دانشنامه روانشناسی مردمی
مدرسه ای برای رشد فردی و خودشناسی

عشق انتقالی در تحلیل

عشق، موتور محرک فرآیند درمان

عشق در اتاق درمان

در دنیای بیرون، وقتی عاشق می‌شویم، به دنبال وصال، رابطه‌ جنسی، و زندگی مشترک می‌رویم. در دنیای درمان، درمانگر به جای وصال، همدلی و تحلیل را جایگزین می کند. درمانگر به بیمار عشق می‌ورزد، اما این عشق از جنس «عشق تحلیلی» است؛ یعنی ایمان راسخ به توانایی بیمار برای رشد و پایبندی محکم به کشفِ حقیقت روانی او، حتی اگر این حقیقت تلخ باشد.

توجه اخلاقی: بازنشر یا استفاده از مقالات سایت، بدون ذکر منبع و گرفتن اجازه صاحب اثر از لحاظ اخلاقی و حقوقی صحیح نیست.

فرض کنید توی اتاق مشاوره نشسته‌اید و بیماری به شما می گوید «عاشقتم». اولین سوالی که به ذهنتان می رسد این است: «آیا این عشق واقعی است یا فقط یک انتقال روانی است؟»  گلن گابارد می گوید که ما باید از خودمان بپرسیم: «این عشق در دل این رابطه‌ خاص تحلیلی، چه معنا و کارکردی دارد؟»

فروید در سال ۱۹۰۶ به یونگ می‌نویسد: «اساساً، می‌توان گفت که درمان با عشق انجام می‌شود.»  حالا اگر شما یک روانکاوِ تازه‌کار باشید، با خواندن این جمله ممکن است ذوق‌زده شوید و فکر کنید که قرار است وارد یک رابطه‌ عاشقانه با بیمارتان شوید. اما فروید هرگز منظورش این نوع عشق نبود. او می‌گوید که عشقِ انتقالی (یعنی همان عشقی که بیمار به روانکاو دارد) همان چیزی است که چرخ‌هایِ درمان را می‌چرخاند. چون اگر بیمار به شما دل نبندد، اگر از نظرِ عاطفی جذب شما نشود، هرگز برای کشف ناخودآگاهِ تاریک خودش انگیزه پیدا نمی‌کند. فروید حتی در سال ۱۹۲۱ صریح‌تر می‌گوید که تلقین‌پذیری (همان اعتمادی که بیمار به حرف‌های درمانگر دارد) هیچ‌چیز نیست جز یک پیوند عاشقانه(اروتیک).

پس فروید از همان ابتدا، «عشق» را موتورِ محرک اصلی فرآیند درمان می‌داند، اما با یک شرط بزرگ: این عشق باید از سمت بیمار باشد.

روی تاریک عشق (ترس از وابستگی جنسی)

اما فروید به‌سرعت متوجه شد که این عشق، یک شمشیر دولبه است. او ده سال قبل‌تر (در کارِ مشترکش با بروئر در سال ۱۸۹۵) هشدار داده بود که بیمار ممکن است دچار یک وحشتِ شدید شود: «می‌ترسم بیش از حد به پزشک عادت کنم، استقلالم را از دست بدهم، و حتی از نظر جنسی به او وابسته شوم.» اینجا فروید به یک نکته‌ طلایی و کاملاً بالینی اشاره می‌کند که به آن «دلسوزی ذاتی درمان» می‌گوید. یعنی خودِ ساختارِ درمان این مشکل را ایجاد می‌کند. وقتی شما به‌عنوانِ روانکاو، با دقت و محبت تمام به درونی ترین رازهای یک انسان گوش می‌دهید و تلاش می‌کنید او را بفهمید، طبیعتاً دل او را می‌ربایید. این یک «اغوایِ غیرعمدی» است.

