دانشنامه روانشناسی مردمی
علیرضا نوربخش (مشاور بالینی)

درمان گشتالتی

اصول نظريه درمان گشتالتی

به اعتقاد پرلز فقط آگاهی از خود می تواند به رشد و کمال شخصیت بینجامد. با آگاهی کامل از خود می توانیم به ارگانیسم خود امکان رهبری و تنظیم رفتارمان را بدهیم.

فریز پرلز

فریز پرلز بانی و طراح اصلی درمان گشتالتی است.  پرلز پس از اخذ مدرک پزشکی خویش در سال ۱۹۲۰، در مؤسسه سربازانی که آسیب مغزی دیده بودند، دستیار کورت گلدشتاین شد. پرلز تحت تأثیر افکار گلدشتاین قرار گرفت. گلدشتاین اعتقاد داشت رفتار از عملکردها (فعالیتهای ارادی، نگرشها و احساسات) و فرآیندها (کارکردهای بدنی) تشکیل می شود.

گلدشتاین معتقد بود ارگانیسم در جهت ایجاد تعادل بین نیازها حرکت می کند. در این راه با فشارهای محیطی مواجه می شوند و دنبال خودشکوفایی می روند. پرلز در گشتالت درمانی از این دیدگاه گلدشتاین که اضطراب محصول ترس از عواقب رویدادهای آتی است، استفاده کرد. کمک دیگر گلدشتاین این بود که بر کاربرد دقیق زبان در درمان تأکید می کند. گلدشتاین در کارهایی که روی سربازان دچار صدمه مغزی انجام می داد دریافت، آنها نمی توانند به طور انتزاعی فکر کنند و در نتیجه نمی توانند بطور کامل از زبان استفاده کنند.

با اینکه پرلز روانکاو و تحت تأثیر کارهای فروید بود، ولی در دوران دانشجویی خود و وقتی روانپزشک شد از جو فکری شهر فرانکفورت خیلی تأثیر پذیرفت. پرلز تحت تأثیر افکار ویلهلم رایش قرار گرفت. رایش توجه خاصی به زبان ، حالات چهره و حرکات بدنی بیمارانش می کرد. رایش، لیبیدو را تهییجی در نظر می گرفت که در انسان مشهود است. وی از دفاعهای افراد در برابر لیبیدو تحت عنوان زره بدن یاد می کرد.

از نظر ویلهلم رایش در درمان باید به مراجعان کمک شود از طریق توجه کردن به تنش های موجود در زبانشان و آگاهی بدنی، انعطاف پذیرتر شوند. تمرکز بر آگاهی و افزایش آگاهی یکی از جنبه های مهم رویکرد درمانی پرلز بود که پرلز آن را مرهون رایش بود.  همسر پرلز یعنی لورا پوسنر پرلز که یک گشتالت درمانگر، نویسنده و مدرس بود، سهم چشمگیری در پیدایش گشتالت درمانی داشت.

درمان گشتالتی فعال است و به جای انتزاعی صحبت کردن درباره موقعیت ھا، تجربه کردن مستقیم را تشویق می کند. فریز پرلز تحت تاثیر روانکاوی قرار داشت ولی در چند زمینه با نظریه فروید مخالف بود. یکی از این اختلاف نظرھا این مسئله بود که گرچه فروید بر تعارضھای درون روانی سرکوب شده از زمان کودکی تمرکز داشت، پرلز برای بررسی وضعیت فعلی ارزش قائل بود. به عقیده پرلز نحوه ای که افراد در زمان حال رفتار می کنند خیلی بیشتر از اینکه چرا بدین گونه رفتار می کنند اھمیت دارد.

پرلز معتقد بود درمانجویان باید بزرگ شوند و خودشان مشکلات زندگی خود را حل کنند. سبک اجرای درمان او دو برنامه داشت:

  • ۱- دور کردن درمانجو از حمایت محیطی به سوی حمایت از خویشتن
  • ۲- منسجم کردن دوباره ی قسمت ھای رھا شده شخصیت.

برداشت گشتالتی از ماھیت انسان در فلسفه وجودی، پدیدار شناسی و نظریه میدانی ریشه دارد. ھدف درمان تحلیل کردن نیست بلکه قصد آن آگاھی و تماس با محیط است. محیط یا میدان از دنیای بیرونی و درونی تشکیل می شود. کیفیت تماس با جنبه ھایی از دنیای بیرونی (مثل افراد دیگر) و دنیای درونی (مثل اجزایی از خویش که رھا شده اند) کنترل می شوند.

فرایند صاحب شدن دوباره اجزایی از خویش که رھا شده اند و فرایند یکپارچه کردن، گام به گام پیش می روند تا درمانجویان به قدر کافی قوی شوند که رشد شخصی خود را ادامه دھند. درمانجویان با آگاه شدن قادر خواھند شد تا تصمیمات آگاھانه بگیرند و بنابراین وجود معنی دار داشته باشند.

نظریه تغییر گشتالت فرض می کند که ھر چه بیشتر تلاش کنیم کسی باشیم که نیستیم بیشتر به ھمان صورت می مانیم. اگر سعی کنیم متفاوت باشیم نمی توانیم ھیچ چیزی را در خودمان تغییر دھیم. طبق نظریه تناقضی تغییر بیسر، تغییر زمانی صورت می گیرد که به جای اینکه سعی کنیم چیزی شویم که نیستیم، از انچه که ھستیم آگاه شویم. بیسر معتقد است که به جای اینکه درمانگر عامل تغییر باشد باید به درمانجو کمک کند تا آگاھی خود را بالا ببرد.

