هدف تشخیص روانکاوانه، چسباندن یک برچسب نیست؛ هدف، درک دینامیک (پویایی) درون این تناقضها و کمک به بیمار برای یافتن معنا در آنهاست.
در روانکاوی، برای شناخت شخصیت، فقط به یک عینک یا یک مدل تکبعدی بسنده نمیکنیم. ما شخصیت را از چندین زاویه متفاوت نگاه میکنیم. روانکاوان کلاسیک، شخصیت را بر اساس دو دیدگاه اصلی می شناسند:
- ۱. بر اساس تثبیت در مراحل تحول: یعنی ببینیم فرد از نظر روانی، در کدام مرحله رشدیِ اولیه، گیر کرده و متوقف شده است؟ (مثلاً آیا هنوز درگیر مسائل دهانیِ شیرخوارگی است یا مسائل مقعدیِ دورانِ کنترلِ ادرار و مدفوع؟)
- ۲. بر اساس سبکِ دفاعی: یعنی ببینیم روشِ خاص این فرد برای فرار از اضطراب و ناراحتی چیست؟ (مثلاً آیا با انکارِ مسئله، خودش را آرام میکند یا با عقلانیسازیِ بیش از حد؟)
اما قصه به اینجا ختم نمی شود. نظریهپردازان بعدی، ابعاد تازهای به این تصویر اضافه کردند؛ مدلهایی مثل روابطابژه، روانشناسی خود، و رویکردِ رابطهای. این را در نظر داشته باشید که ما درمانگر هستم، نه یک نظریهپرداز؛ بنابراین، نیازی نیست بین این مکاتب، یکی را برتر بدانم. هر مدل، برای توضیحِ بخشی از پیچیدگیِ انسان، کارایی دارد و هر بیمار، یکی از این مدلها را برای درمانگرش تداعی میکند.
۱. نظریه کلاسیک فروید
فروید در اوایل کارش، با بیماران هیستریک (زنانی که بدونِ دلیلِ پزشکی، فلج میشدند یا تشنج میکردند) مواجه شد و به این نتیجه رسید که نیروهایِ پنهان روانی (نه مغز)، علتِ اصلی این رنجها هستند. او معتقد بود انسانها، مانندِ حیوانات، دارای غرایزِ بنیادین (Instincts / Drives) هستند؛ وی دو غریزه اصلی را نام برد: ۱- غریزه جنسی (لیبیدو) و ۲- غریزه پرخاشگری (تاناتوس یا مرگ). فروید معتقد بود، این غرایز، مسیری تکاملی و مرحله به مرحله را طی میکنند و تمرکز کودک، در هر سنی، به ناحیه خاصی از بدن معطوف میشود. او این مسیر را «مراحلِ روانی-جنسی» (Psychosexual Stages) نامید.
فروید باور داشت که انسانها از بدو تولد، مسیرِ مشخصی از توجه به بخشهای مختلف بدن را طی میکنند: از ناحیه دهان، به ناحیه مقعد (مرحله مقعدی) و سپس به ناحیه تناسلی (مرحله آلتی یا عقدهی ادیپ). او معتقد بود اگر در هر کدام از این مراحل، کودک یا بیش از حد محروم شود یا بیش از حد ارضا شود، در همان مرحله «تثبیت» میشود و بزرگسالیِ او تحت تأثیر همان مرحله باقی میماند.
- شخصیتِ دهانی (Oral Character): فردی که در بزرگسالی بیش از حد به خوردن، صحبت کردن یا وابستگی شدید به دیگران تمایل دارد (ریشه در مشکلات شیرخوارگی).
- شخصیتِ مقعدی (Anal Character): فردی که در بزرگسالی بسیار منظم، خسیس و یا لجباز است (ریشه در دوران کنترلِ ادرار و مدفوع).
- شخصیتِ آلتی / ادیپی (Phallic/Oedipal Character): فردی که مسائلش حولِ رقابتِ جنسی، جذابیت و حسادت میچرخد.
فروید معتقد بود که وظیفه والدین، آموزش «راهرفتن رویِ طناب» است. اگر خیلی به کودک «آری» بگویند، او هرگز یاد نمیگیرد با ناکامی کنار بیاید (نهادِ قدرت گرفته). اگر خیلی به او «نه» بگویند، کودکِ ترسیده و سرکوبشدهای پرورش مییابد که از زندگی لذت نمیبرد.
وقتی در هر یک از این ۳ مرحله، کودک بهحدی آسیب میبیند، بخشی از انرژیِ روانیِ (لیبیدوی) او، برای همیشه در آن مرحله باقی میماند و در بزرگسالی، تحتِ فشار، به آن مرحله بازمیگردد (واپسروی (Regression) رخ میدهد). مثال: یک مدیرِ ارشدِ موفق (که در مرحله ادیپی اشکال داشته) وقتی شغلش را از دست میدهد (فشارِ شدید)، ناگهان شروع به پُرخوری میکند (بازگشت به مرحله دهانی)، با همسرش مثلِ یک کودکِ لجباز ۲ ساله جر و بحث میکند (مرحله مقعدی) و در اتاقِ درمان، مانندِ یک نوجوان سرخورده از درمانگرش ایراد میگیرد (مرحله ادیپی).

با انتشار کتاب «من و نهاد» در سال ۱۹۲۳، فروید مدلِ ساختاری خود را معرفی کرد. در این مدل، ذهن به سه بخش تقسیم میشود که هرکدام کارکرد خاصی دارند. دانستن این سه بخش، کلیدِ درکِ بسیاری از رفتارهای بیماران است.
| اصطلاح فرویدی | ترجمه ساده | کارکرد |
|---|---|---|
| نهاد (Id) | «منِ حیوانیِ درون» | کاملاً ناخودآگاه است و فقط لذتِ فوری میخواهد. بر اساس «فرایندِ اولیه» (تصاویر و نمادها) فکر میکند و هیچ درکی از زمان، مرگ یا تناقض ندارد (مثلِ یک نوزاد یا مغزِ عاطفیِ آمیگدال). |
| من (Ego) | «منِ عاقل و واقعبین» | میانِ خواستههایِ نهاد و قوانینِ دنیای بیرون، میانجیگری میکند. بر اساس «فرایندِ ثانویه» (منطق و واقعیت) کار میکند. همین بخشِ خودآگاهِ ماست که میگوید «صبر کن، این کار عواقب دارد». |
| فرامن (Superego) | «وجدانِ اخلاقی و ارزشها» | صدایِ درونیِ والدین، جامعه و وجدان است. به ما میگوید چه کاری خوب است و چه کاری بد. اگر خیلی سختگیر باشد، باعثِ احساسِ گناهِ دائمی میشود. |
آیا این نظریه هنوز معتبر است؟
امروزه هیچ درمانگری صرفاً بر اساسِ نظریه تثبیتِ فروید کار نمیکند. دلایلش روشن است:
- ۱. این نظریه، بیش از حد زیستشناختی است و نقشِ فرهنگ و روابطِ واقعی را نادیده میگیرد.
- ۲. تحقیقاتِ جدید نشان داده که کودکان، مسیرهایِ رشدیِ خطی را طی نمیکنند (ممکن است یک کودکِ ۲ ساله، رفتارهایِ ادیپی و دهانی را همزمان داشته باشد).
اما چرا هنوز باید این نظریه را بلد باشیم؟
این نظریه هرچند قدیمی و ابتدایی به نظر میرسد، اما یک میراثِ ارزشمند برای ما به جا گذاشت. این نظریه به ما «نگاهِ تحولی» را هدیه داد. وقتی بیماری، گرفتارِ تناقض یا احساسِ گناهِ بیجا میشود، ما میتوانیم به جای اینکه بگوییم «چقدر عجیب است!»، بگوییم «او در آن مرحله گیر کرده است». این جمله، یک «همدلیِ عمیق» را در دلِ درمانگر ایجاد میکند. بهقولِ مکویلیامز، این باور که «من هم میتوانستم جایِ او باشم و در این مرحله گیر کنم»، بزرگترین سرمایه یک درمانگر است و هیچچیز به اندازه این نظریه، این حس فروتنانه را به درمانگر نمیدهد.
کاربرد روانکاوی کلاسیک در جلسه درمان
دفعه بعد که با یک بیمار نشستید، این سه سؤال را از خودتان بپرسید:
- ۱. بیمارِ من در کدام مرحله گیر کرده؟ (آیا گرسنه محبتِ مادرانه است، یا درگیر قدرت و کنترل پدرانه و رقابت برای عشق؟)
- ۲. آسیبِ اصلیاش، محرومیت بوده یا ارضاءِ بیش از حد ؟ (اگر محرومیت بوده، نیاز به تأیید و توجه مکرر دارد؛ اگر ارضاء بوده، نیاز به محدودیت و ساختار دارد).
- ۳. تحتِ استرس، به کدام مرحله برمیگردد؟ (آیا شروع به پُرخوری میکند، یا بینظمی مزمن، یا حسادت بیمارگونه؟)

۲. روانشناسی من (Ego Psychology)
اگر «نهاد (Id)» را اسبِ سرکش درونِ ما در نظر بگیریم که فقط بهدنبالِ لذتِ فوری میدود، من (Ego) سوارکارِ ماهری است که افسارِ این اسب را در دست دارد. اما این سوارکار، فقط جلویِ حرکتِ اسب را نمیگیرد؛ او مسیر را تشخیص میدهد، نقشه میخواند، با دنیایِ بیرون مذاکره میکند و حتی به اسب یاد میدهد که کِی بدود و کِی آرام بگیرد. «من» تنها یک «میانجی» نیست؛ بلکه مرکزِ فرماندهیِ سازگاریِ ما با جهانِ بیرون و درون است.
کارکردهای ایگو (فراتر از دفاع ها)
اکثرِ ما فکر میکنیم وظیفه «من» فقط سرکوبِ خواستههای جنسی یا پرخاشگرانه است، اما در روانشناسی تحلیلی، «من» ۶ کارکردِ حیاتی دارد که سلامتِ روان، وابسته به این کارکردهاست:
| کارکردِ «من» (Ego Function) | توضیحِ ساده و مثالِ بالینی |
|---|---|
| ۱. آزمونِ واقعیت (Reality Testing) | تواناییِ تشخیصِ مرز بین «خیال و واقعیت». بیمارِ سالم میداند که کابوسش واقعی نیست، اما بیمارِ سایکوتیک ممکن است صداهایِ درونش را باور کند. |
| ۲. تنظیمِ تکانه و عاطفه (Impulse/Affect Regulation) | تواناییِ تحملِ خشم یا شهوتِ شدید بدون اینکه فوراً به آن عمل کند. مثلاً مدیر عصبانی، به جای کتک زدنِ همکارش، میرود پیادهروی میکند تا آرام شود. |
| ۳. قضاوت (Judgment) | تواناییِ پیشبینی عواقب یک رفتار. «اگر الان به رئیسم پرخاش کنم، اخراج میشوم» یک قضاوتِ سالم است. |
| ۴. کارکردِ ترکیبی (Synthesis) | تواناییِ کنارِ هم گذاشتنِ تجاربِ متناقض. مثلاً «هم مادرم را دوست دارم و هم گاهی از دستش عصبانیام»؛ این یعنی «من» این دو احساسِ متضاد را در یک تصویرِ واحد از مادر ترکیب میکند. |
| ۵. روابطِ ابژهای (Object Relations) | تواناییِ دیدنِ دیگران بهعنوانِ انسانهایِ کامل و جدا از خودمان (نه فقط ابزاری برای ارضایِ نیازهایمان). |
| ۶. فرایندِ تفکر (Thinking Process) | دسترسی به تفکرِ منطقی (فرایندِ ثانویه) در مقابلِ تفکرِ تکهتکه و نمادینِ نهاد (فرایندِ اولیه که در خواب دیده میشود). |
شکافِ درمانیِ «من» (The Therapeutic Split)؛ کلیدِ ورود به درمان
در رواندرمانیِ موفق، یک اتفاقِ جادویی در «من» بیمار رخ میدهد که به آن «شکافِ من» میگوییم. اما این «شکاف» یک آسیب نیست؛ یک ابزارِ درمانیِ قدرتمند است.
- منِ تجربهگر (Experiencing Ego): آن بخشی از ما که در لحظه، خشم، غم یا شادیِ ناب را حس میکند. (مثل کودکی که وسطِ زمینِ بازی، حسابی عصبانی است).
- منِ مشاهده گر (Observing Ego): آن بخشِ بالغِ ما که از بالا نگاه میکند و میگوید: «ببین، دارم عصبانی میشوم. چرا این طور است؟» (مثلِ معلمی که بالایِ زمینِ بازی ایستاده و رفتارِ کودک را تحلیل میکند).
رمزِ موفقیتِ درمان در این است که درمانگر به بیمار کمک کند تا «منِ ناظر» خود را تقویت کند. اگر بیمارِ مرزی در حالتِ خشم، کاملاً «منِ تجربهگر» باشد و بگوید «تو بدی!»، هیچ درمانی پیش نمیرود. اما وقتی همان بیمار، چند ماه بعد میگوید: «میدانم که الان دارم عصبانی میشوم و میخواهم دلیلش را بفهمم»؛ یعنی شکافِ درمانی ایجاد شده و درمان به سطحِ عمیقتری رسیده است.
همرنگی با من (Ego-Syntonic) در برابر بیگانگی با من (Ego-Dystonic)
این مفهوم، یکی از تعیینکنندهترین عوامل در پیشآگهیِ (Prognosis) درمان است.
- همرنگی با من (Syntonic): یعنی بیمار، رفتارِ مشکلساز خود را جزئی از وجودِ خودش میداند و آن را عادی و قابلقبول میپندارد. مثال: یک فردِ مبتلا به اختلالِ شخصیتِ وسواسی، از اینکه همه چیز را ده بار چک میکند، ناراحت نیست؛ بلکه به خودش میبالد که «آدمِ منظم و دقیقی است». در اینجا، وسواس با «من» او همرنگ است و درمانِ او بسیار دشوار است، چون او احساسِ بیماری نمیکند.
- بیگانگی با من (Dystonic): یعنی بیمار، رفتارِ خود را مزاحم و عجیب مییابد و از آن رنج میبرد. مثال: یک فردِ مبتلا به اختلالِ وسواس(OCD) از اینکه دستانش را مدام میشوید، بینهایت معذب است و میگوید: «این من نیستم؛ این رفتارِ بیخود است». در اینجا، علامت با «من» بیگانه است و درمانِ او بسیار سریعتر و راحتتر پیش میرود.
قدرتِ «من» (Ego Strength)
در روانشناسی ایگو، یکی از مهمترین تشخیصها، سنجش قدرتِ من است. قدرتِ من یعنی ظرفیتِ فرد برای تحملِ درد، ناامیدی و واقعیتِ تلخ، بدونِ اینکه فرو بریزد یا به دفاعِ ابتدایی پناه ببرد.
| دفاعهایِ کهن و ابتدایی (مربوط به «من»ِ ضعیف) | دفاعهایِ بالغ و پیشرفته (مربوط به «من»ِ قوی) |
|---|---|
| انکار (Denial): «من بیمار نیستم، آزمایشگاه اشتباه کرده». | والایش (Sublimation): تبدیلِ پرخاشگری به یک هنرِ رزمی یا رقابتِ سالمِ ورزشی. |
| دوپاره سازی(Splitting): «همه همکارانم یا فرشتهاند یا شیطان». | جابهجایی (Displacement): وقتی از دستِ رئیس عصبانی هستم، میروم باشگاه و به کیسه بوکس میکوبم. |
| فرافکنی (Projection): «او از من متنفر است» (در حالی که خودش دارد خشمِ خودش را به دیگری نسبت میدهد). | عقلانیسازی (Rationalization): توضیحِ منطقیِ یک شکستِ عاطفی بدون انکارِ احساسات. |
| همانندسازیِ فرافکنانه : طوری رفتار میکند که دیگری را وادار به خشم کند تا حسِ بدِ درونش را بیرون بریزد. | طنز (Humor): تواناییِ خندیدن به مشکلاتِ خود بدونِ انکارِ آنها. |
هارتمن معتقد بود بخش بزرگی از «من»، مثلاً هوش، زبان، ادراک و خلاقیت، مستقل از کشمکشهایِ نهاد و فرامن رشد میکنند. به این بخش، «حوزه بیتضادِ من» میگویند. مثال: وقتی یک بیمارِ افسرده، نقاشِ بسیار ماهری است، درمانگر نباید همه خلاقیتِ او را به «والایشِ غرایز» تقلیل دهد. گاهی هوش و هنر، هدیههایِ مستقلی هستند که در «حوزه بیتضاد» رشد کردهاند و درمانگر باید آن را بهعنوانِ یک «منبع قدرتِ من» (Ego Strength) در نظر بگیرد و با کمکِ آن، بیمار را از باتلاقِ افسردگی بیرون بکشد.
درمانِ فرامنِ خشن (Superego Repair)
در گذشته، بسیاری از بیمارانِ طبقه متوسط، با وجدانهایی بسیار سرکوبگر بزرگ شده بودند (مثلاً نسبت به مسائل جنسی). یکی از اهدافِ مهمِ رواندرمانی، «تعمیرِ فرامن» و کمک به بیمار برای مهربانتر بودن با خودش است. جالب اینجاست که وقتی فرامنِ بیمار نرمتر میشود، او کمتر دست به رفتارهای پرخطر میزند، چون دیگر نیازی به طغیان علیه آن صدایِ درونی ندارد.
چرا درکِ ایگو برای یک درمانگر حیاتی است؟
بهعنوانِ یک درمانگر، وقتی با بیمار جدیدی مواجه میشوید، باید چشمهایتان را به دنبال سه سؤالِ اساسی بدوزید:
۱. قدرتِ منِ او چقدر است؟ (آیا میتواند یک بحرانِ ساده را بدونِ فروپاشیِ روانی تحمل کند؟)
۲. شکافِ منِ او چقدر است؟ (آیا میتواند همزمان، هم «احساسکننده» و هم «ناظرِ» احساساتش باشد؟)
۳. دفاعِ غالبِ او چیست و با من همرنگ است یا بیگانه؟ (آیا از رفتارش رنج میبرد یا به آن افتخار میکند؟)
۳. روابط ابژه (Object Relations)
اگر در نظریهٔ قبلی، تمرکز بر «اضطراب و دفاع» بود، در اینجا تمرکز بر «رابطه و تصویرِ درونیِ دیگری» است.