در واقع، فروید متوجه شد که ما با این همه توجه و همدلی، بیمار را به سمتِ انتظار عشق سوق می‌دهیم، در حالی که در نهایت قرار است به او  آگاهی و تحلیل بدهیم. فریدمن (۱۹۹۴) این وضعیت را یک نوع اغواگری می‌نامد. یعنی ما ناخواسته وعده‌ عشق می‌دهیم، اما در لحظه‌ حقیقت، یک چیزِ دیگر (تفسیر) به بیمار پیشکش می‌کنیم.

روانکاو هم ممکن است وسوسه شود!

فروید در آن دوران، فکرش را نمی‌کرد که خودِ روانکاو هم ممکن است اسیرِ این فضا شود. توجه کنید که این فضا چقدر اغوا کننده است: یک بیمار، عمیق‌ترین و رازآلودترین بخش‌هایِ درونیش را فقط به شما می گوید. این صمیمیتِ شدید، حتی برای یک روانکاوِ حرفه‌ای هم شیرین و جذاب است. فروید خیلی زود با این «طبیعت دوطرفه‌ اغواگری» آشنا شد، چون یکی‌یکی شاگردانش (مثل یونگ و دیگران) تسلیم افسونگرِ عشقِ انتقالی شدند و با بیمارانشان رابطه‌ جنسی برقرار کردند. پس فروید در عمل دید که این نیرو آنقدر قوی است که حتی روانکاوِ آموزش‌دیده را هم از پا در می آورد.

فروید از ابتدا می‌دانست که عشق، سوختِ اصلی روانکاوی است. اما وقتی دید این عشق، هم بیمار را درمان می‌کند، هم روانکاو را به ورطه‌ سقوط می‌کشاند، و هم خودِ فرآیند درمان را به یک بازی پرخطر تبدیل می‌کند، دچارِ یک سردرگمی بزرگ شد. او به دنبال جوابی بود که مشخص کند مرز دقیقِ این عشق تحلیلی با عشق معمولی کجاست. به عبارتی، فروید به ما می‌گوید: این عشق، یک اسب وحشی است که هم می‌تواند شما را به مقصد برساند و هم می‌تواند شما را به دره پرت کند.

ماجرای رمان گرادیوا

فروید یک رمان به نام گرادیوا (Gradiva) را می‌خواند که درباره‌ یک باستان‌شناس جوان به نام نوربرت است که عاشقِ یک مجسمه‌ی یونانی می‌شود و دیوانه‌وار به دنبالش می‌گردد. در داستان، یک دختر واقعی (زوئی) به کمکش می‌آید و او را با عشقِ واقعی‌اش آشنا می‌کند. فروید می‌نویسد که روند درمانِ نوربرت، دقیقاً شبیه روانکاوی است. یعنی بیماری که عشق سرکوب‌شده‌اش را بیرون می‌ریزد و به جای اینکه به مجسمه‌های بی‌جان بچسبد، به سمتِ یک انسان زنده (درمانگر) حرکت می‌کند.

فروید در تحلیلِ این داستان صراحتاً می‌گوید: «هر درمانِ روانکاوی، تلاشی است برای آزاد کردنِ عشقِ سرکوب‌شده، و این عشقِ تازه‌ برانگیخته‌ شده، چه عشق باشد چه نفرت، ناگزیر شخصیتِ پزشک را به عنوانِ هدفِ خود انتخاب می‌کند.» اما فروید یک خطِ قرمزِ اساسی هم اینجا می‌کشد و می‌گوید: تفاوتِ رمان با روانکاویِ واقعی این است که در رمان عشق دو طرفه می شود، اما روانکاو هرگز نمی‌تواند این کار را بکند. روانکاو باید یک جایگزین برای عشق پیدا کند. اما این جایگزین چیست؟ فروید در آن زمان، خیلی شفاف جواب نمی‌دهد و این سوال را برای همیشه در تاریخِ روانکاوی به‌جا می‌گذارد.

چند سال بعد، فروید در مقالاتش، کمی سخت‌گیرتر و عملیاتی‌تر می‌شود. او دیگر عشق را فقط موتور محرک درمان نمی‌داند، بلکه آن را به دو دسته تقسیم می‌کند:

  • انتقال مثبت : این همان حسِ اعتماد و همکاریِ اولیه است که به پیشبردِ درمان کمک می‌کند. این عشق، متحد روانکاو است.
  • انتقال منفی : اینها به جایِ اینکه کمک کنند، تبدیل به سنگِ بزرگِ جلویِ راه می‌شوند. یعنی اگر بیمار عاشق روانکاو شود یا از او متنفر شود، دیگر حرف‌های روانکاو را نمی‌شنود و فقط به دنبال ارضایِ میل خودش است. پس این نوع عشق، «مقاومت» محسوب می‌شود.

فروید در مقاله‌ی «مشاهداتی در باب عشق انتقالی» (۱۹۱۵) یک پارادوکسِ عجیب خلق می‌کند که تا امروز ذهنِ روانکاوان را مشغول کرده است. او می‌گوید: از یک سو: «این عشق نسخه‌ای تازه‌ از ویژگی‌های کهن دارد و واکنش‌هایِ شیرخوارگی(infancy) را تکرار می‌کند. اما این ویژگی ذاتیِ هر حالت عاشقانه‌ است» (یعنی: ماهیتاً این عشق با عشق معمولی فرقی ندارد؛ فقط کمی بچگانه‌تر است!) از سوی دیگر : «حق نداریم انکار کنیم که عشقِ انتقالی، همان عشق واقعی است. کافی است یادمان باشد که عشق در زندگیِ روزمره هم بیشتر شبیه پدیده‌های غیرعادی است.»

اما در همین مقاله، فروید به درمانگران فرمانِ متناقض می‌دهد: «روانکاو باید عشق انتقالی را محکم در دست داشته باشد، اما با آن مثل یک چیزِ غیر واقعی رفتار کند؛ مثل موقعیتی که باید در درمان پشتِ سر گذاشته شود و به ریشه‌هایِ ناخودآگاهش برگردانده شود.»

چرا فروید این کار را کرد؟  گابارد در اینجا یک تفسیرِ انسان‌شناسانه می‌کند: فروید به شدت نگرانِ همکارانش بود. در آن زمان، چندین نفر از شاگردانِ فروید (مثل یونگ) با بیمارانشان رابطه‌ی عاشقانه و جنسی برقرار کرده بودند. فروید برای جلوگیری از این فاجعه‌ اخلاقی، یک «تابویِ تکنیکی» ساخت: به روانکاوان گفت «این عشق را واقعی ندانید تا وسوسه نشوید که به آن عمل کنید.» اما کوئن به‌درستی اشاره می‌کند که این توصیه، یک دستورِ دفاعی از سوی فروید بود تا هم روانکاو و هم بیمار را وادار کند که به جای عمل، به تحلیل بپردازند.

نظرات دیگر روانکاوان در مورد عشق انتقالی

  • برنر (۱۹۸۲) می گوید: ذاتاً هیچ فرقی بین عشق انتقالی و عشق واقعی وجود ندارد. فقط در درمان، ما عشق را تحلیل می کنیم و به آن عمل نمی کنیم.
  • کرنبرگ (۱۹۹۴) می گوید: در دنیای بیرون، عشق متقابل است؛ اما در درمان، روانکاو نمی تواند عشق بیمار را متقابلاً ابراز کند.
  • شافر (۱۹۷۷) می گوید: عشقِ انتقالی، دوگانگی دارد: هم تکرارِ گذشته‌ست، هم یک رابطه‌ی جدید و واقعی در زمانِ حال.
  • هافر (۱۹۹۳) می گوید: «تفاوت در واقعی بودن عشق نیست؛ تفاوت در هدفِ رابطه است.» هدف از رابطه‌ تحلیلی، منفعتِ بیمار است. پس حتی اگر هر دو واقعاً عاشق هم شوند، این رابطه یک رابطه‌ برابر و متقابل (مثل ازدواج) نیست، بلکه یک رابطه‌ درمانی متعهدانه است.