پست های مرتبط

اصول نظریه درمان گشتالتی

آگاهی: فرایند مشاهده و توجه به افکار، احساسات و اعمال خود از جمله احساسات جسمانی و ادراکات دیداری و شنیداری است . آگاهی، کلید گشتالت‌ درمانی است. تمام این رویکرد براساس کمیت آگاهی مراجع است. آگاهی دارای سه سطح است: آگاهی از خود، آگاهی از جهان، و آگاهی از توهم حد فاصل میان خود و جهان. پرلز این سطح میانی را منطقه ی غیر نظامی خوانده است. نقش این منطقه بازداشتن ما از ارتباط کامل با خود و جهان است.

منطقه غیر نظامی شامل تعصبات و پیش داوریهای ماست. تعصب واژه ایست که از عصبیت سر چشمه می گیرد و به الگویی از رفتار اتلاق می گردد که نه از روی اگاهی و عقل که از سر خودخواهی؛ سرخوردگی؛ انتقامجویی و توهم، انسانها بدان دچار می گردند. از این رو تعصب را میبایست یک بیماری روانی قلمداد کرد زیرا فردی که دچار تعصب می باشد قادر به تفکر نبوده و ذهنش مدام درگیر توهماتیست که هیچ گونه منطقی در آن به کار گرفته نشده است.

چنانچه دنیا را از دریچه ی تعصب هایمان بنگریم، آن را نه چنان که هست، بلکه آن گونه که به نظرمان می آید می بینیم. منطقه غیر نظامی یا حد فاصل میان توهم و آگاهی می تواند با اوهام خود چنان نیرویی مصرف کند که جایی برای واقعیت خود و جهان نگذارد. با شناخت جنبه های توهمی و نامعقول شخصیت و سپس تهی ساختن این منطقه ی میانی و برداشتن مانع میان جهان واقعی خود به گونه ای که بتوانیم  پدیدارها را آنگونه که واقعاً هستند ببینیم، می توان به سلامت روان دست یافت.

کل نگری: یکی از اصول بنیادی درمان گشتالتی است. خود کلمه ی گشتالت هم به معنای کل است. طبیعت به صورت کل یکپارچه و منسجم در نظر گرفته می شود به طوری که کل با مجموع اجزای آن تفاوت دارد. فقط در صورتی می توانیم شناخته شویم که تمام ابعاد عملکرد انسان را در نظر بگیریم. چون درمانگران گشتالتی به شخص کامل علاقه دارند،برای جنبه ی خاصی از فرد ارزش بیشتری قایل نیستند. بنابرین به افکار،احساسات، رفتارها، بدن و رویاهای درمانجو و تاثیر آن ها روی یکدیگر تاکید دارند.

نظریه میدانی: طبق این نظریه ارگانیزم را باید در محیط خود یا در موقعیتی که قرار دارد، به عنوان جزیی از میدان همواره در حال تغییر در نظر گرفت. اعتقاد بر این است که هر چیزی در تغییر دایمی، به هم پیوسته و در جریان است. درمانگران گشتالتی به انچه در مرز بین انسان و محیط روی می دهد توجه دارند و آن را کاوش می کنند.

فرایند تشکیل شکل: فرایند تشکیل شکل شرح می دهد که چگونه فرد محیط را لحظه به لحظه سازمان می دهد. در درمان گشتالتی، میدان نامتمایز، زمینه نامیده می شود و تمرکز توجهی که از آن حاصل می شود شکل خوانده می شود. فرایند تشکیل شکل این موضوع را ردیابی می کند که چگونه جنبه ای از میدان محیطی از زمینه آشکار شده و کانون توجه و علاقه قرار می گیرد. نیاز های غالب فرد در هر لحظه ی معین، بر این فرایند تاثیر می گذارند.

خودگردانی ارگانیزمی: فرایند تشکیل شکل با اصل خود گردانی ارگانیزمی در هم تابیده است، فرایندی که به موجب آن پیدایی یک نیاز یا علاقه، آرامش را مختل می کند. هر ارگانیسمی سعی دارد که به وسیله کامرواسازی یا حذف نیازهای به وجود آمده که تعادل فرد را به هم زده اند، به تعادل حیاتی دست یابد. به این فرایند تعادل حیاتی “خودگردانی ارگانیسمی” گویند .

ارگانیزم ها به کمک توانایی های خویش و امکانات محیطشان همه تلاش را به خرج می دهند تا خود را تنظیم کنند. افراد می توانند دست به اقداماتی بزنند و تماس هایی را برقرار کنند که آرامش را برمی گردانند یا به رشد و تغییر کمک می کنند. در فرایند درمان، آنچه در مورد درمانجو آشکار می شود با آنچه که درمانجو نیاز دارد تا بتواند احساس آرامش را دوباره بدست آورد ارتباط دارد. درمانگران گشتالتی در جلسات درمان، آگاهی درمانجو را به سمت شکل هایی هدایت می کنند که از زمینه آشکار می شوند و از فرایند تشکیل شکل به عنوان راهنمایی برای تمرکز کار درمانی استفاده می کنند.

