظریه های اجتماعی فرض می کنند که پرخاشگری از مردم یاد گرفته می شود. موسسه بین المللی مطالعه کننده پرخاشگری در سال ۱۹۸۶ بیان نمود که هیچ اساس تکامل یا ژنتیکی برای خشونت وجود ندارد. اگر رفتار پرخاشگرانه واقعا یاد گرفته شده است، چنین رفتاری چگونه رخ می دهد؟ دو شیوه پیشنهادی این دیدگاه عبارت است از یادگیری وسیله ای و یادگیری مشاهدهای. اگر رفتار پرخاشگرانه با یک جایزه مرتبط باشد، شخص به احتمال بیشتری در موقعیت های دیگر به عمل پرخاشگرانه خواهد پرداخت.

اگر چه بیشتر پاسخ های پرخاشگرانه می تواند از طریق مستقیم یاد گرفته شود اما بیشتر محققان معتقدند که یادگیری یا الگوهای اجتماعی شیوه رایج تر آموختن رفتارهای پرخاشگرانه است. به ویژه رفتارهای جدید را از طریق مشاهده عمل دیگران فرا می گیریم. آلبرت بندورا و همکارانش علاقمند به این بودند، که مشاهده یک رفتار پرخاشگرانه فرد بزرگسال بر بازی بچه ها چگونه می تواند تاثیر بگذارد. آنها دریافتند که رفتار بزرگسال یک عامل موثر بر پرخاشگری است. بچه هایی که الگوی بزرگسال پرخاشگر را مشاهده کرده بودند، به نسبت بچه هایی که الگوهای غیر پرخاشگر را مشاهده نموده بودند پرخاشگری  بیشتری را از خود نمایان ساختند.

فرضیه ناکامی-پرخاشگری

ناکامی هنگامی رخ می دهد که رفتار برانگیخته شده آنچنان مورد مخالفت قرار می گیرد یا بازداری می شود که هدف ها دست نیافتنی شوند. شکل نیرومند این فرضیه بیانگر آن است که ناکامی همیشه به رفتار پرخاشگرانه می انجامد و تمام رفتارهای پرخاشگرانه معلول ناکامی هستند. البته شدت ناکامی و این که ناکامی می بایستی نتیجه یک عمل ارادی تلقی شود، در بروز پرخاشگری سهیم است. جان والر و همکارانش فرضیه پرخاشگری در پاسخ به ناکامی را ارائه نمودند که در آن پرخاشگری همیشه در پی ناکامی خواهد بود.

مثلاً کودکی که از بازی کردن منع می‌شود در اثر خشم اخم می‌کند یا پاهای خود را بر زمین می‌کوبد. پرخاشگری می‌تواند ناکامی‌های فشرده را رها سازد و نوعی تسکین موقتی برای فرد مزاحم آورد اما پایان آن معمولاً رضایت بخش نیست. به هنگام مواجه شدن با ناکامی باید آن را به صورت یک مسئله مطرح کرد و سپس به دنبال راه چاره افتاد. 

در این دیدگاه دو نکته مهم مطرح است: یکی این که علت پرخاشگری معمولا ناکامی است و دیگر این که ناکامی- پرخاشگری از ویژگی های سائق برخوردار است، یعنی نیرویی است که تا رسیدن به هدف پایدار می ماند و نیز واکنشی فطری است مانند گرسنگی و میل جنسی.

دیگر نظریات در مورد پرخاشگری

نظریه فردیت زدایی پرخاشگری زیمباردو

زیمباردو معتقد است که فردیت زدایی فرایندی پیچیده است که در آن برخی شرایط اجتماعی به وقوع دگرگونی هایی در ادراک خود و دیگران منجر می شود(زیمباردو، ۱۹۶۹). در طی فرایند فردیت زدایی، آگاهی افراد از خود کاهش یافته و بیشتر احتمال دارد که برانگیختگی شدید را به علل بیرونی نسبت دهند. پیامد فردیت زدایی، افزایش برانگیختگی هیجانی و در نتیجه افزایش پرخاشگری است.

فرضیه انگیزشی زیمباردو درباره اینکه چرا فردیت زدایی به پرخاشگری بیشتر منجر می شود، این است که انسان آرزومند گسستن تمام قید و بندها و انجام چیزهایی است که طبیعتش انجام آن را از او می خواهد؛ پس، باید یک نیاز عام را برای گسستن تمام قید و بندهای رسمی، هرچند به طور موقت، آنگونه که در رویای هر کس روی می دهد، عنوان کنیم. این واقعیت شالوده نهادی کردن رفتار لذت بخش توسط جامعه است، از قبیل جشن های درو در جوامع کشاورزی و کارناوال ها در جوامع مذهبی، که در آنها اتلاف نیروی غیرمولد، ترغیب می شود. این جشن ها عملا به منظور هدر دادن نیروهای مخرب، ممانعت از رها شدن تکانش های غیرقابل پیش بینی فردی و قادر ساختن شخص سرمست، فردیت زدوده هم برای لذت بردن از رفتارهای بی بند و بار و هم خشنود شدن از بازیابی فردیت خود پس از پایان یافتن آنها، برپا می شوند.

