دانشنامه روانشناسی مردمی
علیرضا نوربخش (مشاور بالینی)

مکتب لکان: روانکاوی در قرن ۲۱

میترا کدیور

سخنرانی در انجمن روانشناسی ایران در زمستان ۷۸ : 

نوروتیک یک سؤال و یک نگرانی همیشگی دارد. سؤال او این است که چه جایگاهی در اشتیاق دیگری دارد و نگرانی او این است که تا چه حدّ اسباب ژوئی سانس دیگری است. او هرگاه احساس کند که زیادی مورد ژوئی سانس روانکاو است یا به اندازه ی کافی جایگاهی در اشتیاق او ندارد کار را به تعلیق درمی آورد. او امیدوار است که بتواند با غیبت خود این احساس را در روانکاوش ایجاد کند که او را از دست داده است، که روانکاوش جای خالی او را حس کند و در نهایت آنچه را که بیمار می خواهد به او بدهد.

آنچه بیمار می خواهد این است که بدون گذشتن از فرایند روانکاوی به نتیجه برسد. در یک کلام او می خواهد روانکاو به او بگوید. به او کلام آخر را بگوید. به او اسرار وجودش را بگوید. به او کل ناخودآگاهش را بگوید. او فکر می کند که روانکاو می داند و می تواند بگوید و اگر این کار را نمی کند حتماً دلیلی دارد. یا می خواهد کار را کِش بدهد و پول بیشتری به جیب بزند. یا اینکه دارد روی او مطالعه می کند و می خواهد در موردش کتاب بنویسد چون که مورد او « واقعاً استثنایی » است. بعضی ها در اولین جلسات روانکاوی سؤال می کنند « آیا شما قبلاً بیماری مثل من داشته اید؟ »!

بزرگترین آرزوی نوروتیک این است که یکتا و منحصر بفرد باشد و روزی که متوجه می شود این به اصطلاح منحصر بفردی او تا به حال دویست میلیون نسخه در جهان داشته است و هزاران صفحه کتاب و مقاله در مورد این « منحصر بفردی » نوشته شده است دچار یأس مفرطی می گردد. با این وجود او انتظار دارد روانکاوش همه چیز را تا نقطه آخر در مورد روح و روان بشری بداند ولی باز این امید پنهان را دارد که مورد او کاملاً استثنایی باشد و روانکاوش را دچار بهت زدگی نماید.

نوروتیک همچنین لذت می برد از اینکه از او بخواهند، از او درخواستی بکنند، که او ابژه ی یک تقاضا باشد و بتواند، بنابر ساختار روانی اش، این درخواست را اجابت یا رد کند. این است که در جلسات اولیه روانکاوی و گاهی تا مدتها بعد اصرار دارد که روانکاو سؤال کند و او جواب دهد، وقتی روانکاو خاطرنشان می کند که این اوست که سؤال دارد، این اوست که در محضر روانکاوی یک سائل است بسیار پریشان می شود. در یک کلام آن چیزی را که بیماران می خواهند این است: « از من سؤال کن، خودت نتیجه گیری کن و جوابش را به من بده و مرا از هرگونه تلاشی معاف کن ». وقتی که آنها چنین چیزی را به دست نمی آورند اقدام به تلافی می کنند و گاه حتی تا آنجا پیش می روند که خود را از صحنه کنار می کشند. اما بسیاری از آنها دوباره مراجعه می کنند. موقعی که قبول می کنند باید خود تلاش کنند و چاره ای هم ندارند. مسأله نداشتن انتقال متقابل به این معنا نیست که به بیماران اجازه داده شود تا هر کجا که می خواهند پیش بروند. این به معنای تسلیم شدن به آرزوی قلبی آنان مبنی بر انجام نگرفتن روانکاوی است. کار روانکاو، روانکاوی است نه بدست آوردن دل بیماران. او اگر متوجه شود که انجام روانکاوی غیرممکن شده است، خود اقدام به قطع جلسات می کند و این یک عمل اخلاقی از طرف روانکاو است. وقتی هیچگونه روانکاویی انجام نمی گیرد دلیلی ندارد که جلسات ادامه یابد. این جلسات ممکن است بعدها از سر گرفته شود یعنی موقعی که دوباره شرایط برای انجام روانکاوی مهیا شده و بیمار آمادگی آن را پیدا کرده باشد.