زمان حال: مهمترین زمان در درمان گشتالتی بوده و تاکید آن بر یادگیری درک کردن و تجربه کردن کامل زمان حال است. تمرکز روی گذشته راهی برای خودداری از کنار آمدن با زمان حال است. افراد انرژی خود را صرف ماتم گرفتن برای اشتباهات گذشته خود می کنند و هنگامی که آنها انرژی خود را به سمت چه بود و چه می توانست باشد هدایت می کنند، نیروی زمان حال را کاهش می دهند.

درمانجویان به جای اینکه احساسات خود را در زمان حال تجربه کنند، اغلب درباره ی احساسات خود طوری صحبت می کنند انگار که از تجربه کردن زمان حال آنها جدا هستند. هدف درمانگر این است که او را به زمان حال بیاورد. بنابرین اگر درمانجویی شروع کند به صحبت کردن درباره ی غم،عذاب یا سردرگمی، درمانگر تمام تلاش خود را به خرج می دهد تا او را ترغیب نماید غم،عذاب یا سردرگمی را در زمان حال تجربه کند. برای مثال، به جای آنکه درمانجو از آسیب کودکی گذشته ی خود در ارتباط با پدرش صحبت کند، کودک رنجیده ای می شود و مستقیما در عالم خیال با پدرش حرف می زند.

تکلیف ناتمام: وقتی که شکلها از زمینه آشکار می شوند ولی کامل و حل شده نیستند، افراد در حالت تکلیف ناتمام قرار دارند که می تواند بصورت احساسهای  ابراز نشده ای چون رنجش، خشم، درد، اضطراب، اندوه و گناه آشکار شوند.

فریز پرلز

نظریه شخصیتی پرلز

پرلز، انسان را موجودی وحدت‌یافته، خودنظم، کل نگر، وابسته به محیط و تجربه گر می انگارد، که شخصیتی با ابعاد اجتماعی، روانی – جسمانی و روحی دارد. این سه بعد، به هنگام تولد، به‌طور بالقوه در فرد وجود دارند و در امتداد یک پیوستار قرار می گیرند.

مرحله ی اجتماعی، که به فاصله  بسیار کمی پس از تولد آغاز می شود، به وسیله آگاهی و توجه به دیگران خصوصا به والدین، مشخص می شود. البته جنبه جسمانی نیز در این مرحله وجود دارد ولی بدون آگاهی و شعور انجام می‌پذیرد. در خلال مدت زمانی که تعامل با دیگران ضرورت می یابد و مرحله ی اجتماعی نامیده می شود، کودک به ارتباط با دیگران اقدام می کند. سطح اول بدان دلیل مرحله ی اجتماعی نامیده می شود که در آن به ارتباط با دیگران شدیدا احساس نیاز می شود. در این مرحله، دیگران باید به منزله منبع و مرجع مورد استفاده قرار گیرند.

مرحله ی جسمانی – روانی، به وسیله آگاهی فرد از خصوصیات شخصی خودش مشخص می شود. در این مرحله، کودک به عوامل جهان خارج با معیارهای گسترده تر روانی پاسخ می دهد و این پاسخ با آگاهی و وجه تمایز بیشتری همراه است. در خلال این مرحله است که اکثریت مردم اوقات زیادی از زندگیشان را به مفهوم سازی و ایجاد ارتباط با عوامل مادی و مکانیکی سپری می کنند.

مرحله ی روحی ، انسان از وجود مادیش فراتر رفته، هستی خویش را به طریق دیگری تجربه می کند و آگاهیش تغییر می یابد. برای مثال، از حالت احساس حسی به آن چیزی که احساس ماوراء حسی نامیده می شود، تغییر جهت می‌دهد. مرحله سوم دارای منبع درونی و قائم به ذات است.

پرلز احساس گناه را به خشمی تعریف می کند که به دیگران فرافکنده شده است. هر آنچه باید بیان شود و بیان نشده است، ما را می آزارد. خشم یکی از بدترین انواع وضعیتهای ناتمامی است که داریم. اشخاص خشمگین به بن بست رسیده اند، نه می توانند به پیش روند و با هدف خشم به مقابله پردازند و نه می توانند آنچه را ناراحتشان می کند فراموش کنند. راه گشای آشکار بیان خشم است. بیان خشم تنها راه رهایی از بن بست و تسکین از احساس گناهی است که خشم موجب آن می شود.

تنظیم خود در تکامل شخصیت سالم نقش حیاتی دارد. در کودکی سلسله قواعدی را از پدر و مادرمان می آموزیم. شیوه ای از رفتار مورد پسند قرار می گیرد و نوعی از رفتار موجب عدم تأیید و یا حتی تنبیه می شود. معمولاً این قواعد را وجدان خویش می خوانیم. فروید آن را « من برتر » خوانده است.

به اعتقاد پرلز خود ما یا کس دیگری نباید به ما بگوید چگونه رفتار کنیم. حتی زمانی که این قواعد را درونی کنیم، باز هم نیروهای بیرونی ما را هدایت کرده اند زیرا در اصل بیرون از ما هستند. پرلز این نظارتهای خارجی درونی شده را ناظر چیره گر خوانده است. زیرا به ما فرمان می دهد چگونه باشیم و چگونه رفتار کنیم. ناظر چیره گر، مستبد و صالح نما و حق به جانب است. پرلز آن را قلدر خوانده است، زیرا با فرمانهایش فکر ما را تسخیر می کند و اگر از دستورهایش تخلف ورزیم، ما را به فاجعه تهدید می کند. چنانچه مطابق میل ناظر چیره گر رفتار نکنیم، می گوید: « دوستت نخواهند داشت، به بهشت نخواهی رفت، خواهی مرد..»

نیروی مخالف ناظر چیره گر، وجه توسری خور است. وجه توسری خور (فرمانبردار) نیز فکر ما را تسخیر می کند، منتها با چرب زبانی و شیوه هایی زیرکانه تر. وجه توسری خور تدافعی و پوزش خواه می شود و به ناظر چیره گر می گوید: « من بیشترین تلاش خود را می کنم. حال اگر شکست می خورم، تقصیر از من نیست، نیت من خیر است.» میان این دو بازیگر ناظر چیره گر نیرومندتر است، اما وجه توسری خور مکارتر است و در نتیجه، معمولاً بر ناظر چیره گر پیروز می شود. میان این دو نیرو برای تسلط بر شخصیت، در بیشتر ما پیکار مداومی درگیر است و ما به « غالب » و « مغلوب » تقسیم می شویم. این کشمکش هیچگاه پایان نمی پذیرد و به بازی شکنجه ی خود می انجامد.

آنچه باید در متحقق ساختنش بکوشیم، خود راستین ماست. میان تحقق خود و میان تحقق تصویری از خود، تفاوت ژرفی هست. بسیاری از ما فقط برای تصوری که از خویشتن داریم زندگی می کنیم، زیرا حس راستین خود را از دست داده ایم. ناظر چیره گر و تصور از خود، ما را به تلاش برای خود نبودن وامی دارد.

جنبه ی دیگر نظریه ی پرلز درباره ی شخصیت انسان مرز من است که به رابطه ی موجود زنده با محیط مربوط می شود. دو ویژگی مرز من یگانه سازی و بیگانه سازی است. با « من » ( خویشتن ) احساس یگانگی می کنیم و آنچه را به آن مربوط است یا به آن تعلق دارد ارزشمند می یابیم. با خانه و خانواده و اتومبیل یا حرفه ی خود احساس یگانگی می کنیم و آنها را از متعلقات دیگران متمایز می دانیم. مرز من، شاخص و ممیز است. آنچه درون مرز است، آشنا و خوب است و آنچه بیرون از آن است، ناآشنا و بد است.( خدای تو دروغین است و خدای من راستین . ). با آنچه درون مرز من است احساس یگانگی می کنیم و از مابقی بیگانه ایم. مرز من، همه ی زمینه های زندگی را در بر می گیرد و اشخاص سالمتر همواره می توانند آن را دگرگون سازند. کسانی که تعصب های خود را رها نمی کنند و راه تجربه های تازه را می بندند، مرزهای من خود را حفظ می کنند.

مرز من، شامل خود هم می شود. چه بسا اجزایی از خویشتن را به درون مرز من راه ندهیم. مثلا، شاید نتوانیم بپذیریم که بعضی از افکار، احساسات و آرزوهایمان حقیقتاً به خودمان تعلق دارند. آنها را از خود دور می کنیم. « این من نیستم، من چنین آرزوهایی ندارم. » چه بسا این جوششهای غیر قابل قبول را به دیگران فرافکنیم. در اینجا بخشی از ماهیت یا قسمتی از خود را نفی می کنیم. مرز درونیمان کوچکتر شده و تنها بخشی از ماهیت خویش را به رسمیت می شناسیم و از بقیه ی آن بیگانه ایم. در نتیجه، دیگر به راستی خودمان نیستیم تنها از بخشی از خصایص یا ویژگیهامان بهره مند می شویم.

زمانی که مرز من تنگ می شود، قدرت یا نیروی ما (نیروی زندگی ) کاهش می یابد. از ظرفیت عملکردمان کاسته می شود و بخشی از استعدادهای بالقوه ی خود را بی استفاده می گذاریم و به دور می افکنیم. زمانی که کاملاً خود را تجربه می کنیم، ظاهراً مرزهای برونی من فرو می پاشد. جذب هستی خود می شویم، ذهنیت و عینیت، خود و جهان یکپارچه می شود .

فریز و لورا پرلز

رشد شخصیت

به اعتقاد پرلز فقط آگاهی از خود می تواند به رشد و کمال شخصیت بینجامد. با آگاهی کامل از خود می توانیم به ارگانیسم (جسم و ذهن) خود امکان رهبری و تنظیم رفتارمان را بدهیم. به اعتقاد پرلز برای داشتن سلامت روان، باید بدون تنظیم یا دخالت بیرونی، توانایی بیان آزادانه ی آرزوهای خود را داشته باشیم.

اصل اساسی نظریه ی پرلز درباره ی رشد شخصیت، تبدیل حمایت محیطی به حمایت خود است. البته آزاد کردن روانی و اجتماعی خویش از حمایت محیطی مشکلاتی عظیم به همراه دارد و به ((کشمکش اساسی)) هستی انسان می انجامد. علت این کشمکش، زیستن در جامعه ای است که از ما می خواهد جز آنچه هستیم باشیم.

تاثیر نهادن بر محیط از راه نقش بازی کردن به منظور جلب حمایت، نشانه روان نژندی و نبودن بلوغ است. هدف نهایی تکامل شخصیت، جایگزین ساختن حمایت خود به جای حمایت محیطی است.

