دانشنامه روانشناسی مردمی
علیرضا نوربخش (مشاور بالینی)

خاستگاه های تاریخی روانشناسی

خاستگاه تاسیس آزمایشگاه وونت این باور بود که ذهن و رفتار را می توان همانند سیاره ها و مواد شیمیایی یا اندام های بدن با روش های علمی بررسی کرد.

آزمایشگاه وونت

خاستگاه های تاریخی روانشناسی را می توان تا فلاسفه بزرگ یونان باستان پی گرفت. مشهورترین آنان سقراط، افلاطون و ارسطو بودند. سؤالات بنیادین آنان در باب زندگی عبارت بود از: هشیاری چیست؟ آدمیان ذاتاً منطقی هستند یا غیر منطقی؟ آیا چیزی به نام انتخاب آزاد وجود دارد؟ این پرسش ها با ماهیت ذهن و فرایندهای ذهنی و روانی سروکار دارند که از عناصر اصلی رویکرد شناختی در روانشناسی محسوب می شوند.

فطری نگری در برابر تجربه گرایی

در زمان مطالعه خاستگاه تاریخی روانشناسی یکی از نخستین مناقشه های که به آن بر می خوریم، و همچنان در روزگار ما نیز ادامه دارد فطری نگری در برابر تجربه گرایی است. جوهر این مناقشه در این خلاصه می شود که توانایی آدمیان فطری است یا از طریق تجربه کسب می شود.

آیا توانایی های آدمیان فطری (طبیعت) است یا از طریق تجربه (تربیت) کسب می شود؟

در دیدگاه فطری نگری گفته می شود که آدمیان با گنجینه ای از دانش و توان فهم واقعیت زاده می شوند. یعنی دانش و فهم آدمی از طریق استدلال و درون نگری دقیق دست یافتنی است. در قرن هفدهم، دکارت برخی اندیشه ها از قبیل خدا، خویشتن، اصول بدیهی هندسه، کمال و بینهایت را فطری به شمار می آورد. دکارت همچنین معتقد بود که بدن آدمی مثل ماشین هست و مثل هر ماشین دیگری قابل بررسی است. این دیدگاه سر آغاز رویکردهای پردازش اطلاعات درباره ذهن آدمی است.

دیدگاه تجربه گرایی بر این عقیده است که دانش از طریق تجربه ها و تعامل های آدمی با جهان کسب می شود. این دیدگاه عموما با نام جان لاک فیلسوف انگلیسی سده هفدهم پیوند دارد. لاک معتقد بود که ذهن آدمی در بدو تولد همچون لوح نانوشته ایست که تجربه های رشد او، دانش را روی آن ثبت می کنند. دیدگاه تجربه گرایی سرآغاز پیدایش روانشناسی تداعی گرا شد. تداعی گرایان به وجود اندیشه ها و توانایی های فطری اعتقاد نداشتند بلکه معتقد بودند که ذهن از اندیشه هایی انباشته می شود که از طریق حواس به آن راه می یابند و طبق اصولی از قبیل مشابهت و تضاد به هم پیوند می خورد. پژوهش های کنونی در زمینه حافظه و یادگیری، پیوندی با نظریه آغازین تدایی گرایی دارند.

آزمایشگاه وونت

آغاز روانشناسی علمی

آغاز روانشناسی علمی را تأسیس نخستین آزمایشگاه روانشناسی توسط ویلهلم وونت در دانشگاه لایپزیک آلمان به سال ۱۸۷۹ می دانند.

او بر این باور بود که ذهن و رفتار را نیز همانند سیاره ها و مواد شیمیایی یا اندامهای بدن می توان با روشهای علمی بررسی و تحلیل کرد. پژوهش های وونت عمدتاً متمرکز بر حواس و بویژه حس بینایی بود. وونت به درون نگری به عنوان روشی برای فرایندهای ذهنی تکیه می کرد.

پست های مرتبط

درون نگری یعنی مشاهده و ثبت ماهیت ادراکها، اندیشه ها، و احساسهای شخص توسط خودش؛ مثلاً تأمل شخص درباره ی تأثرات حسی خودش از محرکی مانند تابش نور رنگین . وونت در آزمایشهایش بعد فیزیکی محرک معینی مثلاً شدت آن را به شیوه منظمی تغییر می داد و آنگاه با روش درون نگری معلوم می کرد تغییرات فیزیکی موجب چه تغییراتی درتجربه هشیار ذهن آزمودنی از آن محرک می شوند.  

ساخت گرایی و کارکرد گرایی

تجزیه ی ترکیبات پیچیده به عناصر آنها در فیزیک و شیمی، روانشناسان از جمله تیچنر را برانگیخت تا در جستجوی آن دسته از عناصر ذهنی برآیند که تجربه های پیچیده آمیزه ای از آنها به شمار می آمدند . مثلاً مزه لیموناد (ادراک) به عناصری مانند شیرین، تلخ، و سرد (احساسها) قابل تجزیه است. تیچنر این شاخه روانشناسی را ساخت گرایی (تحلیل ساختار ذهنی) نامید.