اگر از فروید بپرسید «انسان چه میخواهد؟»، میگوید: «لذت و ارضای غریزه». اما اگر از نظریهپردازانِ روابط ابژه بپرسید، میگویند: «انسان، تشنه رابطه است. او به دنبالِ شیء (موضوعِ عشق) میگردد، نه صرفاً ارضایِ یک فشارِ درونی». فیربرن (Fairbairn)، نظریهپردازِ برجسته روابط ابژهای، میگوید: «انسان بهدنبالِ رابطه است. نوزاد فقط شیر نمیخواهد، او میخواهد در آغوش گرفته شود و گرمایِ مادر را حس کند». طبق این دیدگاه، هر کدام از ما، تصاویرِ ذهنیای از اشخاصِ مهمِ دورانِ کودکیمان (مادر، پدر، خواهر و…) را درونِ خود حمل میکنیم. به این تصاویر، «درونفکنها»(Introjects) میگوییم. اگر رابطهمان با آنها آسیبزا بوده، این تصاویرِ درونی، مثلِ اشباحی در ذهنمان پرسه میزنند و باعث میشوند در بزرگسالی، رفتارِ دیگران را شبیه به آنها ببینیم.
وینیکات (Winnicott) جمله ای معروف دارد: «نوزاد، وجود ندارد!»؛ یعنی نوزاد را نمیتوان جدا از محیطِ مراقبتیاش (مادر) تعریف کرد. او با مادرش، یک «سیستمِ رابطه ای» را میسازد.
در روانکاوی، اصطلاحِ «ابژه» (Object) اصلاً به معنایِ «چیزِ بیجان» نیست؛ در نظریه روابط ابژه، «ابژه» یعنی شخصِ مهمِ زندگی (مادر، پدر، خواهر، برادر و حتی یک عروسکِ پارچهای که کودک به آن دلبسته است). از دید لنز این نظریه، ما در بزرگسالی، دیگر با انسانهایِ واقعیِ اطرافمان سر و کار نداریم؛ بلکه با «تصاویرِ درونی» (Internal Objects) یا درونفکنهایی از انسانهایِ مهمِ دورانِ کودکیمان مواجهیم. مثلا: زنی ۴۰ ساله که پدری سختگیر و تحقیرکننده داشته، در بزرگسالی هر بار که رئیساش (یک مردِ آرام و مهربان) به او میگوید «لطفاً این گزارش را دوباره بنویس»، او آن را نه بهعنوانِ یک درخواستِ کاری، بلکه بهعنوانِ «حمله و تحقیرِ پدرانه» تعبیر میکند. او در واقع دارد با «تصویرِ درونیِ پدر» (نه رئیسِ واقعی) روبهرو میشود.
مسیرِ تحولی روابط ابژه (از آمیختگی تا استقلال)
بر اساس این نظریه، روانِ انسان، سفری را از «نه-من» به «منِ مستقل» طی میکند. درکِ این مراحل، کلیدِ تشخیصِ آسیبِ روانی بیمار است:
| مراحل تحول (ماهلر) | وضعیتِ روانی | مثالِ بزرگسال آسیب دیده |
|---|---|---|
| مرحله اوتیسم (۰ تا ۶ هفته) | نوزاد، هیچ مرزی بین خودش و جهان قائل نیست. در یک دنیایِ حسیِ محض زندگی میکند. | بیمارانِ سایکوتیکِ شدید که جهان را تکهتکه و بیمعنا درک میکنند. |
| مرحله همزیستی (۶ هفته تا ۲ سال) | نوزاد خودش را امتدادِ مادر میداند. «من و مادر، یکی هستیم». | افرادِ مبتلا به اختلالِ شخصیتِ مرزی (Borderline) که از تنها ماندن، وحشت دارند و دائماً به دنبالِ «ادغام» با دیگریاند. |
| مرحله جدایی-تفرد (Separation-Individuation) | کودک کمکم متوجه میشود که جدا از مادر است. «من میروم و برمیگردم» (دور شدن و بازگشتِ امن). | افرادِ وابسته (Dependent) که هرگز یاد نگرفتهاند بدونِ پشتوانه دیگری، قدمی بردارند. |
| دستیابی به ثباتِ ابژه (حدود ۳ سالگی به بعد) | کودک میفهمد که مادر، حتی وقتی از اتاق بیرون میرود، باز هم وجود دارد. مهمتر اینکه: «مادر را هم دوست دارم و هم از دستش عصبانیام» (توانایی تحمل تناقض). | افرادِ سالمی که میتوانند در یک رابطه، همزمان عشق و خشم را تجربه کنند و فرو نریزند. |
اگر کودکی در مرحله تفرد – جدایی ضربه بخورد، در بزرگسالی دچار «اضطرابِ رهاشدگیِ مزمن» میشود و هر جدایی کوچکی (مثل تعطیلاتِ آخر هفته درمانگر) را معادلِ «مرگ روانی» خود تفسیر میکند.
ملانی کلاین و دو موقعیت درونی
ملانی کلاین، نظریه را یک قدم عمیقتر کرد. او معتقد بود که نوزاد، از ابتدا با دو نیرویِ ویرانگر دست و پنجه نرم میکند: غریزه مرگ و ترس از نابودی. برای زنده ماندن، نوزاد مجبور است جهان را به دو بخشِ کاملاً جدا تقسیم کند تا از شرِ احساسات بد خلاص شود:
- موقعیتِ پارانوئید-اسکیزوئید (Paranoid-Schizoid Position): (از بدو تولد تا ۶ ماهگی) : در این مرحله، نوزاد نمیتواند باور کند که «سینه خوبی که به او شیر میدهد» و «سینه بدی که گاهی او را گرسنه میگذارد» یکی هستند. بنابراین، جهان را دوپاره(Splitting) میکند: «سینه خوب» و «سینه بد». اگر این مکانیسم در بزرگسالی فعال بماند، فرد همه را یا «فرشته کامل» میبیند یا «شیطانِ مطلق». این ویژگی زمینه ساز شکل گیری سازمان شخصیتِ مرزی می شود.
- موقعیتِ افسرده وار (Depressive Position): (از حدود ۶ ماهگی به بعد) : در اینجا، کودک به بلوغِ شناختی میرسد و میفهمد که مادرِ خوب و بد، یک نفر هستند. این درک، برایش وحشتناک است، چون احساسِ گناه میکند: «من به مادری که دوستش دارم، حمله کردهام!» عبور از این مرحله، باعث میشود فرد بتواند «غم» را تحمل کند و مسئولیتِ احساساتِ خود را بپذیرد.
نکته: اگر بیمارِ شما مدام میگوید «همه درمانگرهایِ قبلی بیسواد بودند، اما شما کامل هستید!»، بدانید که در موقعیتِ پارانوئید-اسکیزوئید گیر کرده و هنوز به موقعیتِ افسرده وار (که پذیرشِ نقص و یکپارچگی است) نرسیده است.
درونفکنی (Introjection) : راز همیشگی بودن دیگران در ذهنِ ما
وقتی کودک با یک والدِ خشمگین بزرگ میشود، برای اینکه از ترسِ نابودی، جان سالم به در ببرد، دست به یک ترفندِ ناخودآگاه میزند: او صدایِ خشمگینِ والد را میبلعد و به درونِ خود میبرد. به این فرایند، «درونفکنی» میگویند. حالا دیگر آن والدِ خشمگین، بیرون از او نیست؛ بلکه درون اوست و مدام به او میگوید «بیعرضهای». در اتاقِ درمان، ما با این «صدایِ درونیِ والدین» کار میکنیم.
مثال بالینی: مکویلیامز تعریف میکند که بیماری داشت که با وسواس، هر کسی را با جزئیاتِ خستهکننده معرفی میکرد. ناگهان خودِ مکویلیامز متوجه شد که در ذهنش دارد خیالپردازی میکند که چطور این بیمار را در یک کنفرانسِ بزرگ ارائه دهد تا دیگران او را تحسین کنند! (حواسش پرت شده بود). او در آن لحظه، ناگهان به یادِ مادر بیمار افتاد که در کودکی برایش لباسهای عجیب و غریب درست میکرد و پشتِ صحنه میایستاد تا از انعکاس موفقیت کودک، لذت ببرد. در اینجا، درمانگر تبدیل به «مادرِ بیمار» شد. یعنی درمانگر داشت انتقال متقابل را تجربه میکرد؛ یعنی چیزی که مادرِ بیمار در کودکی به او احساس کرده بود (استفاده از او برای خودنمایی). این دقیقاً همان چیزی است که به آن «انتقالِ متقابل مکمل» (Complementary Countertransference) میگوییم و بهترین وسیله برای تشخیصِ روابطِ ابژهایِ بیمار است.
دو نوع انتقالِ متقابل ذهنی (طبق نظر راکر)
هاینریش راکر(Racker)، این مفهوم را به اوج رساند. او گفت درمانگر در اتاقِ درمان، دو حالتِ متفاوت را تجربه میکند که هر دو، گنجینهای از اطلاعات هستند:
| نوعِ انتقالِ متقابل | توضیح | مثال |
|---|---|---|
| هماهنگ (Concordant) | درمانگر، احساسِ کودک درون بیمار را حس میکند. یعنی همدلیِ ناب. | درمانگر با دیدنِ رنجِ بیمار، واقعاً غمگین میشود و دلش برای کودکِ درونِ بیمار میسوزد. |
| مکمل (Complementary) | درمانگر، احساس والدِ آزارگرِ بیمار را حس میکند. (معمولاً باعثِ ایجادِ احساسِ گناه یا عصبانیت در خودِ درمانگر میشود). | درمانگر از بیمارش به شدت عصبانی و بیحوصله میشود و نمیداند چرا. بعد متوجه میشود که این دقیقاً همان حسی است که پدرِ بیمار در کودکی به او داشته است. |
اگر شما بهعنوانِ درمانگر، ناگهان احساسِ خشمِ شدید، بیحوصلگی یا میل به فرار از جلسه پیدا کردید، به جای اینکه خودتان را «درمانگرِ بدی» بدانید، بایستید و فکر کنید: «من در حال حاظر، دارم نقشِ کدام ابژه (شخصِ مهمِ) کودکیِ این بیمار را بازی میکنم؟» این سؤال، شما را به یک تشخیصِ عمیق روابط ابژهای میرساند.

ارتباط روابط ابژه با عصبشناسی مدرن
در سالهای اولیه زندگی که زبان شکل نگرفته، ارتباط بین مادر و نوزاد، کاملاً غیرکلامی است و از طریقِ «مغزِ راست به مغزِ راست» انجام میشود. نوزاد، لحنِ صدا، گرما و اضطرابِ مادر را مستقیماً جذب میکند. امروزه با کشف «نورونهایِ آینهای» (Mirror Neurons) مشخص شده که ما دقیقا به همین شکل، حالاتِ عاطفی اطرافیان را در مغز خود بازتاب میدهیم. وقتی درمانگر احساسِ خشم بیمارِ مرزی را در خود حس میکند، در واقع نورونهایِ آینهای او فعال شدهاند. بنابراین، روابط ابژه نه یک فلسفه ذهنی، بلکه یک واقعیتِ عصبشناختی است.
ما در اتاقِ درمان، با یک انسانِ بالغ تنها مواجه نیستیم؛ بلکه با یک میدان جنگِ درونی مواجهیم که پر از ارواح (تصاویر) والدین، خواهرها و برادرهای گذشته است. وظیفه ما این است که به بیمار کمک کنیم این ارواح را بشناسد، با آنها گفتوگو کند و در نهایت، از سلطه آنها خارج شود تا بتواند با انسانِ واقعی روبرویش (همسر، فرزند یا حتی خود درمانگر) یک رابطه تازه و اصیل بسازد.
دفعه بعد که مراجعی عصبانی شد و فریاد زد «تو مثلِ بقیه، به فکرِ من نیستی!»، به جای اینکه دفاع کنید یا توضیح دهید، بگویید: «به نظر میرسد در این لحظه، من در ذهنِ تو تبدیل به کسی شدهام که در گذشته به تو ظلم کرده است. بیا با هم ببینیم آن شخص که بود و چه احساسی در تو ایجاد میکرد.» با این جمله، شما از سطحِ «دعوا» بیرون میآیید و واردِ سطحِ «تحلیلِ روابط ابژهای» میشوید و این دقیقاً همان جایی است که درمانِ واقعی رخ میدهد.
۴. روانشناسی خود (Self Psychology)
تا پیش از دهه ۱۹۶۰، روانکاوی با ۳ مدلِ بزرگ سر و کار داشت: ۱. تعارضِ غرایز (نهاد در برابر فرامن)، ۲. دفاعهای من (ایگو) در برابر اضطراب، و ۳. تصاویرِ درونی والدین آزارگر (روابط ابژه). اما ناگهان، انبوهی از بیماران پا به مطبها گذاشتند که دردِ آنها در هیچکدام از این سه مدل نمیگنجید. این بیماران، نه اضطرابِ شدید داشتند، نه وسواسِ بینهایت و نه توهم. بلکه از پوچی (Emptiness) میگفتند. آنها احساس میکردند که هیچچیزِ ارزشمندی درونشان نیست. برخلاف بیمارانِ وسواسی که از «صدایِ درونیِ سختگیر» رنج میبردند، این افراد هیچ صدایِ درونیِ ثابتی نداشتند. آنها برای اینکه بفهمند «چه کسی هستند» و «ارزش دارند یا نه»، کاملاً به واکنشِ دیگران وابسته بودند.
این بیماران، برخلاف بیمارانِ مرزی (که خشمِ شدید بر میانگیزند)، در درمانگر احساسِ «بیحوصلگی»، «کسالت» و «تحریکپذیریِ مبهم» ایجاد میکنند. درمانگر احساس میکند که بهعنوانِ یک انسان واقعی دیده نمیشود، بلکه صرفاً یک «منبعِ قابلِ تعویض» برای بالا بردنِ روحیه یا پایین آوردنِ عزتنفسِ بیمار است.
هاینز کوهوت و کشف خود (Self)
هاینز کوهوت (Heinz Kohut)، روانکاوِ اتریشی-آمریکایی، این بیماران را بهدقت مطالعه کرد و به این نتیجه رسید که آنها نه «نهاد» (Id) طغیانگر دارند، نه «فرامن» (Superego) خشن، و نه حتی درونفکنی های ویرانگر. مشکلِ آنها در خود(Self) شان است.
«خود» (Self) را میتوان «هسته مرکزیِ هویت، عزتنفس و احساسِ تداومِ وجود» در نظر گرفت. این همان حسی است که وقتی صبح از خواب بیدار میشوید، به شما میگوید: «من همان کسی هستم که دیروز بودم، با همان ارزشها و همان هدفها.» اگر این هسته، محکم و یکپارچه باشد، فرد در برابر طوفانهای زندگی مقاومت می کند. اما اگر سست و متزلزل باشد، فرد مدام نیاز دارد که دیگران به او بگویند «تو خوب هستی» و «تو وجود داری».
کوهوت، مفهومِ انقلابیِ «ابژه خود» (Self-object) را معرفی می کند. «ابژه خود» به کسی یا چیزی میگویند که ما او را نه بهعنوانِ یک انسانِ جدا و مستقل، بلکه بهعنوان «بخشی از وجودِ خودمان» تجربه میکنیم تا بتوانیم عزتنفسمان را تنظیم کنیم. مثال : وقتی یک مادر، کودکِ ترسیدهاش را در آغوش میگیرد و میگوید «نترس، مامان هستم»، کودکِ نوپا، مادر را بهعنوان یک انسانِ جدا نمیبیند؛ او مادر را بهعنوانِ «منبعِ آرامش خودش» (ابژه خود) تجربه میکند. وجودِ مادر، اضطرابِ کودک را تنظیم میکند. درمان روانکاوانه، دقیقاً همین است: درمانگر در ابتدا، بهعنوانِ یک «ابژه خود» عمل میکند تا «خودِ»ِ آسیبدیده بیمار را بازسازی کند.
به عبارتی، «ابژهخود» یک شخص یا یک چیزِ عینی نیست. «ابژهخود» یک کارکردِ روانی (Psychological Function) است که توسطِ یک شخص خارجی (یا حتی یک شیءِ نمادین) برای ما انجام میشود، اما ما آن شخص را بهعنوانِ «بخشی از وجودِ خودمان» تجربه میکنیم. وقتی از «ابژهخود» حرف میزنیم، داریم از «نحوهای که ما از دیگران استفاده میکنیم تا احساسِ خود(Self) و عزتنفسمان را تنظیم کنیم» صحبت میکنیم.
| ویژگی | ابژه (Object) | ابژه خود (Self-object) |
|---|---|---|
| ماهیت | یک شخصِ جدا و مستقل با نیازها و خواستههایِ خودش. | یک کارکردِ روانی که توسطِ یک شخص یا یک چیز انجام میشود. |
| چگونه تجربه میشود؟ | بهعنوان «یک انسانِ دیگر» (تو و من). | بهعنوان «بخشی از وجودِ خودم» (ما یکی هستیم). |
| نوعِ رابطه | رابطهای دوسویه و متقابل. | رابطهای یکسویه و کارکردی. |
| مثال | من با همسرم که نظراتِ خودش را دارد، رابطهیِ ابژهای دارم. | وقتی برای آرام شدن، صدایِ ضبطشده مادرم را پخش میکنم، او در آن لحظه برای من یک «ابژهخود» است (حتی اگر خودش حضور فیزیکی نداشته باشد). |
مثالِ بالینیِ درمانگر بهعنوانِ ابژهخود:
یک بیمارِ خودشیفته (که نیازِ شدید به آینهسازی دارد) وارد اتاقِ درمان میشود و ۴۰ دقیقه از موفقیتهایش میگوید.
- درمانگرِ ناآگاه: فکر میکند «چه آدمِ خودشیفته و مغروری!» و سعی میکند او را به روی زمین بیاورد تا متواضع شود. نتیجه: بیمار احساسِ تحقیر میکند و درمان را ترک میکند.
- درمانگرِ آگاه: میفهمد که بیمار، در آن لحظه، به او بهعنوانِ یک آینه نیاز دارد. او با دقت و علاقه گوش میدهد و گاهی میگوید: «واقعاً که چه دستاوردِ بزرگی!» نتیجه: بیمار احساسِ دیدهشدن میکند، آرام میشود و کمکم، به سراغِ آسیبهایِ عمیقترش میرود.