اشخاص سالم می توانند مسئولیت زندگی خویش را بپذیرند، و مسئولیت کسی یا چیزی را که هستند بر دوش پدر و مادر، همسر، تقدیر یا هیچ منبع بیرونی نمی گذارند. برای دسترسی به سلامت روانی باید بپذیریم که در رفتار خود آزادی انتخاب داریم و این آزادی را به کار ببریم و مسئولیت انتخاب نیز با خود ماست . بنابراین سلامتی و عدم سلامتی روانی به مقدار زیادی ناشی از تجارب موفق و ناموفق در دوران تحصیلی و واکنشهای معلمان و والدین نسبت به ما است .

مرزهای تماس

مرزهای من، مرزهایی هستند که انسان را از دیگران،اشیای دیگر و خصوصیاتیش جدا می کنند. مرزهای من تحت تاثیر تجربه های فرد در طول زندگی شکل می گیرند و شامل موارد زیر می شوند

  • مرزهای بدنی: مرزهای تعیین کننده حدود احساسات هستند.
  • مرزهای ارزشی: به ارزشهایی گفته می شود که در مقابل تغییرشان مقاومت می کنیم.
  • مرزهای آشنایی: به رویدادهایی اشاره دارند که هر روز تکرار می شوند و ما به انها فکر نمی کنیم. مثل راه رفتن، سرکار رفتن

سطوح تماس

در گشتالت درمانی، “تماس” بن مایه کمال و راهی برای تغییر دادن خود و تجربه شخصی از دنیا است. تماس با ذوب شدن فرق دارد زیرا بطور ضمنی به معنای حفظ جدایی است. تماس در انسان احساس خود بودن و تاثیر گذاری ایجاد می کند. مهم این است که چطور با دیگران و اشیاء تماس زنده و پرباری داشته باشم بدون اینکه هویت خویش را از دست بدهیم و ذوب شویم. اگر چه تماس در زندگی روزمره انسان خیلی عادی است و زیاد روی می دهد اما تماس مورد نظر در گشتالت درمانی شدید و معنادار است.

در گشتالت درمانی، مشکل افراد در ارتباط با عدم یا ضعف تماس ادراکی با خود و دیگران تعریف می شود. پرز در توصیف پنج لایه روان رنجوری، سطوح تماس را برمی شمارد. انسان ها وقتی به پختگی روانی می رسند که از این پنج لایه عبور کنند: تظاهر، هراس، بن بست، درون پاشی و برون پاشی. گذر از هر لایه پنج گانه باعث تماس شخصی بیشتری با محیط می شود. در ادامه هریک از این لایه های پنج گانه بطور مجزا مورد بررسی قرار می گیرد:

  1. تظاهر: یعنی واکنش غیرخالصانه به دیگران. نمونه: تلاش برای بدست آوردن دل دیگری از طریق چاپلوسی.
  2. هراس: یعنی اجتناب از درد و رنج روانی. نمونه: مانند عدم پذیرش اینکه فلان رابطه دیگر تمام شده است یا فلان شخص را از دست داده ایم.
  3. بن بست: یعنی مقطعی که در آن از تغییر یا حرکت باز می ایستیم. همچنین احساس حقارت یا گیر کردن نیز در این لایه دیده می شود. نمونه: ازدواجی که در آن طرفین بطور واقعی همدیگر را دوست ندارند و سرزنش کردن در آنها رایج است.
  4. درون پاشی: یعنی لمس احساسات شخصی اما عدم انجام عملی واقعی برای آن.  نمونه: اینکه بدانیم احساس نفرت از فلانی را داریم و متوجه خود واقعی مان شویم اما برای بهبود رابطه هیچگونه تلاشی انجام ندهیم.
  5. برون پاشی: یعنی تماس خالصانه و بدون تظاهر با دیگران.  نمونه: آگاهی از افکار و احساسات شخصی در ارتباط با یک همکار و تلاش برای به حداقل رساندن آسیب های ناشی از ارتباط با وی.

اضطراب

اضطراب، فاصله و شکاف میان حال و آینده است. انسان بدان دلیل مضطرب می شود که وضعیت موجود را رها کرده و درباره  آینده و نقش‌های احتمالی که ایفا خواهد کرد، به تفکر می پردازد. دلهره و مشغولیت در زمینه فعالیت‌های آینده باعث “ترس صحنه ای” می شود. ترس صحنه ای، از توقع و انتظار فرد از اتفاقات بد و ناگوار در رفتار و نقش‌های آینده ی او به وجود می آید. فرد با تشخیص اینکه این اضطراب از چه منبعی حاصل می شود، باید به خود آید و در زمان حال زندگی کند. اگر فرد در زمان حال به سر برد، مضطرب نخواهد شد.

نوروز، توقف و یا رکود رشد و کمال است. واکنش فرد روان نژند، به جای آنکه تعامل با محیط و جذب آن باشد، کنترل محیط و ایفای نقش‌های معین است. انرژی، به جای آنکه صرف رشد و تکامل شود، مصروف ایفای نقش می شود.

خودنظمی فرد روان نژند به طریق متعددی سد می شود و نیروهای مشخص نمی توانند بر تماس ارگانیسمی با محیط تأثیر کاملی داشته باشند. این نوع ممانعت‌ها سه نوع هستند: یکی آنکه در فرد روان نژند تماس ادراکی ضعیفی با دنیای خارج و با خود بدن وجود دارد. دیگر آنکه ابراز آشکار نیازها سد می شود. سوم آنکه سرکوبی، از شکل بندی هیئت‌های خوب جلوگیری می کند.