ویلیام جیمز تأکید داشت که به جای تحلیل عناصر هشیاری باید به ماهیت سیال و شخصی هشیاری پرداخت. رویکرد جیمز کارکرد گرایی نامیده شد. مراد از کارکرد گرایی بررسی این مطلب است که ذهن چگونه کار می کند که جاندار موفق به انطباق و سازگاری با محیط می شود. روانشناسان براین باور شدند که برای درک نحوه انطباق جاندار با محیط باید رفتار واقعی او را بررسی کرد. هم ساخت گرایان و هم کارکرد گرایان روانشناسی را دانش تجربه هشیار به شمار می آوردند.

رفتار گرایی

در دهه ۱۹۲۰ ساخت گرایی و کارکرد گرایی جای خود را به سه مکتب جدید دادند : رفتارگرایی ، روانشناسی گشتالت و روانکاوی .

واتسون بنیانگذار رفتارگرایی معتقد بود؛ برای اینکه روانشناسی به صورت علم درآید داده های آن باید مانند داده های علوم دیگر قابل وارسی همگان باشد. رفتار امری است همگانی، و هشیاری امری خصوصی. واتسون معتقد بودکه تقریباً همه ی رفتارها حاصل شرطی شدن است و محیط از راه تقویت عادتهای خاص، رفتار را شکل می دهد. در این دیدگاه پاسخ شرطی کوچکترین واحد رفتار محسوب می شد که می توانست پایه ی شکل گیری رفتارهای پیچیده تر باشد.

رفتارگرایان معمولاً پدیده های روانشناختی را در چارچوب محرک و پاسخ (S – R) تحلیل می کردند و این خود منجر به پیدایش اصطلاح روانشناسی محرک – پاسخ ( S – R ) شد . 

روانشناسی گشتالت

گشتالت یک واژه ی آلمانی است به معنای ”شکل، طرح، قالب و یا فرم“ است که توسط ورتایمر، کافکا و کهلر پایه گذاری شد. توجه اصلی آنها بر ادراک و حل مسئله معطوف بود.  به اعتقاد آنها تجربه های ادراکی مبتنی بر طرحهایی هستند که محرکها و سازمان تجربه آنها را شکل می دهند. آنچه که دیده می شود هم وابسته به زمینه ای است که شی در آن آشکار می شود و هم تابع سایر وجوه طرح کلی تحریک.

”کل چیزی متفاوت از مجموع اجزای آن است زیرا کل تابع روابط اجزاست.“

روانکاوی

این مکتب را در آغاز قرن بیستم زیگموند فروید بنیان نهاد. هسته اصلی نظریه فروید مفهوم ناهشیار است: افکار، نگرشها، تکانه ها، امیال، انگیزه ها و هیجانهایی که خودمان از وجود آنها آگاهی نداریم. فروید معتقد بود امیال ناپذیرفتنی از قبیل امیال منع شده یا تنبیه شده دوران کودکی از حیطه آگاهی هشیار رانده شده و جزو ناهشیاری می شوند اما همچنان برافکار و هیجانها و اعمال ما اثر می گذارند. افکار ناهشیار به صور گوناگون از قبیل رویا، لغزشهای لفظی و اطوار بدنی خود را نشان می دهند.

فروید در کار درمان خود از روش تداعی آزاد و تحلیل رویا استفاده می کرد. در نظریه سنتی فروید، انگیزه های ناهشیار تقریباً به نحوی با میل جنسی یا پرخاشگری پیوند دارد.

تحولات نوین:

با پیدایش کامپیوتر دردهه ۱۹۵۰ فردی به نام هربرت سیمون گفت: ذهن آدمی مثل یک کامپیوتر است. اطلاعات وارد می شود، پردازش می شود و خروجی دارد. به این ترتیب این امکان فراهم آمد که نظریه های پیشین درباره ماهیت ذهن در قالب اصطلاحات ملموس عرضه گردند و همخوانی آنها با داده های واقعی آزمون شوند. عامل پر اهمیت دیگری که در دهه ۱۹۵۰ به تغییراتی در روانشناسی انجامید، رشد زبان شناسی نوین بود. نوم چامسکی که کتابش به نام ساختهای نحوی بود نخستین تحلیل های روان شناختی مهم در زمینه زبان و پیدایش رشته روانشناسی زبان را تدارک دید. راجر اسپری به سبب نشان دادن ارتباط بین نواحی معینی از مغز با روندهای رفتاری و تفکری ویژه، برنده جایزه نوبل شد.

رویکرد های روانشناسی

رویکردهای معاصر در روانشناسی

منظور از رویکرد نوعی شیوه نگرش به موضوع است

رویکرد زیست شناختی

بقراط (پدر پزشکی) علاقه وافری به فیزیولوژی داشت و مشاهدات مهمی در زمینه کنترل مغز بر اندام های بدن انجام داد. آن مشاهدات زمینه ساز رویکرد زیست شناختی در روانشناسی است.

اصولاً تمام رویدادهای روانی به نحوی با فعالیت مغز و دستگاه عصبی پیوند دارند. در رویکرد زیست شناختی برای شناخت رفتار آدمی و دیگر جانداران، پیوند رفتار آشکار با رویدادهای برقی و شیمیایی درونی به بررسی در می آید. این رویکرد در پی شناخت فرایندهای زیستی – عصبی ‍‍‍‍‍زیر بنای رفتار و فرایندهای ذهنی است.

برای مثال در رویکرد زیستی به افسردگی، سعی می شود این اختلال بر حسب تغییرات غیرعادی میزان پیکهای عصب‍‍ی تبیین شود. پیکهای عصبی مواد شیمیایی هستند که در مغز تولید می شوند و ارتباطات و پیام رسانی بین نورونها یا یاخته های عصبی را میسر می سازند.

رویکرد رفتاری

رویکرد رفتاری بیشتر با محرکها و پاسخهای قابل مشاهده سروکار دارد. برای مثال، تحلیل زندگی اجتماعی شما بر مبنای رویکرد S – R احتمالاً با نکات زیر سروکار خواهد داشت:

کسانی که با آنها مراوده دارید (این افراد محرکهای اجتماعی نامیده می شوند )، پاسخهای شما در برابر این افراد ( پاداش دهنده، تنبیه کننده، یا خنثی) و پاسخهای متقابل آنها در برابر شما ( پاداش دهنده، تنبیه کننده، یا خنثی ) و این که پاداشها چگونه موجب تداوم یا سستی تعامل شما با دیگران می شوند.

در مورد پرخاشگری مشاهده می شود کودکان پاسخهای پرخاشگرانه (از قبیل کتک زدن کودک دیگر ) را هنگامی بیشتر نشان می دهند که چنین پاسخی به پاداش ( مثلاً کوتاه آمدن کودک دیگر) بینجامد تا وقتی تنبیه (حمله متقابل کودک کتک خورده) شوند.

رویکرد شناختی

شناخت گرایان نوین با دو مفروضه سروکار دارند:

  • ۱- تنها از طریق بررسی فرایندهای ذهنی می توان به طور کامل دریافت که جانداران چه می کنند.
  • ۲- برای بررسی فرایندهای ذهنی می توان از راه تمرکز بر رفتارهای معین، راه و روش عینی در پیش گرفت (همانند رفتارگرایان )، لیکن باید آن رفتارها را بر حسب فرایندهای ذهنی زیر بنایی آنها تفسیر کنیم.

این تفسیرها غالباً بر شباهت بین ذهن و کامپیوتر تکیه دارد. اطلاعاتی که به آدمی می رسد به شیوه های گوناگون پردازش می شوند؛ مثلاً از میان آنها انتخاب صورت می گیرد، با اطلاعات در حافظه مقایسه یا ترکیب می شوند، تغییراتی در آنها صورت می گیرد، بازآرایی می شوند، و نظایر اینها.

رویکرد روانکاوی

فروید صورتبندی روانکاوی از رفتار آدمی را در اروپا پایه گذاری کرد. فرض بنیادی در نظریه فروید این است که بخش عمده رفتار آدمی از فرایندهای ناهشیار سرچشمه می گیرد. مقصود از فرایندهای ناهشیار عبارت بود از باورها، ترسها، و خواستهایی که شخص از وجود آنها آگاه نیست اما بر رفتارش اثر می گذارند. فروید معتقد بود آدمی را نیز همانند حیوانها، غرایز اساسی (عمدتاً جنسی و پرخاشگری) هدایت می کنند و آدمی مدام با جامعه ای که بر مهار کردن این تکانه ها تأکید دارد، در ستیز است.

رویکرد پدیدار شناختی

رویکرد پدیدارشناختی با روانشناسی اجتماعی همراه بوده که توجه خاصی به نحوه ی درک، فهم و تفسیر انسان از مسائل اجتماعی دارد. در حیطه روانشناسی شخصیت، روانشناسان انسان گرا از این رویکرد دفاع می کنند. روانشناسان انسانگرا بر خصوصیات منحصر به فرد انسان تأکید می ورزند و طبق نظریه آنها نیروی انگیزش اصلی هر فرد گرایش به سوی رشد و خودشکوفایی است. تمایل طبیعی ما حرکت در مسیر تحقق توانایی بالقوه خودمان است.

روش پدیدار شناسی (هستی گرایی) عبارت است از توصیف تجارب حال حاضر هر فرد. آنها هر چه که فرد در حال حاضر هست و تجربه می کند موضوع روانشناسی می دانند. روش پدیدارشناسی، توجیه و تشریح و اثبات پدیده های موجود نیست بلکه تعریف و توصیف پدیده ها است.

منبع : زمینه روانشناسی هیلگارد / انتشارات رشد / فصل اول 

۵ ۱ رای
رأی دهی به مقاله

* درود بر شما که با حمایت خود و دعوت دیگران به مطالعه مقالات سایت، به من انگیزه می دهید. لطفا در کامنت ها و مباحثات شرکت کنید و پرسشگر باشید. جهت مشاوره آنلاین یا حضوری با شماره ۰۹۳۵۵۷۵۸۳۵۸ در تلگرام هماهنگ نمایید. *

0 نظر
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها