دانشنامه روانشناسی مردمی
مدرسه ای برای رشد فردی و خودشناسی

بشر ناآرام و غمگین

افزایش رفاه و قدرت تکنولوژیک الزاماً به آرامش روانی منجر نمی‌شود.

بشر ناآرام

چگونه بفهمم غم، اضطراب و ناآرامی در این لحظه، چه چیزی می‌خواهند به من بگویند، و چگونه نگذارم این پیام ها به یک زندان روانی تبدیل شوند؟

توجه اخلاقی: بازنشر یا استفاده از مقالات سایت، بدون ذکر منبع و گرفتن اجازه صاحب اثر از لحاظ اخلاقی و حقوقی صحیح نیست.

بشر ابزارهای بیشتری برای کنترل جهان ساخته، اما هنوز اضطراب، نارضایتی و بی‌قراری از تجربه‌های بنیادین اوست؛ از سوی دیگر، مغز ظاهراً سامانه‌ای دارد که گاهی ما را به سمت غم، مرور شکست‌ها و فکر کردن به فقدان می‌برد. اما از دیدگاه روان‌شناسی، علوم اعصاب و روان‌کاوی، این دو مسئله ارتباط عمیقی با یکدیگر دارند. انسان موجودی نیست که صرفاً برای «شاد بودن» تکامل یافته باشد؛ بلکه برای تشخیص تهدید، تنظیم نیازها، حفظ پیوندها، پیش‌بینی آینده و حل مسئله نیز ساخته شده است. همین مسئله توضیح می‌دهد که چرا افزایش رفاه و قدرت تکنولوژیک الزاماً به آرامش روانی منجر نمی‌شود.

چرا بشر با این همه پیشرفت همچنان ناآرام است؟

یکی از خطاهای رایج این است که تصور کنیم آرامش روانی نتیجه مستقیم پیشرفت مادی است. پیشرفت فناوری محیط بیرونی انسان را به‌طور چشمگیری تغییر داده، اما معماری پایه مغز انسان با سرعت بسیار کمتری تغییر کرده است. مغز برای زندگی در محیطی تکامل یافته که در آن خطرهای فوری، رقابت اجتماعی، کمبود منابع، طرد شدن از گروه و فقدان، مستقیماً با بقا ارتباط داشتند. بنابراین بخش مهمی از دستگاه روانی ما برای پیش‌بینی خطر و نه برای حفظ یک حالت دائمی از رضایت ساخته شده است.

در علوم اعصاب معاصر، مفهوم آلوستازی (Allostasis) اهمیت زیادی دارد. آلوستازی یعنی تنظیم پیش‌بینانه منابع بدن و مغز برای حفظ ثبات عملکردی در مواجهه با تغییرات محیطی. مغز فقط وقتی با یک تهدید روبه‌رو شد واکنش نشان نمی‌دهد؛ بلکه دائماً آینده را پیش‌بینی می‌کند و خود را برای آن آماده می‌سازد. بنابراین بخشی از احساسات ما محصول «آنچه اکنون رخ می‌دهد» نیست، بلکه محصول «آنچه مغز احتمال می‌دهد رخ دهد» است.

ویژگی هموستازی (Homeostasis) آلوستازی (Allostasis)
تعریف حفظ تعادل و ثبات نسبی شرایط داخلی بدن حفظ کارکرد و سازگاری از طریق ایجاد تغییرات پیش‌بینانه
منطق اصلی بازگرداندن بدن به محدوده پایه آماده کردن بدن برای نیاز یا تغییر آینده
نوع پاسخ عمدتاً واکنشی (Reactive) عمدتاً پیش‌بینانه (Predictive)
هدف ثابت نگه داشتن متغیرهای فیزیولوژیک حفظ عملکرد بدن در شرایط متغیر
مثال تعریق هنگام افزایش دمای بدن افزایش ضربان قلب و تنفس پیش از شروع ورزش
ارتباط با اضطراب نقش کمی با اضطراب دارد می‌تواند در اضطراب نقش مهمی داشته باشد، چون مغز دائماً آینده را پیش‌بینی می‌کند
مزیت حفظ ثبات فیزیولوژیک انعطاف‌پذیری و سازگاری سریع با محیط