مقاومت ها

مقاومت ها دفاع هایی هستند که آنها را برای جلوگیری از تجربه کردن زمان حال به صورت کامل و واقعی پرورش می دهیم. ای پولستر و پولستر پنج نوع مقاومت را شرح می دهند که در درمان گشتالتی به چالش طلبیده می شوند.

درون فکنی : عبارت است از گرایش به پذیرفتن بی چون و چرای عقاید و معیار های دیگران، بدون جذب کردن آنها برای هماهنگ کردن با آنچه که هستیم. این درون فکنی ها برای ما بیگانه باقی می مانند زیرا آنها را تحلیل و بازسازی نکرده ایم. وقتی درون فکنی می کنیم، منفعلانه آنچه را که محیط در اختیار می گذارد جذب کرده و وقت چندانی را صرف آگاه شدن از آنچه می خواهیم یا نیاز داریم نمی کنیم. اگر دراین مرحله بمانیم، انرژی ما صرف گرفتن چیزهایی که پیدا می کنیم می شود.

فرافکنی : برعکس درون فکنی است. در فرا فکنی ما جنبه هایی از خود را با نسبت دادن به محیط رها می کنیم. یعنی آن دسته از ویژگی های شخصیت ما که با خودانگاره ی ما هماهنگ نیستند رها شده و به دیگران نسبت داده می شوند. ما با دیدن ویژگی هایی در دیگران که از پذیرفتن آنها در خودمان خودداری می کنیم، مسئولیت احساس های خود و آنچه هستیم را قبول نمی کنیم و همین باعث می شود که نتوانیم تغییر را شروع کنیم.

معطوف کردن به خود : عبارت است از برگرداندن چیزی که دوست داریم در حق دیگران انجام دهیم به خودمان یا انجام دادن چیزی که دوست داریم دیگران در حق ما انجام دهند برای خودمان. برای مثال اگر به خودمان ناسزا بگوییم و صدمه بزنیم، معمولا پرخاشگری را که می ترسیم به دیگران معطوف کنیم به خودمان معطوف می کنیم. این فرایند، تعامل فرد با محیطش را به طور جدی محدود می کند. معمولا این شیوه های ناسازگارانه خارج از آگاهی ما قرار دارند و درمان گشتالتی به فرد کمک می کند تا به سیستم خودگردانی خود پی ببرد تا بتواند به طور معقول با محیط ارتباط برقرار کند.

انحراف : فرایند حواس پرتی است به طوری که به سختی می توان احساس تماس را نگه داشت. کسانی که منحرف می شوند می کوشند از طریق استفاده ی زیاد از شوخی، تعمیم های انتزاعی، و سئوال کردن به جای اظهار نظر، تماس را مبهم کنند. آنها به صورت بی ثبات با محیط خود تعامل می کنند که باعث می شود احساس نقصان هیجانی کنند. انحراف، کاهش تجربه ی هیجانی را شامل می شود.

هم آمیزی : عبارت است از مبهم کردن تمایز بین خود و محیط. برای کسی که به هم آمیزی گرایش دارد، بین تجربه ی درونی و واقعیت بیرونی مرزبندی روشنی وجود ندارد. هم آمیزی در روابط، فقدان تعارض ها را شامل می شود، یا اعتقاد به اینکه تمام افرادی که با فرد طرف هستند احساس ها و افکار یکسانی دارند. این سبک تماس مشخصه درمانجویانی است که خیلی نیاز دارند پذیرفته شوند و  دیگران آنها را دوست بدارند. این راهی برای ایمن ماندن به وسیله ی کنار آمدن با دیگران است نه نشان دادن احساس ها و عقاید واقعی. این وضعیت، تماس صادقانه را بسیار مشکل می سازد.

هدف گشتالت درمانی

هدف اصلی گشتالت درمانی کمک به فرد است تا دریابد که نیازی به وابستگی به دیگران ندارد و می تواند موجود مستقلی باشد. به عبارت دیگر، گشتالت درمانی موانع و سدها را از سر راه «شدن» فرد بر می دارد، تا فرد از حمایت محیطی به حمایت شخصی، که همان بلوغ است، برسد. به عبارت دیگر، هدف گشتالت درمانی کشف زندگی است، تابدان وسیله فرد رشد کند و به بلوغ شخصی برسد. انسان در جریان رشد یک تعارض و یا یک کشمکش اساسی دارد و آن این است که هر فردی فقط یک هدف ذاتی دارد و آن هدف تحقق بخشیدن به «خود» است، آن طور که  هست، و گشتالت درمانی سعی می کند آن چیزی بشود که هست (پرز، ۱۹۶۹؛ پاپن، ۱۹۷۴؛ شرتزر و استون، ۱۹۷۴.)

از طریق گشتالت درمانی، خلأها و شکاف های موجود در زندگی فرد (امور ناتمام) شناخته می شوند و نیز به فرد کمک می شود تا چگونگی پر کردن این شکاف ها را بیاموزد و در ایجاد وحدت و کلیت در زندگیش توفیق حاصل کند. این دو خصوصیت در سایه افزایش آگاهی، تمرکز و قبول مسئولیت شخصی حاصل می شود. همچنین گشتالت درمانی درصدد است که به افراد در ارائه و بیان سالم میزان تهاجم و خشونتشان کمک کند.