دو نیازِ اساسی «خود» (دو قطبِ شخصیت)
بر اساسِ نظریه کوهوت، خود سالم، برای شکلگیری و بالندگی، به دو نوعِ کاملاً متفاوت از «ابژه خود» نیاز دارد. اگر هر کدام از این دو نیاز در کودکی بهشدت آسیب ببینند، اختلالاتِ خاصی در بزرگسالی بروز میکنند:
| نیازِ بنیادین (قطبِ شخصیت) | توضیحِ ساده | سرنوشتِ آسیبدیده در بزرگسالی |
|---|---|---|
| ۱. آینهسازی (Mirroring) (نیاز به دیده و تأیید شدن) |
کودک نیاز دارد مادر، قدرت و شادیِ او را منعکس کند و به او بگوید «تو عالی هستی». این یعنی «من هستم، من خوبم». | بزرگسالی که این نیاز را در کودکی ندیده، تا آخر عمر، «گرسنه تأییدِ دیگران» است. او کارهایِ بزرگ انجام میدهد تا دیگران او را تحسین کنند، اما هیچوقت احساسِ رضایتِ درونی نمیکند. |
| ۲. آرمانی سازی (Idealizing) (نیاز به تحسینِ دیگری و یکی شدن با قدرتِ او) |
کودک نیاز دارد پدر یا مادر را بهعنوانِ یک قهرمانِ کامل و قدرتمند ببیند تا با او یکی شود و احساسِ امنیت کند. «من ضعیفم، اما او قوی است و به من تکیهگاه میدهد». | بزرگسالی که اسوههایش را در کودکی از دست داده، هرگز نمیتواند به کسی «ایمان» بیاورد. او همیشه نسبت به درمانگر، رئیس یا همسرش بدبین است و نمیتواند از کسی الهام بگیرد. |
در نظریه کلاسیک (ایگو سایکولوژی)، دفاعها را ابزاری برای فرار از اضطراب میدانستیم. اما کوهوت نگاهش را عوض کرد. او گفت: دفاعها، در درجه اول، برای «حفظِ انسجام خود» (Self-Cohesion) هستند. اگر خود فرد در حالِ فروپاشی باشد، او از هر دفاعی استفاده میکند تا جلویِ نابودیِ خودش را بگیرد. مثال: یک بیمارِ خودشیفته متکبر که مدام دیگران را تحقیر میکند (دفاع برتریجویی)، در واقع با این کار، از شرِ احساسِ «بیارزشی و پوچیِ» درونش خلاص میشود. اگر درمانگر بدون درکِ این مکانیسم، صرفاً رفتارِ متکبرانه او را تفسیر کند، بیمار احساسِ «نابودیِ خود» میکند و درمان را رها میسازد. بنابراین، اولین کارِ درمانگر، تأییدِ تجربه درونیِ اوست، نه شکستنِ زرهاش.
در فرایند درمان، خود(Self) درمانگر نیز در اتاقِ درمان درگیر است. درمانگر نیز خود(Self) خودش را با آسیبها و نیازهایش واردِ رابطه میکند. اگر درمانگری که خودش نیازِ شدید به «آرمانسازی» (ادغام با قهرمان) دارد، با بیمارِ متکبری مواجه شود که درمانگر را تحقیر میکند، خودِ درمانگر دچارِ فروپاشی موقت میشود و ممکن است از سر خشم، بیمار را پس بزند. در مکتبِ بیناذهنی، درمانگر موظف است به جایِ انکار این حس، آن را بپذیرد و با بیمار درباره «برخوردِ این دو خودِ آسیبدیده» صحبت کند.
نظریه روانشناسیِ خود، به ما آموخت که همیشه به دنبال تعارض پنهان یا دفاعِ بیمارگونه نباشیم. گاهی بیمار، فقط یک چیزِ ساده میخواهد: دیده شدن و تأیید شدن.
۵. جنبش رابطهای معاصر (Relational Psychoanalysis)
جدیدترین تحول در روانکاوی، توسطِ افرادی مثل استیون میچل و جسیکا بنجامین رقم خورده است. در این دیدگاه، درمانگر از جایگاهِ «ناظرِ بیطرف» پایین میآید و میپذیرد که خودش هم ناخودآگاه تحتِ تأثیر بیمار قرار میگیرد و این دو، با هم یک «واقعیتِ مشترک» میسازند.
تا پیش از دهه ۱۹۸۰، روانکاوی عمدتاً یک «علمِ تکصدایی» بود. درمانگر، اتوریتهای بود که از بالا به بیمار نگاه میکرد، رفتارهایِ ناخودآگاهِ او را تفسیر مینمود و خودش را از تأثیرِ عواطفِ بیمار مصون میدانست. فروید به درمانگران توصیه کرده بود که «مثلِ یک آینه، هیچچیز جز آنچه را که به او نشان داده میشود، به بیمار منعکس نکنند.» اما نظریهی رابطهای، این افسانه را به چالش کشید. این نظریه میگوید: «آینهای که فروید میگفت، هرگز صاف نبوده است. درمانگر همیشه در تصویر حضور دارد و آن را با ناخودآگاهِ خودش مخدوش میکند.» بهعبارتِ دقیقتر، اتاقِ درمان دیگر یک «میزِ تشریح» نیست که در آن یک جراح (درمانگر) یک جسد (بیمار) را کالبدشکافی کند؛ بلکه یک «صحنه تئاتر» است که در آن دو بازیگر (درمانگر و بیمار)، ناخودآگاهانه، یک نمایشنامه کهن را با هم اجرا میکنند.
آگاهی بیناذهنی (Intersubjectivity) به جای عینیتِ محض
در رویکردِ رابطهای، پذیرفته میشود که «واقعیتِ مطلق» وجود ندارد. آنچه در اتاقِ درمان رخ میدهد، یک واقعیت ساختهشده(Co-constructed Reality) است که از برخوردِ دو ذهن ناخودآگاهِ درمانگر و بیمار پدید میآید. در دیدگاهِ رابطهای(معاصر)، درمانگر نهتنها هدفِ فرافکنی است، بلکه بهشدت درگیرِ آن میشود و بر اساسِ شخصیت خودش، به آن واکنش نشان میدهد. بنابراین، آنچه در رابطه رخ میدهد، حاصلِ «برخوردِ دو ناخودآگاه» است.
اگر درمانگر فکر کند که میتواند کاملاً بیطرف و عینی باشد، خودش را فریب داده است. بهترین درمانگر، کسی است که بداند «چشمهایش هم مانندِ بیمار، تاریکخانههایی از ناخودآگاه است» و از این تاریکی، بهعنوانِ یک ابزارِ تشخیصی استفاده کند.