این نکته برای فهم اضطراب بسیار مهم است. اضطراب (Anxiety) اساساً یک وضعیت آینده‌محور است که در آن ذهن در برابر عدم‌قطعیت و احتمال تهدید فعال می‌شود. اضطراب در سطح معتدل می‌تواند سازگارانه باشد، زیرا فرد را وادار می‌کند برای خطر احتمالی آماده شود؛ مشکل زمانی ایجاد می‌شود که دستگاه پیش‌بینی تهدید، بیش از اندازه فعال شود و تهدیدهای احتمالی را تقریباً مانند تهدیدهای واقعی پردازش کند. در این وضعیت، انسان دیگر فقط از یک اتفاق نمی‌ترسد؛ از احتمالِ اتفاق افتادنِ اتفاقی می‌ترسد.

اینجاست که تناقض تمدن مدرن آشکار می‌شود. انسان معاصر بسیاری از خطرهای قدیمی را کاهش داده، اما در عوض با محیطی روبه‌رو شده است که عدم‌قطعیت، مقایسه اجتماعی و انتخاب‌های بی‌پایان در آن افزایش یافته است. مغز می‌تواند از قحطی نجات پیدا کند، اما همچنان نسبت به جایگاه اجتماعی، آینده شغلی، روابط، تصویر فرد از خود و احتمال از دست دادن آنچه دارد حساس باشد. بنابراین امنیت بیرونی الزاماً مساوی با امنیت درونی نیست.

از طرف دیگر، پیشرفت اجتماعی و تکنولوژیک به‌جای حذف نیاز به رقابت، گاهی شکل رقابت را پیچیده‌تر می‌کند. در جامعه‌ای که فرد دائماً خود را با دیگران مقایسه می‌کند، موفقیت پایان مقایسه نیست؛ بلکه معیار مقایسه را تغییر می‌دهد. کسی که به یک هدف می‌رسد، خیلی زود هدف دیگری پیدا می‌کند.

اینجا می‌توان از مفهوم سازگاری لذت‌جویانه (Hedonic Adaptation) استفاده کرد: انسان پس از بسیاری از تغییرات مثبت، تا حدی به وضعیت جدید عادت می‌کند و سطح هیجانی او به تدریج به وضعیت پایه نزدیک می‌شود. بنابراین افزایش امکانات الزاماً باعث افزایش دائمی رضایت نمی‌شود. مغز برای حفظ انگیزش، به‌صورت مداوم اهداف تازه تولید می‌کند. از این منظر، نوعی نارضایتی می‌تواند پیامد طبیعی یک دستگاه انگیزشی باشد، نه الزاماً نشانه نقص شخصیت.

اما روان‌کاوی یک لایه عمیق‌تر به این موضوع اضافه می‌کند. فروید در کتاب تمدن و ملالت‌های آن استدلال می‌کرد که تمدن برای ایجاد امنیت، نظم و همکاری، ناگزیر بخشی از ارضای مستقیم امیال انسان را محدود می‌کند. انسان متمدن بخشی از آزادی غریزی خود را با امنیت اجتماعی معاوضه می‌کند؛ بنابراین تمدن هم‌زمان هم از رنج می‌کاهد و هم شکلی تازه از رنج ایجاد می‌کند. فروید سرچشمه‌های رنج را در بدن، جهان بیرونی و مهم‌تر از همه روابط انسانی می‌دید و معتقد بود انسان برای زندگی اجتماعی باید بخشی از خواسته‌های غریزی خود را محدود کند.

این دیدگاه را نباید به این معنا فهمید که «تمدن بد است». مسئله فروید ظریف‌تر است: انسان برای زندگی با دیگران مجبور است امیال خود را تنظیم کند، اما همین تنظیم کامل نیست و همیشه مقداری تنش باقی می‌گذارد. در زبان روان‌کاوی، کشمکش میان میل و ممنوعیت، خواسته و واقعیت، وابستگی و استقلال و عشق و پرخاشگری، بخشی از ساختار روان انسان است.

در نظریه‌های معاصرتر، این مسئله را می‌توان با دلبستگی (Attachment) و تنظیم هیجان (Emotion Regulation) نیز توضیح داد. انسان برای تنظیم وضعیت هیجانی خود تا حد زیادی به روابط متکی است. پژوهش‌های مربوط به دلبستگی بزرگسالان نشان می‌دهند که شیوه‌های دلبستگی با الگوهای تنظیم هیجان ارتباط دارند و دلبستگی ناامن می‌تواند با مشکلات تنظیم هیجانی و سلامت روان همراه باشد.

به همین دلیل ممکن است فردی از نظر اقتصادی و تکنولوژیک در یکی از امن‌ترین دوره‌های زندگی‌اش باشد، اما از نظر روانی احساس ناامنی کند. امنیت روانی فقط از حذف خطر بیرونی ساخته نمی‌شود؛ از تجربه‌ای درونی از قابل‌اعتماد بودن جهان، قابل‌تحمل بودن تنهایی، امکان دریافت حمایت و توانایی تنظیم هیجان نیز ساخته می‌شود.

مغز انسان برای تولید دائمی آرامش تکامل نیافته است؛ برای بقا، پیش‌بینی، دلبستگی، حل مسئله و تنظیم رفتار در محیطی ناامن تکامل یافته است. تمدن بسیاری از تهدیدهای بیرونی را کاهش داده، اما کشمکش‌های درونی و اجتماعی را از بین نبرده است.

چرا بشر غمگین می شود؟

غم (Sadness) یک هیجان است که در شرایط خاص فعال می‌شود و در بسیاری از موقعیت‌ها کارکرد سازگارانه دارد.  غم معمولاً زمانی فعال می‌شود که فرد با فقدان (Loss)، شکست یک هدف، جدا شدن از یک فرد مهم یا فاصله میان وضعیت مطلوب و وضعیت واقعی مواجه می‌شود. در برخی مدل‌های تکاملی، غم می‌تواند فرد را از فعالیت‌های غیرضروری بازدارد، توجه او را به مسئله مهم معطوف کند و او را به سمت بازیابی رابطه یا منبع ازدست‌رفته هدایت کند.

توجه کنید که غم با افسردگی یکی نیست؛ افسردگی یک وضعیت بالینی متفاوت است. غم ممکن است شدید باشد، اما معمولاً به یک رویداد یا معنایی مرتبط است و می‌تواند با گذشت زمان و پردازش تجربه تغییر کند. افسردگی بالینی (Major Depressive Disorder) مجموعه گسترده‌تری از علائم است که می‌تواند شامل خلق افسرده، کاهش لذت، تغییر خواب و اشتها، اختلال تمرکز، احساس بی‌ارزشی و مشکلات عملکردی باشد.

مسئله جالب‌تر این است که غم می تواند با نشخوار فکری (Rumination) ترکیب می‌شود. غم می‌تواند توجه فرد را به یک مسئله مهم سوق دهد، اما ذهن ممکن است به‌جای حل مسئله، بارها همان موضوع را بازتولید کند: «چرا این اتفاق افتاد؟»، «کجا اشتباه کردم؟»، «اگر آن روز طور دیگری رفتار می‌کردم چه می‌شد؟»  در این حالت، یک فرایند بالقوه سازگارانه می‌تواند به یک فرایند آسیب‌زا تبدیل شود. مطالعات نشان داده‌اند که تفکر منفی تکرارشونده (Repetitive Negative Thinking) پس از افزایش غم می‌تواند در برخی افراد تشدید شود.

در نظریه شناختی آرون بک (Aaron Beck)، مسئله زمانی پیچیده‌تر می‌شود که خلق منفی با طرحواره‌های منفی و سوگیری‌های شناختی درهم‌آمیزد. در افسردگی، توجه فرد می‌تواند بیشتر به اطلاعات منفی معطوف شود، افکار منفی تکرار شوند، خاطرات منفی آسان‌تر فعال شوند و برداشت منفی از خود، جهان و آینده تثبیت شود. بنابراین مغز لزوماً غم را انتخاب نمی‌کند؛ بلکه شبکه‌ای از فرایندهای شناختی و هیجانی می‌تواند غم را تقویت‌ کنند.

تفاوت غم سازگارانه و غم مرضی :

  • غم سازگارانه : «چیزی ارزشمند را از دست داده‌ام؛ باید این فقدان را بفهمم.»
  • غم مرضی  : «من همیشه شکست می‌خورم؛ مشکل خود من هستم؛ هیچ چیز تغییر نمی‌کند.»