وقتی بیمار به شما می‌گوید عاشقتم، اگر بگویید این عشق واقعی نیست، او را تحقیر کرده‌اید. اگر بگویید واقعی است و متقابلاً عشق بورزید، درمان را نابود کرده‌اید. تنها راهِ درست این است که پارادوکس را تحمل کنید: همزمان با بیمار همدلی کنید که این عشق، گرم‌ترین و واقعی‌ترین حس و حالِ اوست، و همزمان با او به کاوش بپردازید که این عشق، چه ریشه‌هایی در کودکی او و چه کارکردهایی در اینجا و اکنون دارد. عشق انتقالی، یک پل است. روانکاوِ بالغ، کسی است که می‌تواند روی این پل بایستد، بدون اینکه وسوسه شود به عقب (به گذشته) برگردد یا به جلو (به رابطه‌ی واقعی بیرونی) بپرد. او در همان لحظه‌ی داغِ عشق، فضایی تحلیلی می‌سازد تا معنایی از دلِ این شور خلق کند.

احساسات روانکاو

فضای عاشقانه (Romantic Space)

وقتی می‌گوییم «عشق»، داریم از یک مقوله‌ بسیار سیال و پیچیده حرف می‌زنیم. عشقی که به همسرت داری با عشقی که به بچه‌ات، پدربزرگت، یا سگت داری، زمین تا آسمان فرق دارد. حتی عشق اولِ یک رابطه با عشق پنجاه سال بعدِ همان رابطه، کاملاً متفاوت است.  گابارد و همکارش (ویلکینسون) تمرکزشان را می‌گذارند روی «عشق رمانتیک/عاشقانه» و سعی می‌کنند آن را با یک مدل روانکاوانه تعریف کنند. اسم این مدل را می‌گذارند: «دستیابی به فضای عاشقانه».

برای اینکه بفهمیم این فضا چیست، باید اول دو مفهوم کلیدی را که در دلِ این نظریه است، بشناسیم:

  • الف) نظریه‌ بازشناسی (Refinding): فروید می‌گفت ما وقتی عاشق می‌شویم، در واقع داریم به دنبالِ «از نو یافتنِ» یک ابژه‌ی کهن (معمولاً مادر یا پدر) می‌گردیم. یعنی صورتِ ظاهریِ عشق، یک جور «خاطره‌بازی» است. معشوقِ جدید را دوست داریم چون ما را به یاد لذتِ ممنوع کودکی می‌اندازد.
  • ب) مفهوم ایمان (Faith) : بیون و وینیکات می‌گویند: عشق فقط گذشته نیست، عشق یک جهش به سوی ناشناخته هم هست. در دلِ هر عاشقانه‌ای، یک «ایمانِ کور» وجود دارد. ایمان به اینکه این رابطه، مرا به جایی می‌رساند که تا حالا نرفته‌ام.

گابارد می‌گوید عشقِ بالغ و پویا، یعنی رقصِ دائمیِ این دو نظریه. نه می‌شود کاملاً اسیرِ الگوهای گذشته بود (چون تکراری و کسل‌کننده می‌شود)، و نه می‌شود کاملاً بی‌خاطره و فقط ایمان‌محور بود (چون پایه و اساسِ عاطفی ندارد). فضای عاشقانه، جایی است که بازشناسیِ گذشته و ایمان به ناشناخته‌ ها، همزمان با هم نفس می‌کشند.

گابارد از زبانِ ملانی کلاین و توماس آگدن استفاده می‌کند تا به ما بگوید که تجربه‌ عشق، نتیجه‌ی برخورد دو حالت روانی متضاد در وجود ماست. این دو حالت همیشه با هم هستند، اما گاهی یکی چیره می‌شود و گاهی دیگری:

  • حالتِ اول: موضع پارانوئید-اسکیزوئید (Paranoid-Schizoid) – شعله‌ شور: این همان لحظاتی است که «عقل از سر پرت می‌شود». مرزِ بینِ «من» و «تو» کاملاً محو می‌شود. یک احساسِ هم‌آمیختگیِ مطلق (ادغام). در این حالت، شما معشوق را نه به‌عنوان یک انسانِ کامل، که به‌عنوان یک ابژه‌ ایده‌آل (تماما خوب) یا ابژه‌ی آزارگر (تماما بد) می‌بینید. (به همین دلیل به آن پارانوئید-اسکیزوئید می‌گویند، چون تفکرِ «همه‌یا‌هیچ» حاکم است). در این حالت هر چیزی که حس می‌کنی، برایت عینِ واقعیت است (نه یک تعبیرِ ذهنی). اضطرابِ اصلیِ این حالت، نابود شدن یا بلعیده شدن توسطِ معشوق است.
  • حالتِ دوم: موضع افسرده وار (Depressive) – یکپارچگی و روایت: اینجا شما به بلوغِ روانی رسیده‌اید. می‌توانید معشوق را به‌عنوان یک کل جداگانه و مستقل از خودتان ببینید. در این حالت، شما دارای «تفکرِ نمادین» هستید. یعنی می‌دانید این احساسِ عشق، یک بازنماییِ ذهنی است، نه عینِ واقعیتِ بیرونی. می‌توانید از اتفاقی که افتاده یک روایت مشترک بسازید و تاریخچه‌ رابطه را مرور کنید. اضطراب اصلی این حالت، ترس از این است که مبادا به معشوق آسیب بزنی یا او را از دست بدهی.
ابعاد / ویژگی‌ها حالت پارانوئید-اسکیزوئید حالت افسرده وار
روابط ابژه جزءنگر 
درک دیگری به‌عنوان بخشی از خود یا یک ویژگیِ افراطی (همه‌خوب یا همه‌بد)
کل‌نگر 
درک دیگری به‌عنوان یک کلِ مجزا، با خوبی‌ها و بدی‌هایش
اضطرابِ بنیادین  اضطراب نابودی
ترس از بلعیده شدن، نابود شدن یا آزار دیدن توسط معشوق
اضطرابِ افسرده وار
ترس از آسیب زدن به معشوق یا از دست دادن او به خاطرِ خطاهایِ خود
ظرفیتِ نمادین تفکرِ عینی؛ هر چه حس می‌شود، عینِ واقعیتِ بیرونی پنداشته می‌شود تواناییِ تفکرِ نمادین؛ می‌داند که احساسات، بازنماییِ ذهنی‌اند، نه عینِ واقعیت.
دفاع‌هایِ اصلی دوپاره سازی و همانندسازی فرافکنانه
جداسازی افراطی خوب و بد، و فرافکنیِ بخش‌هایِ ناپسند به معشوق
دفاعِ شیدایی / واپس‌زنی
کنترل اضطراب از طریقِ آرمانی سازی، انکار، یا واپس‌زدن تعارضات
کیفیتِ تجربه تکه‌تکه‌شدگی 
لحظاتِ شورِ بی‌زمان، احساسِ تازگیِ مطلق و بی‌تکرار (بی‌خبری از گذشته و آینده)
یکپارچگی و ادغام
ایجادِ یک داستانِ مشترک از فرازونشیب‌هایِ رابطه
نوعِ تعامل تفکر اجباری و واکنش‌گری
فشارِ ناخودآگاه برای وادار کردنِ دیگری به نقش‌پذیری؛ واکنش‌هایِ پیش‌بینی‌پذیر و قالبی
تفکرِ مستقل و همدلانه
تواناییِ فکر کردن به احساساتِ خود و دیگری به‌صورتِ هم‌زمان.
فرایندِ درون‌سازی  ایده‌آل‌گرایانه
معشوق را ظرف آرزوهایِ برآورده‌ نشده‌ خود می‌کند تا از او تغذیه کند
ظرفیت نگرانی و دغدغه‌ عاشقانه
معشوق را به‌عنوانِ انسانی جداگانه می‌پذیرد و برایِ رفاه و رشد او ارزش ذاتی قائل است

رقص دیالکتیکی بین این دو حالت

گابارد به‌صراحت می‌گوید که اگر عشق فقط حالت اول باشد، تبدیل به یک آشفتگی جنون‌آمیز می‌شود که در آن فقط واکنش هیجانی وجود دارد، نه تفکر؛ و اگر عشق فقط حالتِ دوم باشد، تبدیل به یک رفاقت مرگبار (Deadly Comradeship) می‌شود. یعنی رابطه، خشک، بی‌هیجان و بی‌رمز و راز می‌شود؛ همه‌چیز قابلِ پیش‌بینی می شود و شور و اشتیاق از بین می رود.

در فضای عاشقانه، تو همزمان هم معشوقت را کاملاً می‌شناسی (بازشناسی) و هم هر روز او را تازه کشف می‌کنی (ایمان). فضای عاشقانه، آن منطقه‌ مرزیِ جادوییِ بینِ دو نفر است که در آن، تکرار امن گذشته و ماجراجویی ترسناک آینده با هم تلاقی می‌کنند. این فضا باعث می‌شود که عشق نه به یک روزمرگی خشک تبدیل شود و نه به یک جنونِ نابودکننده.

عشق انتقالی در درمان

نقش همانندسازی فرافکنانه و بازی نقش‌ها

در روابط صمیمی، ما ناخودآگاه بخش‌هایی از وجودمان را که نمی‌پسندیم یا نمی‌شناسیم، از طریق همانندسازیِ فرافکنانه به معشوقِمان نسبت می‌دهیم و او را مجبور می‌کنیم که آن نقش را بازی کند. مثلاً مردی که نمی‌تواند ضعفش را قبول کند، ممکن است زنِ خود را درمانده ببیند تا خودش قوی بماند. فضای عاشقانه، زمانی ایجاد می‌شود که دو طرف بتوانند این نقش‌هایِ تحمیلی را تشخیص بدهند، از آنها فاصله بگیرند و در عین حال، آن بخش‌های فرافکنی‌شده را دوباره به خودشان برگردانند (بدون اینکه رابطه فرو بریزد).

وقتی بیمار درگیر انتقال اروتیک می‌شود، یعنی کاملاً در حالتِ پارانوئید-اسکیزوئید غرق شده است. برایش فرقی نمی‌کند که شما به‌عنوانِ روانکاو چه کسی هستید؛ شما یک بت یا یک شیطان ایده‌آل هستید. وظیفه‌ روانکاو این است که از جایگاه افسرده وار وارد شود. یعنی همدلی کند، اما همزمان فکر کند، ظرفیت تفکر را به بیمار برگرداند، و به او کمک کند تا از این فضای ذوب‌ شونده، یک رابطه‌ نمادین بسازد که در آن بتواند درباره‌ عشق، حرف بزند، نه اینکه آن را اجرا کند.

انواع عشق انتقالی در روان درمانی

  • انتقالِ اروتیزه (Erotized): شدیدترین نوع؛ بیمار کاملاً در حالتِ پارانوئید-اسکیزوئید گیر کرده و طالب رابطه‌ی جنسی عینی است.
  • انتقال اروتیک (Erotic): شدت دارد، اما بیمار می‌داند که این یک «انتقال» است و از آن آگاه است.
  • انتقال عاشقانه (Loving): احساسِ صمیمیت و دلبستگی عمیق.
  • انتقال محبت‌آمیز (Affectionate): ملایم‌ترین نوع؛ جایی که حالتِ افسرده وار غلبه دارد و بیمار جدایی خودش را از روانکاو به‌خوبی حفظ کرده است.

تشخیص اینکه بیمارتان در کجای این طیف قرار دارد، تعیین‌کننده‌ نوع تفسیرِ شماست. گابارد اینجا یک تذکر می‌دهد: اگر ما فقط به احساساتِ بیمار خیره شویم، ۵۰٪ واقعیت را نادیده گرفته‌ایم. اتاق درمان، یک رابطه‌ی دو نفره است. از یک سو، بیمار الگوهای عشق‌ورزی همیشگیِ خودش را می‌آورد تویِ اتاق. از سوی دیگر، شما به‌عنوانِ روانکاو، با شخصیتِ خاصِ خودتان، روی کیفیتِ این عشق تأثیر می‌گذارید.

گابارد برای اثباتِ این حرف، یک مثال می‌زند که خیلی از ما در مطب دیده‌ایم:

بیمار زنی ۳۵ ساله بعد از یک سال تحلیل می‌گوید:

  • بیمار :«باورم نمی‌شود که تو واقعاً به من اهمیت بدهی.»
  • روانکاو: «بیشتر بگو.»
  • بیمار: «خب، خیال می‌کنم که شاید تو کمتر از تحلیل‌گرِ قبلی از من بدت بیاید. البته، باور ندارم که هیچ تحلیل‌گری واقعاً دوست‌داشتنی باشد. می‌توانم بگویم که به تو احترام می‌گذارم، و گاهی به تو وابسته می‌شوم. اما مطمئناً تو را دوست‌داشتنی نمی‌دانم. راستش، من آدم‌ها را اصلاً زیاد دوست ندارم.»
  • روانکاو: «پس می‌توانم درک کنم که اینجا هم همین احساس را داشته باشی.»
  • بیمار: «احتمالاً برایِ راحتی خودم اصرار می‌کنم که تو مرا دوست نداری. از یک درمانگری که بیش از حد به من علاقه نشان دهد، واقعاً می‌ترسم. با پدرم، همیشه حمله‌ها و انتقادهایش را بهتر تحمل می‌کردم تا وقتی که به من می‌گفت چقدر عالی هستم. حمله‌ها قابلِ پیش‌بینی‌اند و راحت‌تر ازشان دفاع می‌کنم. تعریف و تمجید همیشه برایم ساختگی و گیج‌کننده بوده است.»

این بیمار عاشق روانکاو نشده؛ او «الگوی عشق‌ورزیِ بیمارگونه‌اش» را بیان می کند. او عشق را فقط در قالب رابطه‌ جنسی می‌فهمد و در غیر آن، ابراز محبت برایش معادلِ دروغ و خطر است. پس تکلیف روانکاو این نیست که به دنبال عشق پنهان او بگردد، بلکه باید به او کمک کند بفهمد چرا ناتوانی عشق‌ورزی خودش، بخشی از شخصیت اوست.

انتقال اروتیزه و انتقال متقابل اروتیزه

در این حالت، بیمار باور دارد که تنها راهِ نجات او، رابطه‌ جنسی با روانکاو است. این بیماران (معمولاً مرزی‌ها یا قربانیانِ سوءاستفاده‌ جنسی)، بخشِ ایده‌آل‌شده‌ خودشان را از طریقِ همانندسازی فرافکنانه توی وجود روانکاو جاگذاری کرده‌اند. به همین خاطر، روانکاو برایشان یک نجات‌دهنده‌ واقعی شده، نه یک نماد انتقالی.

حالا اگر روانکاو هم در دام بیفتد و در حالتِ پارانوئید-اسکیزوئید قرار گیرد، دچار انتقال متقابل اروتیزه می‌شود. یعنی روانکاو هم شروع می‌کند به ایده‌آل‌سازیِ بیمار و فکر می‌کند که این بیمار، ناجی او از تنهایی‌های زندگی‌اش است. وقتی این دو به هم می‌رسند، تبدیل می‌شوند به یک جنون دوطرفه. در این حالت، درمان کاملاً از بین می‌رود و معمولاً به رابطه‌ی جنسی غیر اخلاقی ختم می‌شود.

تفاوتِ اصلی عشق تحلیلی با عشق بیرونی چیست؟ 

گابارد اینجا به آن سوالِ بزرگی که فروید جوابش را نداد، پاسخِ قاطعی می‌دهد. تفاوتِ اصلی در واقعی یا غیرواقعی بودن عشق نیست. تفاوت در رفتار روانکاو با آن عشق است. در دنیایِ بیرون، اگر کسی به شما بگوید عاشقتم، یا می‌گویید «منم عاشقتم» یا می‌گویید «متأسفم، نمی‌توانم جوابت را بدهم».  در اتاق درمان، روانکاو یک راهِ سوم دارد که در هیچ جایِ زندگی عادی وجود ندارد: «نه آن را نادیده می‌گیرد، و نه به آن پاسخِ عاشقانه می‌دهد. بلکه آن را به ماده‌ی خام تفکر و تحلیل تبدیل می‌کند.»

گابارد از فریدمن نقل می‌کند که هدفِ درمان، ایجادِ «حالتِ دوگانه‌ی آگاهی» است: از یک سو، بیمار باید شدتِ عشق را احساس کند و در آن غرق شود، و از سوی دیگر، باید با کمک روانکاو، یک ناظرِ سرد باشد که به آن عشق فکر می‌کند.

از جنون تا مرگ

گابارد یک طیف زیبا طراحی می‌کند که بسته به غلبه‌ هر کدام از این دو حالت روانی، کیفیتِ رابطه تغییر می‌کند:

  • ۱. انتقالِ اروتیزه (جنونِ عاطفی): هر دو در حالتِ پارانوئید-اسکیزوئید گیر کرده‌اند. (بدترین حالت).
  • ۲. فضای عاشقانه (رابطه‌ متعادل): هر دو تواناییِ نوسانِ بینِ شور و تفکر را دارند.
  • ۳. فضای تحلیلی (هدفِ درمان): اینجا حالتِ افسرده وار غالب است. شور هست، اما در یک قاب تأملی مهار شده تا بتوان از آن معنا استخراج کرد.
  • ۴. مرگ تحلیلی (خشکی مطلق): هیچ شوری وجود ندارد؛ رابطه کاملاً خشک و بی‌روح شده است.

روانکاو ماهر، باید بتواند در مواقع بحران (وقتی بیمار در حالتِ پارانوئید-اسکیزوئید است) خودش در حالت افسرده وار بماند تا بتواند ظرف تفکر باشد.

بی‌طرفی واقعی یعنی اینکه درمانگر به‌جای تحمیلِ عقاید خودش، به بیمار عشق بورزد؛ عشقی از جنسِ به رسمیت شناختن تمامیتِ وجودِ او. ما بیمار را بیش از هر زمان دیگری دوست داریم و با تمامِ وجود به او محبت می کنیم. این عشق حقیقی یک روانکاو است: عشقی که نه به دنبال تصاحب، که به دنبال آزادی بیمار است.

عشق انتقالی، یک آزمایشگاه زنده است. بیمار در آن، کهنه‌ترین الگوهای عاطفی خود را تکرار می‌کند. وظیفه‌ روانکاو این نیست که بگوید این عشق غلط یا درست است، بلکه این است که در کنار بیمار بایستد و به او یاد بدهد که چگونه همزمان هم درون این عشق غرق شود و هم بالای آن بایستد تا معنایش را بفهمد. درمانگر خوب، کسی است که این پارادوکس تلخ را تحمل کند: از یک سو، مقصد عشق بیمار است، اما از سوی دیگر، هرگز به او اجازه نمی‌دهد که به این عشق، برسد. این بازی ظریف بودن و نبودن، همان راز بزرگ شفابخشی در روان درمانی است.

منبع : کتاب عشق و نفرت در تحلیل (Love and hate in the analytic setting) – گلن گابارد – فصل ۱

پادکست این فصل در تلگرام

🌿 اگر ذهنتان درگیر است، تنها نیستید

بسیاری از افراد در بخش‌هایی از زندگی خود با اضطراب، فشارهای روانی یا احساس سردرگمی روبرو می‌شوند. در چنین شرایطی، گفت‌وگو با یک درمانگر، می‌تواند کمک کند تا ذهن آرام‌تر و مسیر زندگی روشن‌تر شود. اگر احساس می‌کنید به همراهی و حمایت نیاز دارید، می‌توانید برای مشاوره حضوری یا آنلاین پیام دهید.

0 0 رای ها
رأی دهی به مقاله

1