دانشنامه روانشناسی مردمی
علیرضا نوربخش (مشاور بالینی)

زندگی نامه هری سالیوان

سطوح شناخت در نظریه سالیوان

سالیوان سعی کرده که از دانش روانپزشکی در زمینه بررسی روابط میان انسانها استفاده کند تا آنجا که روانشناسی مرضی و روانشناسی اجتماعی را به هم نزدیک کند.

هری سالیوان

هری سالیوان(Harry Stack Sullivan)، در ۱۸۹۲ در نوریچ، ایالت نیویورک به دنیا آمد. خانواده آنها تازه از ایرلند به ایالات متحده آمریکا مهاجرت کرده بود و در نوریچ در حومه نیویورک سکنی گزیدند. آنها بعداً به مزرعه‌ای در نزدیکی نوریچ رفتند و سالیوان با مزرعه دارهایی بزرگ شد که برای زندگی بهتر به ایالات متحده آمریکا آمده، و به اصول اخلاقی پروتستان معتقد بودند. با این حال، آنها به شیوه‌های مختلف، یک سبک زندگی خاص را در پیش گرفتند که با تصویر ایده‌آل زندگی در روستاهای آمریکا مطابقتی نداشت. تمام منطقه به خاطر نرخ بالای خودکشی معروف بود. زنان مزرعه دار و منزوی، بیشتر از مردان خودکشی می‌کردند و گاهی بچه هایشان را نیز با خودشان می‌بردند.

سالیوان تک فرزند خانواده بود. از بین سه کودک، فقط او که کوچکترین آنها بود، زنده ماند. مادرش او را می‌پرستید ولی پدرش او را بی‌عرضه‌ای می‌دانست که نمی‌تواند در مزرعه کار کند، زیرا دائم سرش تو کتاب بود. پدرش مزرعه دار فقیری بود که برای به دست آوردن مایحتاج اولیه برای خانواده اش مجبور بود تقلا کند. او مردی کم حرف بود که وقتی هم حرف می‌زد، حرف‌هایش نامفهوم بود. رابطه هری با وی زیاد نزدیک نبود. قبل از این که هری به سه سالگی برسد، مادرش دوره‌ای از افسردگی داشت. حتی گفته می‌شود که اقدام به خودکشی کرده و می‌خواسته تا هری کوچک را نیز به همراه خودش بکشد. به همین دلیل، هری را به مادربزرگش سپردند. بعداً که هری دوباره پهلوی مادرش برگشت، او گوش وی را از داستان بدبختی‌هایش پر کرد. این که فقیر است و با مردی ازدواج کرده‌است که به عقیده وی، از لحاظ کلاس اجتماعی از وی پایین تر است.

هری سالیوان

خانواده استک (خانواده مادری) در بین مردم و محله خود بسیار محترم بودند. اما در مورد خانواده سالیوان چنین نبود. این مقایسه، مثالی است از «قانون نسبیت اجتماعی»، به این صورت که در یک محله یا منطقه فقیرنشین، استک‌ها، در مقایسه با سالیوان ها، موقعیت اجتماعی بهتری داشتند. خانواده سالیوان مهاجرانی تازه به ساحل رسیده، و از طبقه کارگر بودند. یکی از عواملی که سالیوان را به سوی موفقیت هول داد احتمالا آرزوی وی برای بالا رفتن از نردبان اجتماعی بوده‌ است. از سوی دیگر، توهمات وی درباره خانواده مادریش، ممکن است استانداردهای وی را بالا برده باشد. سالیوان در طول عمرش بارها اسمش را عوض کرد. این موضوع ممکن است تأثیر مادرش، الا استک، برای موفق شدن را نشان دهد که نیروی محرکه سالیوان محسوب می‌شود. سالیوان به هنگام ورود به دانشکده پزشکی، هری فرانسیس سالیوان، یا ایچ. اف. سالیوان نام داشت (به او در ۱۳ سالگی اسم فرانسیس داده شده، که با موافقت وی همراه بود). اما سرانجام فرانسیس را کنار گذاشت و نام مادریش، استک، را به جای آن گذاشت. او در سردرگمی در هویت، با اریکسون همدرد بود.

سالیوان در مدرسه هیچ دوستی نداشت، مستاصلانه محتاج توجه معلمان بود. او یک بورس تحصیلی از ایالت نیویورک دریافت کرد و به تحصیل در دانشگاه کورنل مشغول شد. در هفته‌های آخر ترم دوم، او را به مدت یک ترم از تحصیل معلق کردند. علت آن دو چیز بود. اولاً نمرات وی به شدت افت کرده بود و ثانیاً، به همراه عده‌ای از دیگر دانشجویان، به طور غیرقانونی و از طریق پست، به خرید و فروش مواد شیمیایی می‌پرداخت. با این که شواهد نشان می‌داد که نقش وی در این کار، جزئی و حاشیه‌ای است، تمام تقصیرها به گردن وی افتاد و او به تقلب پستی محکوم شد. با این که مجازات وی فقط یک ترم تعلیق بود، او هرگز به دانشگاه برنگشت و به مدت دو سال ناپدید شد. بعضی می‌گفتند که او در زندان یا مراکز بازپروری است، اما به نظر می‌رسد که او دوره‌ای از اسکیزوفرنی را تجربه کرده و به خاطر آن مدت کوتاهی هم بستری بوده‌ است.