در حالت اول، هیجان غم، اطلاعات می‌دهد. در حالت دوم، هیجان تبدیل به عینک دائمی تفسیر جهان می‌شود.

روان‌کاوی غم و سوگ

در روان‌کاوی، غم فقط یک تغییر شیمیایی یا عصبی تلقی نمی‌شود؛ غم دارای معنا و موضوع روانی است.

فروید در مقاله سوگ و مالیخولیا (Mourning and Melancholia) میان سوگ و مالیخولیا تفاوتی اساسی مطرح کرد. در سوگ، فرد با فقدان یک ابژه مهم مواجه می‌شود و به‌تدریج رابطه روانی خود با فقدان را پردازش می‌کند. اما در مالیخولیا، رابطه با ابژه ازدست‌رفته می‌تواند به شکل پیچیده‌تری به درون خود فرد منتقل شود و خشم و پرخاشگری نسبت به ابژه به شکل سرزنش خود ظاهر شود.

بنابراین از نگاه روان‌کاوانه، گاهی فرد صرفاً غمگین نیست؛ او به یک رابطه درونی با فقدان چسبیده است. شاید فقدان یک رابطه تنها فقدان یک شخص نباشد؛ بلکه فقدان ارزشمندی، امنیت، تعلق، عشق یا تصویری خاص از خود باشد. در چنین شرایطی، کنار گذاشتن غم صرفاً با «مثبت فکر کردن» ممکن نیست، زیرا غم به یک تجربه هویتی و رابطه‌ای گره خورده است.

در رویکردهای روان‌پویشی معاصر، نقش تنظیم هیجان و رابطه درمانی بسیار مهم شده است. روان‌درمانی روان‌پویشی فقط به دنبال کشف «معنای پنهان» هیجان نیست؛ بلکه بر این فرض نیز تکیه دارد که رابطه درمانی می‌تواند تجربه‌های هیجانی تازه و شیوه‌های سالم‌تری برای تنظیم عاطفه ایجاد کند. در نتیجه، از دید روان‌کاوی، مشکل انسان تنها این نیست که «غمگین می‌شود». مشکل زمانی پدید می‌آید که هیجان به جای آنکه تجربه و فهمیده شود، به ساختاری تکراری تبدیل شود.

مشکل انسان، غم یا اضطراب نیست، بلکه ناتوانی در تبدیل آنها به معناست. هیجان ها دشمن انسان نیستند؛ انها سامانه های اطلاعاتی و تنظیمی هستند. اختلال زمانی رخ می‌دهند که این سامانه ها نتواند خود را با واقعیت، رابطه و معنا دوباره تنظیم کنند.

از این منظر، سلامت روان را نباید صرفاً شاد بودن تعریف کرد. سلامت روان بیشتر به ظرفیت فرد برای تجربه، تحمل، تنظیم و معنا دادن به هیجان‌ها مربوط است. پژوهش‌های مربوط به تنظیم هیجان نیز نشان می‌دهند که پذیرش هیجان‌های منفی، ارزیابی مجدد شناختی (Cognitive Reappraisal) و حل مسئله عموماً سازگارانه‌تر از سرکوب هیجان و نشخوار فکری هستند.

منابع

  • Freud, S. Civilization and Its Discontents؛ Freud, S. Mourning and Melancholia؛ Disner, S. G. et al. Neural mechanisms of the cognitive model of depression. Nature Reviews Neuroscience.
  • Grupe, D. W., & Nitschke, J. B. Uncertainty and anticipation in anxiety. Nature Reviews Neuroscience.
  • Kleckner, I. R. et al. Evidence for a large-scale brain system supporting allostasis and interoception in humans. Nature Human Behaviour.

🌿 اگر ذهنتان درگیر است، تنها نیستید

بسیاری از افراد در بخش‌هایی از زندگی خود با اضطراب، فشارهای روانی یا احساس سردرگمی روبرو می‌شوند. در چنین شرایطی، گفت‌وگو با یک درمانگر، می‌تواند کمک کند تا ذهن آرام‌تر و مسیر زندگی روشن‌تر شود. اگر احساس می‌کنید به همراهی و حمایت نیاز دارید، می‌توانید برای مشاوره حضوری یا آنلاین پیام دهید.

5 1 رای
رأی دهی به مقاله

0 نظر