«اجرا» (Enactment)، شاهکلیدِ تحلیلِ رابطهایست. «اجرا» یعنی زمانی که درمانگر، بدونِ اینکه خودش متوجه شود، شروع به بازی کردنِ نقشِ یکی از شخصیتهایِ کلیدیِ دورانِ کودکیِ بیمار میکند. او بهجای اینکه فقط «تفسیر» کند، تبدیل به بخشی از «داستان بیمار» میشود. مثال: یک درمانگر با بیماری کار میکند که همیشه احساسِ «نادیده گرفته شدن» دارد. درمانگر سعی میکند با حوصله به حرفهایش گوش دهد، اما ناگهان متوجه میشود که چند دقیقهایست که اصلاً به حرفهای بیمار گوش نمیدهد و در ذهنش مشغولِ برنامهریزی برای تعطیلات آخرِ هفته است. درمانگر ممکن است خودش را به خاطرِ این بیتوجهی سرزنش کند، اما در نظریهی رابطهای، این بیتوجهی، یک «اجرا» است. درمانگر، ناخودآگاه، درست مثلِ مادر سرد و بیتوجه درون بیمار عمل کرده است.
حالا درمانگرِ رابطهای چه میکند؟ او این اجرا را نادیده نمیگیرد. بلکه آن را به بیمار بازخورد میدهد و میگوید: «متوجه شدم که چند دقیقه پیش، حواسم پرت شد و صدایت را نشنیدم. این اتفاقی نیست که در اتاقِ من میافتد. فکر میکنی این لحظه، چه حسی را از دورانِ کودکیات برایت تداعی کرد؟» با این مداخله، درمانگر از «خطا» به «فرصتِ درمانی» میرسد. او به بیمار نشان میدهد که حتی وقتی درمانگر هم مثلِ بقیه نادیدهاش میگیرد، میتواند دربارهی این احساس صحبت کند و آن را تکرار نکند.
«سرکوب» (Repression) در برابر «گسستگی» (Dissociation)
فروید معتقد بود که انسانها، خاطراتِ دردناک را در ناخودآگاه دفن (سرکوب) میکنند و درمان، یعنی بیرون کشیدن این خاطرات. اما نظریه رابطهای، با بیمارانِ تروماتیک کار میکند و مفهومِ گسستگی (Dissociation) را به میدان میآورد.
- سرکوب: یعنی «من این خاطره را میدانم، اما نمیخواهم به یاد بیاورم».
- گسستگی: یعنی «این خاطره برای من اتفاق نیفتاده است؛ این یک خود دیگر بود که آن را تجربه کرد».
بیمارانِ دچارِ ترومایِ جنسی، اغلب دچار خودهایِ چندگانه (Multiple Self-States) میشوند. یک لحظه، درمانگر با یک کودک وحشتزده و درمانده طرف است و لحظهی بعد، با یک بزرگسال خشمگین و سرد که هیچچیز را به خاطر نمیآورد. در اینجا، تحلیلگرِ کلاسیک میگوید «مقاومت میکند»، اما تحلیلگرِ رابطهای میگوید «او در حالِ جابهجایی بینِ دو خود گسسته است و وظیفهی من این است که این حالتها را بشناسم و به او کمک کنم آنها را یکپارچه کند».
Recognition چیست ؟
جسیکا بنجامین، میگوید که بزرگترین نیازِ انسان، فقط «عشق» یا «امنیت» نیست؛ بلکه «بهرسمیت شناخته شدن» (Recognition) است. یعنی نیاز داریم دیگری، وجودِ مستقلِ ما را با تمام تفاوتهایش بپذیرد و تأیید کند. در نظریهی رابطهای، درمانگر بهجای اینکه «موضعِ دانایی» بگیرد و به بیمار بگوید «تو این گونهای»، میگوید: «من تو را بهعنوانِ یک انسانِ جدا از خودم میشناسم. میخواهم بدانم که تو چه احساسی داری و من چه حسی در تو برانگیختهام.» این تغییرِ لحن، خودش یک مداخله درمانیِ قدرتمند است، چون بیمار خودشیفته یا مرزی، برای اولین بار حس میکند که «دیده میشود»، نه اینکه «تحلیل میشود».
شفافیت و افشاگری (Self-Disclosure)
در مکتبِ کلاسیک، افشایِ زندگیِ شخصیِ درمانگر، یک تابویِ بزرگ بود. اما در نظریه رابطهای، شفافیتِ حسابشده، یک ضرورتِ درمانی تلقی میشود.
چه زمانی درمانگر میتواند از خودش بگوید؟
- ۱. وقتی که سکوتِ درمانگر، بیش از حد مبهم و آزاردهنده شده باشد.
- ۲. وقتی که بیمار، بهدرستی، یک احساسِ واقعی را در درمانگر تشخیص میدهد (مثلاً میگوید «شما امروز خسته به نظر میرسید»). در اینجا، انکارِ درمانگر، یک نقض همدلی است.
مثالِ بالینی نانسی مک ویلیامز: او تعریف میکند که یک بار به سرطانِ پستان مبتلا شد و جراحی داشت. تقریباً همه بیماران متوجه نشدند، اما یک بیمارِ حساس، به او گفت: «به نظر میرسد امروز حواستان جایِ دیگری است.» مکویلیامز بهجای انکار، پاسخ داد: «بله، یک مشکلِ پزشکی دارم که فعلاً خوب به نظر میرسد، اما چند هفته دیگر جوابِ نهایی میآید و اگر بدتر شد، به تو خواهم گفت.» او ادامه میدهد که این «راستگوییِ حسابشده»، نهتنها به درمان آسیب نزد، بلکه اعتمادِ آن بیمار حساس را که مادرش همیشه به او میگفت «داری مچگیری میکنی!» بهشدت افزایش داد.
وقتی بدانیم بیمارِ ما در کدام بافتارِ تحولی گیر کرده، از چه مکانیسمهای دفاعی استفاده میکند، تصویرِ درونیِ کدام والدین او را آزار میدهد، و عزتنفسش چقدر شکننده است، دیگر درمانگرِ گیجی نخواهیم بود و میتوانیم برای هر بیمار، نسخهای منحصربهفرد و همدلانه بپیچیم.
منبع : کتاب تشخیص روان تحلیلی(Psychoanalytic Diagnosis) – نانسی مک ویلیامز – فصل ۲
🌿 اگر ذهنتان درگیر است، تنها نیستید
بسیاری از افراد در بخشهایی از زندگی خود با اضطراب، فشارهای روانی یا احساس سردرگمی روبرو میشوند. در چنین شرایطی، گفتوگو با یک درمانگر، میتواند کمک کند تا ذهن آرامتر و مسیر زندگی روشنتر شود. اگر احساس میکنید به همراهی و حمایت نیاز دارید، میتوانید برای مشاوره حضوری یا آنلاین پیام دهید.
📱 ارتباط با ما : ۰۹۳۵۵۷۵۸۳۵۸