نظریه انسانیت زدایی پرخاشگری فشباخ

طبق این رویکرد وارد کردن درد و رنج عمدی به دیگران برای اغلب مردم مشکل است، مگر آنکه بتوانند راهی برای انسانیت زدایی از قربانی خود بیابند، در واقع طی این فرایند، ارتکاب پرخاشگری سهل تر و محتمل تر می شود. فشباخ گزارش می دهد که همبستگی بین توانایی همدلی و پرخاشگری در کودکان منفی است و هر چه همدلی بیشتر باشد، اعمال پرخاشگری کمتر می شود (فشباخ؛ به نقل از حرفتی، ۱۳۸۹).

نظریه انتقال برانگیختگی زیلمن

مدل دو مولفه ای زیلمن، تعامل هیجان و شناخت را در شکل گیری رفتار پرخاشگرانه مورد توجه قرار می دهد. افکار می توانند ما را به ارزیابی وقایع هیجانی و برانگیزاننده هدایت کنند و بدین وسیله بر چگونگی عکس العمل ما در مورد آن وقایع تاثیر بگذارند. نتایج مطالعات زیلمن نشان می دهند زمانی که افراد شدیدا برانگیخته هستند، توانایی آنان برای کسب اطلاعات پیچیده در مورد دیگران و درک علل و هدف کارهای آنان کاهش یافته و در نتیجه با دیگران به صورت تکانشی برخورد می کنند. خلاصه آنکه پرخاشگری شکلی از رفتارهای ضد اجتماعی است که تحت تاثیر فعل و انفعالات بین هیجان و شناخت قرار دارد. به عبارت دیگر تفکر بر روی احساس تاثیر می گذارد و آنچه که فرد احساس می کند، بر روی طرز تفکر تاثیر می گذارد و این الگوی پیچیده افکار و هیجانات است که درجه پرخاشگری علیه دیگران را مشخص می کند (بارون و بیرن ، ۱۹۹۴).

نظریه درونگرایی-برونگرایی آیزنک

آیزنک (۱۹۶۹) پیشنهاد می کند که اکثر بزهکاران و مجرمان بطور ذاتی و سرشتی برونگرا هستند. برونگراها از درونگراها در مقابل شرطی شدن مقاومت می کنند و بنابراین کمتر پذیرای موانع اجتماعی طبیعی هستند که برای رفتارهای پرخاشگرانه وجود دارد. بنابراین ویژگی های روانی جنایتکاران، ترکیبی از ناپایداری احساسات و برونگرایی است.

مدل شرمساری – پرخاشگری تانگنی

احساس شرمساری که معمولا به خودارزیابی منفی منجر می شود، اغلب با تجاربی از خصومت و خشم تظاهر می یابد. چنین احساساتی معمولا به سوی دیگران (افرادی که مسبب شرمساری تلقی می گردند) جهت دهی می شود. شرمساری به عنوان یک هیجان قدرتمند و شدید، موجب بروز عواطف منفی بسیاری بویژه خشم (و در نتیجه پرخاشگری) می شود(تانگنی، ۱۹۹۱). به عبارت دیگر، افرادی که در تعاملات اجتماعی خود با دیگران دچار احساس شدید شرمساری می شوند، غالبا میزان بالایی از گرایش به خشم را نیز گزارش می کنند. بر این اساس ارتباط میان شرمساری و پرخاشگری ممکن است ریشه در برانگیختگی ناشی از خودانگاره تحقیرآمیز فرد باشد.

رفتار پرخاشگرانه در مراحل رشد کودکی و نوجوانی

رفتار پرخاشگرانه معمولا در سنین اولیه زندگی آشکار می شود. اگر چه نمی توانیم بگوییم کودکان احساس خشم را به همان صورت بزرگسالان تجربه می کنند، اما پژوهش ها نشان داده اند که برخی از حالت های چهره ای که همراه خشم هستند، در کودکان چهار ماهه نیز دیده می شود. هنگامی که کودکان یک ساله می شوند، قادر به انجام برخی اعمال تلافی جویانه هستند. زمانی که دوساله می شوند بسیاری از آنها قشقرق به پا می کنند به طوری که، درگیری برای خودمختاری به موضوع اصلی زندگی شان تبدیل می شود؛ این پرخاشگری معمولا پرخاشگری ابزاری است چرا که هدف اولیه آن به دست آوردن یا حفظ کردن اموال شخصی است تا آسیب زدن به دیگران.

زمانی که کودکان وارد مدرسه می شوند، پرخاشگری جسمانی نسبت به سال های پیش دبستانی کمتر دیده می شود، هر چند که پرخاشگری کلامی (مثلا فریاد زدن و فحاشی) به طور معمول افزایش می یابد. با رشد مهارت های کلامی و زبانی، پرخاشگری جسمانی کاهش می یابد؛ چون کودکان از طریق دیگری می توانند نیازهای خود را برطرف کنند. در این مرحله کودکان به جای پرخاشگری بدنی بیشتر از پرخاشگری کلامی استفاده می کنند.

در خلال سال های اولیه مدرسه، پرخاشگری ابزاری کمتر و پرخاشگری خصمانه بیشتر می بینیم. پرخاشگری عمدتا به صورت آسیب رساندن به دیگران دیده می شود تا دستیابی به اموال شخصی. یکی از دلایل این تغییر این است که کودکان بزرگتر بهتر می توانند اهداف و انگیزه های دیگران را درک کنند، بنابراین می توانند بین موقعیت های بالقوه تهدیدکننده و موقعیت های بی خطر تمایز قائل شوند. هنگامی که کودکان بر این باورند که افراد دیگر سعی دارند به آنها آسیب برسانند، به احتمال زیاد نسبت به آنها به صورت پرخاشگرانه رفتار می کنند.

در طی دوره گذار از دوره کودکی به نوجوانی تغییرات مهمی در رفتار پرخاشگرانه ایجاد می شود.

  • تغییر عمده و نگران کننده این است که پرخاشگری نوجوانان و جوانان معمولا به جراحت و در مواردی به مرگ منجر می شود. این تغییر تا حدی ناشی از افزایش قدرت جسمانی در دوره نوجوانی و بلوغ جنسی است. همچنین ممکن است به علت افزایش استفاده از انواع اسلحه در مواقع درگیری باشد.
  • دومین تغییر این است که نوجوانان به هنگام درگیری به گروه های مخرب روی می آورند.
  • سومین تغییر مربوط به این است که عده ای از نوجوانان سرانجام با یک چهره صاحب قدرت مانند معلم، مدیر مدرسه یا والدین درگیر می شوند و آن زمان میزان درگیری والدین-کودک افزایش می یابد.
  • چهارم اینکه دوره نوجوانی با افزایش درگیری بین جنسی مشخص می شود. این درگیری بین جنسی در دوره کودکی (زمانی که کودکان آشنایی کمی با جنسیت شان دارند) کمتر مشاهده می شود (هنسی و گویرین، ۲۰۰۲).

اگرچه در جریان رشد، پرخاشگری تغییر می یابد و از موقعیتی به موقعیت دیگر دگرگون می شود، اما کودکان از لحاظ تداوم رفتارهای پرخاشگرانه در طول زمان با همدیگر تفاوت دارند. بسیاری از کودکانی که مبتلا به اختلالات شدیدی هستند در زندگی آینده خود نیز از آن خلاصی نمی یابند. برخی از مطالعات دیگر نشان داده است که ثبات پرخاشگری دخترها در طول زمان کمتر از پسران می باشد، اما در عین حال سایر مطالعات چنین چیزی نشان نداده اند. تخمین زده می شود ۳۰ درصد کودکان و نوجوانان دائما درگیر رفتارهای پرخطر بوده و ۳۵ درصد دیگر هر از گاهی درگیر چنین مسائلی می شوند (هنسی و گویرین، ۲۰۰۲).

منابع : 

  • ارونسون، الیوت. روانشناسی اجتماعی. ترجمه دکتر حسن شکرکن. انتشارات رشد.
  • پروچاسکا ، جیمز. نظریه های روان درمانی. ترجمه سید محمدی. انتشارات رشد.
۴.۴ ۱۱ رای ها
رأی دهی به مقاله

* درود بر شما که با حمایت خود و دعوت دیگران به مطالعه مقالات سایت، به من انگیزه می دهید. لطفا در کامنت ها و مباحثات شرکت کنید و پرسشگر باشید. جهت مشاوره آنلاین یا حضوری با شماره ۰۹۳۵۵۷۵۸۳۵۸ در تلگرام هماهنگ نمایید. *

1 دیدگاه
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
سیدآقا
۱۴۰۱/۰۷/۱۱ ۰۲:۳۶

چرا این متن کاپی نمی‌شود؟