سالیوان، برای این که بتواند در آینده درآمد داشته باشد، می‌خواست پزشکی بخواند. تا شش سال بعد از اخراج از کورنل، سالیوان در شغل‌های گوناگون کار می‌کرد تا بتواند خرج تحصیل در دانشگاه پزشکی CCMS را درآورد. این دانشگاه در سال ۱۹۱۷ تعطیل شد، همان سالی که سالیوان مدرک پزشکی خود را گرفت. در این دانشگاه سطح پائین، باز هم نمرات سالیوان اکثرا بد بودند. او در تمام این سال‌ها فقط یک A گرفت، و کلکسیونی از انواع و اقسام Dها را جمع‌آوری کرد. به این ترتیب، او در یک دانشگاه بد نمرات بد می‌گرفت.

آموزش ضعیفی که سالیوان در این دانشگاه دریافت کرد آثار سوئی در زندگی او گذاشت. او هرگز یاد نگرفت تا خوب بنویسد، و در متدولوژی و تحقیق علمی، به طور رسمی آموزش ندید. همچنین، هیچ واحد درسی در روان پزشکی در آن دانشگاه نگذراند. بنابراین، شکافهای زیادی در دانش پزشکی او وجود داشت. با این حال، سالیوان خودش در خارج از کلاس به دنبال یادگیری بود. 

سالیوان در سی سالگی وارد روان پزشکی شد، زمانی که در بیمارستان سنت الیزابت، واشنگتن مشغول به کار شد. بیماران وی سربازانی بودند که از جنگ برگشته و مشکلات روانی پیدا کرده بودند. به گفتهٔ او، استادان واقعی وی، بیمارانش بودند.

سالیوان در ۱۴ ژانویهٔ ۱۹۴۹ در پاریس و در شرایطی اسرارآمیز فوت کرد. او را در اتاقی در یک هتل پیدا کردند که روی زمین افتاده، و داروی‌های قلبش در اطرافش پراکنده شده بود. شایعه خودکشی به سرعت پخش شد، مخصوصا در زادگاه وی در ایالات متحده آمریکا، که هنوز خودکشی به شدت در آنجا رواج داشت. پزشکان علت مرگ وی را خونریزی مننژیتی دانستند، اما صاحب نظران می‌گویند که ممکن است افکاری که در روز یا روزهای قبل از مرگ به ذهن وی رسیده‌اند در مرگ وی تأثیر داشته‌اند یا حتی باعث آن بوده‌اند. صبح همان روز، وقتی که از خواب برخاسته بود، این واقعیت که آن روز، روز تولد مادرش بود، بدون شک در ذهن وی بوده‌است. همچنین، تا سالگرد وفات یکی از دوستان بسیار عزیزش چند روز بیش نمانده بود. علاوه بر همهٔ اینها، سالیوان در سال ۱۹۳۱ پیش بینی کرده بود که در ۵۷ سالگی و به علت پاره شدن سرخرگ مننژیتی خواهد مرد. پیش گویی، به طرز بهت آوری درست از آب درآمد. شاید در ذهن داشتن این چهار رویداد، باعث شده‌ است تا رویدادی غیرقابل اجتناب، اندکی سریعتر روی دهد. این معما هرگز حل نخواهد شد، اما یک موضوع واضح است: روان پزشکی از مرگ زودرس سالیوان به شدت آسیب دید.

شبکه ارتباطی در نظریه سالیوان

سالیوان معتقد است که هر انسانی یک جزء از یک شبکه ارتباطی است و علت اختلال در رفتارش را باید در این شبکه ارتباطی پیدا کرد. به عنوان مثال، دختری که نظر بد نسبت به مردان دارد و معتقد است مردان جز به ارضای جنسی خود به چیز دیگر فکر نمی کنند و از این تفکرات خود رنج می برد، به دلیل مشکلات شخصیتی خود به گونه ای عمل می‌کند که نشان دهنده بی بند و باری های جنسی است و لذا باز هم مردانی به طرف او کشیده خواهند شد، که هدفشان صرفاً ارضای غریزه جنسی است؛ و بدین ترتیب باز هم نظر بد او نسبت به مردان تقویت می شود.