روانکاوی در چارچوب یک سری توافق های قبلی صورت می گیرد که از جمله ی آنها توافق بر سر تعداد جلسات هفتگی، اجازه ی غیبت های احتمالی و نحوه ی اطلاع دادن این غیبت هاست. فروید صحبت از نظم بوروکراتیک می کند. این بدان معناست که روند روانکاوی باید از انضباط و استمرار محکمی برخوردار باشد نه اینکه گرفتار زیر و بم های خلقی بیمار باشد. روانکاوان می دانند که در زمانهایی که بیماران با اضطراب یا بی میلی در جلسات خود حاضر می شوند، درست در همین ایام است که می توان انتظار پیشرفتی را داشت. بنابراین اجازه نمی دهند که این فرصت ها از دست برود و بیمار فقط زمانی که خود مایل است در جلساتش حضور یابد. در این صورت کار تا ابد به درازا خواهد کشید.

Jacques Lacan

لکان جمله ی مشهور دیگری دارد به این مضمون: « تنها مقاومتی که در روانکاوی وجود دارد، از طرف روانکاو است! » این جمله هم مانند تمام جملات قصار لکان دارای چندین معناست که یکی از آنها این است که آنچه در جریان روانکاوی از بیماران سر می زند جزو روند کار است و فقط این روانکاو است که می تواند با این اعمال به صورت یک مقاومت از طرف بیمار برخورد کند و یا واقعاً آن را جزو کار به حساب آورد. قائل شدن به چیزی به نام انتقال متقابل به این معناست که روانکاو بعضی از اعمال و رفتار مراجعه کننده را متوجه شخص خود قلمداد کرده و نسبت به آنها واکنش عاطفی نشان می دهد. 

روانکاو، در مکتب لکان، می بایست قادر باشد از صفحه ی رابطه ی تقابلی، یعنی رابطه ای در بُعد تصویری، عبور کرده و رابطه ای در بُعد سمبولیک با بیمارانش داشته باشد. یعنی روانکاو لکانی قادر شده است آن خط فاصلی را که دال reciprocal را از مدلول signifier جدا می کند به رسمیت بشناسد. او می داند که زنجیره ی دال بر طبق قانون خاص خودش به حرکت درمی آید و به پیش می رود. که این قانون هیچ ارتباطی با دلالت ندارد. این نکته ای است که آنالیزان آن را نمی داند. او اسیر دلالت کلام خویش است و به خاطر باور داشتن همین دلالت هاست که در جریان جلسات، طوفانی از عواطف و احساسات مختلف از خود بروز می دهد. به همین دلیل هم هست که هنوز عده ای تصور می کنند درمان روانکاوی از طریق تخلیه abreaction همین عواطف و احساسات انجام می گیرد. آنها فقط آن جریانی را که پر سروصداتر و روبنایی است عمده می کنند و از دیدن جریان بی سر و صدای زیربنایی که همان جریان « متونی میک » metonymic یا روند مَجاز یا روند جابجایی دال هاست غافل می مانند. این نکته ای است که خود بیماران دیر یا زود به آن پی می برند. موقعی که به روانکاو اعلام می دارند: « من از تکراری بودن حرفهای خودم خسته شده ام ». بله، آنها مدام همان زنجیره ی دال را در مقابل ما بازمی گشایند و تا زمانی که اسیر دلالت آن هستند کماکان عرق می ریزند، اشک می ریزند، خشمگین می شوند و دل می سوزانند تا روزی که با حیرت متوجه تکراری بودن سخنان خود می شوند. آنچه آنها متوجه آن نمی شوند این است که در اثر باز کردن مکرر این زنجیره جایگاه خود آنها در طول آن تغییر کرده است. لکان می گوید: « یک دال سوژه را نزد دال دیگری معرفی می کند ». و این دال های معرفی کننده قابل تغییرند.

بسنده کردن به تخلیه هیجانی مسلماً نوعی سبکباری را به همراه خواهد داشت، اما قطعاً منجر به تغییری بنیادی نخواهد شد. روزی از لکان سؤال شد: « اگر منظور از درمان رفع علایم بیماری، رفع اضطرابها، وسواسها و ترسهاست چرا به خوردن چند قرص اکتفا نکنیم و خود را به دردسر روند طولانی و مشقت بار روانکاوی گرفتار کنیم؟ » و لکان در جواب: « واقعاً. چرا که نه؟ » این هم یکی دیگر از حاضر جوابی های چند پهلوی لکان است. او در کوتاهترین جواب ممکن نشان می دهد که منظور از روانکاوی فقط رفع علایم بیماری نیست بلکه ایجاد یک تحول اساسی در شخص است، ایجاد یک تغییر بنیادی در جایگاه ذهنی او. و این آن چیزی است که فروید نیز در کتاب « روانکاوی پایان یافته و روانکاوی پایان ناپذیر » به آن اشاره دارد.

پست های مرتبط

فروید به این نکته پی برد که سمپتوم یک خطاب adresse است. سمپتوم در تلاش است که چیزی را به کسی بگوید. سمپتوم حقیقت بیمار است. تلاش برای امحاء سمپتوم تلاش برای امحاء حقیقت بیمار است. آن کس که درصدد است سمپتوم را به هر قیمت درمان کند در واقع کسی است که نمی تواند حقیقت بیمار را تحمل کند و می خواهد به هر ترتیب آن را خفه نماید. او در واقع ناقل گفتار ارباب است که معتقد است هیچ حقیقتی جز حقیقت ارباب وجود ندارد. به همین دلیل است که لکان معتقد است گفتار دانشگاهی در بسیاری از موارد چیزی جز مرکبی برای گفتار ارباب نیست. سمپتوم، اعتراضی است بر سلطه گفتار ارباب، اعتراضی ناتوان و ناممکن. گفتار ارباب و گاهی گفتار دانشگاهی تاب تحمل این اعتراض را ندارند و باید آن را از بین ببرند. باید آن را « درمان » کنند.

عینی ترین و ملموس ترین دلیلی را که می توان بر این مدعا ارائه داد تاریخ در اختیار ما نهاده است. در زمان استالین و حتی تا مدتها پس از آن در حکومت شوروی سابق معترضین و مخالفین با نظام را در بیمارستانهای روانی بستری می کردند و انواع و اقسام به اصطلاح درمانها را بر روی آنها اعمال می کردند و استدلالشان هم این بود که کسی که با یک چنین نظام بی نقصی مخالفت می کند مطمئناً دیوانه و مهجور است و باید درمان شود. همچنین در قرن نوزدهم در آمریکا بردگان سیاهپوست را که اقدام به فرار می کردند، در صورت دستگیری، به عنوان دیوانه به زنجیر می کشیدند.

وقتی می گویم سمپتوم در تلاش است چیزی را به کسی بگوید، این کس کسی جز « بزرگ دیگری » Grand Autre نیست. «‌ بزرگ دیگری » یک شخص نیست یک جایگاه است و این جایگاه را لکان گنجینه دال ها می نامد. برای روانکاو چیزی به نام یک سمپتوم عام وجود ندارد حتی اگر سمپتوم ها پدیده شناسی مشترکی داشته باشند. برای روانکاو فقط سمپتوم اختصاصی وجود دارد. شکل گیری های خاص تراوشات ناخودآگاه که ریشه در بُعد واقع دارند. از آنجایی که سمپتوم یک خطاب است می تواند تغییر کند، نه فقط به برکت انتقال در روند روانکاوی بلکه حتی به برکت برخورد و ملاقاتهای خوب یا بد.

فروید همان طور که اعلام کرده سمپتوم یک خطاب است، اضافه کرده است که سمپتوم دارای یک معناست. همین مسأله باعث شده که بسیاری از روانکاوان بعد از فروید کلمه ی معنا را با کلمه ی دلالت اشتباه کنند و همّ و غم خود را بر این قرار دهند که دلالت سمپتوم بیمار را پیدا کنند. و چه راهی ساده تر از اینکه دلالت خود را به سمپتوم او، به رؤیاهای او و به تمام اعمال و رفتار و افکار او منتقل کنند! این همان کاری است که یک پارانویاک می کند، او مدام دلالت خود را به دنیای خارج نسبت می دهد.

در زبان فرانسه واژه ی ” sens ” نه فقط مفهوم معنا را دارد بلکه مفهوم جهت را نیز داراست و شکی نیست که سمپتوم دارای جهت است. سمپتوم یک بردار است که از اعماق بعد واقع به سوی « بزرگ دیگری » بُعد سمبولیک در حرکت است و این بردار چیزی واقع را با خود حمل می کند که همان ژوئی سانس است. لکان می گوید: « سمپتوم آن چیزی است که در اشخاص بسیاری واقع ترین است ». روانکاو باید بداند که این او نیست که مخاطب سمپتوم است و به همین دلیل دلالتهای او هیچ گرهی را از کار آنالیزان باز نمی گشاید و شاید حتی گره کورتری را به آن اضافه می کند. برعکس کار او این است که تا جایی که ممکن است، شخص خود را از صحنه محو کند تا این خطاب به « بزرگ دیگری » بُعد سمبولیک راحت تر صورت پذیرد. بیمار گنجینه دال را مورد سؤال قرار می دهد نه شخص روانکاو را؛ اگرچه که خود او این مطلب را نمی داند و مدام در حال اشتباه گرفتن یکی با دیگری است. آیا این اشتباه را روانکاو نیز باید تکرار کند؟

هیستریک معمولاً زنی است که هرکسی را که خود را در جایگاه ارباب قرار دهد به مبارزه می طلبد، حتی اگر این جایگاه، جایگاه ارباب دانش باشد. تاریخ نشان داده است که در این جنگ این هیستریک است که همیشه پیروز است. هیستری برای پزشکی همیشه یک عذاب الیم بوده است تا جایی که پزشکی را وادار به یک واکنش دفاعی از نوع انکار denial کرده است. پزشکی دیگر حتی اسم هیستری را نیز نمی آورد، در طبقه بندی هایش جایی برای آن ندارد و در DSM ها و سایر مرجع هایش هیچ نشانی از آن نیست. اما هیستریک زنده است و مبارزه می طلبد تا جایی که ستاره اصلی اکثر برنامه های معرفی بیمار مراکز درمانی و آموزشی است. اما مگر هیستریک چه می کند که چنین رعبی برمی انگیزد؟ او به درمانگر نشان می دهد که در جایگاه « بزرگ دیگری » نیست، همین و بس. که سمپتوم او مخاطب دیگری دارد و اینکه برای دلالت ها و معجونهای درمانگر پشیزی ارزش قائل نیست. هیستریک خود ارباب را به مبارزه طلبیده، مرکب ارباب که دیگر جای خود دارد. برای همین است که در قرون وسطی هیستریک ها را به اتهام جادوگری می سوزاندند. در قرن نوزدهم « مهجورشناسان » آنها را در تیمارستانها به غُل و زنجیر می کشیدند و امروزه هم درمانگران مدرن با تکه پاره کردن تمامیت آنها برای جا دادنشان در طبقه بندی هایشان و با تجویز انواع و اقسام داروهای روان گردان و شوکهای الکتریکی آنها را به اضمحلال می کشانند.

همه ی ما در طی تحصیلاتمان یاد گرفته ایم که هیستری را تحقیر کنیم، چون که همگی تحت تأثیر گفتار علمی هستیم که شدیداً با هیستری مشکل دارد. اما لکان می گوید: « خوشبختانه هیستریک ها در این دنیا هستند ». اما چیزی را که نه درمانگران مدرن می دانند و نه خود هیستریک ها این است که تا چه حد خود آنها – یعنی هیستریک ها – در بوجود آمدن اغتشاش حاکم بر دنیا، که آنها بیرحمانه به افشاگری آن می پردازند، سهیم هستند. لکان می گوید: « هیستریک با ارباب همزیستی خویی دارد ». لکان در عین حال می گوید: « هیستریک بودن باعث می شود شخص روانکاو خوبی بشود ». یعنی موقعی که او متوجه شود در اعتراضش تا چه اندازه ناتوان است، تا چه حد در بوجود آمدن اغتشاش مورد اعتراضش مسئول است و زمانی که خطاب خود را تغییر دهد، همچنین خطابه خود را .

«ژرار میلر» Gérard Miller می گوید: « فروید فقط به یک دلیل ساده توانست روانکاوی را اختراع کند؛ او اجازه داد بیماران هیستریکش سرش را بخورند. او پذیرفت که مطیعانه و فروتنانه به آنها گوش فرا دهد، بدون اینکه نقش ارباب و استاد را بازی کند. » همه می دانند که هیستریک ها تحمل ناپذیرند و این را نه فقط درمانگران که اطرافیان آنها نیز می دانند و چه بسا خیلی بهتر از درمانگران. هیستریک زندگی کردن بلد نیست یا بهتر است بگوئیم لذت بردن را بلد نیست. او به همه چیز معترض است و همه را متهم می کند- متهم به بی کفایتی و بی لیاقتی- شوهرش، پدرش، طبیبش، استادش را… چیزی را که او جستجو می کند و هرگز نمی یابد یک مرد است، مردی که لیاقت نام مرد را داشته باشد.

بدی کار در این است که این تلاش هیستریک نه تنها مسخره نیست بلکه مبتنی بر یک دانستن است. دانستن آن چیزی است که در گفتار همه کسانی که رنج می کشند وجود دارد. دانستن هیستریک در مورد مسأله جنسیت است و ناممکن بودن آن. آنچه را که او در تمام سمپتومهایش فریاد می زند این واقعیت تلخ است که بین زن و مرد یک چیزی درست کار نمی کند، که هیچ وقت درست کار نکرده و هیچ دلیلی هم وجود ندارد که یک روز درست کار کند. روانکاوی پراتیکی است که این دانش را جدی گرفته است و لکان آن را بدین گونه خلاصه کرده است: « رابطه جنسی وجود ندارد ».

Jacques Alain Miller

منظور از رابطه ی جنسی عمل جنسی نیست. چون این دومی وجود دارد و خوب هم وجود دارد. منظور از رابطه جنسی ارتباط مبتنی بر هماهنگی، تفاهم و یکدیگر را کامل کردن است. این ارتباط است که وجود ندارد. بین زن و مرد یک جدایی ساختاری وجود دارد. فروید یک می خواره را با یک دلباخته مقایسه می کند و خاطرنشان می سازد که میخواره هر چه بیشتر می نوشد بیشتر مِی می طلبد، حال آنکه دلباخته هرچه بیشتر به وصال معشوق برسد دلزده تر می شود. او این نتیجه گیری را می کند که در نهاد خود سائق چیزی است که با ارضاء کامل در تضاد است. در واقع رابطه ی انسان با ابژه هایش رابطه سرراستی نیست.

فرهنگ و تمدن آن چیزی است که رابطه ی بین زن و مرد را تنظیم می کند و قوام می بخشد. هر فرهنگی متشکل از شبکه ای از قوانین است که وظیفه آنها به تعویق انداختن ارضاء‌ جنسی است. هر مانعی لیبیدو را افزایش می دهد و هر بار که موانع طبیعی کافی نبوده اند بشر سدهای فرهنگی به وجود آورده است تا بتواند از عشق حراست کند و از آن تمتع بگیرد. لکان جایگاه خاصی به « عشق با نزاکت » l’amour courtois می دهد. این نوعی رابطه ی عشقی در قرون وسطی بوده که در آن عاشق و معشوق، به دلایل فرهنگی و شرعی، در وضعیتی نبوده اند که بتوانند به وصال یکدیگر برسند. لکان عشق بانزاکت را روش ظریفی می داند که به بشر اجازه می دهد از بن بست عدم وجود رابطه جنسی خارج شود. در این روش بشر آنچه را که در هر صورت امروز قادر به تمتع از آن نیست به فردا موکول می کند. والایش نه تنها محدود به ادبیات و هنر نمی شود بلکه برای بشر خیلی راحت تر از خود سکسوالیته است.
فروید می گوید: « تمام تمدن به خرج سکسوالیته بنا شده است و آن لیبیدوئی که باید صرف سکسوالیته می شد مصروف بنای فرهنگ و تمدن شده است ». فکر می کنم روشن تر از این نمی توان منظور خود را بیان داشت. اما باز هم هستند کسانی که از این جمله این طور برداشت می کنند که همه چیز بر اساس سکس است. یعنی به فروید این طور نسبت می دهند که گویی او همه چیز را بر اساس سکس می دانسته است. فکر می کنم اگر چیزی به خرج چیز دیگری ایجاد شده باشد کاملاً متفاوت است از وقتی که چیزی براساس چیز دیگری ایجاد شده باشد. حالا کار نداریم که در جریان کار، کلمه سکسوالیته تبدیل به کلمه سکس شده است.

در هر صورت نمی توان این اشخاص را سرزنش کرد و به صرف اینکه فروید منظور خود را کاملاً روشن بیان کرده است آنها را مغرض دانست. در واقع بشر هر آنچه را که خودش دلش بخواهد می فهمد. لکان می گوید: « مبنا را بر سوء تفاهم بگذارید. آنجایی که فکر می کنید فهمیده اید مطمئن باشید که نفهمیده اید ». برای اینکه متوجه شوید انسان تا چه حد هر آنچه را که خودش دلش بخواهد می فهمد و می پذیرد مثالی برایتان می آورم.

بکرات در طی جلسات روانکاوی اتفاق می افتد که بیمار نظری را ابراز می دارد. در موارد نادری روانکاو لازم می داند که این نظر را اصلاح کند. پس از مدتی بیمار دو مرتبه همان نظر قدیمی خود را ابراز کرده و این بار آن را به روانکاو نسبت می دهد و گاهی اوقات تا جایی پیش می رود که نظر روانکاو را نظر قبلی خود دانسته و نظر قدیمی خود را به صورت نظری که توسط روانکاو اصلاح شده است و حالا نظر فعلی اوست ارائه می دهد! بله آدمیزاده تمام تلاش خود را به خرج می دهد تا ذره ای از موضع ذهنی خود تکان نخورد. به خاطر همین هم هست که یک روانکاو به خودش زحمت بحث، استدلال، ارشاد و راهنمایی و امثال اینها را نمی دهد زیرا تا زمانی که موضع ذهنی بیمار تغییر نکند تمام این کارها بی فایده است و وقتی هم که موضع ذهنی او تغییر کرد این کارها غیرضروری می گردد.

تغییر کردن موضع ذهنی یعنی یک تغییر اساسی در بُعد سمبولیک سوژه. مثالی می آورم: اگر بخواهیم کلمه ای را به جمله ای اضافه کنیم چه پیش می آید؟ در ابتدا متوجه می شویم که در آن جمله جایی برای این کلمه نیست بنابراین کلمه را همچنان در بیرون از جمله رها می کنیم. مرحله بعد این است که سعی می کنیم کلمه را در جاهای مختلف جمله قرار دهیم و هربار متوجه می شویم که ساختار جمله به کلی به هم می ریزد. زمانی که بالاخره جای مناسبی برای این کلمه در جمله پیدا کردیم این جمله دیگر جمله قبلی نیست. آیا توانستم منظورم را بیان کنم؟

مثالی را که ذکر کردم می تواند ضمناً برای توضیح این مطلب به کار رود که چرا تئوری های فروید و لکان تا این حد برای درک شدن مشکل آفرینند. اگر ما در سمبولیکمان جای کافی برای آنها باز نکرده باشیم همچنان خارج از جمله باقی می مانند. جا باز کردن برای آنها مستلزم دستکاریهای مدام در بعد سمبولیک است که یک کار مستمر و طولانی است. به یک جمله در هر مرحله فقط می توان یک کلمه اضافه کرد نه بیشتر. همین واقعیت هم هست که موضوع روانکاوی کوتاه مدت یا کلاسهای فشرده در مورد روانکاوی را به کلی منتفی می سازد. یکی از دلایلی که باعث قبول عامه نظریات نئوفرویدی شد همین مطلب است. آنها هیچ کلمه ای به جمله های قدیمی و فرسوده اضافه نمی کنند و هیچ یک از باورهای سالخورده بشر را مورد مؤاخذه قرار نمی دهند.

« رُنه دُمال » René Daumal معتقد است که برای یک محاوره ی واضح سه شرط لازم است: « گوینده ای که بداند چه می گوید، شنونده ای که بیدار باشد و زبانی که بین آنها مشترک باشد ». اما او ادامه می دهد: « ولی عنصر چهارمی نیز در این میان ضروری است. این کافی نیست که زبانی که آنها با آن صحبت می کنند برای هر دوشان مفهوم باشد، می بایست که موضوع صحبت نیز یک محتوای واقعی داشته باشد، یعنی اینکه هر دو طرف دارای تجربه ای مشترک راجع به آن چیزی که درباره اش صحبت می شود باشند ».

روزی لکان اعلام کرد: « من فقط برای روانکاوها صحبت می کنم ». این یک روش لکانی برای تأکید بر موضوع تجربه ی مشترک است. لکان فی الواقع اصلاً به خود زحمت نداده که حرف هایش را قابل درک کند و حتی هستند بسیاری که معتقدند او عمداً چنان نثر سنگینی به کار برده است که مطالبش عملاً غیرقابل درک هستند. این عقیده را من بدین گونه تصحیح می کنم که غیرقابل درک بودن لکان یا مشکل بودن درک او تا حدود زیاد به خاطر همین مسأله عدم وجود تجربه مشترک است. ضمناً تأکید می کنم که نثر لکان همگون با موضوع مورد بحث و فرهنگ عظیم اوست. موضوع مورد بحث لکان ناخودآگاه است و او برای آموزش آن از زبان ناخودآگاه و از روشهای ناخودآگاه استفاده می کند. در همین جا لازم می دانم خاطر نشان کنم که نثر فروید نیز زیبایی و شیوایی خاص خود را داراست تا بدان حد که جایزه ادبی گوته را نصیب او کرد؛ برجسته ترین جایزه ی ادبی در ادبیات آلمانی.

وقتی فروید خصوصیات یک روانکاو را برمی شمرد ابتدا صحبت از « درستی و راست قامتی روانی » می کند. که همان طور که قبلاً نیز اشاره کرده ام این مقوله هیچ ربطی به موضوع نرمال بودن ندارد. درستی و راست قامتی روانی به معنای اصلاح و سرراست کردن رابطه با بُعد واقع است و با نرمال بودن که چیزی جز یک بالماسکه در بُعد تصویری نیست، فرسنگ ها فاصله دارد. بعد از آن فروید صحبت از نوعی « برتری » می کند و چنین می گوید: « برتری برای عمل کردن بر روی بیمار گاهی به عنوان یک مدل و گاهی به عنوان یک استاد ». و این یعنی که روانکاو باید برای هدایت روند درمان قادر باشد مانورهای مختلفی را بر روی انتقال انجام دهد و جایگاههای مختلفی را اشغال کند. فروید در عین حال در نامه ای به « ل. آ. سالومه » می نویسد: « من برای کشفیاتم ارزش والایی قائلم نه برای خودم ».

و ژک الن میلر می نویسد: « لکان یک خدایگان است نه یک فرزانه نه یک فیلسوف که خود را با نظم جهان سازگار می کنند. در او هیچ گونه میانه روی، هیچ گونه اعتدال و جایی برای خنثی بودن و بی تفاوت بودن نیست. خنثی بودن در روانکاوی، کرختی روانکاوانه کراهت مطلق است. خدایگان کسی است که از همسایه نمی ترسد، مجبور نیست مدام زیرچشمی چپ و راست خود را بپاید و در هر قدم به جلو و عقب لنگر بزند. خدایگان کسی است که از اشتیاق خود چشم پوشی نمی کند و خودش به تنهایی کاروانی است که می گذرد ».

اصطلاحاتی همچون خدایگان و کاروانی که می گذرد شاید احتیاج به کمی توضیح داشته باشند. واژه خدایگان در اینجا از بحث « دیالکتیک خدایگان و بنده » هگل در کتاب « پدیده شناسی روح » گرفته شده و کاروانی که می گذرد اشاره ای است به کنایه ای که فروید به کار برده است: سگها پارس می کنند و کاروان می گذرد. اما در مورد کسی که به چپ و راست نمی نگرد، لنگر نمی زند و از اشتیاق خود چشم پوشی نمی کند. این شخص در واقع هر نوع همانندسازی را پشت سر گذاشته است و تنها قطب نمایش برای حرکت به جلو « ابژه a » اش است، یعنی ابژه ای که اشتیاق از آن زاییده می شود.
قرار گرفتن در جایگاه خدایگان فرد را بسیار مستعد خیانت دیدن می کند. اما به قول ژک الن میلر خیانت دیدن چیزی از او نمی کاهد اما خائنین خود را از یک نمونه محروم می کنند ». می بینید که صحبت بیشتر از یک نمونه است تا یک الگو. الگو آن چیزی است که ما در همانندسازی هایمان به کار می بریم. نمونه اما به آن معناست که می توان با صرف نظر کردن از هرگونه همانندسازی فقط از « ابژه ی a » خود پیروی کرد.
به این ترتیب جایگاه خدایگان در نقطه مقابل جایگاه ارباب است.

منبع : کدیور، میترا؛ (۱۳۸۸)، مکتب لکان: روانکاوی در قرن بیست و یکم، تهران: انتشارات اطلاعات.

۰ ۰ رای ها
رأی دهی به مقاله

* درود بر شما که با حمایت خود و دعوت دیگران به مطالعه مقالات سایت، به من انگیزه می دهید. لطفا در کامنت ها و مباحثات شرکت کنید و پرسشگر باشید. جهت مشاوره آنلاین یا حضوری با شماره ۰۹۳۵۵۷۵۸۳۵۸ در تلگرام هماهنگ نمایید. *

1 دیدگاه
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
امیر عظیمی
۱۴۰۰/۱۱/۱۳ ۱۱:۴۷

سلام میخواستم بدونم امکانش هست این کتاب بصورت pdf انتشار کنید چون نه برای فروش است نه امکان چاپ مجدد