کششهای تهاجمی اگر به طور مناسب و درستی بیان و ارائه نشوند، بطور نادرستی به کارگرفته خواهند شد. آنچه که سعی می شود فرد در جریان درمان به آن دست یابد، آن است که فرد اجزای سلب شده ی شخصیت خویش را قدم به قدم کشف و آنها را مجدداً کسب کند تا اینکه به اندازه ای قوی شود که بتواند رشد و بلوغ خود را تسهیل و تأمین کند. بنابراین، از نظر رابطه ارگانیزم با محیطش، هدف درمان برقراری مجدد تماس و تعامل طبیعی و جذب کامل محیطی است. از نقطه نظر آسیب شناسی، بیماری، اختلال در عملکرد «خود» تلقی می شود و هدف درمان ایجاد وحدت در «خود» است. اساس تمام هدف های گشتالت درمانی کسب آگاهی است، که فی نفسه می تواند شفا بخش باشد.

وظیفه درمانگر در گشتالت درمانی

وظیفه درمانگر این است که به مراجع کمک کند تا بر موانعی که جلوی آگاهی او را گرفته غلبه کند. در دوران درمانی درمانگر علاوه بر تأکید روی محتوای گفتاری مراجع به حرکات و سکنات و رفتار غیر کلامی وی نیز توجه دارد. در گشتالت درمانی روان درمانگر، مراجع را در وضعیت تعارضی قرار می دهد تا مراجع خود راه حل خاص خود را بیاید و استعدادهای خاص خود را رشد دهد.

حالا و اینجا از جمله موضوعاتی است که در گشتالت درمانی دارای اهمیت خاصی است. باید در حال و اکنون زندگی کرد. پرلز گشتالت را گرایش مشترک نوع بشر به سوی تمامیت و کامل کردن خویش (کمال گرایی) می خواند و هر چه گشتالت یعنی کمال گرایی را منع کند به وضعیت ناتمامی می انجامد که زیان آور است و باعث ناسازگاری است.

قلب گشتالت درمانی آگاهی است. آگاهی از آگاهی در این رویکرد درمانی مورد تاکید است. آگاهی به تنهایی موجب بهبودی می شود.

فنون گشتالت درمانی

برخلاف درمان های انسان گرا و وجودی که فنون اندکی در آنها به چشم می خورد، گشتالت درمانی به واسطه ی تأکیدی که بر فنون دارد شهرت یافته است. در ادامه بخشی از فنون کنونی درمان گشتالتی را توصیف می کنیم:

۱ـ زبان من :   I-Language

در این فن به درمانجو کمک می شود تا مسئولیت زندگی حال و آینده خود را به عهده بگیرد و لذا درمانگر به او می آموزد که زبان «او» یا «آن» را به زبان «من» تغییر دهد. این تغییر ساده در زبان علاوه بر تشویق بیمار به قبول احساسات و رفتار خویش، احساس بیگانگی بیمار نسبت به جنبه هایی از وجود حقیقی خود را کاهش می دهد. این فن به بیمار کمک می کند تا خود را موجودی فعال بداند نه بی اختیار، و خود را فردی گشوده و جستجوگر و طالب بداند نه شخصی که رفتارش تماماً به دست رویدادهای بیرونی تعیین می شود.

۲ـ صندلی خالی : the empaty chair

در این فن، درمانجو ابتدا به فرافکنی می پردازد و بعد با همان احساس فرافکنده، با یک شخص، شیء یا موقعیت به گفتگو می پردازد. برای مثال، اگر بیماری گریه می کند، گشتالت درمانگر ممکن است از بیمار بخواهد تصور کند که این اشک ها روی یک صندلی خالی در برابرش نشسته اند و بعد با این اشک ها صحبت کند. این شگرد ظاهراً در اغلب موارد به آدمی کمک می کند تا با احساسات خویش مواجه شود. در حقیقت، تصور می رود که اگر به جای چنین کاری از شخص بخواهیم راجع به اشک هایش سخن بگوید، وی را تشویق کرده ایم تا حتی نسبت به سابق نیز فاصله بیشتری از احساسات خود بگیرد. در این روش مراجع با تمرکز بر تفکر با هیجانات و احساستش مواجه می شود. در این روش گاهی گفتگوها بین دو قسمت از بدن صورت می گیرند و گاهی بین بیمار و شخصی دیگر یا بین خود و شی ای دیگر. بنابراین صرفاً روی قطبیت های افراد کار نمی شود. 

۳ـ فرافکنی احساسات :  projection of feeling

در این فن که بصورت گروهی اجرا می شود، درمانگر افراد را دو به دو رو به روی هم قرار می دهد و از آنها می خواهد که چشم هایشان را ببندند و به کسی که دلبستگی عاطفی فراوانی نسبت به او دارند، فکر کنند. درمانگر آنها را تشویق می کند که بر احساساتی که نسبت به آن شخص دارد تمرکز کنند. بعد، همگی چشمهایشان را می گشایند و به طرف مقابلشان نگاه می کنند. پس از مدت کوتاهی به آنان گفته می شود مجدداً چشم های خود را ببندند و این با به یک موضوع خنثی مثلاً یک مسئله ریاضی، فکر کنند. سپس آنها مجدداً چشمان خود را باز می کنند و به طرف مقابل می نگرند. سرانجام از آنان پرسیده می شود که آیا در این دو موقعیت از لحاظ نوع احساسی که نسبت به طرف مقابل داشته اند تفاوت چشمگیری بوده است یا خیر. هدف از این تمرین عبارت از اغراق در چیزی که تصور می رود در تمامی تعامل های اجتماعی ما حضور دارند، یعنی داخل شدن احساسات ما به درون وقایعی که در هر لحظه خاص رخ می دهد.

۴ـ توجه به علایم غیر کلامی :  Attending to nonverbad cuses

تمام درمانگران به علایم و اشارات غیر کلامی و فرازبانی مراجع توجه می کنند. علایم غیر کلامی عبارتند از: حرکات بدن، تجلیات چهره، حرکات بیانگر و نظایر آن. نشانه های فرازبانی عبارتند از: آهنک صدا، سرعت بیان کلمات و سایر مؤلفه های قابل سمع گفتار که در زمره ی محتوای آن گفتار قرار ندارد. پرلز تأکید خاصی بر این علائم غیر زبانی داشت و برای آنکه دریابد درمانجو حقیقاً چه احساسی می تواند داشته باشد، عمیقاً این علائم را تحت نظر می گرفت.

۵ـ استفاده از استعاره : matephor

در خلال جلسه درمان، گشتالت درمانگرها غالباً به خلق نمایشنامه هایی غیر عادی می پردازند که باید آنها را اجرا کرد و بدین طریق مشکلی را که به اعتقادشان درمانجو دارد، صراحت بیشتری یافته و قابل فهم تر شود.

منابع:

  • کری، جرالد؛ نظریه و کاربست مشاوره و روان درمانی، ترجمه : یحی سید محمدی؛ انتشارات ارسباران .
  • شفیع‌آبادی، عبدالله و ناصری، غلامرضا؛ نظریه‌های مشاوره و روان‌درمانی، مرکز نشر دانشگاهی.
  • پروچاسکا، جیمز؛ جان نورکراس، نظریه های روان درمانی (نظام روان درمانی). ترجمه: یحی سید محمدی؛ نشر روان.
۳.۲ ۵ رای ها
رأی دهی به مقاله

* درود بر شما که با حمایت خود و دعوت دیگران به مطالعه مقالات سایت، به من انگیزه می دهید. لطفا در کامنت ها و مباحثات شرکت کنید و پرسشگر باشید. جهت مشاوره آنلاین یا حضوری با شماره ۰۹۳۵۵۷۵۸۳۵۸ در تلگرام هماهنگ نمایید. *

17 نظر
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
محمد حسین
۱۳۹۵/۰۳/۲۴ ۱۳:۵۵

با تشکر از مطلب مفیدتون

ghalenoee
۱۳۹۸/۰۴/۲۳ ۲۱:۲۱

مطلب بسیار عالی و مفیدی بود.

محمد
۱۳۹۸/۰۶/۲۵ ۱۰:۱۸

سلام .من اومده بودم در مورد روشهای گشتالت درمانی بیشتر بخونم ک دقیقا با کتابی ک روبروم بود کلمه به کلمه اینجا دیدم و کمکی بهم نکرد.بازم ممنون

حسین
۱۳۹۹/۰۴/۱۵ ۱۲:۳۵

سلام این مطلب پروتکل درمانی هست ؟ ممنون میشم اگر جواب بدید

دوست
۱۳۹۹/۱۰/۲۸ ۱۷:۰۴

سلام عالی و ساده و روان گفته شده بود

زهره خضری
۱۳۹۹/۱۰/۲۹ ۱۶:۴۶

سلام ممنون ک از کتابهای منبع مطلب میذارید
این فوق العاده س
اگه در مورد برخی اصطلاحات گنگ ، توضیح بیارید بنظرم عالیتر میشه
سرچ من ترس صحنه ای بود.
چیزی اضافه بر کتاب اینجا نیمده بود ولی مرور کتاب ، خوشحالم کرد
تندرست و پایدار باشید.

riazi
۱۴۰۰/۰۴/۰۱ ۰۶:۵۱

فروید و پرلز چرا با تفکر مخالفند ؟ ممکنه این سوال رو پاسخ بدید.

نسرین
۱۴۰۰/۰۹/۲۷ ۰۸:۲۸

سلام برشما و بسیار ممنونم از مطالب مفید در زمینه گشتالت درمانی
اگر ممکن است مزرهای تماس را هم اضافه کنید

نسرین
۱۴۰۰/۰۹/۲۷ ۰۸:۳۰

و اگر امکان دارد سوالات کنکور دکتری سالهای قبل را جواب بدیهی لطفا

نسرین
۱۴۰۰/۰۹/۲۷ ۰۸:۳۸

ببخشید سوال دیگری هم دارم

بزرگترین خطر آزمایش ها در گشتالت درمانی کدام است ؟ جزو سوالات کنکور دکتری ۱۴۰۰ بوده
🙏

ستار
۱۴۰۱/۰۳/۲۴ ۱۲:۳۰

سلام باتشکر از مطالب ارزنده و اموزنده
در تاریخچه مکاتب آیا گشتالت درمانی بعد از ساختارگرایی قرار می‌گیرد یا روانکاوی قرار می گیرد یا رفتار درمانی؟