به عقیده «شانول» و «ویور» ارتباط به کلیه راهها و فنونی گفته می شود که به وسیله آن یک فرد طرف مقابل خود را تحت تأثیر قرار می‌دهد. قسمت اعظم روابط کودک با والدین و اطرافیان خود غیر کلامی است. سالیوان اعتقاد دارد که پایه و اساس شخصیت انسان به وسیله نیروهای فردی و اجتماعی گزارده می شود و بنابراین در شکل گیری و تداوم شخصیت ارتباط افراد با یکدیگر حرف اول را می زند (ایزدی ـ ۱۳۶۹)

به نظر سالیوان شخصیت انسان یک پدیده فرضی است که نمی توان آن را از وضعیت و ارتباطات میان افراد جدا کرد، بنابراین تنها، موضوعی را که ما می توانیم در قالب شخصیت مشاهده و بررسی کنیم، روابط میان افراد است. بنابراین در شناخت شخصیت بشر ما نمی توانیم از فرد انسان سخنی بگوییم. چرا که فرد بدون ارتباطات خود با سایر افراد، موجودیتی ندارد. (شاملو ۱۳۸۲)

سطوح شناخت در نظریه سالیوان

سطوح شناخت همان شیوه های درک کردن،‌ تخیل کردن و تصور کردن است. سالیوان سه سطح در شناخت مطرح می‌کند. ۱-ابتدایی اندیشی، ۲-علت و معلول اندیشی صوری، ۳-عینی و منطقی اندیشی

الف : ابتدایی اندیشی

ابتدایی ترین تجربیات کودک در این سطح شکل می گیرد؛ چرا که نمی تواند این تجربیات را به دیگران انتقال دهد؛ به همین دلیل شناخت آنها کاری دشوار است. این تجربیات با نقاطی از بدن کودک مرتبط است. کودک احساس گرسنگی و درد می‌کند و این تجربه ابتدایی به گریه کردن و مکیدن تبدیل می شود. ولی او هیچ رابطه ای بین این تجارب با اعمال خود نمی بیند.

در اوایل نوباوگی، گرسنگی و درد در سطح ابتدایی اندیشی هستند؛ چرا که کودک نمی تواند بین آنها تمایز قایل شود. این تجارب در خارج از هشیاری کودک می باشند؛ اما در بزرگسالان تجارب ابتدایی اندیش همان احساسات و تصورات ذهنی لحظه ای هستند. این تصاویر ذهنی یا اینکه به صورت ضعیفی درک می شوند یا اینکه کاملا ناهشیارند. در هر حال فرد نمی تواند آنها را به دیگران منتقل کند، اما گاهی می تواند به آنها بگوید که احساس عجیبی دارد. (سید محمدی ـ ۱۳۸۴)

ب : سطح علت و معلول اندیشی صوری

تجربیات در این سطح پیش منطقی هستند و هنگامی رخ می دهند که فرد بین دو رویداد که به طور همزمان و بر حسب اتفاق با هم روی می دهند، رابطه علت و معلول فرض می‌کند. اگر چه فرد می تواند این تجربیات را به دیگران انتقال دهد اما چون معنی آنها شخصی است فقط به صورت تحریف شده انتقال می یابند. این سطح در اوایل کودکی شکل می گیرد و در تمام طول زندگی یک فرد ادامه پیدا می‌کند. مثلاً کودکی که هرگاه پستان مادر را می مکد، تغذیه می شود، یک رابطه علت و معلول صوری بین مکیدن و رفتار تغذیه مادرش متصور می شود.

تجربیات شرطی کردن انسانها و حیوانات، نمونه ای از علت و معلول اندیشی صوری است. اگر کودکان برای دریافت شکلات شرطی شوند که بگویند «خواهش می کنم» پس از چند بار دریافت شکلات یک رابطه علت و معلول بین خواهش کردن و دریافت کردن شکلات برقرار می کنند.

ج : سطح منطقی اندیشی 

تجربیاتی که در نظر عموم معتبر هستند، به عبارتی تجاربی که اکثریت مردم در مورد آن توافقی دارند و به صورت نمادی انتقال پیدا می‌کنند. به عنوان مثال، کلمات از نظر عمومی، معتبرند، چرا که انسانها کم و بیش در مورد معنی آنها توافق دارند. رایج ترین نمادهایی که افراد برای برقراری ارتباط با یکدیگر به کار می برند، نمادهای زبان از جمله کلمات و ایما و اشاره هستند. به نظر سالیوان،‌ سطح منطقی اندیشی برای اولین بار زمانی در کودک شکل می گیرد که برای صدا، ایما و اشاره و کلمات همان معنایی را داشته باشد که برای بزرگترها دارد. این سطح زمانی رسمی تر می شود که کودک زبان رسمی را آغاز می‌کند اما باید گفت که هیچ گاه به صورت کامل جایگزین شناخت ابتدایی و علت و معلول نمی شود؛ و بزرگسالان در هر سه سطح تجارب خود را شکل می دهند.

منابع :

  1. نظریه‌های شخصیت. حمزه گنجی. انتشارات ساوالان
  2. نظریه های شخصیت. جس فیست، گرگوری فیست. ترجمه یحیی سیدمحمدی

۲.۳ ۳ رای ها
رأی دهی به مقاله

* درود بر شما که با حمایت خود و دعوت دیگران به مطالعه مقالات سایت، به من انگیزه می دهید. لطفا در کامنت ها و مباحثات شرکت کنید و پرسشگر باشید. جهت مشاوره آنلاین یا حضوری با شماره ۰۹۳۵۵۷۵۸۳۵۸ در تلگرام هماهنگ نمایید. *

0 نظر
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها